در جلسات گذشته بيان شد که پس از اصرار همام، حضرت اميرالمؤمنين(ع) به وي فرمودند: «أَلَا مَنْ سَأَلَ عَنْ شِيعَةِ أَهْلِ الْبَيْتِ الَّذِينَ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ فِي كِتَابِهِ مَعَ نَبِيِّهِ تَطْهِيراً فَهُمُ الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ أَهْلُ الْفَضَائِلِ وَ الْفَوَاضِلِ مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ»؛ اي کسي که درباره اوصاف شيعيان پرسيدي، بدان! شيعيان چنين کساني هستند: العارفون بالله؛ کساني که به خداي متعال معرفت دارند، العاملون بامرالله؛ به دستورات خداوند عمل ميکنند و نيز اهل فضايل و فواضل و جامع فضيلتهاي اخلاقي هستند. سپس، حضرت بعد از اين اشاره به کليات، در حدود هفتاد جمله درباره نشانههاي شيعه بيان ميفرمايند.
درباره هر يک از جملات حضرت امير(ع)، هم ميتوان بحث مفصلي را مطرح کرد و هم ميشود همه آنها را در يکي دو جلسه، ترجمه کرد و رد شد. اما ما در اينجا به قدر کفايت؛ نه آنچنان گسترده و نه اينچنين مجمل مباحث را پي ميگيريم.
راستي و درستي
پيشتر درباره آن مفاهيم کلي يعني: هُمُ الْعَارِفُونَ بِاللَّهِ الْعَامِلُونَ بِأَمْرِ اللَّهِ، توضيحاتى داديم. اما پس از آن ميفرمايد: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ؛ سخن ايشان راست و بهجاست. اولين وصفى كه حضرت به تفصيل براى شيعيان ذكر مىفرمايد صفت راستگويى است. گفتني است مىشود اين بحث را گسترش داد و قدري درباره مفهوم صدق از قبيل: مفاهيم صدق، احكام فقهى و استثنائات صدق و ... که بزرگان در كتابهاى اخلاقي خود بحث كردهاند، توضيح داد؛ ولي در اينجا، ما بر نکتههايي که به نظرمان مهمتر مىرسد، تأكيد مىكنيم.
نخست، بايد بدانيم كه در بيانات اهل بيت(ع)، به صورتهاي گوناگوني بر روى دو مفهوم بسيار تأكيد شده است: «صِدْقُ الْحَديثِ وَ أَداءُ الْأَمانَة1»؛ و اين مفهوم همان است كه ما در فارسى از آن به «راستى» و «درستى» ياد ميکنيم.
روايات بسياري از امام زينالعابدين(ع)، امام صادق(ع) و ساير ائمه داريم كه: عبادت بسيار يا روزه بسيار شما را فريب ندهد؛ اين موارد دليل بر مقرب و مهذب بودن کسي نيست؛ چه بسا آن همه عبادت براى او عادت شده است. تعبير روايت اين است: رُبَّما يَسْتَوْحِشُ2. اين طبيعى است كه اگر آدم به چيزى، چه كار خوب و چه كار بد، عادت کند و سپس جريانى پيش بيايد که نتواند آن كار را در موقع خودش انجام دهد، احساس كمبود كند. چه بسا آن همه عبادت و کار نيک را از روى اغراض خاصى شروع كرده باشد تا از طريق آن، مردم را فريب دهد و جذب كند و از اينرو، به آن کار يا کارهاي شايسته عادت كرده است. مهم اين است:«إِخْتَبِرُوهُمْ بِصِدْقِ الْحَديثِ وَ أَداءِ الْأَمانَة»؛ اگر مىخواهيد افراد را بسنجيد، راستي و درستي آنها را امتحان كنيد. در رواياتى آمده است كه: خداى متعال هيچ پيغمبرى را مبعوث نفرمود؛ مگر با اين دو ويژگي. همه انبياء بر اين دو ويژگي تأكيد كردهاند. شايد اينکه امروزه در فرهنگ عمومى انسانها از راستگويى و درستكارى، به نيکي ياد ميشود، ميراث همين تربيتهاى انبياء باشد.
عادت و غفلت
البته نبايد فراموش کرد فطرت انسان هم بهگونهاي است كه خواستار راستگويى و درستكارى است. ولى گاهي انگيزههايى سبب ميشود كه آدم از آن مقتضاى فطرتش تخطى كند و منحرف شود. بدترين چيزى كه آدميزاد عاقل به آن مبتلا مىشود، غفلتى است كه در اثر عادت پديد ميآيد. خداوند در قرآن گله مىكند كه: ما اين همه آيات را در عالم به مردم نشان مىدهيم و باز آنان غفلت دارند. اين چيزى است كه همه ما كمابيش مبتلا هستيم. همه چيز براى ما عادى شده است! اين چشمى كه خداوند به ما عطا کرده است چقدر مىارزد؟ اين مژهها، اين پلكها؟ اين ساختار چشم؟ دانه دانه انگشتها؟ اعصاب؟ به راستي اين تدبيرهايى كه خداوند در عالم قرار داده است، از آسمانها و خورشيد و ماه و ستارگان به چه معنا است؟ اينكه قرآن مىفرمايد درباره خلقت آسمانها و زمين، ماه و خورشيد، انديشه کنيد و يکبهيک از آنها و کارآييشان نام مىبرد، چه هدفي دارد؟ با اينكه چندينبار در قرآن تأكيد شده است، آيا فرصتي پيش آمده كه واقعاً بنشينيم و فكر كنيم؟ آيا در نعمتهايى كه در وجود خود ما هست، انديشيدهايم؟ حقيقت اين است که ما حتي در نعمتهايي که محسوس است درست فكر نکردهايم، چه رسد به آن نعمتهاى باطنى كه بايد بيشتر درباره آنها فكر كرد. آيا به اهميت عقل، معرفت، ايمان و ... انديشيدهايم؟
زماني براي تفکر!
خداوند در سوره الرحمن ـ كه عروس قرآن است ـ وقتى نعمتهاى خدا را مىشمارد، به همه جن و انس خطاب ميکند كه: «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ»؛ كدام از اينها قابل انكار است؟ نکته قابل توجه اين است که اين سوره با اين جمله آغاز مىشود: «الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ3». اولين نعمتي كه پس از خلقت انسان بيان مىكند اين است: عَلَّمَهُ الْبَيانَ؛ خدا به انسان بيان كردن و قدرت سخن گفتن را ياد داد. بنابراين، خداوند اين استعداد را در وجود انسانها قرار داده است، اما بچه كه از ابتداي تولد حرف زدن بلد نيست. اين تعليم الهى به وسيله اسباب و مسبباتى صورت ميگيرد كه خداوند فراهم كرده است و نتيجهاش براي انسانها يادگيري سخن گفتن و بهرهمندي از اين نعمت مىشود. اما به راستي اين چقدر اهميت دارد؟
اگر براي انسان نعمت سخن گفتن در كار نبود و همانند حيوانات گنگ بود و حرفى نمىزد، چيزى از كسى نمىشنيد و چيزي هم نميتوانست بگويد، چه مىشد؟ آنوقت، نه زندگى مادى آدمي اداره مىشد، نه رشد معنوى پيدا مىكرد و نه مىتوانست سعادت آخرت را كسب كند. آنچه كه سعادت آخرت را تضمين مىكند، «دين» است. ما دين را از كتاب و سنت، از قرآن و حديث و از بيانات معلمين و علما و وعاظ ياد گرفتيم. اگر سخن گفتنى در كار نبود، ما اصلاً نمىدانستيم دين چيست؟ حتي دنيايمان نيز مرهون و مديون گفتارهايى است كه انجام گرفته و سپس براى ادامه و تثبيت آن به صورت نوشتار درآمده است. نوشتار انعكاس گفتارها است. اگر سخن نباشد چيزى نمىنويسند. وقتى آدم مىتواند بنويسد كه چيز گفتنى داشته باشد. وقتي لفظى باشد كه آن را ادا كنند، آنگاه خطوط اختراع مىشود. وقتى سخن گفتنى نباشد، نوشتنى هم نخواهد بود و اگر انسان، گفتن و نوشتن نداشته باشد با حيوانات چه فرقى مىكند؟
سخن گفتن ذهنى
به اين نكته لطيف توجه کنيد: اصولاً بعضى افكار هست كه به كمك الفاظ انجام مىگيرد. يعنى وقتي ما به مطالب انتزاعى فكر ميكنيم، در ابتدا مفهومي نداريم. اول يك مفهومى از محسوسات داريم و از آن محسوسات يك تشبيه و كنايهاى براى انتزاعيات درست مىكنيم، سپس، آن لفظى كه دلالت بر آن معناى انتزاعى مىكند، در ذهنمان حكم مفهوم را پيدا مىكند. اين مطلب دقيق را كسانى كه روانشناسى ذهن كار مىكنند، مىتوانند درک كنند.
بعضى نيز گفتهاند: فكر كردن، سخن گفتن ذهنى است. يعنى اگر سخن نباشد، سخن ذهنى هم نيست، و فكر كردن همانا سخن گفتن ذهنى است. اگر سخن نباشد، فكرى هم نخواهد بود. البته به نظر ما اين نظر قدري اغراقآميز است. فكر كردن درباره محسوسات بدون سخن هم مىشود؛ اما در مفاهيم انتزاعى بسيار مشكل است. بدون الفاظ ذهنى، فكر كردن در انتزاعيات و اعتباريات بسيار سخت است و شايد هيچگاه عملاً ممكن نباشد.
قوام انسانيت!
به هر حال، اصل اينكه آدم مىتواند حرف بزند نعمت بزرگي است. مىتوان گفت: قوام انسانيت انسان به اين سخن گفتن است. اگر آدم نمىتوانست حرف بزند، ديگر آدم نبود. بلکه حيوان ديگرى بود همانند ميمون. آنچه از پيشرفتهاى علمى و مادى و رشد معنوى در اين عالم داريم، مرهون سخن گفتن، نوشتن و انتقال مفاهيم است.
حال، اين آدميزاد ظلوم و كفور و ناسپاس از اين نعمت سوء استفاده مىكند. روشنترين فايده سخن گفتن اين است كه اين نعمت بزرگ، مقوم انسانيت است. شايد اينکه در منطق قديم به عنوان تعريف انسان مىگفتند: «الانسان حيوان ناطق»، به اين دليل است که سخن گفتن با فكر كردن و تعقل تلازم دارد. در واقع ميتوان گفت: مراد واقعي آن جمله اين است که: «الانسان حيوان عاقل»؛ وگرنه ناطق صرف ادا كردن حرف نيست، چراکه طوطى حيوان ناطق نيست.
دو روي سکه!
به هر حال، عظمت اين نعمت به اين دليل است كه: چون كسى مطلبى را مىداند، با سخن گفتن به ديگران منتقل مىكند يا خواستهها و احساساتش را مطرح ميکند، انتظارتش را ميگويد، يا ميتواند از ديگران رفع جهل كند و واقعيتى را بازگويد. رسانهها با گسترهاي كه امروز در دنيا دارد، از همين گفت و شنودها قدرت يافته است. به راستي اگر اين نعمت نبود، زندگى آدم چه مىشد؟
بايد گفت: اين نعمت براى اين است كه دانستههاى كسى به ديگرى منتقل شود. اما وقتى کسي چيزى را كه مىگويد مطابق آن چيزى نباشد كه مىداند، نقض غرض مىشود. يعني، گاهي استفاده از اين نعمت، نه تنها سبب هدايت نميشود، بلکه گمراه ميکند، دروغ ميگويد و از مسير درست منحرف مىشود. به عبارت بهتر: بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّهِ كُفْراً4؛ نعمت خدا را به نقمت تبديل مىكنند. يعني، با اين نعمتي که سبب استفاده و هدايت مردم از علوم و اطلاعات ديگران است، با دروغگويي، اسباب گمراهي و انحراف فراهم ميشود و اين نعمتي که بايد به انسانها کمک کند، ابزار خيانت ميشود.
نقض غرض!
قدري بيانديشيم. وقتي با اين نعمتى كه خدا براى ما قرار داده است تا از آن بهرهمند شويم، دروغ بگوييم و جامعهاى بياعتماد را پيريزي کنيم، اين نعمت بزرگ خداوند كه مقوّم وجود انسان است، كالعدم مىشود.
در حقيقت ما با دروغ گفتن خود، به دستگاه آفرينش خيانت مىكنيم و مفهوم «خَلَقَ الْإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ» را به هيچ ميگيريم! خداوند به ما بيان و سخن گفتن را ياد داده است تا اينكه دانستهها منتقل شود و مردم به خبرهايى كه ميشنوند و به آموزههاي ديگران اعتماد كنند. اما وقتي بنا بر دروغ گفتن شد، اعتماد سلب ميشود و هدف از دادن اين نعمت از بين ميرود و به بيان ديگر، نقض غرض ميشود. فطرت انسان اقتضا مىكند: وقتى كسى با او حرف مىزند، آن حرف راست باشد تا از اين نعمت استفاده كند. اما چون اينگونه نباشد، خلاف فطرت است، يعنى خلاف آن انتظارى است كه به طور طبيعى انسانها از همديگر در زندگى اجتماعى دارند. اگر پايه اين ارزش از بين رفت، اساس همه تمدنها، ارزشها، اخلاق، معنويات، علوم، معارف، توحيد و همه چيز از بين مىرود. ديگر چيزى منتقل نخواهد شد. تعليم و تعلم و تبادل اخبار و اطلاعاتى انجام نمىگيرد. ارتباطات انسانها از بين ميرود. در واقع، آدميزاد به خاطر يك منفعت خيالى و بسيار زودگذر و پست، اين نعمت را به نقمت تبديل مىكند و اساس اين بناي ارزشمند را فرومىريزد. آنگاه ارزش سخن گفتن از دست مىرود، مردم ديگر به حرفها اعتماد نمىكنند و آن فايدهاى كه بايد بر «سخن گفتن» مترتب شود، ديگر مترتب نمىشود. اين است که بزرگترين ارزش را سخن گفتن دانستهاند. در روايات آمده است: «همه گناهان را در خانه و انبارى انباشته كردهاند و قفلى به درب آن زدهاند. كليد قفل آن درب (همه گناهان)، همانا دروغ گفتن است.5»
دروغگو دشمن خداست!!
براي اينکه اهميت خطر بزرگ «دروغ» مشخص شود و انسان به اين خيانت به دستگاه الهى مبتلا نشود، بايد تلاش شود در محيط خانواده و در دوران طفوليت، پدران و مادران آنقدر اين گناه را زشت وانمود كنند كه کودک اين را باور كند كه دروغگويي، بزرگترين گناه است. شعار «دروغگو دشمن خداست» شعار بسيار بزرگى است؛ اما به شرط اينكه ما خدا را بشناسيم و بدانيم دشمنى با خداوند به چه معنا است و اين شعار زيبا که در فرهنگ ما است فقط لقلقه زبان نباشد. به راستي چه گناهي بزرگتر از دشمني با خداوند است؟ مؤمن؛ كسى كه به آموزههاي پيامبران ايمان دارد، طبعاً در اين باب اهتمامش از همه بيشتر است. اينجاست که امير مؤمنان در اوصاف شيعه يا اوصاف متقين ـ به حسب اختلاف روايت ـ نخستين چيزى كه ذكر مىفرمايد، همين مطلب است: «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ»؛ سخنشان راست است. شعيان بهجا سخن مىگويند و بىجا سخن نمىگويند.
استثناء در نظام ارزشي؟
به اين پرسش توجه کنيد: ما در اسلام مواردى داريم كه دروغ گفتن جايز، بلكه واجب است. اين امر چطور با بزرگي اين گناه سازگار است؟ مگر نه اينکه در روايات آمده است: « يَتْرُكَ الْكَذِبَ هَزْلَهُ وَ جِدَّهُ6 ؛ مؤمن حتى به شوخي هم دروغ نميگويد.» حال، چگونه ميشود که در بعضى موارد اين گناه، جايز يا واجب مىشود؟ ميدانيم که در داستانهاى بعضى از انبيا آمده است كه آنان عباراتي گفتهاند كه مطابق واقعيت نبوده است. براي مثال، در داستان حضرت يوسف آمده است: إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ7 يا حضرت ابراهيم فرمود: إِنِّي سَقِيمٌ8! به راستي اين عبارت غيرواقع انبيا چگونه با زشتي گناه بزرگي چون دروغ جمع ميشود؟
به اجمال بايد گفت: برخي از فيلسوفان اخلاق معتقدند كه راستگويي از ارزشهايى است كه هيچ استثنا ندارد زيرا ارزش اخلاقى اصيل آن است كه استثنابردار نباشد. اين نظريه كانت، فيلسوف معروف آلمانى است. او معتقد است كه دروغ به هيچوجهى صحيح نيست و هيچگاه در هيچجايى، دروغ مجاز نيست. يعني اخلاقاً، ضد ارزش است. ولى ما مىدانيم در اسلام اينگونه نيست. در نظام ارزشى ما در مواردى كه براي مثال، نجات جان مؤمني در گرو يك دروغ گفتن است، دروغ گفتن جايز ميشود. يا حتى اگر حفظ مال مؤمني از چپاول دزدها متوقف بر دروغ است، بايد دروغ گفت. يا اينکه در مقام اصلاح ذاتالبين، براي آشتي دو مؤمن با هم، اگر دروغي گفته شود، اشکالي ندارد. البته نبايد اين دروغگفتن ضرر بدتري داشته باشد و بايد فقط وسيله آشتي کردن باشد. اين همان استثنائاتى است كه ما در اسلام داريم.
مصلحت و تزاحم ارزشها!
حال، پرسش اين است: اين استثنا در ارزشهاى اخلاقى به چه معنا است؟ يك بيان اين است كه: اصل حسن صدق و راست گفتن، شرطى دارد و يا به قول ابن سينا حسن صدق يك قيد خفى دارد. يعنى دروغ گفتن بد است؛ مگر اينكه مصلحت اقوايى داشته باشد. بيان ديگر اين است كه: در مواردى ما دو تا عنوان داريم. براي مثال، دروغ گفتن و نجات يك مؤمني به وسيله دروغ گفتن، دو تا عنوان است؛ يك عنوان كذب و يك عنوان نجات جان يك مسلمان است. نجات جان مسلمان، حسنى دارد و راست گفتن هم حسنى. اما در عمل، نتيجه اينها با هم تزاحم دارد. يعني اگر حسن راست گفتن را رعايت کنيم، جان آن مؤمن به خطر مىافتد و ارزشى از دست مىرود و اگر بخواهيم جان او را حفظ كنيم، هيچ راهى جز دروغ گفتن نيست. در اينجا چون دو تا ارزش متزاحم است، اين ارزشها با هم جمع جبرى مىشود و برآيند آنها، صفت اين عمل ميشود. يعنى اگر آن اندازه ضررى كه بر دروغ گفتن مترتب مىشود از فايده راست گفتن کسر شود، آنچه باقى مىماند باز يك مصلحت اقوي و يك مصلحت لازمالاستيفايى است. اگر آن مصلحت لازمالاستيفا است، مىشود واجب و اگر راجحالاستيفا است، مىشود مستحب يا جايز. به هر حال، اين نكتهاى مربوط به فلسفه اخلاق است. كسانى كه در اين زمينه كار مىكنند، بايد اين مسأله را به اين دو صورت تبيين كنند.
يک نکته فقهي!
حاصل بحث اينكه يكى از اصيلترين ارزشهايى كه تمام انبياء به آن سفارش كردهاند، راست گفتن است. حتى گفتهاند «راست گفتن» بيش از نماز و روزه بر ايمان انسان دلالت دارد. بنابراين، بايد اين مسأله را جدى بگيريم و تلاش كنيم از محيط كوچك خانواده خود شروع کنيم و همسر، کودکانمان و حتي دوستانمان را عادت دهيم تا هيچوقت دروغ نگويند. البته دروغ نگفتن معنايش اين نيست كه هر چه راست است را بايد گفت. راست گفتن، در مواردي مفاسدى را به همراه دارد و هر راستى را نبايد گفت. براي مثال، عيب كسى را پشت سرش نبايد گفت؛ اگرچه تمام آن عيوب راست باشد. به يك مسأله فقهى توجه کنيد: در مواردي که گفتهاند دروغ گفتن جايز يا واجب است، بعضى از فقها احتياط واجب دارند كه بايد «توريه» كنند؛ يعنى يك لفظى را بگويند كه طرف چيز ديگرى بفهمد؛ اما قصد خودش به معناى صحيحى باشد. براي مثال، وقتى کسي مىگويد: طرف اينجا نيست، بايد منظورش اين باشد كه در اين نقطه نيست و به مقابل خويش اشاره كند تا حتى پيش خودش هم دروغگو نباشد. توجه داشته باشيم: دروغگويى آن قدر زشت است كه آنجايى هم كه لازم است دروغ بگوييم، بايد بهگونهاي باشد که انسان در پيشگاه خود دروغگو نشود. چراکه در اينصورت کمکم به شوخي دروغ ميگويد و سپس به خود اجازه ميدهد تا براي هر مسألهاي به اين گناه متوسل شود تا آنجايي که اين گناه بزرگ برايش سبک و عادي ميشود.
1. به عنوان نمونه: كافى، ج 2، ص 77، باب الورع.
2. كافى، ج 2، ص 104، باب الصدق و أداء الأمانه.
3. الرحمن / 4- 1 .
4 ابراهيم / 28 .
5. ر.ك: بحارالأنوار، ج 69، ص 263، باب 114، «الكذب و روايته و سماعه»؛ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيِّع قَالَ جُعِلَتِ الْخَبَائِثُ فِي بَيْتٍ وَ جُعِلَ مِفْتَاحُهُ الْكَذِب.
6. بحارالأنوار، ج 69، ص 249، باب 114، «الكذب و روايته و سماعه».
7. يوسف / 70 .
8. صافات / 89.