موضوع بحث روايت نوف بکالي بود که در بيان اوصاف شيعيان
واقعي است. در توضيح فرازهايي از اين روايت به اينجا رسيديم:
إِنْ كَانَ بَيْنَ الْغَافِلِينَ كُتِبَ فِي الذَّاكِرِينَ وَ إِنْ
كَانَ مَعَ الذَّاكِرِينَ لَمْ يُكْتَبْ مِنَ الْغَافِلِينَ؛ شيعه واقعي کسي
است که اگر در ميان غافلان از ياد خدا باشد، از ذاکرين نوشته میشود. يعني او جزء
غافلين نخواهد بود هر چند در ميان آنهاست. و اگر در ميان کساني است که به ياد خدا
هستند، او از غافلين نوشته نخواهد شد. اين تعبير مؤکد و رسايي است بر اينکه شيعيان
بايد دائماً به ياد خدا باشند.
هر چند در اين روايت چندين مرتبه بر ياد خدا تأکيد شده است، اما اين فراز، تعبير
ديگري است که از يک زاويه خاصي به اين مسأله نگاه کرده و سرّ مطلب اين است که
بسياري از انسانها زود تحت تأثير محيط اطراف خود قرار میگيرند؛ حالت انفعال در
آنها زياد است و در هر جايي واقع شوند، حالت غالب محيط در آنها نيز پيدا ميشود.
تقليد حيواني و انساني
اگر كسي كه در محيطي قرار گرفته، هر چه ديگران انجام میدهند، بدون فكر و تأمل
در باره خوب يا بد بودن آن، انجام دهد، اين همان حالت حيوانيت، بیمهاري و
لجامگسيختگي است که امروزه اسم آن را آزادي میگذارند. اما انسان از نيروي عقل
خود استفاده ميکند و از ميان رفتارهاي ديگران، كار خوب را گزينش ميکند؛ در برابر
رفتار ناصحيح منفعل نيست و مقاومت ميکند و حتي سعي ميکند رفتار ديگران را هم
تغيير دهد.
در سطوح مختلف جامعه ما چنين افرادي وجود دارند. عالیترين نمونه آن، حضرت امام
ـرضوان الله عليهـ بودند که به عنوان نمونهاي کوچک از انبياء و اولياي خدا، در
جامعهاي که فساد آن را فرا گرفته بود، يک تنه قيام کرد و در حالي که همه چيز و همه
كس بر ضد او بود، در برابر قدرتهاي حاکم دنيا ايستاد؛ کَالْجَبَلِ الرّاسِخِ
لاتُحَرِّکُهُ الْعَواصِف. اين صفت شيعه واقعي است.
امام(ره) در اين کار خود از اميرالمومنين و از ساير ائمه اطهار(ع) تبعيت ميکرد؛
امام(ره) هم بينياز از تقليد نبود. اما او مرجع تقليد خود را با حکم عقل و شرع
انتخاب کرده بود. خداوند در قرآن، پس از معرفي انبياء سابق به پيغمبر اكرم(ص) که
اشرف مخلوقات است، میفرمايد: أُوْلَـئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ
اقْتَدِهْ1؛
اينان كساني هستند که ما آنها را هدايت کرديم؛ پس تو هم به ايشان اقتدا کن.
تمرين، راه رسيدن به ملكات
به طور کلي كسب هر صفت خوب و ملكه شدن آن احتياج به تمرين دارد و هيچ ويژگي
مثبتي به صورت ناگهاني در انسان پيدا نميشود. براي کسب هر کمالي بايد زحمت کشيد،
خون دل خورد، برنامهريزي و تمرين کرد، تا تدريجاً انسان به آن برسد. همچنانكه در
پرورش قواي جسمي يک نوجوان با آرزوي پهلوان شدن به جايي نميرسد؛ بكله بايد عمري
زحمت بکشد، نزد استاد آموزش ببيند، سالها تمرين کند، تدريجاً از مرحلهاي به مرحله
ديگر تمرينات خود را بالا ببرد، تا قهرمان شود؛ در امور معنوي هم چنين است.
امام باقر(ع) ميفرمودند: من پدرم را را نديدم، مگر در حال ذکر خدا بود؛ اگر
سخني ميگفت، قبل و بعدش خدا را ياد ميکرد؛ اگر کسي از او سؤالي ميپرسيد، ايشان
ضمن جواب باز خدا را ياد ميکرد؛ و هنگامي كه هيچ کس او را مشغول نميکرد، زبانش به
سقف دهانش چسبيده بود و دائماً ميگفت لااله الا الله3.
چنين حالتي براي يك انسان معمولي به صورت ناگهاني حاصل نميشود. براي رسيدن به
چنين مرحلهاي انسان بايد برنامهريزي کند، تمرين داشته باشد، ابتدا از اعمال ساده
شروع کند، تدريجاً تمرينات خود را افزايش دهد و سطح آنها را بالاتر ببرد، تا به
تدريج براي او ملکه شود. در نهايت چنين كسي در هيچ کاري از ياد خدا غافل نخواهد شد.
كساني بودهاند كه هر چه ديگران از امور مختلف، از كسب و كار، خانواده، دوستان و
مانند آن با ايشان گفتو گو ميكردند، آنها دنباله سخن را به خدا ميرساندند. مثلاً
اگر کسي درباره غذا سخني ميگفت، آنها ادامه صحبت را به اين مسأله ميرساندند که
خداي متعال چه غذاهاي خوبي به طعمهاي خوشگوار آفريده است.
چنين كساني دلشان متوجه خدا است و ساير مسائل براي آنها عرضي است؛ نه تنها خود
آنها از ياد خدا غافل نميشوند، بلکه سعي ميکنند ديگران را هم به متوجه خدا كنند؛
تمام زندگي آنها با خداست؛ با شما حرف ميزنند، اما دلشان با خداست؛ صبح که سر از
خواب بر ميدارند، با ياد خدا بر ميخيزند و اولين چيزي که به خاطر ميآورند خداست؛
نزديک وقت نماز گويا کسي او را از جا بلند ميکند.
بنده كساني را حتي در ميان دولتمردان ديدهام كه نزديک وقت نماز، در حالي ك ما
مشغول بحث و گفتوگو بوديم، اما او ناخودآگاه از جاي خود بلند شده و براي نماز
آماده ميشد. چنين كسي با ياد خدا زندگي ميکند. لذا آرامش دارد، خود را گم نميکند
و در دام شيطان نميافتد. حتي مايه برکت براي ديگران هم هست.
اگر ما بخواهيم شيعه عليپسند بشويم، بايد سعي کنيم چنين رفتاري را تمرين کنيم.
برنامههاي خود را تقطيع کنيم و هر ساعت يک بار با جملهاي، آيهاي از قرآن، حديث
يا استغفاري دل خود را متوجه خدا کنيم.
اين روايت مورد قبول شيعه و سني است كه پيغمبر اکرم(ص) فرمود: إِنَّهُ
لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ
سَبْعِينَ مَرَّةً4؛ گاهي فضاي دلم
تاريک و ابري ميشود و براي رفع اين تيرگي روزي هفتاد مرتبه استغفار ميکنم. ما به
خيال خود تصور ميکنيم آن حضرت تسبيح در دست گرفته و هفتاد بار «استغفرالله»
ميگفت. خير؛ ايشان هفتاد مرتبه در طول شبانهروز دل خود را متوجه خدا ميکرد.
خدايا! من براي انجام وظيفهاي كه بر عهدهام گذاشتي، به خلق توجه كردم و اين مسأله
باعث شد كه توجهم نسبت به تو کم شود؛ من از اين كمتوجهي استغفار ميکنم.
استغفار آن حضرت متناسب با خود ايشان بود. ما هم بايد سعي کنيم در حد خود، روزي
هفت بار در هفت مقطع استغفار کنيم. بنا را بر اين بگذاريم كه در فواصلي از روز به
ياد خدا باشيم. اگر همت کرديم، خدا هم به ما کمک خواهد کرد. تو نشان بده که
ميخواهي به ياد خدا باشي؛ او ياد خود را به دل تو خواهد انداخت. خدا ميداند چنين
يادي چه لذتي دارد.
والسلام عليکم و رحمت الله
1 . انعام / 90.
2 . مدثر / 45.
3 . كُنْتُ أَرَى لِسَانَهُ لَازِقاً بِحَنَكِهِ يَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه؛ الكافي، ج 2، ص 498، باب ذكر الله عز و جل كثيرا ً.
4 . مستدركالوسائل، ج 5، ص 320، باب استحباب الاستغفار في كل يوم.