فمن علامة احدهم انّکَ تري له قوة في دين و حزماً في لين... اوصافي را که اميرالمؤمنين (ع) در نهجالبلاغه براي مؤمنان راستين میآورد میتوان در چند مرحله دستهبندي کرد. به طور کلي اين اوصاف سيري از کلي به جزئي، از عام به خاص، از مجمل به مفصل و از اصل به فرع دارد. حضرت، ابتدا به طور کلي فرمود: شيعيان ما عارفان بالله و عاملان بامرالله و اهل فضائل هستند. اين عناوين خيلي کلي است بعد با تفصيل بيشتري اين مطالب را بيان فرمود تا میرسيم به اينجا که میفرمايد: فمن علامة احدهم... بيان جزئیتر میشود و به نمادهاي اين صفات در رفتارها میپردازد. میفرمايد: نشانه هر مؤمني اين است. ظاهرا يک فرد خاص منظور نيست يعني هر يک از اينها. نشانه، طبعاً در رفتار ظاهر میشود و فراتر از اوصاف قلبي و ملکات اخلاقي و صفات باطني است که محسوس نيستند. ابتدا حضرت دو صفت را ذکر میفرمايد. يک صفت در ارتباط با وظيفه انسان نسبت به خداي متعال است و يکي مربوط به رفتار انسان با خلق خداست.
از علم تا عمل
اميرالمؤمنين بعد از ذکر حالات قلبي خوف و خشيت و معرفت حالا در مقام بيان علامتها
و نشانههايي براي اين اوصاف و فضايل است. ايمان مؤمن اقتضا میکند که وظايف
دينیاش را عمل کند. اصلاً معناي مؤمن همين است يعني عمل به باورها و اعتقادات، ولي
همه مردم در مقام عمل مساوي نيستند. با اينکه همه اعتراف داريم که بايد دستورات
دين را موبهمو اجرا کرد اما در عمل ضعفهايي داريم.
شما مصاحبههاي تازه مسلمانها را در برنامههاي تلويزيون ديدهايد، مثلاً يک خانمي
است آلماني، امريکايي يا از کشورهاي ديگر، مسيحي بوده يا مذهب ديگري داشته و حالا
مسلمان شده است. آيا ديدهايد يکي از اين خانمهاي اروپايي يا آمريکايي تازهمسلمان
چه در تلويزيون چه جاهاي ديگر، يک موي سرش پيدا باشد؟ حالا که مسلمان شده سرش را
درست میپوشاند. اين علامت دينداریشان است. وقتي مسلمان میشود میداند معنیاش
اين است که بايد حجاب داشته باشد، اما وقتي شما در خيابانهاي جمهوري اسلامي حتي در
مذهبیترين شهرها مثل قم و مشهد حرکت میکنيد جور ديگري میبينيد.
يادم هست که چند سال قبل با يک خانم اتريشي مصاحبه میکردند، میگفت من تعجب میکنم
که خيابانهاي اينجا با خيابانهاي اروپا چندان فرقي ندارند. اينها چهطور
مسلماني هستند؟ اين خانم اتريشي در پايتخت کشور اسلامي ايران تعجب میکند که اين
چهطور لباس پوشيدني است. بعضیها اعمال دينیشان را هم خوب انجام میدهند؛ حج
میروند، زيارت کربلا میروند، نذر و نياز میکنند...، ولي حجاب را درست رعايت
نمیکنند. متاسفانه اختلاط زن و مرد در بسياري از خانوادههاي مسلمان شايع شده است.
روز به روز هم دارد شيوع بيشتري پيدا میکند. اينها آن نشانههايي نيست که
اميرالمؤمنين براي شيعيان میفرمايند. از علامت مومن نيست که موي زنش پيدا باشد. با
مردهاي نامحرم مثل مردهاي محرم صحبت کند. شوخي کند. رفتار دوستانه داشته باشد.
جدي يا حاشيهاي و تشريفاتي؟
به طور کلي کساني که تابعيت يک دين يا يک مذهبي را میپذيرند، دو دسته هستند: يک
دسته، دين را جدي میگيرند يک دسته نه، و آن را فقط آداب و رسوم و يک امر فرعي
حاشيهاي و تشريفاتي فرض میکنند. ما مسلمان هستيم، حضرت علي(ع) را هم دوست داريم،
مخلص حضرت ابوالفضل هم هستيم، برايش نذر و نياز هم میکنيم اما اين که مقيد باشيم
که احکام دين را موبهمو اجرا کنيم، نه! اما در برابر اينها عدهاي هم دين را جدي
میگيرند و آن را جزو اصلیترين مسائل زندگیشان میدانند. اول مسلمان هستند بعد
اهل فلان شهر و فلان کشور و فلان نژاد. براي اينها دين از همه چيز مهمتر است. در
انتخاب شغل، اول فکر میکند آيا جايز است يا جايز نيست. بعد میگردد ميان مشاغل که
کدامش آسانتر است، درآمدش بيشتر است. در ازدواج هم اول دين و ايمان همسرشان مهم
است و بعد ساير ويژگیها.
تفاوت ما و سلمان فارسي
در بعضي از آيات کريمه وقتي خطاب به بعضي از پيغمبران صحبت میشود که ما به شما علم
و کتاب و حکمت داديم تعبير اين است که «خذ الکتاب بقوة؛ ما کتاب بر تو نازل
کرديم اين را محکم بگير، جدي بگير». نه مثل کتابي که بگذاريم در کتابخانه. ما هم
قرآن را دوست داريم کتاب دين ما است اما رفتارمان با مثل رفتار سلمان فارسیها
تفاوت دارد. آنها وقتي معني آيهاي را میفهميدند، مقيد بودند، رعايت میکردند،
اما ما نه، میبوسيم، احترام هم میکنيم، از آن استخاره میگيريم، وقت سفر از زير
قرآن رد میشويم، اما چه قدر مقيد هستيم ببينيم خدا به ما چه گفته است و از ما چه
میخواهد؟ درباره مسائل شرعي هم تا وقتي که با خواستهها و آداب و رسوم شهر و کشور
و فاميلمان منافات نداشته باشد، تا وقتي با اغراض حزب و جناحمان تفاوت نداشته
باشد، خيلي خوب است، اما آنجايي که تضاد پيدا کرد معلوم نيست که ما چه اندازه قرآن
را ترجيح بدهيم. وقتي اميرالمؤمنين میفرمايد: انک تري له قوة في دين. يعني
مؤمن اول رابطهاش را با دين میسنجد. علامتاش هم اين است که دين را جدي میگيرد.
يعني دين در رأس همه کارها و وظايف او است. اهتمامش قبل از همه چيز به دين است.
ما اگر واقعاً به دين اهميت بدهيم صبح که از خواب بيدار میشويم فکر اين هستيم که
ببينيم وظيفه دينیمان چيست. آيا واقعاً همين طور است؟ اگر دلمان را بکاويم
میبينيم قبل از آن چيزهاي ديگري برايمان جلوه میکند؛ بعضي دلبستگیها به مال،
مقام، اشخاص، دلمان مشغول اين مسائل است. بد نيست انسان چند روزي دل خودش را بکاود.
ببينيد قبل از خواب آخرين چيزي که دربارهاش فکر میکند چيست؟ وقت بيدار شدن،
اولين چيزي که توجهاش به آن جلب میشود چيست؟ هستند کساني که اولين چيزي که به
ذهنشان میآيد خداست. از او هم توفيق میخواهند که روز را در راه بندگي او سپري
کنند. آخرين چيزي هم که قبل از خواب از ذهنشان میرود ياد خداست. خوش به حال اين
آدمها. کاش ما هم شباهتي به اينها پيدا کنيم. شيعياني که حضرت علي(ع) توصيفشان
میفرمايد، نسبت به دين خيلي محکم هستند. میدانند که نمیشود با دين شوخي کرد؛
حلال حلال است و حرام حرام. نمیگردند دنبال شيوهاي که با آن ربا را حلال کنند،
رشوه را به اسم هديه درآورند. اين حرفها همان چيزهايي است که پيشبيني شده در
آخرالزمان چنين و چنان خواهد شد. آن وقت است که بلاها بر آنها نازل میشود. امراضي
پيدا میشود که سابقه نداشته، راه علاجي هم ندارد و اينها همه نتيجه آن بازیهايي
است که با دين انجام دادهاند.
يک سؤال
خيلیها در مقام عمل نمیتوانند مرز بين حق و باطل و خوب و بد را درست تشخيص
بدهند. يعني در معاشرت با مردم و در کيفيت اجراي ارزشها و مباحث اخلاقي و آنهايي
که بيشتر جنبه عملي و جزئي دارد، دچار مشکل میشوند.
خيلي وقتها آدم درباره چگونگي رفتار با دوستان، همسايگان، زيردستان، مسوولان،
مافوق، معلم، شاگرد و حتي با والدين يا فرزندان دچار اشتباهات و افراط و تفريطهايي
میشود. به طور کلي در همه اين موارد بايد ضوابطي را رعايت کنيم. چه کنيم که
خانواده سالمي داشته باشيم؟ همسر با همسر، پدر و مادر با فرزندان و بالعکس، همسايه
با همسايه، معلم با شاگرد چگونه رفتار کند؟ ما غالباً دچار افراط و تفريط میشويم.
کساني که دقيقاً بتوانند مرز اعتدال، مرز بين حق و باطل را تشخيص بدهند کم هستند.
خيلي جاها خلط میشود؛ اشتباه میشود. حتي در خانواده متدينين. شايد شما هم تا حالا
تجربه کردهايد که مسألهاي پيش میآيد که آقاي خانواده يک سليقهاي دارد خانم
خانواده يک سليقه ديگر. اختلافنظر پيش میآيد هر کدام هم نظر خاصي دارند. يکي
میگويد اين مصلحتها را دارد خوب است برويم، آن يکي میگويد نه اين مشکلات را
دارد، نمیرويم. اگر زمينه گفتوگويي هم باشد هر کدام دليل خودشان را میآورند چه
بسا دليلها هم دليلهاي بدي نباشد. وقتي تزاحم پيدا شد بايد کدام مصلحت را ترجيح
بدهيم؟ کدام اهميت بيشتري دارد؟ به ويژه اگر حکم شرعي خاصي هم نداشته باشد. يک وقت
است شرعاً میفهميم که اين ثواب بيشتري دارد يا خداینکرده آن مثلاً عمل مشتبهي
است شبهه حرمت دارد، اما گاهي هر دو طرف يک مصلحتي دارد و هر کدام هم میخواهد
تشخيص خودش را به کرسي بنشاند. بسياري از اختلافات خانوادهها هم در همين چيزها
پيدا میشود. اينجا چه کار بايد کرد؟ يا مثلاً در تربيت فرزند چگونه برخورد کنند؟
چه طور حرف بزنند؟ خيلي تند و جدي و قاطعانه؟ يا نه، اين طور که امروز فرهنگ عام
دنيا اقتضا میکند و تربيتها عموماً کودکمحور است؟
در محيط اداره و در مساله کار و کارفرما و کارمندي و کارگري چه طور؟ البته
ارزشهايي در همه جا حاکم است. منظورم همين چارچوب ارزشهاي مورد قبول طرفين است.
وقتي کارفرما احساس میکند که کارمند يا کارگر سستي و تنبلي میکند ... با او چگونه
برخورد کند؟ اين مسأله و اين سؤال در همه رفتارهاي اجتماعي ما با ديگران به نحوي
خودش را نشان میدهد؛ استاد با شاگرد، پدر با فرزند، دو تا همکار با همديگر، دو تا
همسايه نسبت به رفتارهاي همديگر چه قدر حساسيت نشان بدهند؟ در برخورد با ارزشهاي
پذيرفته شده، در احقاق حقوق چهگونه برخورد کنند؟ با قاطعيت؟ يا با اغماض و گذشت و
مسامحه؟
اخلاق اسلامي چه اقتضا میکند؟ از يک طرف، ما حقوقي داريم که بايد استيفا بشود. طرف
مقابل هم وظايفي دارد که شرعاً موظف است انجام بدهد. وقتي انسان میبيند اگر حقوقش
را استيفا نکند ضرر میکند امر به معروف و نهي از منکر میکند يا با تندي و تشر و
اوقات تلخي با او برخورد میکند.
ممکن است کساني هم بگويند که آقا! اين همه دستور در شرع براي گذشت و مسامحه کردن و
سخت نگرفتن بر ديگران داده شده است.
در تضاد اين دو ارزش (امر به معروف و نهي از منکر و گذشت و مسامحه) چه بايد بکنيم؟
پاسخ اين پرسش
از ديدگاه اسلامي – بلکه ديدگاه عقلاني هم - هر دو اين نگاهها خطاست. يکي افراط
است و ديگري تفريط. مؤمناني که دين و مکتب تشيع را خوب شناختهاند میدانند که بايد
در هر موردي چگونه بين اينها جمع کنند؛ نه آنچنان خودشان را رها و بدون حساسيت
نشان میدهند تا ديگران خواستهها و هوسهايشان را بر آنها تحميل کنند و نه گرفتار
تندي و عصبانيت میشوند.
آنهايي که در مسائل تعليم و تربيت و ارتباط با جوانان و نوجوان ها کار میکنند
خيلي بايد توجه داشته باشند. گاهي نوجوانها براساس تربيتهاي قبلي خانواده و رفتار
پدر و مادر زمينههاي انفعال شديدي دارند. به قول معروف، نه گفتن بلد نيستند.
رفيقشان میگويد برويم در خيابان گردش کنيم، برويم پارک، میگويد باشد. حتي گاهي
میداند اين کار غلطي است و زحمت دارد، اما خجالت میکشد. اين منشأ بسياري از مفاسد
خطرناک است. اين مسائل انحرافي که از دوران نوجواني شروع میشود غالباً سراغ
افرادي میآيد که حالت انفعال در آنها زياد است. يکي از عوامل هم تربيت پدر و مادر
است؛ گاهي ابراز محبت زياد و مجال رفتار دلخواهانه دادن به بچهها اين طور نتيجه
میدهد. يعني نوجوان تضاد و تقابل و تعارض را نياموخته است هر چه خواسته به او
دادهاند فکر میکند هر کس ديگر هم هر تقاضايي دارد بايد موافقت کند. حقيقت اين است
که هر دو افراط و تفريط است و صحيح نيست؛ رفتار آدم عاقل نبايد به گونهاي باشد که
هر کسي بتواند خواستههايش را بر او تحميل کند و او هم به خاطر رودربايستي بپذيرد و
نهگفتن را بلد باشد. در مسائل سياسي هم هست؛ به بعضي از شخصيت ها گفتند چرا چنين
کاري کرديد؟ گفت: میدانم اين کار غلطي بود. گفتند: اعتراف کن بگو کار غلطي بود.
میگويد: نه، چون من با فلان کس عهد بستهام براي رعايت وفاداري به آن عهد خودم
اعتراف نمیکنم. ما با هم عهد بستهايم که تا آخر با هم باشيم! تا ته جهنم با هم
باشيم! درست است وفاي به عهد خوب است اما تا کجا؟ حتي راست گفتن هم که ارزش معتبري
در همه جوامع انساني است، حدي دارد؛ بعضي جاها نبايد راست گفت. بعضي جاها دروغ گفتن
واجب است؛ اگر راستگويي باعث قتل نفس مؤمني میشود آدم بايد دروغ بگويد تا جان
مسلماني را نجات بدهد، چه رسد به عهد و پيمانهاي سياسي.
راه صحيح چيست؟ بايد اين ارزشها را به نحوي با هم آشتي بدهيم و حد وسطي که بتواند
مصلحت بهتر و قویتر را تأمين کند، رعايت کنيم. در زندگي بايد هميشه محتاط و
دورانديش بود؛ اگر کاري به ما پيشنهاد میشود بگوييم اجازه بدهيد اول فکر کنم. بايد
ديد عاقبتش به کجا میانجامد. اگر ديديم واقعاً کار غلطي است، خدا راضي نيست، خسارت
دنيايي و آخرتي دارد، فردا عذرخواهي کنيم و بگوييم من هر چه فکر کردم ديدم اين کار
به صلاح من نيست. هر پيشنهادي را هر چند از دوست صميمي، قبول نکنيم. اسم اين اخلاق
و اين منش را میگويند دورانديشي، و در عربي میگويند «حزم». البته گاهي رعايت
دورانديشي به بهاي از دست دادن دوستان میانجامد.
امروز در بسياري از کارهاي اجتماعي اگر فرد بخواهد همان اصول اخلاقي پذيرفته شده
عمومي يا همان حقوق قانوني را رعايت کند، هيچ کاري پيش نمیرود. مديريت اين جور
کارها اقتضا میکند که ظرفيت طرف را بسنجد و بداند که تا چه اندازه میشود به او
فشار آورد و اگر فشار آورد چه نتيجهاي از اين کار حاصل میشود؟ اگر اين کارمند را
بيرون کنم - که بسياري از جاها نمیتوانم - آيا کارمند بهتري سراغ دارم بگذارم به
جاي او يا نه؟
امروزه اگر انسان بخواهد با بچهاش زياد سخت گيري کند، میگويد: میگذارم میروم.
حالا اگر رفت پدر راه بيفتد دور شهرها، اين طرف آن طرف تا بچهاش را پيدا کند؟ پس
بايد رفتار طوري باشد که بعدش يک ضرر بيشتر و شديدتري مترتب نشود. اينها مقايسه
میخواهد. عقل و فکر میخواهد.
اجمالش اين است که از يک طرف انسان بايد قاطعيت داشته باشد و بر اساس عقل و منطق و
قوانين شرع عمل کند يعني بنا نداشته باشد در رعايت ارزشها مسامحه کند اما از يک
طرف هم بايد نرمخويي داشته باشد و سختگيري نکند والا تنها میماند، کارش عقب
میماند، و مفاسد زيادي بر آن مترتب میشود که نمیتواند از پس آن بر بيايد.
همراه کردن اين دو تا يک هنر است، و مؤمنان کساني هستند که بتوانند اين ارزشها را
با هم جمع کنند و مرز حق را در ميان چند باطل تشخيص بدهند. « له قوة في الدين و
حزماً في لين»