صفحه اصلى / آثار گفتارى/سخنراني ها/ عيد غدير

بيانات حضرت آية الله مصباح يزدى به مناسبت عيد غدير


تاريخ: 30/11/81
مکان: دفتر مقام معظم رهبرى


بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه رب العالمين و الصّلوه والسّلام على سيد الأنبياء و المرسلين حبيب إله العالمين أبى القاسم محمّد صلّى اللّه عليه و على آله الطّيبين الطّاهرين المعصومين و الحمدللّه الّذى جعلنا من المتمسّكين بولاية أميرالمؤمنين و الائمة المعصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين

اللّهم كن لوليك الحجة ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه السّاعة و فى كلّ ساعة وليّاً و حافظاً وقائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً

   تقديم به روح ملكوتى امام راحل و شهداى والا مقام اسلام صلواتى مرحمت بفرماييد. قبل از هر چيز، فرا رسيدن عيداللّه الاكبر، عيد غديرخم را به پيشگاه مقدس ولى امر، بقية اللّه الأعظم "عجل اللّه تعالى فرجه الشريف" و مقام معظم رهبرى و مراجع عظام و همه علاقه مندان به مكتب اهلبيت تبريك و تهنيت عرض مى كنم و از خداى متعال درخواست مى كنيم كه به بركت صاحب اين روز همه ما را مورد عنايت خاص خودش و مشمول ادعيه زاكية حضرت بقية اللّه قرار دهد. امروز روز ولايت، عيد ولايت و در بهترين امكنه منسوب به ولايت، مناسب ترين موضوعى كه جا دارد درباره اش گفتگو بشود، همين مساله اى است كه از نعمت هاى بزرگ خدا بر جامعه ما، بلكه بر همه مسلمين، بلكه بر همه جهانيان به شمار مى رود و متاسفانه آنطور كه بايد و شايد خود ما كه افتخار استفاده از اين نعمت عظماى الهى را داريم، آن طور كه بايد و شايد معرفت كامل نسبت به اين نعمت نداريم و به خصوص جوانان و نوجوانان ما كه در اين عصر بيشتر احتياج دارند به اينكه معارف اسلامى را بهتر و عميق تر بياموزند، جا دارد كه در اين ايام فرصت را غنيمت بشماريم و در حد توان گوينده و اقتضاى مجلس در اين باره گفتگويى انجام بگيرد. طبعاً آنچه مورد يقين همه ماست و از ضروريات مذهب ما، بلكه پايه اصلى مذهب تشيع به شمار مى رود، احتياج به بحث ندارد; ولى در اطرافش سؤال هايى مطرح مى شود كه به خصوص طبع جوانان اين زمان دوست دارند كه مسائل را با دلايل قابل فهم و قابل قبول بشنوند و بپذيرند كه البته خود همين، يك نعمت الهى است براى جامعه ما، بلكه جامعه بشريت است كه روز به روز حس حقيقت جويى در نسل هاى معاصر و على القاعده در نسل آينده قويتر مى شود و به اعتقادات تقليدى و تلقينى اكتفا نمى كنند; يك نعمت بزرگى است كه اين احساس در وجود جوان هاى ماست كه مى خواهند وقتى مطلبى بهشان گفته مى شود، با دليل قابل قبولى درك كنند و بپذيرند و طبعاً وقتى مطلبى با دلايل محكم پذيرفته شد به زودى هم قابل تشكيك نخواهد بود.

اجمال قضيه كه مورد سؤال واقع مى شود براى جوانهاى ما، همان است كه در چنين روزى پيغمبر اكرم در موقعيت خاصى كه در مراجعت از حجة الوداع داشتند و در واقع چند روزى بيشتر به آخر عمرشان نمانده بود، (در حدود 70 روز) در يك بيابان بى آب و علفى، در يك وقت گرم و سوزانى، همه جمعيت حجاج را كه از اطراف بلاد جمع شده بودند براى فراگرفتن آيين حج، جمع كردند و آن خطبه معروف را ايراد كردند و اميرالمؤمنين «صلوات اللّه عليه» را به

جانشينى خودشان معين كردند; اين چيزى است كه همه ما شيعيان به آن يقين داريم و جزء ضروريات اعتقاد ماست. حالا تشكيكاتى در اين مقدمات از طرف بعضى ها يا از روى جهل يا عناد شده، آن ها بماند. آن محل سؤالى كه من مى خواهم امروز مطرح كنم و تا حدى كه خدا توفيق بدهد، براى پاسخش مزاحم شما بشوم و البته مخاطب هاى اصلى ما جوانها هستند كه بالمباشره يا بالتسبيب بايد به آن ها رساند اين مطالب را; آن سؤال اصلى اين است كه شما مى گوييد جبرييل امين از طرف خدا پيامى آورد براى پيغمبر اكرم، در اين ماه هاى اخير عمر شريفشان كه بايد على را رسماً به عنوان جانشينى خودت به جامعه معرفى كنى. اين را كه عرض مى كنم رسماً، به خاطر اين است كه پيغمبر از روز اولى كه دعوت خودشان را آشكار كردند، اميرالمؤمنين را به جانشينى تعيين كردند در يوم الانذار، كه در آن مجلس از خويشانشان دعوت كردند و مهمانى دادند و تفصيلش را همه مى دانيد و من هم نمى خواهم وقت شما را بگيرم; همان روز فرمودند هركس اولين بار به من ايمان بياورد، او جانشين من خواهد بود; و در آن مجلس هيچ كس جز على ايمان نياورد و در همان جا معلوم شد كه جانشين پيغمبر چه كسى است و حتى بزرگان قريش كه در آنجا حضور داشتند از سر طعن و طنز به ابوطالب گفتند كه خوب معلوم شد كه تو بايد فردا از پسرت اطاعت بكنى; براى اينكه او ايمان آورد، شد جانشين، شد حاكم و تو بايد حتى از پسرت اطاعت بكنى. يك نوع طعن زدند به ابوطالب. خوب، از همان روز معلوم بود كه جانشين پيغمبر چه كسى است; ولى خوب، رسماً از آن روز ايشان بفرمايند من على را تعيين كردم يا خداى متعال تعيين كرده، به اين صورت نبود. در طول دوران رسالت پيغمبر هم به مناسبت هاى مختلفى حضرت اميرالمؤمنين را معرفى كردند، كه بزرگان زحمت كشيده اند، رواياتش را حتى از منابع اهل تسنن جمع آورى كرده اند، كه يكى از بزرگترين و بهترين كتاب هايى كه در اين زمينه نوشته شده كتابى است كه به نام امروز كتاب الغدير ناميده شده است. خدا انشاءاللّه نويسنده اين كتاب را با مولايش، اميرالمؤمنين محشور بفرمايد. خوب، مى گويند جبرئيل اين پيام را آورد كه شما بايد رسماً على را تعيين بكنى; ولى حضرت اين امر را فورى تلقى نكردند و چند روزى تأخير انداختند. گويا بر حسب بعضى از روايات، در روز عرفه اين امر، اين پيام، اين وحى نازل شده بود كه بايد حضرت على را به جانشينى خودت تعيين بكنى و هنوز اعمال حج را به جا نياورده بودند. چند روزى گذشت تا اعمال حج هم تمام شد و مردم حركت كردند و رسيدند به محل غدير خم. آنجا جبرئيل نازل شد و به حسب بعضى از روايات، مهار شتر پيغمبر را گرفت و اين آيه را تلاوت كرد كه «يا أيها الرّسول بلّغ ما أنزل إليك من ربك وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته.» يعنى آن دستورى كه داده شده بود كه على را به جانشينى تعيين بكنى، اين رسالت خودت را انجام بده، و الا رسالتت را انجام نداده اى. بعدش هم يك جمله اى داشت; «و اللّه يعصمك من النّاس إنّ اللّه لايهدى القوم الكافرين»; خدا تو را حفظ خواهد كرد وخدا قوم كافر را هدايت نخواهد كرد.

خوب، سؤال اول اين است كه با اين كه چند روزى قبل، مثلاً هشت، نه روز قبل، اين دستور از طرف خدا به پيغمبر نازل شده بود، چرا پيغمبر تأخير انداختند اطاعت اين امر را؟

خوب، جواب ساده اى هم داده شده، كه در خود آيه هم گويا مى تواند اشاره به اين باشد كه ايشان نگران بودند كه اين امر الهى مورد قبول مردم واقع نشود، هيچ، در اصل رسالت ايشان تشكيك بشود; يعنى وقتى پيغمبر اكرم بفرمايد كه من پسر عمم، على را، البته اين را تمام مردم، دوست و دشمن مى دانستند كه پيغمبر اكرم هيچ كس را به اندازه على دوست نمى دارد; اين، ديگر آشكار بود. وقتى پسر عم خودش و داماد خودش را مى خواهد به جانشينى خودش تعيين كند، شايد بسيارى از مردم بگويند اين يك نوع خويش و قوم بازى است، باند بازى است. حالا خودش كه مدتى مثلا بر مردم رياست كرده، مى خواهد از اين عالم برود، پسر عموى خودش، آن را كه دوست تر دارد، خويش و قومش، آن را كه نزديك تر است، مى خواهد بر مردم مسلط كند تا اين رياست در خانواده خودشان باقى بماند. آنچه در اذهان دنياپرستان معمولا وجود دارد كه وقتى خودشان از دنيا مى روند، مى خواهند تركه شان، ميراثشان، موقعيتشان، مقامشان، محبوبيتشان به فرزندشان يا نزديك ترين افرادشان منتقل بشود. چون خود پيغمبر اكرم فرزند ذكورى نداشتند، مى خواهند به پسر عمويشان كه ضمنا دامادشان هم هست و به منزله فرزندشان حساب مى شود، چون دخترشان در خانه اوست، مى خواهد به او منتقل بشود. اگر چنين توهمى در مردم تقويت شد و موجب شك شد، اين شك به اصل رسالت سرايت مى كند; يعنى مى گويند شايد آن حرف هايى هم كه قبلا مى زد، آن ها هم از طرف خدا نبود; نه تنها نسبت به اصل اين مساله شك بكنند، نسبت به اصل رسالت ممكن است به شك بيفتند. خوب كسى كه -العياذباللّه - يك دروغ بگويد، يك ادعاى كذب بكند، خوب، دو تا، سه تايش هم ممكن است. چه بسا ادعاهايى هم كه قبلا كرده بود آن ها هم درست نبود. اين بود كه بحق جاى اين نگرانى بود كه اين حكم را اگر پيغمبر اكرم، اين دستور را بخواهد ابلاغ بفرمايد، عكس العمل مردم چه خواهد شد و همه مردم كه مثل سلمان و ابوذر نبودند كه مطمئن باشند هر چه پيغمبر مى گويد از طرف خداست;«و ماينطق عن الهوى ان هو الاّ وحى يوحى»

در همين سفر، بين پرانتز مى خواهم اين داستان را نقل بكنم برايتان، در همين سفر حجّة الوداع كه تازه پيغمبر برگشته بودند، يكى از احكامى كه نازل شده بود و در اين سفر به مردم ابلاغ شد، تشريع حج تمتع بود. خوب، مردم حج را مى دانستند. چون اين سنت ابراهيمى بود و در ميان مشركين هم حتى فى الجمله اعمال حج شناخته شده بود; طواف و سعى بين صفا و مروه و اين ها چيزهايى بود كه قبل از اسلام هم مردم مى دانستند از سنت حضرت ابراهيم است. يكى از احكامى كه در اين حج نازل شد اين بود كه كسانى كه مى آيند حج و با خودشان هَدْى [ قربانى]، مثل كسانى كه از شهرهاى دور مى آيند، مقيم آنجا نيستند، بايد اول عمره شان را انجام دهند و بعد از احرام خارج شوند و بعد نيت حج تمتع كنند. سابقاً اين اعمال توأماً انجام مى گرفت و ديگر وقتى مى آمدند براى عمره، بين عمره و حج از احرام خارج نمى شدند. وقتى آيه نازل شد: «فمن تمتّع بالعمرة الى الحج»، تا آخر آيه «فما استيسر من الهدى»، پيغمبر اكرم فرمودند: كسانى كه با خودشان هدى آوردند، آنها از احرام خارج نشوند; مثل خود پيغمبر. اما كسانى كه هدى نياورده اند، آن ها از احرام خارج شوند و بعد براى رفتن به عرفات قصد حج تمتع كنند. خوب، طبيعتاً مسلمانان، وقتى چنين دستورى را مى شنوند، با جان و دل مى پذيرند. حكمى است از طرف خدا نازل شده است، اين جورى عمل كنيم. اما بعضى از شخصيت هاى معروف مسلمين كه جايگاه مهمى هم در جامعه داشتند و بعدها هم به مقاماتى رسيدند، اعتراض كردند; گفتند كه ما از احرام خارج نمى شويم و تعبيرات زشتى كردند كه من شرمم مى آيد حتى آن عبارت را بخوانم و معنا كنم. اين يك فرد ساده بيابانى نبود كه تازه با اسلام آشنا شده باشد و مثلاً شك دارد كه پيغمبر چيزى از ناحيه خودش مى گويد يا كه دستور خداست. اول صريح و صاف مى آيد با يك تعبير زشتى مى گويد: من هرگز چنين كارى نمى كنم و پيغمبر هم در جواب مى فرمايد: تو هرگز به اين حكم ايمان نخواهى آورد. خوب، در ميان چنين مردمى، حالا اين شخص، عرض كردم، برجسته و سرشناسى بود; آدم ساده اى نبود. طبعاً آن هايى كه آشنايى شان با اسلام كمتر است، بيابان نشين هستند، مراتب علم و معرفتشان پايين تر است، آن هابه طريق اولى در پذيرفتن دستورات دين ضعيف تر هستند. خوب، با يك همچو مردمى كه به، شخص برجسته و معروف شان هست. پيغمبر مى فرمايد كه اين آيه بر من نازل شده است كه بايد حضرت على را بعد از خودت جانشين قرار دهى و همين ها كسانى بودند كه خودشان را آماده كرده بودند براى جانشينى پيغمبر، خوب، هر كس باشد، به حسب طبع بشرى، اين نگرانى را خواهد داشت كه اين را وقتى من بگويم چه خواهند گفت، چه خواهند كرد؟ نكند صريحاً بايستند، بگويند تو دروغ مى گويى و اين ادعاى رسالتى كه مى كنى، دروغ است و بعد اين شك سرايت بكند به ساير مسائل؟ اگر اين دروغ شد از كجا ساير حرف هايى كه زده اى راست باشد؟ آن وقت است كه اساس اسلام و رسالت پيغمبر از بين خواهد رفت. اين نگرانى كاملا بجا بود; والا پيغمبر اكرم از اينكه رسالت الهى را در مقابل مشركين، كسانى كه آن چنان مقيد به سنت هاى جاهلى و بت پرستى بودند، بى پروا مى فرموند، به بت ها تعرض مى كردند، سنت هاى آن ها را تخطئه مى كردند، رفتارهاى آن ها را تخطئه مى كردند. گاهى بعضى هايش با عبارات خيلى زننده اى در قرآن وارد شده بود. هيچ وقت پيغمبر باكى نداشت از اينكه وقتى حكم خدا را بفرمايد، مردم نپذيرند، ايمان نياورند، حتى در مقام جنگ و ستيز با او بربيايند، حتى در مقام كشتن او بربيايند. ابائى نداشت، اصلا براى همه چيز آماده بود. اما در اين مورد نگران بود. اين نگرانى براى جان خودش نبود، براى مسائل شخصى و خانوادگى هم نبود; مى ترسيد اظهار اين حكم باعث شود كه اصل رسالتش زير سؤال برود و همه اين زحمت هايى كه كشيده شده، همه بر باد رود و البته پيغمبراكرم تلقى شان اين نبود كه اين حكم فوريت دارد و الا باز مقام عصمت ايشان اقتضا مى كرد كه وقتى خدا مى فرمايد: الان اين كار را بكن، ديگر بدون هيچ ترديدى انجام بدهد. حالا لحن آن كلام چى بوده و چگونه وحى نازل شده بوده، چون آن دستورى كه داده شده مشخص نيست به چه لحنى دستور داده شده كه على را تعيين كن. مضمونش نقل شده است. قطعا آن لحن كلام طورى بوده كه معنايش فوريت نبوده; فلذا حضرت فوريت نفهميد; درصدد اين بود كه يك موقعيت مناسبى پيش بيايد كه اين نگرانى كمتر شود و همين طور فكر مى كرد كى، كجا، به چه صورتى، با چه مقدماتى بيان بكند كه عكس العمل منفى ضعفاءالايمان و منافقين كمتر باشد، تا مبادا به اصل مساله رسالت خطرى وارد بشود. تا در موقعيت غديرخم، آنجايى كه حجاج راهشان از هم جدا مى شد، سر چهار راهى بود، در آنجا جبرئيل نازل شد و گفت حالا وقتش است و ديگر تأخير بيش از اين صحيح نيست.«يا أيّها الرّسول بلّغ ما انزل إليك من ربّك».

تا اينجا سؤال و جواب، دشوارى چندانى ندارد; يعنى براى هر جوانى، شما خوب توضيح بدهيد اين مقدمات را، به راحتى مى پذيرد كه نگرانى پيغمبر جا داشت و وقتى خداى متعال مصونيت پيغمبر را تضمين كرد و فرمود خدا تو را حفظ مى كند، نگران نباش، ديگر حجت بر پيغمبر تمام شد و وظيفه اش را انجام داد. اما دنباله آيه يك تعبيراتى هست كه يك خرده جاى سؤال و ابهام بيشترى دارد. مى فرمايد: «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»، و مفسرين اتفاقاً، بخصوص مفسرين از غير شيعه، اين جا به دست و پا افتاده اند كه اين يعنى چه؟ «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته». مثلا اگر به كسى بگويند تو حكم حج را براى مردم بگو، اگر نگويى اين حكم را، اين وظيفه ات را انجام نداده اى; اين، به قول امروزى ها، اين يك «توتولوژى» است. خوب، اگر نكردى، خوب نكردى ديگر; اين كه گفتن ندارد ديگر. آقا امروز صبح اگر يك كسى نمازش را نخوانده، نخوانده است. خوب، معلوم است، اگر فرض اين است كه نخوانده، خوب، نخوانده; ضرورت به شرط محمول است. اگر اين كار را نكنى، رسالتت را نسبت به اين دستور، اين وظيفه، عمل نكرده اى. خوب، اگر نكردى، نكردى. اين كه گفتن ندارد. پس يعنى چه؟ «ان لم تفعل فما بلّغت رسالته». اين احتمال كه بگوييم اگر اين كار را نكنى، آن رسالتى را كه نسبت به اين پيام داشتى انجام ندادى، اين كه حرف لغوى است. خوب اگر رسالتى را كه نسبت به اين پيام داشت انجام نداد، تبليغ نكرد، خوب، تبليغ نكرده ديگر. اين كه حرف لغو است، منزه است كلام الهى از چنين مطالب لغوى.

خوب، اگر بگوييم رسالت يعنى كل رسالت پيغمبر از آغاز تا انجام; خوب، آن وقت اگر يكى از هزاران مطلبى كه وظيفه پيغمبر بود بيان نشود، اين كل بيان نشده است، اين يعنى چه مناسبتى دارد؟ يك توجيه ديگر اين است كه بگوييم از آن جهتى كه اين كل، اين مجموعه يك مجموعه هزار عضوى بوده است، يعنى هزار تا مطلب را كه مى گفتند، اين رسالت به عنوان يك مجموعه انجام مى گرفت، وقتى 999تايش را گفتند، مجموعه هزارتايى انجام نگرفته است; بخاطر آنكه آن يكى اش انجام نگرفته است مجموعه هزارتايى مى شود بگويند انجام نگرفته است. اين هم در لغويت شبيه آن است. براى اينكه وقتى بگوييم آقا يك كسى هزار تومان بدهكار است، 999 تومانش را داده است، بگويند اگر آن يك تومان را ندادى همه هزار تومان را ندادى، فقط 999 تومانش را دادى. خوب، اين هم بديهى است، گفتن ندارد. اگر يعنى مجموع را ندادى، از آن جهتى كه مشتمل بر اين يكى است، وقتى اين يكى نبود، مجموع هزار عضوى انجام نگرفته است. ولى منافات ندارد كه 999 تايش انجام گرفته باشد. اين هم در لغويت شبيه همان اولى است. خوب، بالاخره بازگشتش به اين است كه يعنى اين يكى را انجام نداده اى. اين هم كه گفتن ندارد. آيا در هيچ موردى است كه خدا دستورى به پيامبر داده باشد، بگويد اين كار را بكن، اگر نكردى، نكردى. اگر اين حكم را تبليغ نكنى، وظيفه خودت را انجام نداده اى در هيچ موردى; همچنين چيزى نداريم و گفتن آن هم لغو است اصلا. پس اين يعنى چه؟ «إن لم تفعل فما بلّغت رسالته»; اگر اين حكم را بيان نكنى، اين پيام خدا را به مردم نرسانى، رسالتت را انجام ندادى، كدام رسالت؟ نسبت به همين حكم؟ يا نسبت به مجموع از آن جهتى كه مشتمل بر اين حكم است؟ يعنى عدد هزارتا تكميل نمى شود؟ اين هم كه گفتن ندارد. هيچ معنايى ديگر نمى تواند داشته باشد، جز اينكه اگر اين پيام را نرسانى اصل رسالتت انجام نگرفته است. هيچ احتمال ديگر معقولى اينجا وجود ندارد. آن وقت سؤال مى شود كه مگر اهميت اين موضوع چقدر بود كه اگر اين انجام نمى گرفت كل رسالتى كه پيامبر در طول 23 سال با آن همه خون دل انجام داد، در جنگ ها شركت كرد، دندان مباركش شكست، آن همه گرسنگى ها را در شعب ابى طالب تحمل كرد، آن همه فحش ها و تهمت ها و زجرها و شكنجه ها را تحمل كردند، نگرانى هاى مسلمان هاو خانواده اش را تحمل كرد; اين ها همه بر باد مى رود، براى اينكه يك چيز را نگفتى. اين يك چيز در آن مجموعه چه نقشى دارد؟ چه تاثيرى دارد؟ حالا براى اينكه خود سؤال موجه تر باشد، يعنى تشكيكش بيشتر باشد، خوب، بگوييم اگر رسالتش را انجام نداده است، تا امروز كه آن كار را انجام نداده، آنچه انجام داده در گرو اين يكى است; اگر اين يكى بيايد آن ها هم قبول مى شود. مثل «اجازه ناقل در بيع فضولى». اگر اين جزء انجام بگيرد، آن هاى ديگر هم درست مى شود; اگر اين جزء انجام نگيرد، آن هاى ديگر هم باطل است، هيچ چيز نيست. پس آن هايى كه قبل از امروز در جنگ ها شركت كردند، به شهادت رسيدند، آن ها تكليفشان چه مى شود؟ آن ها مسلمان نبودند؟ آن ها رسالت پيغمبر را عمل نكرده بودند؟ پيغمبر نسبت به آن ها رسالتش را ابلاغ نكرده بود؟ اين مسلمانى فقط شرطش اين است كه اين يكى بهش اضافه شود؟ اگر اين اضافه نشود اسلام، بى اسلام؟ رسالت، بى رسالت؟ اين چه مطلبى است كه مى تواند اين اهميت را داشته باشد؟ بدون شك اين تعبير، يك تعبير تنزيلى است; يعنى اين معنايش اين نيست كه اگر اين را بيان نكنى پيامى را كه راجع نماز گفتى، آن پيام باطل است; پيامى را كه راجع به زكات گفتى، آن پيام باطل است; آن پيامى كه راجع به جهاد بوده، آن پيام باطل است; اعمالى كه انجام داده ايد، نمازهايى كه خودت و ديگران خوانده ايد، همه باطل و پوچ است. اين كه قطعا معنايش نيست، معناى اينكه رسالتت را انجام نداده اى، يك نوع تنزيل است; يعنى به منزله اين است كه رسالت انجام نگرفته. نظيرش را در آيات ديگر داريم كه نمى خواهم اينجا وقت شمارا بگيرم. تعبير شايعى است; عرفيت دارد; عقلاييت دارد كه وقتى يك مطلبى خيلى مهم باشد ،يك ويژگى هاى خاصى را داشته باشد، مى تواند نفى آن به منزله نفى كل تلقى بشود; اما نه هر جزيى نسبت به هر كلى. همان طور كه عرض كردم 1000 تومان يك كسى بدهكار است، 999 تومانش را داده، بگويند اگر اين يك تومان آخرى را ندادى. انگار هيچ چيز ندادى، اين قابل قبول نيست. آن فرد مى گويد: بقيه اش را داده ام، فقط يك تومانش مانده است، وقتى مى شود چنين تنزيل كرد و گفت اگر اين يكى را به جا نياورى، مثل اين است كه اصلا هيچ كار نكرده اى، بايد اين يكى آنقدر مهم باشد، آنقدر نقش داشته باشد در رسالت، در هدفى كه از ارسال پيغمبر وجود داشته، آنقدر اين بايد نقش داشته باشد كه نبودنش به منزله نبودن كل است. حالا چطور؟ چه چيزى مى تواند اين نقش را داشته باشد؟ - وقت شما را حالا نمى خواهم بگيرم - خوشبختانه اكثريت حضار مجلس اهل فضل هستند; منظور من از اهل فضل، يعنى درس خوانده هستند، همه اهل فضل هستند. الحمدللّه. براى توضيح بيشتر، به نظر من در جايى كه بيشتر از همه، بهتر از همه بيان شده تفسير شريف الميزان است، مراجعه بفرماييد، در ذيل اين آيه اول سوره مائدة«اليوم اكملت»،در سوره مائده است، در ذيل آيه«بلّغ ما اُنزل إليك»، آنجا بيان رسايى مرحوم علامه طباطبايى ارائه فرمودند، ديگران هم از ترجمه هايش مى توانند استفاده كنند. من حالا نمى خواهم تفصيل مطلب را عرض كنم، وقت شما را بگيرم. مى خواهم از دقايق وقتى كه مزاحم شما هستم، در حد فهم خودم بهترين استفاده را بكنم. اجمالا مى فهميم اين چيزى كه دستور داده شد، در آخرين ايام حيات پيامبر به مردم گفته شود، آنقدر در رسالت پيغمبر موثر بود كه نبودش به منزله نبودن كل بود. خوب، ما وقتى به تفسير آيه مراجعه كنيم، يا روايات، تعبدا اين را قبول مى كنيم; خوب، اين را خدا فرموده است ديگر; خدا فرموده اگر حكم وصايت و خلافت على رابيان نكنى به منزله اين است كه كل رسالتت از بين رفته است. اين خيلى مهم است; از اين آيه استفاده مى كنيم، تعبداً هم مى پذيريم. همه ما مى دانيم هر چه خدا بفرمايد حق محض است و هم چنين هر چه پيغمبر و هر چه ائمه اطهار فرموده اند، بگويند همه حق. اما خيلى فرق است بين اينكه آدم يك مطلبى را تعبداً بپذيرد يا اينكه يك توجيه معقول قابل فهمى داشته باشد; مخصوصاً براى جوانهاى اين عصر عرض مى كنم. اين روحيه را دارند كه نمى خواهند مطالب را با تعبد محض بپذيرند; مى خواهند هر چيزى يك دليلى داشته باشد، يك توجيه روشنى داشته باشد. خوب، توجيه اينكه عدم ابلاغ ولايت على بمنزله ترك رسالت است چه مى تواند باشد؟

براى اينكه ما بخواهيم اين را روشنش كنيم، برگرديم به اصل رسالت پيغمبر كه اصلا كار پيغمبر چه بود؟ براى چه مبعوث شده بود؟ آنوقت ببينيم كدام جزء از اين رسالت است كه اگر انجام نشود بمنزله اين است كه كل رسالت ترك شده است؟ آيا پيغمبر اكرم مبعوث شده بود كه يك نفر، دو نفر، ده نفر از مردم خاصى را هدايت بكند؟ اين جوابش روشن است. همه مى دانند پيغمبر كه مبعوث براى يك نفر، دو نفر نبود; مبعوث الى جميع الناس، الى اليوم القيامه بود. بنا نبود بعد از او پيغمبرى مبعوث شود، كتابى نازل شود. اين ها براساس همان اصول مسلم خودمان عرض مى كنم. والا براى كسانى كه تشكيكاتى داشته باشند، همان اصول را بايد با دليل خاص خودش بيان كرد. ما چون بحمداللّه اين اصول را قبول داريم، مى خواهيم براساس اين اصول اين مطلب را تبيين كنيم.

پيغمبرى مبعوث شده، داراى كتاب شريعت رسالى كه تا پايان قيامت همين شريعت خواهد بود. اين كتاب بايد هدايت گر تمام انسان ها در طول تاريخى باشد كه بعد از اين تحقق خواهد يافت; هزار سال، ده هزار سال، صد هزار سال، چه گيريم، كدام قوم، اهل كدام قاره؟ همه قاره ها. خوب، اين رسالتى كه پيغمبر اكرم نسبت به همه انسان ها در همه زمان هاى آينده، تا روز قيامت دارد، بايد به نحوى انجام بگيرد كه قابل تحقق باشد. اگر به يك نفر بيايند بگويند كه آقا تو بايد همه اهل زمين را در آن واحد، حتى آن هايى كه تا روز قيامت بناست متولد بشوند، تو بايد هدايت كنى، اين حرف قابل قبولى به نظر نمى رسد. آخر من امروز دارم زندگى مى كنم، هزارسال آينده را چطور هدايت كنم! اينجا من زندگى مى كنم، در جزيرة العرب، مردمى كه در قاره آمريكا زندگى مى كنند، اصلا كسى خبر نداشت آن روز آمريكايى هم وجود دارد، آنجا زندگى مى كنند، من چگونه هدايتشان كنم! اين چه تكليفى است! پيغمبر اول بايد وحى را از جبرييل دريافت كند يا احيانا از راه هاى ديگرى، مستقيماً، بعد امكان اين را داشته باشد كه اين هدف رسالت تحقق پيدا كند، يعنى يك كارى بكند كه در طول زمان، نسل هاى آينده هم بتوانند از اين رسالت استفاده بكنند. اگر جورى اين رسالت ابلاغ شود كه فقط منحصر باشد به مردم عربستان، آن هم نسل معاصر، اين يك نسل كه عوض بشود ديگر فراموش مى شود، قابل انتقال به كشورهاى ديگر هم نباشد; فقط همان مردم، در همان زمان بشنوند. آن وقت هر كس خواست، بپذيرد، هر كس نخواست، نپذيرد. اما رسالتش طورى ابلاغ شود كه فقط منحصر به يك قطر خاصى از اقطار عالم و يك زمان خاصى از ازمنه باشد. وقتى اين زمان گذشت، به طور طبيعى آن رسالت فراموش شود; آيا هدف از رسالت پيغمبر تحقق پيدا كرده بود؟ اگر شريعت پيغمبر، وقتى بيان مى شد، به گونه اى بيان مى شد، شرايط طورى بود كه امروز من و شما هيچ خبرى از آن نداشتيم، آيا هدف از ارسال چنين نبىّ تحقق يافته بود؟ يا اين نقض غرض بود؟ غرض الهى از ارسال پيغمبر آخرالزمان به عنوان آخرين پيغمبر و بيان شريعتش به عنوان آخرين شريعت نقض شده بود؟ حضرت نوح، فرض مى كنيم و شرايط اجتماعى آن چنان فراهم شود. كه امكان رساندن اين پيام به نسل هاى آينده و به مردم كشورهاى ديگر فراهم شود. اما اگر عمر پيغمبر همه اش از اول تا آخرش همان 23 سال است كه هنوز بخشى از شريعت نازل نشده است، همان ايام آخر عمر پيغمبر نازل شد، حالا آيا بعد از حجة الوداع حكم ديگرى هم بعد از رسالت نازل شد يا نه؟ كم و بيش مورد اختلاف است، اما 70 روز ديگر بيشتر به پايان عمر پيغمبر باقى نيست. در اين 70 روز پيغمبر چه كار مى تواند بكند كه بعد از خودش اين رسالتش به همه جهان برسد و مردمى كه در اعقاب اين ها هستند، نسل هاى آينده، بعد از دو سه نسل كه صداى پيغمبر به كلى خاموش شده و ناقلين آن هم فراموش كرده اند، اين رسالت باقى بماند؟ خوب، جوابش اين است كه خود قرآن بيان فرموده; خدا وقتى كتاب هاى آسمانى را نازل كرد، درباره هيچ كدام ضمانت نكرد كه اين كتاب سالم، براى هميشه بماند و همانطور هم كه مى دانيم، هيچ كدام هم سالم نماند; از كتاب حضرت نوح، از كتاب حضرت ابراهيم هيچ خبرى، هيچ اثرى نيست; هيچ جايى كتابى به نام كتاب حضرت ابراهيم، حضرت نوح نداريم. دو تا كتاب، يكى به نام حضرت موسى، يكى به نام حضرت عيسى داريم. كتابى كه منصوب به حضرت عيسى است كه خود مسيحيان هم مى گويند براى خود حضرت عيسى نيست. چهار نفر از شاگردانش بعداً با الهام اين را نوشته اند. اين كه كتاب خدا نشد. واما تورات حالا بخش هاى مختلفى كه دارد هيچى. آن اصلى ترين متنى كه به خود حضرت موسى وحى شده، به ادعاى يهودى ها نازل شده، مشتمل بر مطالبى است كه هيچ آدم عاقلى نمى تواند بپذيرد كه اين ها از طرف خدا براى هدايت انسان ها نازل شده است و بالاخره خود آن ها هم كم و بيش، منصفينشان اعتراف دارند كه اين تورات كامل دست نخورده نيست. هيچ جا هم توى هيچ كتابى از اين دو تا كتابى كه، به اصطلاح به نام كتاب آسمانى وجود دارد، نيامده است كه خدا ضمانت كرده است كه اين كتاب سالم بدست نسل هاى آينده برسد; همچون چيزى نيست و نرسيده است، هم تحريف شد. اما در مورد قرآن فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذّكر و إنّا له لحافظون»;اين كتاب را ما ضمانت كرديم كه سالم به دست نسل هاى آينده برسد. پس رسالت پيغمبر با اين ضمانت الهى كه قرآن سالم به دست نسل هاى آينده برسد، تا حدى تامين مى شود; يعنى آنچه ما مى توانيم، افراد عادى، از قرآن بفهميم كه، زمان پيغمبر هم مى توانستند استفاده كنند. بعدش هم وقتى متن به دستشان برسد، بطور عادى، از آن استفاده مى كنند; اين باقى خواهد ماند و اين تضمين الهى دارد. رسالت پيغمبر در اين حد تحقق يافت; اما سؤال اين است، آيا در زمان خود پيغمبر نبود مطالبى كه مردم نمى توانستند از قرآن استفاده كنند؟ جواب سؤال شان را بياموزند و بايد از خود پيغمبر سؤال كنند؟ آيا بود چنين چيزى يا نبود؟ همه ما معتقديم، همه ما مسلمان ها، خوشبختانه اين ها چيزهايى است كه هيچ اختلافى در آن نيست، هر انسان مسلمانى روزى هفده ركعت نماز بايد بخواند. اين مطلب را از هيچ جاى قرآن مى شود استفاده كرد كه نمازها هفده ركعت است؟ نمازصبح دو ركعت است؟ از هيچ جاى قرآن مى شود استفاده كرد؟ تا چه رسد به تفصيل آن كه چگونه بجا آوريم. در مورد زكات، زكات بدهيد; اما از چه بايد بدهيد؟ چه قدر بدهيد؟ توى قرآن استفاده نمى شود. ده ها آيه درباره زكات داريم; اما هيچ جا نفرموده زكات به چه چيزهايى تعلق مى گيرد و چه مقدار بايد داد. خوب، مردم چه كار مى بايست بكنند؟ حالا دستورى از خدا آمده، زكات بدهيد; خود قرآن راه حلش را بيان كرده؟«و أنزلنا إليك الذّكر لتبيّن للنّاس ما نزّل إليهم»; ما قرآن را به اين صورت نازل كرديم، تو بايد تبيين كنى براى مردم، محتوايش را، مقاصدش را، تفاصيلش را; يعنى مردم غير از خود قرآن احتياج به بيان پيغمبر دارند. همان كه ما اسمش را مى گذاريم سنت; در مقابل قرآن مى گوييم كتاب و سنت. اگر بيانات خود پيغمبر نبود، مسلمان در همان زمان خود پيغمبر هم گيج مى ماندند كه چه بايد بكنند; نمازشان را چگونه بخوانند; نمازى كه بايد روزى پنج بار بخوانند; اما كيفيتش در قرآن نيست. زكات مى خواهند بدهند، بايد براى چه چيز و چه مقدار بدهند; بيان نشده است. يك وقت، يك سؤال كلامى مى كنيم كه چرا قرآن را طورى نازل نكرده اند كه همه اين ها تفصيلاً در آن آمده باشد; اين يك توقع خيلى بيجايى است. اگر بنا بود قرآن طورى نازل شود كه همه اين ها باشد، اولا حجم قرآن از يك دائرة المعارف صد جلدى بيشتر مى شد. در چه مدتى اين قرآن بايد نازل مى شد؟ چگونه بايد براى مردم بيان شود؟ چگونه حفظ شود؟ آنوقت هايى كه كتابت اصلا كار مشكلى بود. چند نفر نويسنده بيشتر نبود. اگر يك همچون حجمى از مطالب مى خواست نازل بشود و همه به عنوان متن قرآن حفظ شود و مردم ياد بگيرند و منتقل شود، اصلا امكان نداشت; اين توقع خيلى بيجايى است. راهى كه خدا تعيين فرمود، حكمت الهى اقتضا مى كرد، اين بود كه يك مطالب اصولى، مطالب ضرورى تر، مطالب كلى تر، اگر بخواهيم به زبان امروزى بگوييم، قانون اساسى يك كشور، آن را به صورت يك كتاب منظم بر پيغمبر نازل كند; اما تفاصيلش، قوانين عاديش، آن ها را بايد بگذارد بر عهده خود پيغمبر كه با آن علمى كه خدا به او مى دهد و آن وحى هاى غير قرآنى كه به او مى شود، تفاصيلش را براى مردم بيان كند. خوب، پيغمبر هم همين كار را كرد; مردم هم ياد گرفته بودند كه بايد چه كار بكنند. وقتى يك آيه كلى نازل مى شد، به آن ها خوانده مى شد، تفصيلش را نمى دانستند چه كنند، مى آمدند خدمت پيغمبر، عرض مى كردند: آقا اين آيه نازل شده، ما بايد اين كار را بكنيم، اما چگونه؟ نمى دانيم. ايشان هم بيان مى فرمودند: كيفيتش اينجور است; مردم هم عمل مى كردند. نماز كه نازل شد، پيغمبر دستورش را براى مردم بيان كردند. زكات هم كه نازل شد، احكامش را بيان فرمودند; مردم هم ياد گرفتند، عمل كردند.

پس براى اينكه اين رسالت پيغمبر، هدفش تحقق پيدا كند، امكان اين داشته باشد كه مردم تا روز قيامت از اين دين استفاده كنند، يكى بايد متن اين قرآن دست نخورده باقى بماند، برخلاف ساير كتب آسمانى. اگر بنا بود اين كتاب هم تحريف شود، باز نياز به يك پيغمبر جديدى بود، ديگر خاتم النبيين نمى شد. علاوه بر اين كه اين متن محفوظ است، بايد آن بيانات توضيحى و تفصيلى هم به آن ضميمه شود و الاّ باز ابهام باقى مى ماند. مى گفتند نماز بخوانيد، هر كس مى رفت به سليقه خودش نماز مى خواند. يكى يك ركعت مى خواند، يكى پنج ركعت مى خواند، يكى تركى مى خواند، يكى فارسى مى خواند، يكى عربى مى خواند. خوب، چون كيفيت خاصى كه بيان نشده بود و چه بسا اكثر اين ها و يا همه اين ها بر خلاف آن مقصود الهى بود. پس پيغمبر بايد بيان بكند تفاصيل احكام را; ضميمه بشود به متن قرآن، تا آن رسالت تحقق پيدا كند; تا خود پيغمبر بود. حالا از اينجا هم حجيت سنت اثبات مى شود.«لتبيّن للنّاس»، هم عصمت پيغمبر در بيان آن تفاصيل. و الاّ اگر پيغمبر اشتباه مى كرد، مثل اين بود كه بيان نكرده است. خوب، مردم در زمان پيغمبر قرآن را مى خواندند، تفاصيلش را از خود پيغمبر سؤال مى كردند.

يك چيز يادم افتاد، مناسبت اين روز را هم دارد، حيفم آمد آن را نقل نكنم. اين را ميان پرانتز بگويم. صلواتى بفرستيد. يك سؤالى كه امروز در ذهن خيلى ها هست، در زمان ائمه هم وجود داشت، اين بود كه وقتى شيعيان مى گفتند على از طرف خدا منصوب شده است به خلافت، بعضى ها مى گفتند خوب چرا توى قرآن اسم على نيامده است؟! خوب، مى خواست بگويد بعد از پيغمبر على آمده، مساله تمام بود ديگر. امروز هم از اين سؤال ها زياد مى كنند، مخصوصاً كسانى كه ريگى در كفش دارند. در زمان امام صادق اتفاقاً آمدند اين سؤال را مطرح كردند، گفتند مخالفين به ما مى گويند چرا اسم على در قرآن صريحاً بيان نشده است؟ فرمود: به آن ها بگوييد آيا در قرآن بيان شده است كه نماز چگونه بخوانيد؟ راوى مى گويد كه نه بيان نشده. خوب، مردم چگونه متوجه شدند كه چطور بايد نماز بخوانند؟ خوب، رفته اند از پيغمبر پرسيده اند. از ايشان سؤال كنيد كه آيا بيان شده است كه زكات چگونه بدهيد؟ نه، بيان نشده است. مردم از كجا فهميدند تكليفشان نسبت به زكات چيست؟ رفتند از پيغمبر پرسيدند. آيا نازل شد:«انّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا»;بايد از اولواالامرتان اطاعت كنيد،«أطيعوا اللّه و أطيعوا الرّسول و أولى الأمر منكم؟»;مثل اين است كه فرمودند:«أقيمواالصّلوة»; مثل اين است كه فرمود:«اتوا الزّكوة». همان طور كه مردم موظف بودند بروند تفصيلش را از خود پيغمبر بپرسند، وقتى مى فرمايد: اولواالامر را اطاعت كنيد، بايد از خود پيغمبر بپرسند كه اولواالامر كيست و همين كار را كردند. جابربن عبداللّه انصارى و عده اى آمدند از پيغمبر اكرم پرسيدند كه آقا مى فرماييد:«أطيعوااللّه»، فهميديم يعنى چه،«اطيعواالرّسول»، فهميديم يعنى چه; اما«وأولى الأمرمنكم» را نمى دانيم يعنى چه، از كى بايد اطاعت كنيم؟ به حسب آن روايت پيغمبر اكرم اسم 12 امام را به جابربن عبدالله انصارى بيان نمود. اين قصه را نقل كردم كه بدانيد اصلا سنت الهى بر اين نبود كه جزئيات همه چيز را در قرآن بياورد. اصلا امكان نداشت. گاهى اگر يك جزئياتى بيان شده است، حكمتى داشته است. و الاّ بنا بر اين نبود. بنا بود قوانين كلى بيان شود و پيغمبر اكرم تفاصيل آن ها را بيان كند.

خوب، تا اينجا معلوم شد كه مردم بايد تفاصيل احكام را از پيغمبر سؤال كنند و بيان پيغمبر حجت است. بعد از وفات پيغمبر چه؟ بخش اول كه قرآن بود، ضامن بقا داشت. دو چيز احتياج داشتيم: يكى متن قرآن، يكى تفسيرش. شبيه بلا تشبيه، مثل قانون اساسى و قوانين عادى. قانون اساسى اش تضمين شد باقى بماند، قوانين عادى اش چه؟ آيا ضمانتى بود براى اين كه آنچه پيغمبراكرم، اولا آنچه لازم است تا روز قيامت، همه را پيغمبر بيان كرده باشد؟ اصلا اين كار شدنى نبود. مگر پيغمبر در طول اين بيست و چند سال چه اندازه فرصت داشت كه تفاصيل احكام را بيان كند؟ يك مرورى روى تاريخ بكنيد. مدتى كه در شعب ابى طالب بود; مدتى محصور بود; مدت ها 72 غزوه با آن سرايا، با آن مشكلات، در اين لا به لاى فرصت ها، دقايقى، ساعت هايى، روزهايى مى شد كه يك فراغت نسبى پيدا مى شد، پيغمبر بيان مى كردند اين احكام را براى مردم. آن هم غالباً مى آمدند، سؤال مى كردند، مورد حاجت بود، بيان مى كردند. اگر مى خواستند امروز احكامى كه مربوط به فضا است، هنوز هواپيمايش اختراع نشده بود، پيغمبر اكرم قوانين مربوط به فضا را بيان كنند، مگر مى شد چنين چيزى؟ امكان داشت چنين چيزى؟ نه وقتش بود، نه مردم سر در مى آوردند يعنى چه اصلا. يا وسائل ديگرى، مثلاً قوانين راهنمايى و رانندگى; راننده از سمت راست حركت كند يا از سمت چپ؟ نه مى فهميدند مردم چه مى گويد و نه امكان بيان داشت. خوب، پس اولا همه آنچه مردم احتياج داشتند در تفاصيل احكام، پيغمبر بيان نكرد; يعنى امكان بيان نداشت. نه او قصورى كرد، تقصيرى داشت. آنچه را بيان فرمود ضمانتى داشت كه سالم به دست من و شما برسد؟ قرآنى كه نازل شده بود، خدا ضمانت كرد كه سالم تا روز قيامت باقى بماند. متن قرآن واوش و فائش هم معين شد; اين ها همين است، هيچ دست نمى خورد، تغييرى نمى كند; خدا هم ضمانت كرد. اما هيچ جا ضمانت نكرد كه آنچه پيغمبر مى گويد، سالم براى هزاران سال بماند; اين را همچون ضمانتى وجود نداشت. نه همه آنچه لازم بود پيغمبر بيان فرمود، نه مى توانست بيان كند. و تازه همان چيزهايى كه بيان كرد ضمانتى براى محفوظ ماندنش نداشت. مى گوييد نه! آيا مردم هر روز براى نماز نمى بايست وضو بگيرند؟ آيا مردم نمى ديدند پيغمبرشان چگونه وضو مى گيرد؟ يك چيز مخفى بود؟ مى رفت توى صندوق خانه وضو مى گرفت كسى نبيند؟ يا وضو مى گرفت جلوى همه مردم؟ آب بياوريد، وضو مى گرفت. آمدند، تفاصيلش را نقل كردند، رواياتش را شيعه و سنى. امروز آيا مسلمان ها اتفاق دارند كه وضوى پيغمبر چگونه بوده است؟ آيا آب را از اين جا مى ريخت، يا از آن جا؟ هر روز هم مردم مى ديدند. هيچ ضمانتى داشت كه كيفيت وضوى پيغمبرى كه مردم هر روز مى ديدند، سالم به دست من و شما برسد؟ چه رسد به مطالبى كه يك بار در عمر بيان مى شد; گاهى مطالب فنى بود كه خيلى بايد با دقت بيان شود. چه ضمانتى داشت كه اين ها سالم به دست من و شما برسد؟ در بين ده ها هزار يا صدها هزار كلام پيغمبر تعداد محدودى به نحو متواتر نقل شده است كه آن ها بلاتشبيه، قائم مقام آيات قرآن هستند، يعنى قطعى السند و قطعى الدلالة هستند; حال در سندش بحث است. اما همه آنچه مردم احتياج دارند كه همان روايات متواتر نبود. در تمام جزئيات زندگى شان بايد تفاصيلش را از پيغمبر دريافت كنند و نه پيغمبر مى توانست تفاصيل همه اش را بيان كند و نه آنچه را بيان كرد ضمانتى داشت كه سالم بدست من و شما برسد و يقين داريم كه آنچه پيغمبر فرموده سالم بدست همه نرسيده است، اگر رسيده باشد بدست بعضى ها، كه مثلا ما معتقديم كه آنچه از طريق اهل بيت به ما رسيده است اطمينان بيشترى به آن داريم، پس مردم نسبت به تفاصيل احكام چه كار كنند بعد از پيغمبر؟ 10 سال، 20 سال، 50 سال، گيرم آن نسلى كه از پيغمبر احكام را ياد گرفته بودند باقى بمانند و احكام را بيان كنند و سالم برسد، اما نسل سوم و چهارم چه؟ و بالاخره بعد از 1400 سال من و شما احكام اسلام را از كجا ياد بگيريم؟ عمر پيغمبر هم كه بيش از آن 63 سال نبود، عمر نوح نكرد، حكمت الهى اقتضا نمى كرد. البته خدا مى توانست، اگر حكمت اقتضا مى كرد; ولى حكمت الهى اقتضا نكرد، هيچ كس هم چنين احتمالى نداد. پس مردم چگونه بايد دينشان را ياد بگيرند؟ يعنى امكان يادگيرى باشد، اگر بخواهند بتوانند ياد بگيرند، تا هدف از رسالت الهى تحقق بيابد؟ رسالت پيغمبر براى چه بود؟ براى اينكه انسان ها تا روز قيامت بتوانند احكام خدا را بشناسند. با اين شرايط چنين چيزى امكان نداشت. فقط يك راهى بود و آن اينكه بعد از پيغمبر كسى باشد. كه در تبيين احكام مثل خود پيغمبر باشد. خوب، پس چرا نمى گوييد بعدش پيغمبر ديگرى است؟ نه، جبرئيل ديگر نازل نمى شود، وحى ديگرى نيامده است; دين، همان دين است كه بر پيغمبر اسلام نازل شده است. چرا پيغمبرى ختم شد؟ اين ديگر حكمت الهى است. اين چيزى است كه ما هيچ جوابى از خودمان نمى توانيم بدهيم; جايى هم نفرموده اند. حكمت الهى اقتضا مى كرد سلسله رسالت به وجود مقدس نبى اكرم، محمد بن عبداللّه، صلى اللّه عليه وآله و سلم، ختم شود و ختم شد.

اما هدف از اين رسالت پيغمبر بايد به گونه اى امكان تحقق داشته باشد. تنها راهش اين بود كه كسانى كه به منزله خود پيغمبر هستند، كلامشان مثل كلام پيغمبر حجت است، معصوم است ، خطا و لغزشى در او راه ندارد و شرايط ديگرى كه براى اين كار لازم است، در آن ها باشد. فقط فرقشان اين است كه وحى مستقيم و از جبرئيل بر آن ها نازل نمى شود. «أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى»;«إنّـك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى لكنّك لست بنبىّ»; هر چه من مى شنوم، تو هم مى شنوى، هرچه من مى بينم، تو هم مى بينى; فرقش اين است كه فقط من نبى هستم و تو نيستى. به عنوان تشبيه، باز بگذار براى اين بچه ها، اين نوجوان ها عرض بكنم. مثل اينكه يك كسى، در يك مجلسى، با يك نفرى دارد سخن مى گويد، يك شخص ديگرى هم كه محرم است، نشسته است، نامحرم راز نيست، اما طرف سخن نيست; فرض مى كنيم كسى دارد با پدرى سخن مى گويد، فرزند او هم كه كاملا محرم است، حضور دارد; طرف مخاطب پدر است، ولى پسر هم كاملا حرف ها را مى شنود، مى بيند چه حرفى دارد بين اين دو نفر رد وبدل مى شود.

جبرئيل با پيغمبر سخن مى گفت، اما على هم حضور داشت، مى شنيد; طرف سخن نبود او; پيغمبر نبود او; ولى «إنّك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى لكنّك لست بنبى». اگر بعد از پيغمبر چنين كسى بود، هدف رسالت امكان ادامه مى داشت; اما اگر نبود، نقض غرض مى شد، رسالت تحقق نمى يافت، هدف رسالت، هدايت تمام انسان ها بود.

بعد از على چه؟ باز معصوم ديگرى بود؟ تشريع اين بود كه هميشه يك امام معصومى در ميان مردم باشد، تا مردم بتوانند دينشان را از او ياد بگيرند، همان چيزى را كه مى بايست از پيغمبر ياد بگيرند; منتها در بعضى از زمان ها مردم ناسپاس، نادان، ظلوم و جهول آمدند خودشان را از چنين اشخاصى محروم كردند. آن ديگر نقص تشريع نبود. امام ها را يكى پس از ديگرى به شهادت رساندند و بالاخره مردم آنچنان نسبت به ائمه ستم كردند كه امام دوازدهم به امر الهى غايب شدند تا براى يك روزى كه ضرورت زمان اقتضا كند و حكمت الهى و همه مردم از امامت ايشان آشكارا استفاده كنند.

خوب، يك كسى باز سؤال كند چرا دوازده نفر؟ خوب بود 50 نفر مى شد يا كمتر يا بيشتر؟ اولا تعدادش را ما نمى توانيم تعيين كنيم. مگر تعداد انبياء را ما مى توانستيم بگوييم بايد چند تا باشد؟ مگر ما عقلمان مى رسيد كه چرا بايد پيغمبر خاتم، پيغمبر خاتم باشد؟ آن، يك شرايط تكوينى دارد كه ما سرمان نمى شود. چه بسا آن كسى كه بايد امام معصوم باشد، يك شرايط تكوينى مى خواهد، به قول امروزى ها - يك خرده امروزى صحبت كنيم، مدرن صحبت كنيم يك خرده - شرايط ژنتيك مى خواهد، يك عوامل ارثى بايد در آن باشد، يك طهارت خاصى كه بتواند به مقام امامت برسد، همه نمى رسند. خوب، امام ها برادر هم زياد داشتند; اما هيچ كدامشان، آن ها صلاحيت امامت نداشتند. خدا مى دانست كه اين دوازده نفر هستند كه صلاحيت امامت دارند. بنابراين چرا دوازده نفر؟ نه كمتر، نه بيشتر؟ مثل اين است كه چرا 124 هزار پيغمبر؟ حالا طبق آنچه مشهور است از عدد پيغمبران، نه كمتر، نه بيشتر؟ چرا حالا بايد رسالت به پيغمبر اكرم ختم شود؟ اين چراها عقل ما به جوابش نمى رسد. مثل احكامى كه عقل ما نمى رسد چرا نماز صبح بايد دو ركعت بخوانند. اين جا فقط جاى تعبد محض است. اما اينكه آيا هدف از رسالت در طول مدت اين 11 امامى كه در ميان مردم بودند، تحقق پيدا كرد يا نه؟ اين جوابش آرى است. آن ها در طول اين زمان فرصت پيدا كردند شاگردانى تربيت كنند، شاگردانشان را به بلاد مختلف بفرستند، احاديث شان منتشر شود، روايات تا آن اندازه اى كه ضرورت جامعه بود. البته مى دانيد حتى وقتى يك كلامى را به يك گوينده اى القاء مى كنند، صد در صد آدم نمى تواند مطمئن شود كه او درست فهميد و تا كنه مطلب را درك كرد. گاهى ممكن است خود شنونده هم ابهام هايى برايش پيش بيايد. دو نفر يك كلام را از گوينده اى مى شنوند، يك كسى، يك جورى مى فهمد، يك كسى، يك جور ديگر; يك كمى كم و زياد پيدا مى شود در اين نقل ها; كم و زيادهايى كه پيدا مى شود، غالباً مال همين ها است. قصد سويى نيست، يك كسى به يك نكته اش توجه نكرده است. بالاخره يك جزئياتى تا آخر هم مورد اختلاف باقى خواهد ماند. اما آنچه قوام رسالت پيغمبر است، استخوان بندى است، ستون فقرات دين است، غير از آنچه در قرآن آمده بود، به وسيله ائمه اطهار صلوات اللّه عليهم أجمعين بيان شد و با بيان آن ها هدف از رسالت پيغمبر تحقق پيدا كرد. اگر نبود «فما بلّغت رسالته» اگر اين دستگاه، اين سيستم جانشينى معصوم براى پيغمبر تعبيه نشده بود و معرفى نشده بود اين معصومين به مردم، هدف از رسالت تحقق پيدا نكرد; چون رسالت مخصوص زمان خاصى يا افراد مخصوصى نبود.

پروردگارا! تو را به مقام و منزلت على ابن ابيطالب كه بعد از پيغمبر عزيزترين بندگانت در درگاه تو هستند، قسم مى دهيم، ايمان ما را تا آخرين لحظه حفظ بفرما.

بر معرفت ما و محبت ما بيفزاى.

توفيق اطاعت از فرمايشات اهلبيت به همه ما عنايت بفرما.

روح امام راحل و شهداى عزيز ما را امروز ميهمان على ابن ابيطالب قرار بده.

سايه مقام معظم رهبرى بر سر ما مستدام بدار.

خدمتگذاران به اسلام را موفق بدار.

دشمنان اسلام را نابود بفرما.

عاقبت ما را ختم به خير بفرما. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته