بسم الله الرحمن الرحيم
شاخصهاي خداپرستى و هواپرستى
آن چه پيش رو داريد گزيدهاى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ 13/10/85 ايراد فرمودهاند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
«قَدْ خَلَعَ سَرَابِيلَ الشَّهَوَاتِ وَ تَخَلَّى مِنَ الْهُمُومِ إِلَّا هَمّاً وَاحِداً انْفَرَدَ بِهِ فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى وَ صَارَ مِنْ مَفَاتِيحِ أَبْوَابِ الْهُدَى وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى».
در جلسات گذشته در باره خطبه هشتاد و هفتم نهج البلاغه، به بخشى از اوصاف بندگان شايسته خدا اشاره كرديم و گفتيم اينها پيراهن شهوات را از تن خود مىكنند و از همه همّ و غمها جز يك همّ و غم رهايى پيدا مىكنند. چنين بندگانى از ظلمت و گمراهى نجات پيدا مىكنند.
انسان ممكن است محور افكار و انگيزههايش شهوات باشد. براى پول در آوردن فعاليت كند تا آن را در راه ارضاى شهوات به كار گيرد، درس بخواند براى اين كه مدركى بگيرد تا خواستههاى نفسانى خود را ارضا كند، مقامى به دست آورد تا به هوسهايش برسد. اين هوسها و شهوتها مثل يك لباسى او را احاطه كرده است. حال بندهاى كه پيش خدا عزيز است، چنين لباسى را از تن بيرون مىآورد، يعنى فعاليتهايش را در راستاى ارضاى هوسها و شهوتها قرار نمىدهد، البته ممكن است از خواستهها و لذتهاى دنيا استفاده كند، اما محور فكرش اينها نيست تا بر او احاطه و حاكميت داشته باشد و زندگى او را پوشش دهد.
به عنوان مثال، داروى تلخى را در نظر بگيريد كه انسان مىخواهد آن را تناول كند. معمولاً براى آن كه تلخى دارو معلوم نشود، پوششى روى آن مىكشند. گاهى هم به خصوص براى بچهها پوشش شيرينى روى آن مىكشند تا مزه اوليه آن شيرين باشد. كسى كه اين كار را مىكند، هدفش دادن شيرينى به بچه نيست، بلكه هدف او بهبودى بچه از بيمارى است و به اندازه ضرورت از شيرين كردن آن براى تسهيل در خوردن دارو استفاده كرده است. اين همانند مؤمن است. مؤمن در اين عالم از لذتهاى دنيا استفاده مىكند، ولى هيچ يك از لذتها براى او هدف نيست. او پس از يك روز روزهدارى، افطار مىكند. خوردن افطارى همچون خوردن سحرى هم مستحب است و هم مىتوان از آن لذت برد. مؤمن نيز از خوردن آن لذت مىبرد، اما او روزه نگرفته است براى اين كه لذت افطار يا سحرى را بچشد، بلكه افطار مىكند براى اين كه خدا دستور داده و مستحب است. انبيا عموما ازدواج كردهاند و از لذت آميزش نيز بهره بردهاند، ولى اسير لذتها و شهوتها نبودهاند. اين لذتها آنها را از هدف باز نداشته است. چنين كسانى محبوب خدا هستند، چون اسير شهوات نيستند.
كسانى كه اسير شهوتند، هزار جور غم و غصّه و زحمت دارند. براى سير كردن شكم، رسيدن به مقام و... چه زحمتهاى فراوانى مىكشند، چرا كه هدف آنها همين دنيا است، اما بندگان خوب خدا به دنيا نگاه ابزارى دارند و به همين جهت، فكرشان احاطه نمىشود و شب و روز را با اين همّ و غمها و زحمتها نمىگذرانند. آنها يك فكر بيشتر ندارند و آن اين كه مىخواهند خدا راضى باشد، فقط به دنبال اين هستند كه خدا را خشنود سازند. اينان شب كه مىخوابند، آخرين چيزى كه به ذهنشان مىآيد، اين است كه خدايا تو راضى باش.
انسان به طور طبيعى وقتى غذا مىخورد، هدفش يا سير شدن يا سلامتى يا كسب انرژى است. همين آدم چنانچه بخواهد انرژى كسب كند تا خدا را عبادت كند و خدا از او راضى باشد، باز همّ و غمّ او فقط رضاى خدا است. محبوب و هدف يكى است گرچه ممكن است جلوههاى مختلف داشته باشد. چنين كسى از گمراهى و كورى، آن هم كورى دل نجات پيدا مىكند. «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلا»1.
بعضى از كسانى كه از چشم ظاهرى محرومند، دلشان خيلى بينا است. در مدرسه مروى خادمى بود نابينا كه بارها ديده بودند نيمههاى شب قرآن را به دست گرفته است و از رو مىخواند و دو شعله نور از چشمش بر قرآن مىتابد!
قرآن مىگويد آدميزاد يك كورى و كرى دارد كه بر اساس آن عقلش درست كار نمىكند و آن از نابينايى ظاهرى كاملا متفاوت است. خداوند در اوصاف منافقين مىفرمايد اينها كر و كور و لال هستند و در اثر آن چيزى نمىفهمند و تعقل درستى ندارند. «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لايَعْقِلُون»2 وقتى فهمصحيح نداشتند، نمىتوانند راه را پيدا كنند. اگر مىخواهيد اين گونه نشويد راهش اين است كه از هواى نفس پيروى نكنيد. «وَ لاتَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّه»3 ملاك پيروى از هواى نفس نيز اين است كه انسان هر كارى كه دلش خواست، انجام دهد. اين يك نوع شرك است و موجب گمراهى و كورى است كه انسان ديگر حقيقت را نمىبيند و فكرش هم درست كار نمىكند. «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْم وَ خَتَمَ عَلى سمعه و قَلْبِهِ و جعل على بصره غشاوة و من يهديه من بعد الله افلا تذكرون»4 اما اگر محرك دستور خدا شد، به دليل اين كه ميان تقوا و درك حقيقت رابطهاى است، انسان خوب مىفهمد و بينا مىشود. «و مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا»5 .
ما معمولاً اين بيانات را تعبداً مىپذيريم و خيلى هم خوب است كه انسان متعبد باشد، ولى بهتر آن است كه رازش را هم بفهمد كه چه طور مىشود آدمى كه باتقوا است، حقيقت را درك مىكند و آدمى كه تقوا ندارد حقيقت را درك نمىكند؟ همچنين وقتى مىگوييم كسى كه دنبال هواى نفس است، خدا گمراهش مىكند يا مهر بر قلبش مىزند، چرا اين گونه مىشود؟
پاسخ اين است كه انسان وقتى عقلش سالم باشد، چنان چه بخواهد كارى را انجام دهد، نفع و ضررش را تصور و آنها را با يكديگر مقايسه مىكند. اگر نفع آن بر زحمت و ضررش غالب بود آن را انتخاب مىكند. پس عقل ما مىگويد ابتدا بايد آثار كارى را درست بسنجيم. حال چنين چيزى در چه صورت ممكن است؟ اين در صورتى امكان دارد كه ما ذهن خالى داشته باشيم و از ابتدا گرايشى به طرف خلاف نداشته باشيم. اگر از ابتدا دل ما قضاوت خودش را كرده و دوست داشته باشد كارى را انجام دهد، ديگر منتظر نمىماند كه عقل بگويد بكن يا نكن. او تابع هواى نفس است و هر چه دلش خواست انجام مىدهد. اگر فكرى هم داشته باشد به ضررهاى كار معطوف نيست و فقط لذتهاى آن را مدّ نظر قرار مىدهد. اساسا هواى نفس نمىگذارد عقل درست قضاوت كند. آن چشمى كه بايد ضررها را ببيند تا كار را ترك كند، آن چشم نمىبيند. وقتى انسان مىتواند از عقلش درست استفاده كند كه پيش داورى نداشته باشد، يعنى تابع هواى نفس نباشد و آزاد باشد. آدمى كه تابع هواى نفس است يا اصلاً فكر نمىكند يا فكر مىكند، اما ضررهايش را نمىبيند يا در مقام مقايسه منافع را ترجيح مىدهد، چون وسوسههاى شيطان يك لذت كم را بزرگ نشان مىدهد. «زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِم»6 ما گاهى خيال مىكنيم چيزى خيلى لذت دارد، اما وقتى دنبالش رفتيم، مىبينيم خيلى هم چنگى به دل نمىزند. اين همان تزيين شيطان است كه لذت را براى ما بزرگ جلوه مىدهد و باعث مىشود عقل انسان درست حاكم نباشد، چشم دل حقيقت را نبيند و گوش دل هم به كلام حقگويان توجه نكند. در چنين صورتى، چنان چه خيرخواهان به انسان بگويند فلانى، ضرر اين كار زياد است، اصلاً توجه نمىكند.
دنبال هوا و هوس رفتن آدم را گمراه مىكند و راه را عوضى به انسان نشان مىدهد. حتى وقتى كه دلش بخواهد راه خدا را هم برود باز نفس و حيلههاى شيطان او را فريب مىدهد. او به خيالش مىرسد كه در حال انجام كار خوب است، سنّتى را احيا مىكند و...، در صورتى كه محرّك او هواى نفس است.
اگر كسى از اسارت شهوتها خارج شد براى هر كارى كه مىخواهد انجام دهد، فكر مىكند و عاقلانه مىانديشد تا ببيند ضررش بيشتر است يا منفعتش تا ارزش آن را بسنجد. كسانى كه از اسارت شهوت خلاص شدند و انگيزه اصلى آنان خدا بود، گرفتار كورى نمىشوند و چشمشان حقيقت را مىبينند و فريب نفس و شيطان را نمىخورد: «فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمَى». اين بيان گويا اين نكته را القا مىكند كه معمولاً آدميزادها در كورى گرفتارند و طبيعت مادى انسانها اين هوسها را اقتضا مىكند. «وَ مُشَارَكَةِ أَهْلِ الْهَوَى» از لوازم اين كورى مشاركت با هوا پرستان است.
اگر جايى امر بر انسان مشتبه شد كه آيا واقعاً اين كارى كه مىخواهم انجام دهم درست است يا درست نيست، خدا راضى است يا راضى نيست، مصلحتش بيشتر است يا ضررش و خلاصه مردّد ماند، نشانه هايى به كمك انسان مىآيد تا از ترديد خارج شود. در چنين مواقعى، انسان ابتدا بايد درست فكر كند كه اگر اين كار لذت و خوشى هم نمىداشت، آيا من آن را انجام مىدادم يا نه؟ اين يك اماره و دليل براى تشخيص هواى نفس است.
راه ديگر اين است كه ببيند آيا هوا پرستان و دنيا پرستان اين كار را انتخاب مىكنند يا نه؟ آيا آدمهاى بىبند و بار از اين كار خوششان مىآيد يا نه؟ كورى با مشاركت اهل هوا توأم است. اگر جايى انسان ديد كه كارش مشاركت با هوا پرستان است بداند كه شيطان او را فريبش داده است.
اگر اين مراحل را انسان گذراند و از اسارت شهوت خارج شد و انگيزه اصلى او اطاعت خدا و كسب رضايت او شد از اين كورىها و تيرگىها نجات پيدا مىكند. چنين كسى علاوه بر اين كه خودش ديگر در ظلمت گرفتار نيست، چشمش كور نيست و در عالم نور وارد شده است، مىتواند ديگران را نيز هدايت كند.
«و صار من مفاتيح ابواب الهدى» اين شخص كليدى مىشود براى باز كردن درهاى هدايت و ديگران اگر بخواهند از در هدايت وارد شوند، از اين كليد بهره مىگيرند. چنين افرادى با نورانيت خود كليدى براى ديگران هستند.
«وَ مَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدَى» همان طور كه هدايت درهايى دارد، گمراهى، ضلالت، پستى و هلاكت نيز درهايى دارد كه اين شخص قفلى براى درهاى ضلالت است. خودش كه اهل ضلالت نيست، درِ ضلالت را هم به روى ديگران مىبندد و نمىگذارد آنان وارد شوند. پس كسى كه محبوب خدا است، علاوه بر اين كه راه خدا را پيش گرفته است و خود را از ظلمتها نجات مىدهد، وسيلهاى مىشود كه ديگران هم بتوانند نجات پيداكنند.
1. اسراء، 72.
2. بقره، 171.
3. ص، 26.
4. جاثيه، 23.
5. طلاق، 2.
6. توبه، 37.