صفحه اصلي / آثار گفتاري/دروس / درس هاي اخلاق 1387 ـ 1388/ جلسه سيزدهم : سيماي شيعيان (12)

بسم الله الرحمن الرحيم

سيماى شيعيان (12)

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 14/12/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

روايتى از نوف بکالي را كه در بحارالانوار ذکر شده و مضامين مشابهى با خطبه متقين نهج‏البلاغه دارد، نقل كرديم. بيان شد که پس از اصرار همام بن عباده، حضرت علي(ع) اوصاف شيعيان اهل بيت ـ آنان‌که خداوند متعال از هر آلودگى پاكشان کرده است ـ بيان فرمودند. حضرت در ابتدا و در آغاز كلام، سه وصف كلى را ذكر مى‏فرمايند و سپس به تفسير اين اوصاف كلى يا آثار و علائم آن‏ها مي‌پردازند. اين سه وصفى كه در اين نقل آمده، عبارتند از: «فَهُمُ الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ، الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ، أَهْلُ الْفَضَائِلِ وَ الْفَوَاضِلِ». در جلسات گذشته، قدري درباره «الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ، الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ» بحث شد.

اما بحث سوم، دربارة وصف سوم است. در ادامه دو صفت پيشين، حضرت مى‏فرمايد: شيعيان اهل «فَضَائِل و فَوَاضِل» هستند. به نظر مي‌رسد مراد از «فضائل و فواضل»، آن‌گونه که در لغت معنا كرده‌اند، نباشد. احتمالاً فضائل بيشتر در مورد صفات ثابت و به اصطلاح ملكات راسخ به كار مى‌رود و فواضل بيشتر در مورد رفتارها. يعني، فضائل در مورد ملكات ثابت، و فواضل در مورد رفتارهاى اخلاقى به كار مى‏رود.

مراتب فضائل و فواضل

پيشتر، به اجمال اشاره‏اى كرديم كه هم معرفت بالله مراتب دارد، هم عمل به امر اللّه. در اين‌جا نيز اين‏كه شيعيان اهل فضيلت و اهل صفات يا رفتارهاى فاضله هستند، مراتب دارد. در واقع مي‌توان گفت: از آن‌جا که هر سة اين اوصاف كلى هستند و به اصطلاح طلبه‌ها، مقول به تشكيك هستند، مراتب و درجات دارند. حال، اين اختلافى كه بين مراتب عرفان يا مراتب عمل يا مراتب فضيلت است، گاهي به لحاظ كميت است و گاه به لحاظ کيفيت.

درباره کميت بايد گفت: يكى فقط واجبات را انجام مى‏دهد، ديگري مستحبات را هم به آن اضافه مى‏كند، و همان‌طور که مي‌دانيم مقدار مستحبات، حد و حصرى ندارد. اين‌چنين است كه از لحاظ كميت، عمل به دستورات خداوند داراي مراتب كمّى است. همين‌طور فضايل و فواضل و انجام كارهاى شايسته نيز از لحاظ كميت با هم تفاوت مى‏كند.

ولى آنچه مهم‏تر است اختلاف در كيفيات است. حتي معرفت انسان‌هاى مؤمن و حتى شيعيان ( تربيت‏شدگان مكتب اهل بيت عليهم السلام) نسبت به خداوند از لحاظ كيفيت با هم يکسان نيست و بسيار متفاوت است. حال، اين‌که چه اندازه اختلاف دارد، شايد احصاء مراتب معرفت و تقوا براى ما آسان نباشد. ذهن بشر گنجايش احصاء همه مراتب آن را ندارد. به اين تعبير توجه کنيد: ضَربَةُ عَلىٍّ يَومَ الخَندَقِ أَفضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقَلَين1. پيامبر(ص) فرمودند: آن ضربتى كه اميرالمومنين(ع) در جنگ احزاب، ظاهراً به عمرو بن عبدود وارد كردند، از همه عبادت هاى جن و انس افضل است!

امروزه حدود شش ميليارد انسان روى زمين وجود دارد. در نظر بگيريد: از همان ابتدا كه انسان خلق شده است تا کنون هر چه عبادت كنند، باز در برابر ضربه حضرت علي(ع) به حساب نمي‌آيد. اطلاق «ثقلين» شامل همه انبيا و اولياي الاهي نيز مى‏شود. فرض كنيد انبياء را استثنا كرديد. در طول تاريخ اين همه اولياى خدا عبادت كرده‏اند، حال اگر همه اين عبادت‌ها را به عبادت جنيان اضافه کنيم و همه را در يك كفه ترازو، و يك ضربت حضرت على(ع) را هم در كفه ديگر ترازو بگذاريم، باز آن يك ضربه بر همه عبادات رجحان دارد، و از همه سنگين‏تر است!

سطح معرفت، ملاك ارزش

دقت کنيم آن يك ضربه بود و ‏ به اندازه يك دقيقه طول كشيد؛ اما در مقابل آن، عبادت‏هايى كه در طول هزاران سال از ميلياردها انسان سر زده باشد، قرار دارد. ولي باز مي‌بينيم آن عبادت يك دقيقه‏اى افضل از همه آن‏ها است. آنچه مسلم است، در اين‌جا كميت مطرح نيست؛ بلکه بحث از كيفيت است. غير از کميت‌ها يکي از چيزهايي که در سنجش كيفيت‏ها معيار است، همانا معرفت آن كسى است كه عملي را انجام مى‏دهد. براي فهم بيشتر به مثال زير توجه فرماييد:

فرض بفرماييد در يكي از اعياد بزرگ‏، مقام معظم رهبرى مدظله العالي، بار عام دادند و بر اين اساس مقرر شد: هر كس مى‏خواهد، مي‌تواند خدمت ايشان برسد، هديه‏اى تقديم و پاداشش را دريافت كند. در اين ميان، هر کس به فراخور حال خود با هديه‌اي خدمت معظم له مي‌رسند. علما، شاگردان، کارمندان و ... با هديه‌اي قرآني يا با شاخه گلي به ديدار حضرت ايشان مي‌شتابند. حال سائلى هم كه در كوچه و بازار گدايى مى‏كند، بگويد امروز روز عيد است، ما هم هديه‌اي ببريم؛ بلکه پاداش گيرمان بيايد. فرض كنيد همه يك شاخه گل ببرند، يعنى از لحاظ كميت مثل هم باشند. اما آيا عمل آن كه معرفت و فهم عميقى دارد، با آن كه فقط آمده تبريكى بگويد و مزدى بگيرد، يکسان است؟! به راستي دو عمل چقدر با هم تفاوت دارد؟

به راستي ميان دوست شما که از راه دور با هديه‌اي اندک براي تبريک روز تولدتان به ديدار آمده، با کسي که به طمع دريافت هديه‌اي يا شيريني‌اي به حضور شما رسيده چه تفاوتي است؟ ظاهر دو عمل يكى است. يكي چيزى آورده كه مزدى بگيرد، شما هم مى‏خواهيد دلش را خوش كنيد، تحفه يا اسکناسي را به او مى دهيد. اما ديگري، اگرچه با هديه‌اي اندک ـ يك گل يا كتاب يا چيز ديگرى ـ، گويي تمام جان و دل و عواطفش را به شما تقديم کرده است. البته آشکار است که ميان اين دو عمل تفاوت بسياري وجود دارد.

بزرگي مى‏گويد: خدايا! اين‌که من شب تا به صبح مى‏ايستم و تو را عبادت مى‏كنم، به اين دليل نيست كه از عذاب تو مى‏ترسم يا طمعى در بهشت دارم. اگر صد بار من را در جهنم بسوزانى تا بميرم، و بعد دوباره زنده شوم، و باز دوباره مرا عذاب كنى، ولى بدانم اين عبادتى كه انجام مى‏دهم موجب رضايت توست، از اين عبادتم دست برنمى‏دارم؛ چراکه تو پرستيدنى هستى؛ تو را عبادت نكنم چه كنم؟

اکنون، اين عبادت را مقايسه کنيد با اين‌که: با صد آيه و روايت ما را وعده داده‌اند كه: اگر دو ركعت نافله بخوانيد چقدر حور و قصور، درخت‏هاى بهشتى و جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ2 به شما مى‏دهيم. براي اين امر پيغمبران را فرستادند، و ائمه تأكيد كردند، اما ما سر خدا منت مى‏گذاريم و مي‌پنداريم با اين دو ركعت نافله فتح‏الفتوح كرديم؛ آن هم به اين دليل كه مزدش گيرمان بيايد! به راستي اين دو عبادت چقدر با هم تفاوت دارد؟ اصل اين تفاوت، نخست به خاطر ميزان معرفت خود شخص است. اين‌که آن شخص چقدر خدا را مى‏شناسد و چقدر او را شايسته اين عمل مى‏داند. بنابراين، هر قدر پايه معرفت بالاتر باشد، اين عمل مى‌تواند ارزشمندتر باشد.

اخلاص، منشأ ارزش

اما دوم عاملي كه مى‏تواند منشأ اختلاف ارزش در عمل شود؛ اخلاص است. ممكن است دو نفر از لحاظ معرفت ـ البته فرض است ـ يکسان هستند، فهم‏شان يكى است، پيش يك استاد درس خوانده‏اند، يك برنامه عملى داشته‏اند، اما يكى از آن‌ها وقتى مى‏خواهد عبادت كند، انگيزه ديگري هم دارد. فرض اين است که اين انگيزه به حدى نيست كه موجب بطلان عمل و يا ريا در عبادت شود. اين‌جاست که باز ارزش اين عمل براي آن دو نفر متفاوت خواهد بود. هر اندازه عمل خالص‏تر باشد ارزش آن بيشتر است. هم‌چنان که در حديث قدسى آمده است: خداى متعال مى‏فرمايد: أَنَا خَيْرُ شَريك3؛ اگر كسى در عملى براي من شريك قرار دهد، خداوند سهم خود را هم به آن شريك مى‏بخشد! به عبارت ديگر، وقتي کسى نماز مى‏خواند، صدقه‏اى مى‏دهد، علمى مى‏آموزد يا موعظه‌اي مى‏كند، و به بياني، عمل خيرى انجام مى‏دهد، اگر سهمى در اين عملش را براى غير از خدا قرار دهد، خداوند سهم خود را هم به آن غير واگذار مى‏كند؛ خداوند مى‏فرمايد: من چيزى را مى‏پسندم و قبول مى‏كنم كه فقط براى خودم باشد. البته اين مسأله از طرف خداوند بخل نيست. اين بيان براى اين است كه ما بفهميم عمل خالص چقدر ارزش دارد. همين كه ما در انجام عمل خيري يك چيز ديگر را هم‏سنگ خدا كرده‏ايم، بى‏ادبى است! اگر بگويم نود درصد اين عمل براى خدا است و ده درصد هم به خاطر ديگري؛ يعنى ديگري به ميزان ده درصد با خدا قابل مقايسه است!

اين دو معيار، يعني معرفت و اخلاص، براى اين‏ است که بگوييم عمل‏ها با هم تفاوت مى‏كند. البته گفتني است، اين دو معيار از لحاظ ارزش متلازم هستند، يعني هر كس معرفتش بيشتر است، اخلاصش هم بيشتر است. ولى اگر فرض كنيم كه از هم تفكيك شود، اين‌چنين است: عملى كه از معرفت بيشتر و از اخلاص بيشتر و انگيزه پاك‏تري صادر شده باشد، ارزش بيشترى دارد.

با توجه به آنچه گفته شد، مي‌توانيم ارتباط بين اين سه عنوان كلى كه در وصف شيعيان بيان شد، را تبيين كنيم. يعنى معرفت خدا و عمل به امراللّه با اين‏كه انسان اهل فضيلت و خصال فاضله باشد، بى‏ارتباط نيستند. البته اصل و ريشه از معرفت است. اگر آدم بخواهد عملش به امراللّه، عمل مطلوب، عالى و مقبولى باشد، بايد معرفتش قوى‏تر باشد. معرفت كه قوى‏تر شد، عمل او به امراللّه ارزشمندتر مى‏شود. وقتى بيشتر عمل كرد، تقوا و ملکاتي هم كه از آن عمل حاصل مى‏شود، بيشتر خواهد بود؛ چون تقوا در عمل محصول تكرار و مداومت بر عمل است. البته تقوا، هم افعال مثبت و ايجابى را شامل مى‏شود و هم ترك اعمال منفي و سلبى را.

تقوا، عامل قبولي اعمال

ما در روايات بسيارى داريم كه اگر عمل توأم با تقوا باشد، اندک بودن آن هم بسيار ارزشمند است: قَليلُ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوى خَيْرٌ مِنْ كَثيرِ الْعَمَلِ بِلا تَقْوى4. اما به نظر مي‌رسد تقوا در اين‌گونه روايات بيشتر ناظر به ترك گناه و ترك صفات و رفتارهاى بد باشد. يعنى، بيشتر تكيه روى امور سلبى آن است. براي مثال، علماي اخلاق گفته‏اند: کسي را فرض کنيد كه كار مى‏كند و مزد مى‌گيرد، و آن را در جيبش مي‌گذارد. اما جيبش سوراخ است. آن شخص زحمت را مى‏كشد، پول هم مى‏گيرد، توى جيبش هم مى‏گذارد، مالك هم مى‏شود، تملك مى‏كند، مال خودش هم هست، اما جيبش سوراخ است! وقتي که مي‌خواهد دارايي‌اش را حساب ‏كند، دست که در جيبش مي‌برد، مى‏بيند چيزى نيست! چگونه ممکن است؟ مگر آن شخص صبح تا شب کار نکرده تا پول به دست بياورد؟ اين‌جاست که از خود مي‌پرسد پول‌ها كجا رفت؟! چون دليل را پي‌مي‌جويد، متوجه مي‌شود که جيبش سوراخ بوده، و آنچه به دست آورده، به بيرون ريخته شده است. قلب آدميزاد كه بايد آثار اعمال نيک در آن جمع شود تا به صورت ملكه در بيايد و خزانه‏اى براى بهره‌مندي انسان در روز قيامت شود، در حکم همان جيب انسان است. و چيزى جز گناه قلب انسان را سوراخ نمي‏كند. انسان، از يک طرف كار خوب انجام مى‏دهد و از آن طرف، گناه تمام آن را از بين مى‏برد. در دعاى كميل مى‌گوييم: اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تَهْتِكُ الْعِصَم، اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاء، اللّهُمَّ اغْفِرْ ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تُنْزِلُ النِّقَم.

اين‏كه مى‏فرمايد: قَليلُ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوى خَيْرٌ، يعنى اگر جيبت سوراخ نباشد، عمل اندک هم بسيار است. اما با جيب سوراخ، ذره‌اي از اعمال در آن نمى‏ماند. لازم است براى اين‏كه از اعمالمان بيشتر استفاده كنيم، سوراخ جيبمان را بگيريم. يعنى اگر تا به حال گناهى مرتكب شده‏ايم، توبه كنيم و از اين پس، مراقب باشيم مرتكب گناه نشويم تا اثر عمل را از بين نبريم.

قرآن هم مى‏فرمايد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ5؛ خداوند اعمال نيک را مي‌پذيرد؛ اما به شرطى كه صاحبش متقى باشد. و اين به معناي اين است که جيبش سوراخ نباشد، چون چيزى برايش نمى‌ماند تا خدا قبول كند. البته اين يك مثل ساده‏اى است و مطلب، بسيار عميق‏تر از اين است. براي مثال، مى‏توانيم بگوييم كه گناه مثل يك ماده سمى است. دل آدم هم مانند قدح است. در قدح آب خنك، شكر و گلاب مى‏ريزند؛ اما اگر در آن درصدى – هر چند ناچيز - هم ماده سمى ريخته شد، آيا آن نوشيدني گواراست؟ آن شربت لذيذ و معطر و خوش‌رنگ که بوي خوشش اشتهاآور است، با قدري ماده سمي کشنده مي‌شود. قلب آدميزاد هم مانند ظرفى است كه مواد مختلف از راه چشم، گوش، دست، زبان و ساير اندام‏ها وارد آن مي‌شود. اگر اين‏ها سالم باشند، مطلوب است. آب خنك، عسل، گلاب و زعفران و ... مطلوب است. اما اگر يك ماده سمى با آن‌ها مخلوط شد، ديگر اثرشان را از دست مى‏دهند و نمى‏توانند نافع باشند. پس: قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ؛ يعنى مواظب باشيد سم توى غذايتان نريزيد. «متقي» يعنى كسى كه مراقب خود است تا خطرى متوجه‌اش نشود و سم در غذايش ريخته نشود. بنابراين، براى اين‏كه ما كه عامل بامراللّه هستيم از اعمالمان درست استفاده كنيم بايد مواظب باشيم كه ماده سمى گناه با آن مخلوط نشود.

ارتباط بين معرفت و عمل بحثى است كه گفتن آن آسان است و بسيار ساده طرح مى‏كنيم كه معرفت و ايمان انسان چه اندازه‏اى با اعمالش ارتباط دارد. براي ما اين مسأله که رفتار شخص بى‏ايمان، كافر يا حتى معاند، اما اهل سخاوت و احسان به ديگران؛ چه اندازه ارزش اخلاقى دارد، شايد بحث ساده‏اى به نظر مى‏رسد؛ اما در همين عصرى كه ما زندگى مى‏كنيم، هزاران دانشمند مغزشان را ساييده‏اند تا اين مساله را حل كنند كه ارزش رفتار از كجا ناشى مى‏شود و چه ارتباطى با اعتقادات افراد دارد؟ اولين‌بارى كه اين مسأله به صورت جدى در كتاب‏ها و از سوي سرشناسان و صاحب‏نظران مطرح شد، در اروپا و بعد از رنسانس بود. كسانى اعتقاد داشتند كه انسان مى‏تواند اخلاق خوب داشته باشد، منهاى دين.

رابطه دين و اخلاق

تئورى اخلاق منهاى دين يا اخلاق منهاى خدا، يعنى اين‌که انسان مي‌تواند معتقد به خدا هم نباشد، ولى اخلاق خوبى داشته باشد. امروزه در فرهنگ غربى، الحادى، غير دينى و سكولار اين نظريه خيلى پذيرفته شده است. آنان معتقدند: بخشى از قلب آدم براي اعتقاد به خدا و دين است و بقيه قلب براى اخلاق و كارهاى خوب است. انسان مي‌تواند راستگو و درست كردار باشد و به ديگران رسيدگي كند، و در عين حال خدا را نشناسد، و اين مسأله از ارزش کارهاي خوب او نمي‌کاهد. در مقابلش هم كسانى مى‏گويند: خير؛ اين‏ها يك ارزش‏هاى سطحى است و عمقى ندارد. آن ارزش واقعى كه براى انسان مفيد است، همانا اخلاق و رفتارى است كه ناشى از ايمان باشد. اگر ايمان نباشد، فقط ظاهرِ عمل اخلاقى است، ولي آن عمل عمق و ارزشى ندارد و تنها مي‌تواند اثر ناچيزى در روح آدم بگذارد كه انسان را براى ارزشمند شدن آماده كند، و گرنه ارزش بالفعل ندارد. اين بحث، بحث بسيار عميق و گسترده‏اى است كه فيلسوفان بزرگي را به خود مشغول كرده و بحث‏ها و كتاب‏هاى فراواني در اين زمينه نوشته شده است. علماى ما نيازى به اين‌گونه بحث‏ها ندارند، چون ما بر حسب آيات و روايات، بر اين باوريم كه اول بايد ايمان داشت و بعد دنبال عمل صالح رفت. ولى آن‏ها كه مبناى اخلاق را چيزهاى ديگرى مى‏دانند، معتقدند که اخلاق بخشى از شخصيت انسان را تشكيل مى‏دهد و ايمان هم بخش ديگر. حال به فرض اين‏كه دين را قبول كنيم، تازه جزئى از شخصيت انسان شکل گرفته است. ولي جزء بيشتر و مهم‏تر آن اخلاق انسان است و آن هيچ ربطى به دين ندارد. انسان مى‏تواند بى‏دين باشد و خيلى هم خوب باشد!

متأسفانه اين مطلب در بين بسيارى از مسلمان‏ها و حتي شيعيان هم وجود دارد. شخصي براى رفيقش از خوبي کسي اين‌چنين تعريف مي‌کرد: فلانى بسيار آدم خوبى است، اهل نماز و عبادت است، مسجد او ترک نمي‌شود، كارهاى خير مى‏كند و به مردم هم خدمت مى‏كند. آن شخص در تعريف خود مسائل دينى و اخلاقى را توأمان، از يك مقوله بيان مى‏كرد. حرف‏هايش كه تمام شد. رفيقش گفت: فلانى! من معتقدم كه آدم بايد خوب باشد، حالا دين هم نداشت، نداشت. کسي که اخلاق و رفتار خوب داشته باشد، درست‏كار و راستگو باشد، اگر دين هم نداشت، اشکالي ندارد!

اين يک گفتگوي ساده‏اى ميان دو نفر عوام بود. اما همين گفتگوي به ظاهر ساده، مسأله بسيار جدى‌اي در خود دارد. آيا واقعاً خوب و اخلاقى بودن رفتار و منش انسان کافي است؟ آيا رفتار و منش انسان بدون اعتقاد به خدا و دين ارزشمند است؟

اميدوارم در جلسات بعدي، ارتباط بين اين سه صفت، يعني الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ أَهْلُ الْفَضَائِلِ وَ الْفَوَاضِلِ با توجه به مسائلى كه در فلسفه اخلاق به صورت علمى و فلسفى مطرح است و كمابيش در محاورات عرفى هم مطرح مى‏شود، را بيشتر بيان کنيم.


1. الإقبال، ص 467 .

2. آل‏عمران / 133 .

3. وسايل‏الشيعة، ج 1، ص 72، باب 12 .

4. كافى، ج 2، ص 76، باب الطاعة و التقوى .

5. مائده / 27 .