بيانات استاد مصباح پيش از نماز جمعه تهران
تاريخ: تاريخ : 22/06/1381
مکان: نماز جمعه تهران
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد للّه رب العالمين و الصلوة و السلام على سيّد الانبياء و المرسلين حبيب اله العالمين ابى القاسم محمد و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين.
اللّهم كن لوليّك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعة و فى كل ساعة وليّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً.
پيش از اين بيان شد كه سير تحولات سياسى جهان در طول تاريخ تابع يك سلسله عوامل مادى بوده است; ابتدا كسانى كه از قدرت بدنى و فيزيكى بيشترى برخوردار بودند قدرتهاى سياسى را در اختيار گرفته و بر ديگران تحكم مىكردند. بعدها با پيشرفتهاى علمى و صنعتى و فعاليتهاى مختلف اقتصادى، قدرت سرمايه، قدرت علم و تكنولوژى و در نهايت قدرت تبليغات هم بر آنها افزوده شد و امروز بزرگترين عامل در به قدرت رسيدن افراد و گروههاى سياسى سرمايه و قدرت تبليغات است. اما در مقابل اين سير تحولاتى كه بر اساس عوامل مادى تحقق پيدا كرده و همچنان مى كند، سطح ديگرى به وسيله انبياء ترسيم شد كه تلاش مى كرد با توجه دادن انسان به ارزشهاى معنوى و انسانى و با استفاده از قدرت بيان و استدلال جهت حركت انسانها، گروهها و جوامع را تصحيح كند و از فرو افتادن در دره هاى حيوانيت، درندگى و گمراهى و در نهايت سقوط ابدى نجات دهد.
اگر اين دو خط را در طول تاريخ ملاحظه كنيم، خواهيم ديد كه مقاطعى از تاريخ در بعضى از بخشهاى زمين فعاليت انبيا موجب پيدايش جهشهاى خاصى در مسير زندگى سياسى بشر شده كه از يك ديدگاه - كه برگرفته از تعاليم خود انبياست - مى توان آنها را جهشى صعودى، مثبت و ارزشمند تلقى كرد. به طور مثال، فرض كنيد در جامعه اى كه هزار سال به صورت خاصى زندگى مى كردند، در مقطع خاصى در اثر دعوت انبيا و هدايت آنها حركت سريعى براى آنها پيش آمده و از آن حالت يكنواختى و يا حالتى كه منحنى نزولى باشد جهت حركتى آنها يك باره تغيير مى كند و به معنويات و ارزشهاى انسانى توجه پيدا مى كنند و در نهايت ارزشهاى اخلاقى و معنوى در جامعه حاكم مى شود و درنده خوئى ها، خودكامگى ها و استبدادها از جامعه رخت برميبندد.
بر اساس اين دستگاه ارزشى، اين حركتها را مى توانيم حركتهاى صعودى و مثبت تلقى كنيم گو اينكه براى كسانى يا گروههايى از جامعه موجب نارضايتى ها و دلخورى هايى هم شده باشد؛ چرا كه به طور طبيعي در جوامع انسانى تضاد بين منافع وجود داشته و كسانى آنچنان فريفته منافع مالى و لذتهاى خود بودهاند كه هر حركتى كه مزاحمتى با خواسته هاى آنها داشته، آن حركت را منفى و بى ارزش و گاهى ضد ارزش تلقى مى كردند.
آرى ممكن است آنچه به نظر ما يك جهش صعودى است از ديدگاه آنها به صورت يك حركت نزولى تفسير شود؛ يعنى آنچه را ما بر اساس تعاليم انبيا، ارزشهاى مثبت تلقى مى كنيم و مى گوييم تعاليم انبيا باعث شد كه جامعه يك حركت صعودى و تكاملى پيدا كند، آنها مى گويند: برعكس، اين حركت انبيا مانع پيشرفتها شد، در حالى كه جامعه به سوى التذاذات مادى پيشرفت مى كرد و هر روز وسايل بيشترى براى كامجويى ها فراهم مى شد، انبيا نگذاشتند و مانع شدند كه بشر به انواع لذتهاى مادى دست پيدا كند.
اين اختلاف تفسير به دو ديدگاه در نظام ارزشى برمى گردد كه آيا ما بايد اين حركت انبياء را يك حركت تكاملى، پيشرو و مترقى تلقى كنيم يا اينكه اين را بايد يك حركت بازدارنده، نزولى و مانع پيشرفت به حساب بياوريم. به عنوان نمونه، وقتى حضرت موسى و حضرت هارون (على نبيّنا و آله عليهما السلام) مبعوث شدند تا فرعون و فرعونيان را به توحيد و يگانه پرستى دعوت كنند، دستگاه فرعونيان زرق و برق هاى زيادى داشتهمان طور كه يك بار ديگر هم اشاره كردم، اهرام مصر كه هنوز رازهاى ناگشوده اى دارد، در همان زمان فراعنه ساخته شده است و نشانى از پيشرفت هاى علمى و صنعتى آنها دارد. فرعون يك دستگاه عريض و طويل پر زرق و برقى داشت و براساس همين زرق و برق هاى زندگى، ادعاى خدايى مى كرد و مى گفت: مگر نمى بينيد تمام بركات در سايه حكومت من براى شما مردم مصر فراهم شده است، اين نهرهاى آب از زير تخت من جارى است؟ يعنى در سايه حكومت من اين پيشرفت هاى علمى و صنعتى و پيشرفت هاى كشاورزى و منافع مادى براى جامعه مصر فراهم شده است، پس من خداى شما هستم، پروردگار بلند مرتبه شما هستم، من را پرستش كنيد. اگر يك دستگاه پرزرق و برقى نداشت هيچ كس به ادعاهايش گوش نمى كرد.
وقتى موسى و هارون آمدند و به تدريج دعوتشان زبان به زبان انتشار پيدا كرد، آنها كه وسايل تبليغى و تريبونى در اختيار نداشتند، دو چوپان بودند كه آنها را در مجلس فرعون راه نمى دادند تا حرفشان را بزنند، بالاخره آرام آرام، زبان به زبان نقل شد كه دو نفر پيدا شدهاند و حرفهاى تازه اى مى زنند، مى گويند: اين رفتار فرعون و ادعاى ربوبيت و خدايى او درست نيست و خداى ناديده اى هست كه آسمان و زمين را آفريده است؛ بايد او را پرستش كرد و براى خودشان هم دلايلى دارند. وقتى كم كم اين حرفها منتشر شد، فرعون نزديكان و مشاورين خود را جمع كرد كه در مقابل دعوت حضرت موسى چه نقشه اى را اجرا كند؟ به وزيرش هامان دستور داد كه برج بلندى بسازد. فرعون گفت: من اهل منطق هستم، اگر شما مى گوئيد خدا در آسمان است من برجى مى سازم تا در آسمان ببينم خدايى هست يا نيست؟ اگر خدايى بود من دست از ادعايم برمى دارم، ولى شما بدانيد اين دو نفر كه وارد اين مملكت شدهاند افراد بيگانه اى هستند كه مى خواهند ارزشهاى ملى شما را به خطر بياندازند و اين روش ايده آلى كه شما در جهان براى حكومت و زندگيتان داريد مى خواهند اين روش ايده آل را از شما بگيرند «و يذهبا بطريقتكم المثلى»1 اين طريقه اى كه مُثلى است، ايده آل است، برترين است، اين بهترين روشى است كه شما در زندگى داريد، نتيجه اش هم اين بهره هاى مادى است كه در زندگى عايد شما شده است و چشم جهانيان را به علوم و صنايع شما خيره كرده است. اين دو چوپان آمدهاند و مى خواهند زندگى شما را به هم بزنند و از اين مزايا و امتيازات محروم كنند. اين است كه مجالى به آنها ندهيد و به حرف اينها اعتنا نكنيد.
آرى، از ديدگاه فرعون و فرعونيان، دعوت موسى دعوت به واپسگرايى بود، مى گفتند اينها مرتجع، ضد علم و ضد پيشرفت هستند، مجالى به اينها ندهيد تا افكار شما را فاسد كنند. پس اينكه آيا يك حركت، حركت تكاملى و پيشرو و مترقى است يا حركتى بازدارنده، واپسگرا و ضد ترقى و تكامل است بستگى دارد به اينكه مبانى ارزشى ما چه باشد و بر چه اساسى قضاوت كنيم؟
اگر از ديدگاه انبياء و اولياء و امثال موسى و هارون قضاوت كنيم، رفتار انبياء پيشرو و مايه تكامل است، اما اگر از ديدگاه فرعونيان به مسئله نگاه كنيم زندگى آنها زندگى متكامل و پيشرفته اى بود و اين دو چوپان آمده بودند جامعه مصر را از اين زندگى ايده آل محروم كنند. بر همين اساس كسانى مدعى شدهاند كه اصولاً قضاوت كردن درباره امرى كه آيا تكاملى است يا تنزلى ، اين نسبى است، مبناى قاطعى وجود ندارد كه ما بگوئيم اين حركت، يك حركت تكاملى پيشرو و مترقيانه است يا حركت نزولى، واپسگرا و عقب افتاده است. از اين حرف نتيجه ميگيرند كه اصولاً مفهوم كمال كه مى گوئيم متكامل است يا عقب مانده و واپسگرا، نسبى است، البته نظر اشخاص فرق مى كند و هر كسى بايد طبق مبنا و سليقه خودش قضاوت كند. آنها معتقدند كه به طور كلى نمى توان گفت آيا حركت انبياء حركت تكاملى يا تنزلى بود چون مفهوم تكامل و تنزل نسبى است; تابع سليقه ها و افكار اشخاص و گروههاست. اين يك مسئله بسيار بنيادى و ريشه اى در فلسفه اخلاق و فلسفه ارزشهاست كه آيا واقعاً ما ارزشهاى قطعى، عينى، واقعى و ثابت داريم كه آنها ملاك قضاوت انسانها قرار بگيرد؟ آيا چيزى واقعاً كمال است چه مردم بدانند و چه ندانند، چه بپذيرند و چه نپذيرند؟ يا نه كمال، تنها براى كسانى كمال است كه آن را كمال مى دانند و همين چيز ممكن است براى كسانى كه آن را كمال نمى دانند نقص و تنزل باشد؟ تابع سليقه ها و نظرها و امرى نسبى است؟ حالا يا نسبيت در معرفت يا نسبيت در واقعيت.
پيش از اين اشاره كرديم كه هم براساس ادله عقلى متقن و هم براساس بيانات انبياء و به خصوص قرآن كريم و روايات اهل بيت (عليهم السلام) ارزشهاى انسانى، امورى نسبى نيستند بلكه ما ارزشهاى واقعى داريم. اگر كسانى كم يا زياد، اقليت يا اكثريت جامعه نپذيرفتند و نخواستند، از ارزش آنها هيچ كاسته نمى شود، آن روزى كه اكثريت جامعه بت پرست بودند مانند زمان حضرت نوح كه طبق نص قرآن كريم، حضرت 950 سال به دعوت مردم پرداخت و آنها را به پرستش خداى يگانه دعوت كرد و از پرستش بت هاى خود ساخته و سنگ و چوب هاى خود خراشيده منع مى كرد جز چند نفر عده معدود از او پيروى نكردند و اكثريت قاطع جامعه به روش غلط خودشان ادامه دادند و نوح و يارانش را مسخره مى كردند و آنها را عقب افتاده ذهنى مى دانستند و مى گفتند: بت پرستى از مفاخر ماست كه از پدران و نياكانمان به ما رسيده است، تو حالا مى گويى ما موجودى را كه نمى بينيم پرستش كنيم؛ معتقد شويم كه يك چيزى هست كه نمى بينيم و او را پرستش كنيم؟ او را به سفاهت، نادانى، گمراهى و عقب افتادگى ذهنى متهم مى كردند و گاهى با صراحت مى گفتند: تو ديوانه اى كه اين حرفها را مى زنى و بالاخره بعد از 950 سال، اگر نص قرآن نبود ما چنين عمر زيادى را براى يك انسان به زودى باور نمى كرديم، معلوم مى شود كه در زمانهاى سابق انسانها عمرهاى طولانى داشتهاند البته شواهد علمى و باستان شناسى هم كم و بيش وجود دارد ولى اين نص قرآن است كه حضرت نوح 950 سال قومش را به خداپرستى دعوت كرد و اينها هيچ به حرف او گوش نمى كردند و روز به روز بر سرسختى و لجاجتشان در راه گمراهى و باطل افزودند. اصرار كردند تا آنجا كه ديگر پيرمردى كه سنش نزديك به هزار سال رسيده، دست به دعا برداشت وگفت خدايا من يك عمر، هزار سال، اين مردم را دعوت كردم «فلم يزدهم دعائى الا فراراً»2 اين دعوت و هدايت من چيزى جز بر گمراهى، استكبار و لجاجتشان نيفزود. نفرين كرد كه خدايا ديگر بر اينها عذاب نازل كن تا اينكه كه بعد از 950 سال خداى متعال به حضرت نوح امر فرمود كشتى بساز، يعنى اينها عذاب خواهند شد به غرق شدن در سيلابى كه از آسمان نازل خواهد شد و آبهايى كه از زمين خواهد جوشيد. تو يك كشتى بساز كه تو و مؤمنين بر آن كشتى سوار شده و هلاك نشويد. حضرت نوح در يك بيابان وسيعى ساختن كشتى را شروع كرد، مردم كه مى آمدند و او را مى ديدند بيشتر او را مسخره مى كردند كه آدم عاقل! كشتى را كنار دريا مى سازند، اينجا وسط بيابان براى چى كشتى مى سازى؟ چه كار مى كنى؟ اين چوبها را با اين بزرگى مى تراشيد و به هم وصل مى كنيد خوب ظاهراً اگر ما هم بوديم كم و بيش همين طور قضاوت مى كرديم! وسط يك بيابان صاف، وسيع و گسترده اى دور از آب و دريا، ساختن كشتى چه مفهومى داشت؟ حال نمى خواهم داستان حضرت نوح را به تفصيل براى شما بيان كنم. به هر حال دستگاه ارزشى مردم در آن زمان قضاوت مى كرد كه نوح و چند نفر عده معدودى كه از او پيروى مى كردند جاهل، نادان، سفيه و عقب افتاده و بلكه ديوانه هستند و برعكس حضرت نوح مى گفت: شما جمعيت گمراهيد، شما اكثريتى كه از خدا رو گردانديد و به پرستش بت هاى خود ساخته پرداختيد اگر ديوانگى باشد شما بايد ديوانه باشيد. ولى قضاوت عمومى اين بود. ساير انبياء هم كم و بيش با همين مشكلات مواجه بودند، در اكثر موارد، اكثريت قاطع مردم با دعوت انبياء مخالف بودند. خوب اينجا بايد گفت كه هر دو درست مى گفتند: براى حضرت نوح خداپرستى كمال و واقعيت بود، و براى مخالفينش هم همان بت پرستى درست بود؟ اگر اين طور بگوئيم اين همان نظريه پلوراليسمى است كه اين روزها هم معروف است كه مى گويند حق در يكجا متمركز نيست، ديدگاه هاى مختلف هركدام يك حق خاصى هستند، اسلام حق است، كفر هم حق است، مسيحيت حق است، يهوديت هم حق است. اين بخشى از حقيقت را دارد، آن هم بخشى و يا هر دو حقيقت كامل هستند چون حقيقت نسبى است! آيا اين طور بايد بگوئيم كه در نتيجه حضرت نوح كه مى گفت خداپرستى بايد كرد حق بود، اكثريت قاطع قريب به اتفاق مردم هم كه مى گفتند بايد بتها را پرستيد آنها هم بر حق بوده و درست مى گفتند؟ يا بايد بگوئيم يكي درست است و ديگرى باطل است؟ قرآن مى فرمايد «فماذا بعد الحق الا الضلال»3 يكى حق است، بقيه همه گمراهى است. «فماذا بعد الحق الا الضلال»؟ راه حق يكى بيشتر نيست ولى گرايشهاي باطلي هم هست. امروز در عصر پيشرفت علوم و صنايع، در عصر تسخير فضا و كرات آسمانى بسيارى از انديشمندان بزرگ كه صاحب تيترها و عنوان ها هستند، پروفسور و دكتر ناميده مى شوند، معتقدند كه حق نسبى است، هم اين درست است و هم آن درست است. اما ديدگاه اسلام و كسانى كه از براهين متقن عقلى پيروى مى كنند اين است كه در هر يك از مسائل كه دو راه متناقض وجود دارد يكى حق است و ديگرى باطل. دو رأى متناقض نمى شود هر دو حق باشد، نمى شود هم توحيد صحيح باشد و هم ثنويت و هم تثليث، هم شرك. شرك مفهومى است كه درست مقابل توحيد است. يا توحيد صحيح است يا شرك؛ اگر توحيد صحيح بود شرك باطل است. منظور اين كه چنين مسئله اى امروز هم در سطوح عالى و تخصصى محافل فلسفى دنيا مطرح است كه آيا ارزشها نسبى است؟ البته حالا در مسائل ديگر مثلاً در مورد معرفت هم اين حرفها مطرح است ولى به خصوص آنچه طرفدار زيادى دارد اين است كه ارزشها نسبى است و مفهوم كمال و نقص هم در مسائل اخلاقى نسبى است. مي گويند ما نمى توانيم بگوئيم يك روش مطلقا كمال است و در مقابلش روشهاى ديگر ناقص يا غلط، نه هركدام بهره اى از كمال دارند و يا اينكه براى كسانى يك چيز كمال است و براى ديگران چيز ديگرى كمال است.
ما براساس همان بينشى كه از قرآن و سنت به دست آوردهايم و به وسيله ادله قاطع عقلى تأييد مى شود، در فلسفه اخلاق و ارزشها معتقديم كه ارزشها واقعى و غير اعتبارى است، تابع اذهان و سليقه ها نيست. بله آداب و رسومي هست كه طبق سليقه ها يا شرايط جغرافيايى و اقليمى تفاوت مى كند ولى اين غير از ارزشهاى اصيل اخلاقى است كه در همه جا اصالت خودش را حفظ مى كند. طبق اين بينش يا بايد بگوئيم راه انبياء راه كمال است و راه مخالفين آنها راه نقص، يعنى آن منحنى كه انبياء در مسير زندگى انسان ترسيم مى كنند، آن منحنى صعودى است و اما منحنى مادى گرايان، لذت پرستان و خود كامگان نزولى است، روبه سقوط است، روبه صفر و زير صفر است. يكى از اين دو را بايد بگوئيم. نمى شود گفت هر دوى اينها منحنى صعودى است. جهت ها مختلف است. البته صعودى و نزولى بودنش را همه مى پذيرفتند. كلام در اين است كه كدام كمال است و كدام نقص؟ كدام مثبت و است كدام منفى؟ و گر نه در اينكه جهت يكى به يك سو است و يكى به سوى ديگر، اين را كسى انكار نمى كند. اينها در دو جهت مخالف حركت مى كنند، منحنى ها در دو طرف متقابل ترسيم مى شود. كلام در اين است كه كدام جهت مثبت است و كدام جهت منفى، آيا تعيين مثبت و منفى بودنش اعتبارى و نسبى و تابع سليقه هاست و يا نه مثبت و منفى بودنش واقعيت دارد. مثبت، مثبت است خواه ديگران بپذيرند و خواه ديگران نپذيرند.
ما براساس بينشى كه از تعاليم انبياء و به خصوص از قرآن كريم و بيانات اهل بيت استفاده كرديم، حركتى كه در جهت يگانه پرستى و تقرب به خداى يگانه باشد آن را حركت تكاملى مى دانيم و آن حركتى كه در جهت شرك، خودپرستى، هواپرستى و شيطان پرستى (به تعبير قرآن) باشد، معتقديم آنها جهت منفى دارد و منحنيش نزولى است. بنابراين آن حركتى كه به وسيله انبياء ترسيم شد و آن منحنى صعودى كه آنها ترسيم كردند را منحنى تكاملى مى دانيم هرچند ممكن است همراه آن بعضى از محروميت ها، شكنجه ها، زندان ها، فحش ها، تهمت ها و دشنام ها هم باشد ولى نتيجه همه اينها از نظر انبياء مثبت است، چون همه اين گرفتارى ها، اعم از گرفتارى هاى مادى يا غير مادى، شكنجه، محروميت، فحش و دشنام، همه گذراست، چند روزى است و تمام مى شود. آنكه سعادت ابدى و جاودانى است، براى اهل تقوى است «و العاقبة للمتّقين.»4 «بل تؤثرون الحياة الدنيا. و الآخرة خير و أبقى. انّ هذا لفى الصحف الاولى»5 اين مبارزه با طرز فكر مردم است، شما همين وضعيت هاى مادى را دوست داريد، همين زرق و برق هاى دنيا چشمتان را خيره مى كند. فكر مى كنيد پيشرفت همين است كه كسانى فرض كنيد فضا را تسخير كنند، سفينه فضا پيما بسازند، يا كاخهاى آنچنانى بسازند، بازار دنيا را در اختيار بگيرند، اقتصاد دنيا را قبضه كنند، اينها پيشرفت است! «بل تؤثرون الحياة الدنيا». اما قضاوت خدا اين گونه نيست: «و الآخرة خير و أبقى» آنچه هم بهتر و هم پايدارتر است زندگى ابدى است. غير از آن هر چه باشد مى گذرد و پس ازچند روزى تمام مى شود. «تريدون عرض الدنيا و الله يريد الآخرة»6 شما دنبال اين هستيد كه چند روزى در اينجا خوش بگذرانيد اما خدا مى خواهد هميشه سعادتمند باشيد، در يك زندگى كه پايان ندارد.
به هرحال اين دو نوع قضاوت است براساس دو نوع نگرش نسبت به زندگى و دو مكتب در فلسفه اخلاق و در فلسفه ارزشها كه آيا ارزشها و كمالات حقيقى هستند، مبناى واقعى و عينى دارند، يا نسبى و تابع ذوق ها و سليقه ها هستند؟ اگر تابع ذوق ها و سليقه هاست بايد گفت اكثريت مردم در اكثريت زمانها ارزشهاى مادى را كمال مى دانند و پرداختن به امور معنوى و اخروى را نشانه عقب ماندگى، كم فهمى، واپسگرايى، خرافات و چيزهايى از اين قبيل تلقى مى كنند. راستى فرض كنيد امروز كسى كه از يك كره ديگرى وارد زمين شود و ببيند در يك شهرى ساختمانهاى سر به فلك كشيده، رنگهاى چشم نواز، باغها و گلهاى زيبا، ساختمان ها با انواع گلها تزيين شده، دائماً صداى موسيقى هاى طرب انگيز از شب تا صبح بلند است و كسانى پاى كوبى مى كنند، با حالت مستى همديگر را در آغوش مى گيرند و ... در جاى ديگرى هم، در گوشه اى از زمين، ساختمانهاى متواضع محدودى كه با خشت و گل ساخته شده است، در درون اينها شمعى روشن است، نيمه شبى كسى اشك مى ريزد، دستش را به سوى خدا بلند كرده، يا روى خاك افتاده است و در مقابل عظمت الهى صورت بر روى خاك گذاشته است. كدام يك را پيشرفت تلقى مى كند؟ كدام را عاقلانه مى پندارد؟ آيا آن ساختمانهاى سربه فلك كشيده با آن زرق و برق ها و با آن آهنگ ها و با آن رفتارها و با آن لذت ها را و يا يك ساختمان گلى را كه كسانى سر روى خاك گذاشتهاند و اشك از چشمانشان جارى است؟ كدام را مى پذيرد؟
فرعونيان مى گفتند اين دو نفر چوپان آمدهاند شما را از اين روش پيشرفته و متكامل و عالى باز دارند «يذهبا بطريقتكم المثلى». مگر نمى بينيد اين چه لباسى به تن دارد؟ يك لباس چوپانى و با يك چوب دست در مقابل كاخ فرعون آمده مى خواهد عرض اندام كند. طبيعى بود كه اكثريت مردم به سادگى اين را نمى پذيرفتند. انبياء آن قدر خون دل مى خوردند تا عقل انسانها را بيدار مى كردند و آنها را متوجه مى كردند كه بيانديشيد شما براى چه آفريده شده ايد؟ آيا زندگى فقط همين زندگى چند روزه اى است كه در اين عالم زندگى مى كنيد يا بعد هم ادامه خواهد داشت و اگر ادامه دارد سرنوشت نهايى از آن كيست؟ «أفحسبتم أنّما خلقناكم عبثاً و أنّكم الينا لا ترجعون»7 فكر مى كنيد خدا شما را آفريده براى همين چند روز كه به سر و كله هم بكوبيد، به جان هم بيفتيد، به اموال و نواميس هم تجاوز كنيد، به عالَم اعلام جنگ بدهيد؟ براى همين آفريده شدهايد؟ اگر براى اين است كه بسيارى از سگ ها و گرگ ها بر چنين درندگى شرف دارند. و آيا شما براى اين درنده خويى آفريده شدهايد؟ همين كه قدرتى پيدا كنيد مردم مظلوم و بى گناهى را در گوشه و كنار جهان بكشيد، خانه هايشان را با خاك يكسان كنيد، و ديگران را تهديد كنيد، آيا براى همين آفريده شدهايد؟ انبيا آنقدر خون دل مى خوردند تا عده اى را آماده فكر كردن درباره سرنوشت و حكمت آفرينش و ارزشهاى انسانى مى كردند، تا از اين زرق و برق ها دل بكنند و به ارزشهاى والاى انسانى برسند و زندگيشان در راه قرب به خدا و اطاعت از اوامر او و خدمت به خلق خدا قرار بگيرد، خدمتى راستين، دلسوزانه، و خير خواهانه، نه خدمتى از سر منت و وسيله اى براى استثمار و استعمار بعدى.
كدام يك از اين دو درست است؟ نسبى گرايان مى گويند: هر دو درست است. اين بخشى از حقيقت است، آن هم بخشى از حقيقت است. اما قرآن مى گويد: يكى حق و بقيه باطل است. يكى را بايد انتخاب كنيد: يا بايد بپذيريد كه راه انبياء صحيح بود، همان راهى كه موسى در مقابل فرعونيان انتخاب كرد، نوح در مقابل تمام مردم زمانش جز عده قليلى، انتخاب كرد و ساير انبياء. و يا بايد اين را بپذيريد كه العياذ بالله انبياء مردمى عقب افتاده، دور از عقل و منطق بودند، راهى را پيشنهاد مى كردند كه برخلاف مسير انسانهاى عاقل و خردمند و پيشرفته بود! خوب به طور طبيعي جواب ما روشن است، ولى اثبات اين مطلب به صورتى كه تمام شبهاتش رفع شود يك سلسله از معارف و علوم را مى طلبد كه بايد مبانى آن در جاى خود تحقيق شود و اثبات شود كه اصولاً نسبى گرايى چه در معرفت و چه در ارزشها قابل قبول نيست و اينها اثر بيچارگى و درماندگى كسانى است كه به اين گرايش ها رو آوردهاند.
بنابراين براساس نگرش ما كه از عقل و وحى گرفته شده است، راه انبياء راه تكامل بود. حركتى كه آنها ايجاد كردند و منحنى صعودى كه آنها وضع كردند منحنى به سوى كمال و به سوى ارزشها بود و ديگران با همه زرق و برق هايشان باطل بودند و در نهايت سير منحنى آنها نزولى و به سوى پستى و ذلت و حيوانيت و بدبختى ابدى بود. اين حركت انبياء كه از ديد ما چنين خاصيتى را دارد، چه ويژگى هايى داشت؟ چطور شد كه حركت انبياء از حركت ديگران ممتاز بود؟ به چه معيارى ما مى گوئيم حركت اينها صعودى بود و ساير حركت ها نزولى بود؟ به چه معيار مى گوئيم كه حكومتى كه انبياء ايجاد مى كردند يا درصدد ايجاد آن بودند آن حكومت ايده آل بود، نه حكومت فرعونيان؟
ادعاى حكومت ايده آل فراوان است: «يذهبا بطريقتكم المثلى» را امثال فرعون ها در طول تاريخ زياد گفتند و امروز نيز طاغوتيان و فرعونيان همين نغمه را ساز مى كنند كه روش ما و فكر ما ايده آل است. مي گويند دموكراسى ليبرال اين «طريقتكم المثلى» است، اما انبياء مى گفتند همه اينها ادعاهاى پوچ است. به زودى آثارش در همين عالم براى شما ظاهر خواهد شد و ما ديديم نتيجه حكومت دموكراسى ليبرال را در پيشرفته ترين كشور جهان كه به چه پستى و زبونى و خوارى و چيزى كه از مرتبه پستيش نمى توانيم اسمى براى آن بيان كنيم، كار دموكراسى به كجا رسيده است. اما انبياء آمدند راه خدا را نشان دادند: «أطيعوا الله و أطيعوا الرسول»8 خدا سعادت شما را بهتر مى داند، اگر سعادت دنيا مى خواهيد اطاعت خدا كنيد، اگر سعادت آخرت مى خواهيد اطاعت خدا كنيد، اگر خدا و پيامبر چيزى براى شما انتخاب كردند شما برخلاف آن رفتار نكنيد. اول ايمان بياوريد كه راه حق راه انبياء است، ايمان بياوريد كه آنها مصلحت شما را بهتر از خود شما و بهتر از دشمنان شما مى دانند.
امروز اين دشمنان ما هستند كه برنامه هايى براى اصلاحات ما پيشنهاد مى كنند: چنين و چنان كنيد، رفراندوم كنيد، اعتصاب كنيد، از حكومت كنار بكشيد. اينها برنامه هايى است كه دشمنان براى ما مى گويند. فكر مى كنيد از سر دلسوزى است؟ آمريكا خيلى عاشق ملت ايران است كه اين توصيه ها را به مردم ايران مى كند؟ آيا خدا مصلحت ما را بهتر مى داند يا دشمنان خدا و دشمنان بشريت؟ سرلوحه دعوت انبيا اين بود: «اتّقوا الله» از عذاب خدا پروا داشته باشيد و براى رسيدن به سعادت آخرت از دستورات او پيروى كنيد.
پس اولين ويژگى دعوت انبياء اين بود كه معتقد بودند حق و باطلى هست، حق و باطل واقعيت دارد و نسبى نيست. بايد حق را شناخت و از آن پيروى كرد و بايد باطل را شناخت و از آن پرهيز كرد. اين كه ما سر را به زير بياندازيم هر چه ديگران گفتند بپذيريم، هر چه اكثريت گفتند آن را حق بشماريم، اين برخلاف مسيرى است كه انبياء براى ما ترسيم كردند. اگر شما در طول تاريخ بررسى كنيد، اگر نگوئيم در همه زمانها، لااقل در اكثريت زمانها، اكثريت قاطع مردم برخلاف انبياء بودند. سوره شعراء را بخوانيد: از يكايك انبياء و از اقوام سابق نقل مى كند و بعد مى فرمايد: در اثر عصيان خدا همه اينها عذاب شدند «و ما كان اكثرهم مؤمنين»9 اكثريت آنها مؤمن نبودند. «ان تطع اكثر من فى الارض يضلّوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون»10 خداوند خطاب به پيغمبرش مى فرمايد: اگر تو از نظر اكثريت مردم پيروى و اطاعت كنى حتماً تو را گمراه خواهند كرد براى اينكه جز از ظن و گمان پيروى نمى كنند، حق را درست نمى شناسند. صرف اينكه نظر اكثريت چيست هيچ گاه ملاك تشخيص حق و باطل نبوده است. ملاك تشخيص حق و باطل برهان عقلى و بيان وحى است. يا بايد براى اثبات اين مطلب برهان قطعى عقلى داشته باشيم - تا آنجا كه عقل قدرت تشخيص دارد، تا آنجايى كه زمينه هاى قضاوت براى عقل فراهم هست، امكان تجربه عينى براى انسان ميسر است، آنجا عقل مى تواند قضاوت كند. ولى به يك سلسله مسائلى مى رسد كه آنجا عقل ناتوان مى شود. عقل ما نسبت به يك عالَمى كه نديدهايم و هنوز تجربه اى از آن نداريم چگونه مى تواند قضاوت كند؟ در باره اينكه چه كار كنيم كه در يك عالم ابدى بعد از مرگ سعادتمند شويم عقل ما چه قضاوتى مى تواند بكند؟ عقل ما اگر در اين عالم زمينه هاى تجربه را در اختيار داشته باشد و روشهاى مختلفى را تجربه كند مى تواند قضاوت كند كه اين روش بهتر است يا آن روش - در حدى كه امكان آن برايش فراهم باشد، مقدماتش در اختيارش باشد - اما عالمى كه ما هيچ اطلاع و تجربه اى از آن نداريم، عقل چه قضاوتى درباره آن مى تواند بكند؟ فقط عقلِ نظرى مى تواند درباره وجود چنين عالمى قضاوت كند كه: بايد چنين عالمى باشد و زندگى اين جهان لغو و بيهوده نباشد و گرنه خلاف حكمت الهى خواهد بود. اينكه مردم خودسر، يله و رها در اين عالم هر غلطى مى خواهند بكنند و هيچ مجازاتى در كار نباشد خلاف حكمت خداست. بايد يك عالمى باشد كه به حساب زمامداران آمريكا برسد. عقل تا اين اندازه وجود چنين عالمي را براى اين كه نقض حكمت و نقض غرض الهى نباشد، اثبات مى كند. اما اينكه بايد چه كارهايى انجام دهيم كه در آن عالم سعادتمند شويم؛ آيا نماز صبح را دو ركعت بخوانيم يا شش ركعت؟ (شش ركعت بخوانيم بهتر نيست؟ عبادت بيشترى است! اما شرع مى گويد اگر نماز صبح را سه ركعت بخوانيم باطل مى شود، يعنى حرام است؛ دو ركعت بايد خواند.) چه فرقى مى كند قبل از اينكه اشعه خورشيد بر اين عالم بتابد ما دو ركعت نماز بخوانيم يا اندكى بعد از طلوع خورشيد؟ يكى از ايدئولوگها گفته بود چه فرقى مى كند كه اگر تا خورشيد ندميده نماز بخوانيم بهشت مى رويم ولي اگر بعد از آن شد به جهنم مى رويم؟ چه فرق مى كند؟ نمى دانم اين با آن عالم چه رابطه اى دارد؟ ولي مگر در امور مادى در اين عالم نداريد كه مثلاً دارويى را اگر به اندازه خاصى مصرف كنيد موجب سلامتى مى شود، اندكى بيشتر شود انسان را مى كشد؟ ما مى توانيم اين را تجربه كنيم، بفهميم كه اين اندازه مفيد است و بيشتر مضر است؛ اما نسبت به آن عالم كه تجربه اى نداريم. شخص ديگرى بايد به ما خبر بدهد كه اطلاع داشته باشد. جز خدا و انبيائى كه از طرف خدا مبعوث شدهاند كسى چنين خبرى ندارد. اين يك مثال روشن و پيش پا افتاده اى بود. همه احكام، قضاوت ها و حقوق و مسائل ديگرى كه در زندگى ما هست تابع مصالح و مفاسدى است كه بايد تبعاتش را در عالم ابدى هم سنجيد. تنها به آثار دنيوى آن نمى توان اكتفا كرد و چون ما اطلاعى از آثار ابدى آن نداريم درباره آنها نمى توانيم قضاوت قطعى داشته باشيم. بله، آنچه مربوط به همين جهان است و در چارچوبه تجارب حسى ما واقع مى شود عقل مى تواند درباره آن قضاوت كند؛ همانطور كه پزشكان درباره داروها قضاوت مى كنند چون زمينه تجربه براى آنها فراهم است. اما راجع به آنچه به عالمى فراتر از اين عالم مربوط مى شود كه ما تجربه اى از آن نداريم، چگونه مى توانيم قضاوت كنيم؟ اينجاست كه كم كم عقل محدوديت خود را درك مي كند و به وحى احتياج پيدا مى شود. انبياء كار اصلى خود را از اينجا آغاز مى كنند. البته آنان در هدايت و بيدار كردن عقل و فطرت هم نقش مهمى دارند، ولى كار انحصارى و اصلى آنها در جايى است كه عقل راهى ندارد «و يعلّمكم ما لم تكونوا تعلمون»11 چيزى كه عقل بشر به آن نمى رسيد، علم ما به آن نمى رسيد، مقدمات تجربه اش در اختيار ما نيست، اينجا هيچ راهى نيست جز اينكه تن به علم الهى بدهيم و فرمان او را بپذيريم.
اولين ويژگى خط انبياء اين است كه قايل به حق و باطل هم در اعتقادات و هم در ارزشها و رفتارها هستند; يعنى اگر حكما دو حوزه را براى عقل تعيين كردهاند: يكى عقل نظرى و يكى عقل عملى، در هر دو حوزه حق و باطل وجود دارد. هم عقايدى هست كه حق است و در مقابل آن عقايد باطل قرار دارد: عقيده به توحيد حق است و عقيده به شرك باطل است؛ و هم در زمينه عقل عملي يا آنچه مربوط به رفتار انسانها مى شود حق و باطل وجود دارد، بعضى رفتارها درست است و بعضى غلط؛ بعضى رفتارها را بايد صددرصد تأييد كرد بعضى رفتارها را بايد صددرصد محكوم كرد. نمى توان گفت اين عمل براي بعضى ها خوب است و نسبت به بعضى ها ديگرى بد است، سليقه ها فرق مى كند! بله، آنجايى كه ما چاره اى نداريم با كسانى زندگى مسالمت آميزى داشته باشيم يا مصلحتمان ايجاب مى كند كه در رفتار با ديگران مماشات داشته باشيم مسئله ديگرى است. ما در اسلام در مقام رفتار عينى بسيارى از جاها موظفيم كه با ديگران مماشات كنيم، به آنها خدمت كنيم، احسان كنيم، حتى اگر در عقايد با ما مخالف هستند «لا ينهيكم الله عن الّذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم»12 كسانى كه درصدد براندازى شما نيستند، شما را از خانه هايتان آواره نكردهاند، و درصدد جنگ با شما نيستند به آنها احسان كنيد، خدا از احسان به آنها نهى نمى كند. علاوه بر عدالت، احسان هم بكنيد «ان تبروهم و تقسطوا اليهم». اين در مقام عمل است و به معناى اين نيست كه آنها بر حقند؛ به معناى اين است كه شما بر آنها منت داريد كه زمينه رشد را براى آنها فراهم مى كنيد تا به تدريج آنها با حق آشنا شوند و به دين شما گرايش پيدا كنند. به معناى اين نيست كه باز آنها بر حقند و شما هم بر حقيد؛ اين يك مسئله ديگرى است. مداراى با مخالفين براى جلب توجه آنها و فراهم كردن زمينه براى اينكه حق را بشناسند و به حق گرايش پيدا كنند، اين يك دستور حكيمانه اى در مقام عمل است. ولى هم در زمينه مسائل اعتقادى و هم در زمينه مسائل رفتارى نظر انبياء اين است كه حق و باطلى وجود دارد. حق را بايد شناخت و از باطل بايد پرهيز كرد و هيچ گاه نبايد حق و باطل را به هم آميخت. در همين جا بايد اشاره كنيم كه بزرگترين خطر براى كسانى كه خود را تابع انبياء مى دانند اين است كه حق و باطل براى آنها با هم آميخته شود، باطل را لباس حق بپوشانند و چنين وانمود كنند كه اين از مصاديق حق است؛ كه ان شاء الله در مباحث بعدى توضيح بيشتري در اين مورد خواهم داد.
و صلّى الله على محمد و آله الطاهرين
1- طه، 63.
2- نوح، 6.
3- يونس، 32.
4- اعراف، 128.
5- الاعلى، 16-18.
6- انفال، 67.
7- مومنون، 115.
8- نساء، 59.
9- شعراء، 8.
10- انعام، 116.
11- بقره، 151.
12- ممتحنه، 8.