روايتى از نوف بکالي را كه در بحارالانوار ذکر شده و مضامين مشابهى با خطبه متقين نهجالبلاغه دارد، نقل كرديم. بيان شد که پس از اصرار همام بن عباده، حضرت علي(ع) اوصاف شيعيان اهل بيت ـ آنانکه خداوند متعال از هر آلودگى پاكشان کرده است ـ بيان فرمودند. حضرت در ابتدا و در آغاز كلام، سه وصف كلى را ذكر مىفرمايند و سپس به تفسير اين اوصاف كلى يا آثار و علائم آنها ميپردازند. اين سه وصفى كه در اين نقل آمده، عبارتند از: «فَهُمُ الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ، الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ، أَهْلُ الْفَضَائِلِ وَ الْفَوَاضِلِ». در جلسات گذشته، قدري درباره «الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ، الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ» بحث شد.
اما بحث سوم، دربارة وصف سوم است. در ادامه دو صفت پيشين، حضرت مىفرمايد: شيعيان اهل «فَضَائِل و فَوَاضِل» هستند. به نظر ميرسد مراد از «فضائل و فواضل»، آنگونه که در لغت معنا كردهاند، نباشد. احتمالاً فضائل بيشتر در مورد صفات ثابت و به اصطلاح ملكات راسخ به كار مىرود و فواضل بيشتر در مورد رفتارها. يعني، فضائل در مورد ملكات ثابت، و فواضل در مورد رفتارهاى اخلاقى به كار مىرود.
مراتب فضائل و فواضل
پيشتر، به اجمال اشارهاى كرديم كه هم معرفت بالله مراتب دارد، هم عمل به امر اللّه. در اينجا نيز اينكه شيعيان اهل فضيلت و اهل صفات يا رفتارهاى فاضله هستند، مراتب دارد. در واقع ميتوان گفت: از آنجا که هر سة اين اوصاف كلى هستند و به اصطلاح طلبهها، مقول به تشكيك هستند، مراتب و درجات دارند. حال، اين اختلافى كه بين مراتب عرفان يا مراتب عمل يا مراتب فضيلت است، گاهي به لحاظ كميت است و گاه به لحاظ کيفيت.
درباره کميت بايد گفت: يكى فقط واجبات را انجام مىدهد، ديگري مستحبات را هم به آن اضافه مىكند، و همانطور که ميدانيم مقدار مستحبات، حد و حصرى ندارد. اينچنين است كه از لحاظ كميت، عمل به دستورات خداوند داراي مراتب كمّى است. همينطور فضايل و فواضل و انجام كارهاى شايسته نيز از لحاظ كميت با هم تفاوت مىكند.
ولى آنچه مهمتر است اختلاف در كيفيات است. حتي معرفت انسانهاى مؤمن و حتى شيعيان ( تربيتشدگان مكتب اهل بيت عليهم السلام) نسبت به خداوند از لحاظ كيفيت با هم يکسان نيست و بسيار متفاوت است. حال، اينکه چه اندازه اختلاف دارد، شايد احصاء مراتب معرفت و تقوا براى ما آسان نباشد. ذهن بشر گنجايش احصاء همه مراتب آن را ندارد. به اين تعبير توجه کنيد: ضَربَةُ عَلىٍّ يَومَ الخَندَقِ أَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقَلَين1. پيامبر(ص) فرمودند: آن ضربتى كه اميرالمومنين(ع) در جنگ احزاب، ظاهراً به عمرو بن عبدود وارد كردند، از همه عبادت هاى جن و انس افضل است!
امروزه حدود شش ميليارد انسان روى زمين وجود دارد. در نظر بگيريد: از همان ابتدا كه انسان خلق شده است تا کنون هر چه عبادت كنند، باز در برابر ضربه حضرت علي(ع) به حساب نميآيد. اطلاق «ثقلين» شامل همه انبيا و اولياي الاهي نيز مىشود. فرض كنيد انبياء را استثنا كرديد. در طول تاريخ اين همه اولياى خدا عبادت كردهاند، حال اگر همه اين عبادتها را به عبادت جنيان اضافه کنيم و همه را در يك كفه ترازو، و يك ضربت حضرت على(ع) را هم در كفه ديگر ترازو بگذاريم، باز آن يك ضربه بر همه عبادات رجحان دارد، و از همه سنگينتر است!
سطح معرفت، ملاك ارزش
دقت کنيم آن يك ضربه بود و به اندازه يك دقيقه طول كشيد؛ اما در مقابل آن، عبادتهايى كه در طول هزاران سال از ميلياردها انسان سر زده باشد، قرار دارد. ولي باز ميبينيم آن عبادت يك دقيقهاى افضل از همه آنها است. آنچه مسلم است، در اينجا كميت مطرح نيست؛ بلکه بحث از كيفيت است. غير از کميتها يکي از چيزهايي که در سنجش كيفيتها معيار است، همانا معرفت آن كسى است كه عملي را انجام مىدهد. براي فهم بيشتر به مثال زير توجه فرماييد:
فرض بفرماييد در يكي از اعياد بزرگ، مقام معظم رهبرى مدظله العالي، بار عام دادند و بر اين اساس مقرر شد: هر كس مىخواهد، ميتواند خدمت ايشان برسد، هديهاى تقديم و پاداشش را دريافت كند. در اين ميان، هر کس به فراخور حال خود با هديهاي خدمت معظم له ميرسند. علما، شاگردان، کارمندان و ... با هديهاي قرآني يا با شاخه گلي به ديدار حضرت ايشان ميشتابند. حال سائلى هم كه در كوچه و بازار گدايى مىكند، بگويد امروز روز عيد است، ما هم هديهاي ببريم؛ بلکه پاداش گيرمان بيايد. فرض كنيد همه يك شاخه گل ببرند، يعنى از لحاظ كميت مثل هم باشند. اما آيا عمل آن كه معرفت و فهم عميقى دارد، با آن كه فقط آمده تبريكى بگويد و مزدى بگيرد، يکسان است؟! به راستي دو عمل چقدر با هم تفاوت دارد؟
به راستي ميان دوست شما که از راه دور با هديهاي اندک براي تبريک روز تولدتان به ديدار آمده، با کسي که به طمع دريافت هديهاي يا شيرينياي به حضور شما رسيده چه تفاوتي است؟ ظاهر دو عمل يكى است. يكي چيزى آورده كه مزدى بگيرد، شما هم مىخواهيد دلش را خوش كنيد، تحفه يا اسکناسي را به او مى دهيد. اما ديگري، اگرچه با هديهاي اندک ـ يك گل يا كتاب يا چيز ديگرى ـ، گويي تمام جان و دل و عواطفش را به شما تقديم کرده است. البته آشکار است که ميان اين دو عمل تفاوت بسياري وجود دارد.
بزرگي مىگويد: خدايا! اينکه من شب تا به صبح مىايستم و تو را عبادت مىكنم، به اين دليل نيست كه از عذاب تو مىترسم يا طمعى در بهشت دارم. اگر صد بار من را در جهنم بسوزانى تا بميرم، و بعد دوباره زنده شوم، و باز دوباره مرا عذاب كنى، ولى بدانم اين عبادتى كه انجام مىدهم موجب رضايت توست، از اين عبادتم دست برنمىدارم؛ چراکه تو پرستيدنى هستى؛ تو را عبادت نكنم چه كنم؟
اکنون، اين عبادت را مقايسه کنيد با اينکه: با صد آيه و روايت ما را وعده دادهاند كه: اگر دو ركعت نافله بخوانيد چقدر حور و قصور، درختهاى بهشتى و جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ2 به شما مىدهيم. براي اين امر پيغمبران را فرستادند، و ائمه تأكيد كردند، اما ما سر خدا منت مىگذاريم و ميپنداريم با اين دو ركعت نافله فتحالفتوح كرديم؛ آن هم به اين دليل كه مزدش گيرمان بيايد! به راستي اين دو عبادت چقدر با هم تفاوت دارد؟ اصل اين تفاوت، نخست به خاطر ميزان معرفت خود شخص است. اينکه آن شخص چقدر خدا را مىشناسد و چقدر او را شايسته اين عمل مىداند. بنابراين، هر قدر پايه معرفت بالاتر باشد، اين عمل مىتواند ارزشمندتر باشد.
اخلاص، منشأ ارزش
اما دوم عاملي كه مىتواند منشأ اختلاف ارزش در عمل شود؛ اخلاص است. ممكن است دو نفر از لحاظ معرفت ـ البته فرض است ـ يکسان هستند، فهمشان يكى است، پيش يك استاد درس خواندهاند، يك برنامه عملى داشتهاند، اما يكى از آنها وقتى مىخواهد عبادت كند، انگيزه ديگري هم دارد. فرض اين است که اين انگيزه به حدى نيست كه موجب بطلان عمل و يا ريا در عبادت شود. اينجاست که باز ارزش اين عمل براي آن دو نفر متفاوت خواهد بود. هر اندازه عمل خالصتر باشد ارزش آن بيشتر است. همچنان که در حديث قدسى آمده است: خداى متعال مىفرمايد: أَنَا خَيْرُ شَريك3؛ اگر كسى در عملى براي من شريك قرار دهد، خداوند سهم خود را هم به آن شريك مىبخشد! به عبارت ديگر، وقتي کسى نماز مىخواند، صدقهاى مىدهد، علمى مىآموزد يا موعظهاي مىكند، و به بياني، عمل خيرى انجام مىدهد، اگر سهمى در اين عملش را براى غير از خدا قرار دهد، خداوند سهم خود را هم به آن غير واگذار مىكند؛ خداوند مىفرمايد: من چيزى را مىپسندم و قبول مىكنم كه فقط براى خودم باشد. البته اين مسأله از طرف خداوند بخل نيست. اين بيان براى اين است كه ما بفهميم عمل خالص چقدر ارزش دارد. همين كه ما در انجام عمل خيري يك چيز ديگر را همسنگ خدا كردهايم، بىادبى است! اگر بگويم نود درصد اين عمل براى خدا است و ده درصد هم به خاطر ديگري؛ يعنى ديگري به ميزان ده درصد با خدا قابل مقايسه است!
اين دو معيار، يعني معرفت و اخلاص، براى اين است که بگوييم عملها با هم تفاوت مىكند. البته گفتني است، اين دو معيار از لحاظ ارزش متلازم هستند، يعني هر كس معرفتش بيشتر است، اخلاصش هم بيشتر است. ولى اگر فرض كنيم كه از هم تفكيك شود، اينچنين است: عملى كه از معرفت بيشتر و از اخلاص بيشتر و انگيزه پاكتري صادر شده باشد، ارزش بيشترى دارد.
با توجه به آنچه گفته شد، ميتوانيم ارتباط بين اين سه عنوان كلى كه در وصف شيعيان بيان شد، را تبيين كنيم. يعنى معرفت خدا و عمل به امراللّه با اينكه انسان اهل فضيلت و خصال فاضله باشد، بىارتباط نيستند. البته اصل و ريشه از معرفت است. اگر آدم بخواهد عملش به امراللّه، عمل مطلوب، عالى و مقبولى باشد، بايد معرفتش قوىتر باشد. معرفت كه قوىتر شد، عمل او به امراللّه ارزشمندتر مىشود. وقتى بيشتر عمل كرد، تقوا و ملکاتي هم كه از آن عمل حاصل مىشود، بيشتر خواهد بود؛ چون تقوا در عمل محصول تكرار و مداومت بر عمل است. البته تقوا، هم افعال مثبت و ايجابى را شامل مىشود و هم ترك اعمال منفي و سلبى را.
تقوا، عامل قبولي اعمال
ما در روايات بسيارى داريم كه اگر عمل توأم با تقوا باشد، اندک بودن آن هم بسيار ارزشمند است: قَليلُ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوى خَيْرٌ مِنْ كَثيرِ الْعَمَلِ بِلا تَقْوى4. اما به نظر ميرسد تقوا در اينگونه روايات بيشتر ناظر به ترك گناه و ترك صفات و رفتارهاى بد باشد. يعنى، بيشتر تكيه روى امور سلبى آن است. براي مثال، علماي اخلاق گفتهاند: کسي را فرض کنيد كه كار مىكند و مزد مىگيرد، و آن را در جيبش ميگذارد. اما جيبش سوراخ است. آن شخص زحمت را مىكشد، پول هم مىگيرد، توى جيبش هم مىگذارد، مالك هم مىشود، تملك مىكند، مال خودش هم هست، اما جيبش سوراخ است! وقتي که ميخواهد دارايياش را حساب كند، دست که در جيبش ميبرد، مىبيند چيزى نيست! چگونه ممکن است؟ مگر آن شخص صبح تا شب کار نکرده تا پول به دست بياورد؟ اينجاست که از خود ميپرسد پولها كجا رفت؟! چون دليل را پيميجويد، متوجه ميشود که جيبش سوراخ بوده، و آنچه به دست آورده، به بيرون ريخته شده است. قلب آدميزاد كه بايد آثار اعمال نيک در آن جمع شود تا به صورت ملكه در بيايد و خزانهاى براى بهرهمندي انسان در روز قيامت شود، در حکم همان جيب انسان است. و چيزى جز گناه قلب انسان را سوراخ نميكند. انسان، از يک طرف كار خوب انجام مىدهد و از آن طرف، گناه تمام آن را از بين مىبرد. در دعاى كميل مىگوييم: اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تَهْتِكُ الْعِصَم، اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاء، اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تُنْزِلُ النِّقَم.
اينكه مىفرمايد: قَليلُ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوى خَيْرٌ، يعنى اگر جيبت سوراخ نباشد، عمل اندک هم بسيار است. اما با جيب سوراخ، ذرهاي از اعمال در آن نمىماند. لازم است براى اينكه از اعمالمان بيشتر استفاده كنيم، سوراخ جيبمان را بگيريم. يعنى اگر تا به حال گناهى مرتكب شدهايم، توبه كنيم و از اين پس، مراقب باشيم مرتكب گناه نشويم تا اثر عمل را از بين نبريم.
قرآن هم مىفرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ5؛ خداوند اعمال نيک را ميپذيرد؛ اما به شرطى كه صاحبش متقى باشد. و اين به معناي اين است که جيبش سوراخ نباشد، چون چيزى برايش نمىماند تا خدا قبول كند. البته اين يك مثل سادهاى است و مطلب، بسيار عميقتر از اين است. براي مثال، مىتوانيم بگوييم كه گناه مثل يك ماده سمى است. دل آدم هم مانند قدح است. در قدح آب خنك، شكر و گلاب مىريزند؛ اما اگر در آن درصدى – هر چند ناچيز - هم ماده سمى ريخته شد، آيا آن نوشيدني گواراست؟ آن شربت لذيذ و معطر و خوشرنگ که بوي خوشش اشتهاآور است، با قدري ماده سمي کشنده ميشود. قلب آدميزاد هم مانند ظرفى است كه مواد مختلف از راه چشم، گوش، دست، زبان و ساير اندامها وارد آن ميشود. اگر اينها سالم باشند، مطلوب است. آب خنك، عسل، گلاب و زعفران و ... مطلوب است. اما اگر يك ماده سمى با آنها مخلوط شد، ديگر اثرشان را از دست مىدهند و نمىتوانند نافع باشند. پس: قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ؛ يعنى مواظب باشيد سم توى غذايتان نريزيد. «متقي» يعنى كسى كه مراقب خود است تا خطرى متوجهاش نشود و سم در غذايش ريخته نشود. بنابراين، براى اينكه ما كه عامل بامراللّه هستيم از اعمالمان درست استفاده كنيم بايد مواظب باشيم كه ماده سمى گناه با آن مخلوط نشود.
ارتباط بين معرفت و عمل بحثى است كه گفتن آن آسان است و بسيار ساده طرح مىكنيم كه معرفت و ايمان انسان چه اندازهاى با اعمالش ارتباط دارد. براي ما اين مسأله که رفتار شخص بىايمان، كافر يا حتى معاند، اما اهل سخاوت و احسان به ديگران؛ چه اندازه ارزش اخلاقى دارد، شايد بحث سادهاى به نظر مىرسد؛ اما در همين عصرى كه ما زندگى مىكنيم، هزاران دانشمند مغزشان را ساييدهاند تا اين مساله را حل كنند كه ارزش رفتار از كجا ناشى مىشود و چه ارتباطى با اعتقادات افراد دارد؟ اولينبارى كه اين مسأله به صورت جدى در كتابها و از سوي سرشناسان و صاحبنظران مطرح شد، در اروپا و بعد از رنسانس بود. كسانى اعتقاد داشتند كه انسان مىتواند اخلاق خوب داشته باشد، منهاى دين.
رابطه دين و اخلاق
تئورى اخلاق منهاى دين يا اخلاق منهاى خدا، يعنى اينکه انسان ميتواند معتقد به خدا هم نباشد، ولى اخلاق خوبى داشته باشد. امروزه در فرهنگ غربى، الحادى، غير دينى و سكولار اين نظريه خيلى پذيرفته شده است. آنان معتقدند: بخشى از قلب آدم براي اعتقاد به خدا و دين است و بقيه قلب براى اخلاق و كارهاى خوب است. انسان ميتواند راستگو و درست كردار باشد و به ديگران رسيدگي كند، و در عين حال خدا را نشناسد، و اين مسأله از ارزش کارهاي خوب او نميکاهد. در مقابلش هم كسانى مىگويند: خير؛ اينها يك ارزشهاى سطحى است و عمقى ندارد. آن ارزش واقعى كه براى انسان مفيد است، همانا اخلاق و رفتارى است كه ناشى از ايمان باشد. اگر ايمان نباشد، فقط ظاهرِ عمل اخلاقى است، ولي آن عمل عمق و ارزشى ندارد و تنها ميتواند اثر ناچيزى در روح آدم بگذارد كه انسان را براى ارزشمند شدن آماده كند، و گرنه ارزش بالفعل ندارد. اين بحث، بحث بسيار عميق و گستردهاى است كه فيلسوفان بزرگي را به خود مشغول كرده و بحثها و كتابهاى فراواني در اين زمينه نوشته شده است. علماى ما نيازى به اينگونه بحثها ندارند، چون ما بر حسب آيات و روايات، بر اين باوريم كه اول بايد ايمان داشت و بعد دنبال عمل صالح رفت. ولى آنها كه مبناى اخلاق را چيزهاى ديگرى مىدانند، معتقدند که اخلاق بخشى از شخصيت انسان را تشكيل مىدهد و ايمان هم بخش ديگر. حال به فرض اينكه دين را قبول كنيم، تازه جزئى از شخصيت انسان شکل گرفته است. ولي جزء بيشتر و مهمتر آن اخلاق انسان است و آن هيچ ربطى به دين ندارد. انسان مىتواند بىدين باشد و خيلى هم خوب باشد!
متأسفانه اين مطلب در بين بسيارى از مسلمانها و حتي شيعيان هم وجود دارد. شخصي براى رفيقش از خوبي کسي اينچنين تعريف ميکرد: فلانى بسيار آدم خوبى است، اهل نماز و عبادت است، مسجد او ترک نميشود، كارهاى خير مىكند و به مردم هم خدمت مىكند. آن شخص در تعريف خود مسائل دينى و اخلاقى را توأمان، از يك مقوله بيان مىكرد. حرفهايش كه تمام شد. رفيقش گفت: فلانى! من معتقدم كه آدم بايد خوب باشد، حالا دين هم نداشت، نداشت. کسي که اخلاق و رفتار خوب داشته باشد، درستكار و راستگو باشد، اگر دين هم نداشت، اشکالي ندارد!
اين يک گفتگوي سادهاى ميان دو نفر عوام بود. اما همين گفتگوي به ظاهر ساده، مسأله بسيار جدىاي در خود دارد. آيا واقعاً خوب و اخلاقى بودن رفتار و منش انسان کافي است؟ آيا رفتار و منش انسان بدون اعتقاد به خدا و دين ارزشمند است؟
اميدوارم در جلسات بعدي، ارتباط بين اين سه صفت، يعني الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ أَهْلُ الْفَضَائِلِ وَ الْفَوَاضِلِ با توجه به مسائلى كه در فلسفه اخلاق به صورت علمى و فلسفى مطرح است و كمابيش در محاورات عرفى هم مطرح مىشود، را بيشتر بيان کنيم.
1. الإقبال، ص 467 .
2. آلعمران / 133 .
3. وسايلالشيعة، ج 1، ص 72، باب 12 .
4. كافى، ج 2، ص 76، باب الطاعة و التقوى .
5. مائده / 27 .