صفحه اصلى / آثار گفتارى/دروس / درس هاى اخلاق 1385 ـ 1386/ جلسه دوازدهم

بسم الله الرحمن ارحيم

مبغوض‏ترين انسان نزد خداوند متعال‏«3»

عالم‌نمايان خودپرست

 آن چه پيش رو داريد گزيده‏اى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ 22/1/86 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

  در جلسات گذشته بحثى را از نهج البلاغه مطرح كرديم كه اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام گروهى از مسلمان‏ها و مؤمنين را محبوب‏ترين بندگان و در مقابل گروه ديگرى را مبغوض‏ترين آنان نزد خدا معرفى كردند.حضرت در ذيل خطبه هفدهم نهج البلاغه (صبحى صالح)، در زمانى كه هنوز سه دهه از وفات پيامبرصلى الله وعليه وآله نگذشته بود، دو دسته را مبغوض‏ترين برمى‏شمارند و مى‏فرمايند: «إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَعْشَراً يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا لَيْسَ عِنْدَهُمْ شِيئٌ أَبْوَرُ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ وَ لَا شِيئٌ أَنْفَقُ بَيْعاً وَ أَغْلَى ثَمَناً مِنَ الْكِتَابِ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ لَيْسَ عِنْدَهُمْ شِيئٌ أَنْكَرُ مِنَ الْمَعْرُوفِ وَ لَا أَعْرَفُ مِنَ الْمُنْكَر» به خدا شكايت مى‏كنم از گروهى از مردم كه زندگيشان را با جهل سپرى مى‏كنند و در حال گمراهى از دنيا مى‏روند. تا اين جا خيلى عجيب نيست؛ كسانى پيدا مى‏شوند كه يا تنبلى مى‏كنند و يا در شرايطى واقع مى‏شوند كه دسترسى به عالم ندارند و زندگيشان با نادانى مى‏گذرد، كسى كه عمرى را با جهالت مى‏گذراند، اميدي به او نيست كه هدايت شود و راه حق را درست بشناسد، و به طور طبيعى گمراه از دنيا مى‏رود، ولى تعبيرات بعدى خيلى جاى تأمل دارد و ظاهر سخن حضرت اين است كه چنين كسانى وجود دارند. حضرت مى‏فرمايند: مردمى كه من پيش خدا از آن‏ها شكايت مى‏كنم، كسانى هستند كه هيچ چيز نزد آن‏ها بازارش كسادتر از قرآن نيست، در صورتى كه قرآن درست تلاوت و تفسير شود و همان طور كه هست و نازل شده است بيان شود، اين‏ها خريدارش نيستند. كالايى در بازار نزد اينان كسادتر، بايرتر و بى‏ارزش‏تر از قرآنِ درست خوانده شده و تفسير شده نيست. همين افراد اگر قرآن تحريف شود، آيه‏اى جابه جا شود و تحريف معنوى در قرآن صورت گيرد هيچ كالايى گران‏بهاتر و پرمشترى‏تر از قرآن نزد آنان نيست. اين نكته خيلى عجيب است كه در هر دو مورد كسادى و رونق، صحبت از قرآن است. اين قرآن اگر به دل‏خواه تفسير شود، آن طور كه هواهاى مردم مى‏پسندد، بسيار گرانبهاست و در بازار نزد آنان هيچ چيز گران‏بهاتر از چنين قرآنى نيست كه تحريف شود و نابه‌جا تفسير شود. اينان كسانى هستند كه هيچ چيز نزدشان شايع‏تر، رايج‏تر از منكرات و هيچ چيز ناشناخته‏تر از معروف و كار خوب نيست.

 خوب است انسان درست تصور كند كه اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام از چه مى‏نالد؟ چه جامعه‏اى را مى‏بيند؟ چه چيزى وجود دارد كه اين تعبيرات عجيب را به كار مى‏برد؟ صحبت در اين خطبه از كفار و مشركين نيست. مسلمان‏هايى هستند مؤمن به خدا، پيامبرصلى الله وعليه وآله و قرآن كه حضرت از آن‏ها مى‏نالد.  نزد اين‏ها هيچ چيز شناخته شده‏تر از منكر و مجهول‏تر و ناشناخته‏تر از معروف نيست، يعنى خوب‏ها را بد و بدها را خوب مى‏دانند. در جامعه اسلامى، به بركت تربيت انبيا و تعاليم الهى مردم حقايق و خوب‏هاى واقعى را مى‏شناسند و كار بد برايشان ناشناخته است و مردم با آن آشنا نيستند، اما جامعه‏اى كه على‏عليه‏السلام از آن مى‏نالد، درست برعكس است. البته اين جامعه خيالى و فرضى هم نيست، چون چنين جامعه‏اى مورد شكايت قرار نمى‏گيرد. از چيزى شكايت مى‏كنند كه وجود دارد. آن هم در ذيل بيانى كه مبغوض‏ترين بندگان را معرفى مى‏كند و در مقام نتيجه‏گيرى از بحث مبغوض‏ترين خلايق و عالِم نمايانى كه از حقيقت علم بهره‏اى ندارند،اين تعبيرات را آورده‏اند. اين صحيح نيست كه بگوييم: حضرت يك وضع خيالى را تصور كرده و فرموده‏اند: خدايا از اين جامعه‏اى كه وجود خارجى ندارد من پيش تو شكايت مى‏كنم. حداقل بايد بگوييم: اين يك نوع پيش بينى است كه در آينده نزديك چنين كسانى پيدا مى‏شوند. آن چه كه مهم است اين است كه ما مواظب باشيم خودمان جزء كسانى نباشيم كه على‏عليه‏السلام از آن‏ها نزد خداوند شكايت مى‏كند. طبعاً هيچ كس حاضر نيست احتمال دهد مورد شكايت حضرت قرار گيرد. خوددوستى و حبّ ذات نمى‏گذارد انسان درباره خودش حتى احتمال اين‏ را بدهد كه به عنوان بدكردار مورد شكايت قرار گيرد. هر وقت انسان از بدى‏ها و زشتى‏ها صحبت مى‏كند مى‏گويد: مردم اين جورند، گويا خود را از مردم جدا مى‏داند و مى‏گويد: ما هيچ عيبى نداريم، اين مردم هستند كه بد عمل مى‏كنند. اما انصاف اين است كه انسان حدّاقل به احتمال خيلى ضعيف بگويد: نكند من هم جزء همين‏ها باشم يا نكند در آينده چنين وضعى براى من پيش آيد.

خيلى‏ها بودند كه ابتدا انسان خوبى بودند، لااقل آن چه از ظاهر آنان ديده مى‏شد،خوب بود.  سال‏ها در نماز پيامبرصلى الله وعليه وآله در صف اول شركت مى‏كردند، در جنگ‏ها شركت مى‏كردند، از اموالشان در راه خدا انفاق مى‏كردند و...، اما عاقبت آنان طور ديگرى شد. بسيارى از منحرفين و منافقين كسانى بودند كه ابتدا آدم‏هاى خوبى بودند، در يك شرايطى خيلى مقبوليت داشتند و مردم به آن‏ها اعتماد داشتند، ولى آخر عمر يك جور ديگر شدند. درباره خودمان اين احتمال را بدهيم كه نكند روزى بيايد كه ما هم منحرف شويم، فكرمان تابع افكار عمومى شود و خوب و بد را بخواهيم از طريق مردم بشناسيم! اگر اين طور احتمالى كسى درباره خودش بدهد كمى احتياط مى‏كند. چه طور مى‏شود كسى كه در يك محيط دينى سابقه خوبى داشته، محيط خانوادگى و تربيتى خوبى داشته، در محيط انقلاب اسلامى و نظام اسلامى پرورش پيدا كرده است، ولى طورى شود كه على‏عليه‏السلام از او شكايت كند؟ اين نكته را بايد بررسى ‏كنيم كه چه طور مى‏شود انسان تدريجاً به گناه و انحراف گرايش پيدا مى‏كند؟ پيش از اين به تفصيل در همين موضوع مباحثى بيان شد، اما اجمالاً آدميزاد وقتى از چيزى خوشش مى‏آيد، دلش مى‏خواهد آن را داشته باشد و در صورتى كه با عقايد، دين و ارزش‏هاى اجتماعى سازگار نباشد در مقام توجيه برمى‏آيد، چون نه مى‏تواند از آن بگذرد و نه مى‏تواند به خودش بقبولاند كه من مى‏خواهم گناه كنم. اگر پيش خودش هم قبول كند حداقل مى‏خواهد به مردم اظهار كند كه من تخلف نمى‏كنم. سير اين توجيهات انسان را به گناه مى‏كشاند.

از كفار كه توقعى نيست قرآن در بازارشان رواج داشته باشد تا حضرت پيش خدا از آنان شكايت كند. اگر خواسته باشد پيش خدا شكايت كند مى‏گويد: خدايا چرا آن‏ها كافرند؟ چرا ايمان نمى‏آورند؟ اما اين‏هايى كه اين جا مورد شكايت قرار مى‏گيرند، مدعى دين و اسلامند، در عين حال در ميانشان قرآن واقعى ارزشى ندارد و كسادترين جنس است و همين قرآن اگر به غلط تفسير شود و قرائت مردم پسند پيدا كند پربها مى‏شود! ما بايد از اين مسير ترس داشته باشيم. در فهم قرآن، احكام دين و فهم روايات، متد صحيح تحقيق را ياد بگيريم و بدان عمل كنيم. اگر مى‏خواهيم معناى قرآن را بفهميم راه صحيح و عقلايى فهميدن معنا از لفظ را رعايت كنيم. با توجه به اين كه در هر كلامى و به خصوص در قرآن، عام و خاص و به قول اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام ناسخ و منسوخ و به قول فقها تخصيص و تخصص، و حاكم و واردى هست، تا كسى اين‏ها را نشناسد و نداند ورود و حكومت چيست، اوّلى و ثانوى به چه معنا است، نمى‏تواند از آيات و روايات استفاده كند.

بعضاً شنيده مى‏شود كسى گفته است كه از نظر قرآن ارث زن و مرد مساوى است! و دليل خود را آيه «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏» بيان مى‏كند و عدالت را به معناى رعايت مساوات مى‏داند!(اميدوارم اين نقل صحيح نباشد). بايد سؤال شود: پس آيه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن» يعنى چه؟ و آيا عام و مطلق بر خاص و مقيد حاكم است يا برعكس؟ آيا واقعاً مفهوم عدالت مساوات است؟ يا عدالت به معناى واگذارى حق به صاحب حق است؟ چه كسى حق فرد را معين مى‏كند؟ خدا بايد حق را معين كند. اگر به مفاد «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن» عمل كرديد عدالت است، براى اين كه حق او همين است. اگر جور ديگر عمل كرديد حق ديگرى را رعايت نكرده‏ايد و اين خلاف عدل است. اگر كسى قرآن را اين جور معنا كند و از آن اين گونه برداشت كند آيا احتمال نمى‏دهد جزء همين‏هايى باشد كه على‏عليه‏السلام مى‏فرمايد: «إِلَى اللَّهِ أَشْكُو مَعْشَراً يَعِيشُونَ جُهَّالًا وَ يَمُوتُونَ ضُلَّالًا، سَمَّاهُ أَشْبَاهُ النَّاسِ عَالِماً وَ لَيْسَ بِه» عوام او را عالم حساب مى‏كنند، او كه عالم نيست.

 اولين شرط فهم دين اين است كه ما سعى كنيم متد تحقيق و راه صحيح فهم آيات قرآن و روايات را ياد بگيريم و در مقام استنباط مواظب باشيم هواى نفس بر تشخيص و فتواى ما دخالت نكند. همه ما شنيده‏ايم كه بزرگان وقتى مى‏خواستند يك حكم فقهى را استنباط كنند، اگر به منافع آنان مربوط مى‏شد بسيار مواظب بودند منفعت آنان در تشخيص حكم اثر نگذارد. وقتى مى‏خواستند احكام طهارت بئر(چاه) را بررسى كنند، اول چاه منزل خود را پُر مى‏كردند تا مبادا براى اين كه چاه منزل آنان زودتر تطهير شود، اين خواسته در فهم آنان از روايات اثر بگذارد. هواى نفس در اين كه انسان فهمش عوض شود خيلى مؤثر است. اگر كسى دلش بخواهد جورى باشد كه توده مردم دوستش بدارند، او را روشنفكر حساب كنند و... طبيعى است كه نمى‏تواند صحيح تحقيق كند. اين وسوسه شيطانى است كه كسى خيال كند آيه «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى»1 بر آيه «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْن»2 حاكم است. اگر چنين باشد ديگر جايى براى آيه دوم باقى نمى‏ماند. اين از منسوخ شدن آيه نيز بدتر است. باز اگر مى‏گفت آيه نسخ شده است بهتر بود. آيا كسى هست كه كم‌ترين بهره‏اى از فقاهت داشته باشد و چنين حرفى بزند؟ خير، مگر اين كه تحت تأثير وسوسه‏هاى شيطان واقع شده و نوكر شيطان باشد.


1. مائده، 8.

2. نساء، 176.