بسم الله الرحمن الرحيم
سخنراني حضرت آيتالله مصباح يزدي دام ظله در همايش ولايت فقيه و خبرگان رهبري ـ ميناب 24/12/1384
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً؛1 اي کساني که ايمان آوردهايد خدا را اطاعت کنيد و پيامبر و اولياي امر خود را [نيز] اطاعت کنيد. پس هرگاه در امري اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، آن را به خدا و پيامبر(صلي الله عليه و آله) عرضه بداريد، اين [کار] بهتر و نيکفرجامتر است.
اذن الهي، شرط لازم و قطعي براي حكومت
در اينجا براي روشنتر شدن اين شرط دوم، يعني مأذون بودن حاکم از جانب خداوند و صدور اجازه و حق حکومت از طرف خداي متعال براي او، ضمن ارائه يکي، دو مثال، اين مطلب را بيشتر توضيح ميدهيم:
فرض کنيد کسي ميخواهد چيزي را بفروشد و شخص ديگري نيز حاضر است آن را به همان قيمتي که فروشنده ميگويد، بخرد. براي مثال، خانهاي است که کارشناس آن را صد ميليون قيمت کرده و صاحب خانه قصد فروش آن را دارد و شخص ديگري نيز که به خانه نياز دارد، اين خانه را پسنديده و اين قيمتي را هم که کارشناس تعيين کرده قبول دارد و مايل است خانه را بخرد. اکنون سؤال ميکنيم، در اينجا به صرف اينکه هر دو طرف موافقند اين کار انجام بگيرد، آيا اين خانه به ملکيت آن خريدار درميآيد؟ روشن است که صرف اين توافق موجب ملکيت و رد و بدل شدن خانه و پول نميشود، بلکه لازم است لفظي بين آنها رد و بدل شود و يکي بگويد فروختم و ديگري نيز بگويد خريدم؛ يا اگر لفظي هم نميگويند، در محضر يا جايي ديگر پاي نوشته و سند و قبالهاي را امضا کنند. بنابراين صرف اينکه خريدار و فروشنده حاضرند ملکشان را مبادله کنند موجب ملکيت نميشود و لازم است کلامي، امضايي يا نوشتهاي در ميان باشد. از اين رو قبل از در ميان آمدن اينگونه امور، اگر خريدار در خانه تصرف کند، اين تصرف غصب محسوب ميشود و از جمله آثار آن اين است که، براي مثال، اگر بياذن مالک در آن خانه نماز بخواند نمازش باطل است.
مثال ديگر: فرض کنيد زن و مردي در اثر همسايگي يا فاميلي يا همکلاس بودن و نظاير آنها خودشان و خانوادهشان با يکديگر آشنا شده و تصميم به ازدواج گرفتهاند. در اينجا به صرف اينکه هر دو طرف راضي و متمايل به اين ازدواجند و خانوادههايشان نيز با اين امر موافقند، آيا اين زن و مرد به يکديگر محرم ميشوند و ميتوانند روابط همسري و زناشويي داشته باشند؟ روشن است که در اينجا نيز براي آنكه روابط اين زن و مرد شرعي و قانوني و حلال باشد، بايد لفظي در ميان بيايد و صيغه عقد جاري شود و هر دو طرف قباله و نوشتهاي را که دال بر ازدواج است امضا کنند؛ يعني رابطه زناشويي قبل از گفتن اين لفظ يا امضاي آن نوشته حرام است و پس از آن است که حلال ميشود.
ممکن است کسي بگويد، مگر اين امضا و «أَنکَحتُ» و «قَبِلتُ» در ازدواج، يا «فروختم» و «خريدم» در بيع و معامله، چه معجزهاي ميکند که قبل از آن همه چيز حرام و ممنوع و غصب است و پس از آن، حلال و مشروع و مجاز ميشود؟! پاسخ اين است که ماهيت قراردادهاي اجتماعي ايجاب ميکند که در نقطهاي و به وسيلهاي حتميت و قطعيت آنها اعلام و آشکار گردد. اين کار جلوي بروز بسياري از مشکلات را ميگيرد؛ از جمله، مانع سوء استفاده افراد فريبکار و سودجو ميشود، و يا اگر بعداً اختلافي پيش بيايد، ميتوان بر اساس آن، داوري نمود و مشکل را حل کرد.
اکنون در مورد مسأله حکومت و تصدي مناصب حکومتي نيز قضيه به همين منوال است. در اينجا نيز، براي مثال، اگر کسي از نظر قانوني تمام شرايط و صلاحيتهاي لازم را براي رئيس جمهور شدن دارد و مردم نيز به او علاقه دارند و در همه مجالس و محافل و هر کوي و برزن ميگويند که به او رأي خواهند داد؛ با اين وجود تا قبل از برگزاري انتخابات و تأييد شوراي نگهبان، اين شخص رئيس جمهور نيست و حق تصدي اين منصب را ندارد. همچنين براي وزير شدن يک نفر، صرف تمايل رئيس جمهور و مجلس به او کافي نيست و بايد جلسه رأي اعتماد تشکيل شود و نمايندگان رسماً به آن فرد رأي بدهند. ساير مناصب حکومتي نيز بر همين منوال است. اين مسأله در مورد «وليّ فقيه» نيز صادق است و همين رويّه بايد اعمال شود. در اينجا نيز صرف اينکه کسي فقيه و عادل، و از توان مديريتي مناسب و بالايي برخوردار باشد کافي نيست براي آنكه بتواند در رأس حکومت اسلامي قرار بگيرد و در جامعه اسلامي حاکميت پيدا کند. چنين فقيهي آنگاه حق حاکميت پيدا ميکند و ميتواند حکومت را در دست بگيرد که خداي متعال نيز اذن و اجازهاي براي او صادر کرده باشد.
درست است که احکام اجتماعي اسلام بايد اجرا گردد، اما هرکسي حق ندارد متصدي اجراي اين احکام شود. براي مثال، طبق احکام اسلامي دست دزد بايد بريده شود و شرابخوار بايد تازيانه بخورد؛ اما براي آنكه کسي بتواند اين احکام را اجرا کند، بايد خداي متعال به او اجازه داده باشد.
اگر بخواهيم از منظري ديگر به اين مسأله نگاه کنيم، بايد بگوييم اصولاً لازمه قطعي هر حکومتي تصرف در جان، مال، اعراض و نواميس شهروندان و افراد يک جامعه است. اين قاعده در حکومت و جامعه اسلامي نيز ساري و جاري است. اکنون سخن اين است که براي تصرف در جان، مال، اعراض و نواميس مسلمانان، حاکم اسلامي ـ و هر حاکم ديگري ـ بايد از ناحيه خداي متعال اجازه داشته باشد. اين امر از آن جهت است که تمامي مردم بندگان خدا هستند و خداي متعال، بخشنده و دهندة هستي و وجود آنها، و بدين ترتيب مالک و صاحب اختيار ايشان است. از اين رو هرگونه تصرف در بندگان خداوند و امر و نهي کردن در امور آنان منوط به اجازه صاحب و مالک ايشان، يعني خداي متعال است و کسي حق ندارد بياذن خدا کوچکترين تصرفي در بندگان او بنمايد.
اکنون سخن اين است که در صورت عدم دسترسي به امام معصوم(عليه السلام) خداوند چنين اجازهاي را به «وليّ فقيه» داده و او کسي است که حق دارد متصدي اجراي احکام الهي در جامعه گردد. همچنانكه اشاره کرديم، ادله عقلي و نقلي متعددي وجود دارد که صدور اين اذن براي فقيه را به اثبات ميرساند. از جمله اين ادله، روايتي است که در بين فقها به «مقبوله عمر بن حنظله» معروف است و پيش از اين نيز به آن اشاره کرديم. اين روايت، «نيابت عام» فقها را به روشني بيان ميکند:
من کان منکم قد روي حديثنا ونظر في حلالنا وحرامنا وعرف أَحکامنا فليرضوا به حکما فإني قد جعلته عليکم حاکما فإذا حکم بحکمنا فلم يقبله منه فإنما استخف بحکم الله وعلينا رد والراد علينا کالراد علي الله وهو علي حد الشرک بالله؛28 هرکس از شما که راوي حديث
ما باشد و در حلال و حرام ما بنگرد و در آن صاحبنظر باشد و احکام ما را بشناسد، او را به عنوان داور بپذيريد. همانا من او را حاکم بر شما قرار دادم؛ پس هرگاه حکمي کرد و از او قبول نکردند، حکم خدا را سبک شمردهاند و ما را رد کردهاند، و آن کس که ما را رد کند خدا را رد کرده، و رد کردن خدا در حد شرک به خداي متعال است.
1. نساء (4)، 59.
2. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 40.
3. نور (24)، 34.
4. نساء (4)، 163 و 164.
5. اعراف (7)، 101.
6. بقره (2)، 87.
7. ص (38)، 38 ـ 34.
8. نساء (4)، 142.
9. توبه (9)، 86.
10. احزاب (33)، 13.
11. توبه (9)، 38.
12. همان، 118.
13. نساء (4)، 65.
14. ص (38)، 26.
15. ابن ابي الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 13، ص 241.
16. بحارالانوار، ج 51، ص 160، روايت 7، باب 10.
17. نساء (4)، 64.
18. ر.ك: شيخ حر عاملي، اثبات الهداة، ج 1، ص 501 (باب 9، فصل 6، حديث 212)، و قندوزي، سليمان بن ابراهيم، ينابيع المودة، ص494 و 495.
19. بحارالانوار، ج 88، ص97، روايت 67، باب 2.
20. اصول کافي، ج 1، ص67؛ و وسائل الشيعة، ج 18، ص 98.
21. نساء (4)، 65.
22. همان، 59.
23. اصول کافي، ج 1، ص 67؛ و وسائل الشيعة، ج 18، ص 98.
24. مسعودي، مروج الذهب، ج 3، ص 41 و 42.
25. همان، ج 2، ص 352.
26.
27. نهجالبلاغه، ترجمه و شرح فيض الاسلام، خطبه 40.
28. اصول کافي، ج 1، ص 67؛ و وسائل الشيعة، ج 18، ص 98.