بسم الله الرحمن ارحيم
آن چه پيش رو داريد گزيدهاى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ 22/1/86 ايراد فرمودهاند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
در جلسات گذشته بحثى را از نهج البلاغه مطرح كرديم كه اميرالمؤمنينعليهالسلام گروهى از مسلمانها و مؤمنين را محبوبترين بندگان و در مقابل گروه ديگرى را مبغوضترين آنان نزد خدا معرفى كردند.حضرت در ذيل خطبه هفدهم نهج البلاغه (صبحى صالح)، در زمانى كه هنوز سه دهه از وفات پيامبرصلى الله وعليه وآله نگذشته بود، دو دسته را مبغوضترين برمىشمارند و مىفرمايند: «إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَعْشَراً يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا لَيْسَ عِنْدَهُمْ شِيئٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا شِيئٌ أَنْفَقُ بَيْعاً وَ أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ لَيْسَ عِنْدَهُمْ شِيئٌ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَر» به خدا شكايت مىكنم از گروهى از مردم كه زندگيشان را با جهل سپرى مىكنند و در حال گمراهى از دنيا مىروند. تا اين جا خيلى عجيب نيست؛ كسانى پيدا مىشوند كه يا تنبلى مىكنند و يا در شرايطى واقع مىشوند كه دسترسى به عالم ندارند و زندگيشان با نادانى مىگذرد، كسى كه عمرى را با جهالت مىگذراند، اميدي به او نيست كه هدايت شود و راه حق را درست بشناسد، و به طور طبيعى گمراه از دنيا مىرود، ولى تعبيرات بعدى خيلى جاى تأمل دارد و ظاهر سخن حضرت اين است كه چنين كسانى وجود دارند. حضرت مىفرمايند: مردمى كه من پيش خدا از آنها شكايت مىكنم، كسانى هستند كه هيچ چيز نزد آنها بازارش كسادتر از قرآن نيست، در صورتى كه قرآن درست تلاوت و تفسير شود و همان طور كه هست و نازل شده است بيان شود، اينها خريدارش نيستند. كالايى در بازار نزد اينان كسادتر، بايرتر و بىارزشتر از قرآنِ درست خوانده شده و تفسير شده نيست. همين افراد اگر قرآن تحريف شود، آيهاى جابه جا شود و تحريف معنوى در قرآن صورت گيرد هيچ كالايى گرانبهاتر و پرمشترىتر از قرآن نزد آنان نيست. اين نكته خيلى عجيب است كه در هر دو مورد كسادى و رونق، صحبت از قرآن است. اين قرآن اگر به دلخواه تفسير شود، آن طور كه هواهاى مردم مىپسندد، بسيار گرانبهاست و در بازار نزد آنان هيچ چيز گرانبهاتر از چنين قرآنى نيست كه تحريف شود و نابهجا تفسير شود. اينان كسانى هستند كه هيچ چيز نزدشان شايعتر، رايجتر از منكرات و هيچ چيز ناشناختهتر از معروف و كار خوب نيست.
خوب است انسان درست تصور كند كه اميرالمؤمنينعليهالسلام از چه مىنالد؟ چه جامعهاى را مىبيند؟ چه چيزى وجود دارد كه اين تعبيرات عجيب را به كار مىبرد؟ صحبت در اين خطبه از كفار و مشركين نيست. مسلمانهايى هستند مؤمن به خدا، پيامبرصلى الله وعليه وآله و قرآن كه حضرت از آنها مىنالد. نزد اينها هيچ چيز شناخته شدهتر از منكر و مجهولتر و ناشناختهتر از معروف نيست، يعنى خوبها را بد و بدها را خوب مىدانند. در جامعه اسلامى، به بركت تربيت انبيا و تعاليم الهى مردم حقايق و خوبهاى واقعى را مىشناسند و كار بد برايشان ناشناخته است و مردم با آن آشنا نيستند، اما جامعهاى كه علىعليهالسلام از آن مىنالد، درست برعكس است. البته اين جامعه خيالى و فرضى هم نيست، چون چنين جامعهاى مورد شكايت قرار نمىگيرد. از چيزى شكايت مىكنند كه وجود دارد. آن هم در ذيل بيانى كه مبغوضترين بندگان را معرفى مىكند و در مقام نتيجهگيرى از بحث مبغوضترين خلايق و عالِم نمايانى كه از حقيقت علم بهرهاى ندارند،اين تعبيرات را آوردهاند. اين صحيح نيست كه بگوييم: حضرت يك وضع خيالى را تصور كرده و فرمودهاند: خدايا از اين جامعهاى كه وجود خارجى ندارد من پيش تو شكايت مىكنم. حداقل بايد بگوييم: اين يك نوع پيش بينى است كه در آينده نزديك چنين كسانى پيدا مىشوند. آن چه كه مهم است اين است كه ما مواظب باشيم خودمان جزء كسانى نباشيم كه علىعليهالسلام از آنها نزد خداوند شكايت مىكند. طبعاً هيچ كس حاضر نيست احتمال دهد مورد شكايت حضرت قرار گيرد. خوددوستى و حبّ ذات نمىگذارد انسان درباره خودش حتى احتمال اين را بدهد كه به عنوان بدكردار مورد شكايت قرار گيرد. هر وقت انسان از بدىها و زشتىها صحبت مىكند مىگويد: مردم اين جورند، گويا خود را از مردم جدا مىداند و مىگويد: ما هيچ عيبى نداريم، اين مردم هستند كه بد عمل مىكنند. اما انصاف اين است كه انسان حدّاقل به احتمال خيلى ضعيف بگويد: نكند من هم جزء همينها باشم يا نكند در آينده چنين وضعى براى من پيش آيد.
خيلىها بودند كه ابتدا انسان خوبى بودند، لااقل آن چه از ظاهر آنان ديده مىشد،خوب بود. سالها در نماز پيامبرصلى الله وعليه وآله در صف اول شركت مىكردند، در جنگها شركت مىكردند، از اموالشان در راه خدا انفاق مىكردند و...، اما عاقبت آنان طور ديگرى شد. بسيارى از منحرفين و منافقين كسانى بودند كه ابتدا آدمهاى خوبى بودند، در يك شرايطى خيلى مقبوليت داشتند و مردم به آنها اعتماد داشتند، ولى آخر عمر يك جور ديگر شدند. درباره خودمان اين احتمال را بدهيم كه نكند روزى بيايد كه ما هم منحرف شويم، فكرمان تابع افكار عمومى شود و خوب و بد را بخواهيم از طريق مردم بشناسيم! اگر اين طور احتمالى كسى درباره خودش بدهد كمى احتياط مىكند. چه طور مىشود كسى كه در يك محيط دينى سابقه خوبى داشته، محيط خانوادگى و تربيتى خوبى داشته، در محيط انقلاب اسلامى و نظام اسلامى پرورش پيدا كرده است، ولى طورى شود كه علىعليهالسلام از او شكايت كند؟ اين نكته را بايد بررسى كنيم كه چه طور مىشود انسان تدريجاً به گناه و انحراف گرايش پيدا مىكند؟ پيش از اين به تفصيل در همين موضوع مباحثى بيان شد، اما اجمالاً آدميزاد وقتى از چيزى خوشش مىآيد، دلش مىخواهد آن را داشته باشد و در صورتى كه با عقايد، دين و ارزشهاى اجتماعى سازگار نباشد در مقام توجيه برمىآيد، چون نه مىتواند از آن بگذرد و نه مىتواند به خودش بقبولاند كه من مىخواهم گناه كنم. اگر پيش خودش هم قبول كند حداقل مىخواهد به مردم اظهار كند كه من تخلف نمىكنم. سير اين توجيهات انسان را به گناه مىكشاند.
از كفار كه توقعى نيست قرآن در بازارشان رواج داشته باشد تا حضرت پيش خدا از آنان شكايت كند. اگر خواسته باشد پيش خدا شكايت كند مىگويد: خدايا چرا آنها كافرند؟ چرا ايمان نمىآورند؟ اما اينهايى كه اين جا مورد شكايت قرار مىگيرند، مدعى دين و اسلامند، در عين حال در ميانشان قرآن واقعى ارزشى ندارد و كسادترين جنس است و همين قرآن اگر به غلط تفسير شود و قرائت مردم پسند پيدا كند پربها مىشود! ما بايد از اين مسير ترس داشته باشيم. در فهم قرآن، احكام دين و فهم روايات، متد صحيح تحقيق را ياد بگيريم و بدان عمل كنيم. اگر مىخواهيم معناى قرآن را بفهميم راه صحيح و عقلايى فهميدن معنا از لفظ را رعايت كنيم. با توجه به اين كه در هر كلامى و به خصوص در قرآن، عام و خاص و به قول اميرالمؤمنينعليهالسلام ناسخ و منسوخ و به قول فقها تخصيص و تخصص، و حاكم و واردى هست، تا كسى اينها را نشناسد و نداند ورود و حكومت چيست، اوّلى و ثانوى به چه معنا است، نمىتواند از آيات و روايات استفاده كند.
بعضاً شنيده مىشود كسى گفته است كه از نظر قرآن ارث زن و مرد مساوى است! و دليل خود را آيه «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى» بيان مىكند و عدالت را به معناى رعايت مساوات مىداند!(اميدوارم اين نقل صحيح نباشد). بايد سؤال شود: پس آيه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن» يعنى چه؟ و آيا عام و مطلق بر خاص و مقيد حاكم است يا برعكس؟ آيا واقعاً مفهوم عدالت مساوات است؟ يا عدالت به معناى واگذارى حق به صاحب حق است؟ چه كسى حق فرد را معين مىكند؟ خدا بايد حق را معين كند. اگر به مفاد «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن» عمل كرديد عدالت است، براى اين كه حق او همين است. اگر جور ديگر عمل كرديد حق ديگرى را رعايت نكردهايد و اين خلاف عدل است. اگر كسى قرآن را اين جور معنا كند و از آن اين گونه برداشت كند آيا احتمال نمىدهد جزء همينهايى باشد كه علىعليهالسلام مىفرمايد: «إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَعْشَراً يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا، سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَيْسَ بِه» عوام او را عالم حساب مىكنند، او كه عالم نيست.
اولين شرط فهم دين اين است كه ما سعى كنيم متد تحقيق و راه صحيح فهم آيات قرآن و روايات را ياد بگيريم و در مقام استنباط مواظب باشيم هواى نفس بر تشخيص و فتواى ما دخالت نكند. همه ما شنيدهايم كه بزرگان وقتى مىخواستند يك حكم فقهى را استنباط كنند، اگر به منافع آنان مربوط مىشد بسيار مواظب بودند منفعت آنان در تشخيص حكم اثر نگذارد. وقتى مىخواستند احكام طهارت بئر(چاه) را بررسى كنند، اول چاه منزل خود را پُر مىكردند تا مبادا براى اين كه چاه منزل آنان زودتر تطهير شود، اين خواسته در فهم آنان از روايات اثر بگذارد. هواى نفس در اين كه انسان فهمش عوض شود خيلى مؤثر است. اگر كسى دلش بخواهد جورى باشد كه توده مردم دوستش بدارند، او را روشنفكر حساب كنند و... طبيعى است كه نمىتواند صحيح تحقيق كند. اين وسوسه شيطانى است كه كسى خيال كند آيه «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى»1 بر آيه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن»2 حاكم است. اگر چنين باشد ديگر جايى براى آيه دوم باقى نمىماند. اين از منسوخ شدن آيه نيز بدتر است. باز اگر مىگفت آيه نسخ شده است بهتر بود. آيا كسى هست كه كمترين بهرهاى از فقاهت داشته باشد و چنين حرفى بزند؟ خير، مگر اين كه تحت تأثير وسوسههاى شيطان واقع شده و نوكر شيطان باشد.
1. مائده، 8.
2. نساء، 176.