بسم الله الرحمن الرحيم
پيامبر اعظم (صلى الله وعليه وآله) در آينه نهج البلاغه - جلسه چهارم
آن چه پيش رو داريد گزيدهاى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در شب 18 ماه مبارك رمضان 1427 ايراد فرمودهاند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
جرعهاى از كلام على(عليه السلام)
على(عليه السلام) در خطبهاى اشاره مىفرمايد به هبوط حضرت آدم. وقتى ايشان در زمين مستقر شدند خدا مقام نبوت هم به ايشان داد تا فرزندانشان را هدايت كنند. بعد مىفرمايد «وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَه» بعد از اينكه حضرت آدم قبض روح شد، خدا مردم را تنها و بدون رهبر نگذاشت «مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ1مَعْرِفَتِهِ» اين رهبر واسطهاى است بين مردم و بين معرفت خدا. تا وقتى آدم بود، اين واسطهگى را انجام مىداد يعنى مردم را با خدا آشنا مىكرد «بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَى أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالَاتِه» خدا آنها را رها نكرد بلكه پيامبرانى پى در پى مبعوث فرمود تا همان نقش را براى معرفت مردم نسبت به خداى متعال ايفا كنند «حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلى الله وعليه وآله) حُجَّتُه» تا نوبت به پيامبر عظيم الشأن اسلام رسيد كه حجت الهى ديگر بر مردم كاملاً تمام شد. چگونه شد كه در اين زمان تمام شد؟ «وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُه» كار انبياء اتمام حجت بود و بيان راه هدايت و سعادت. تبشير و انذارها ادامه يافت تا زمان پيغمبر اكرم كه ديگر نيازى به تبشير و انذار مجدد نبود. نكتهاى كه در نهج البلاغه روى آن تكيه شده اين است كه سلسله انبياء از يك شجره واحدى است. همه پدران انبياء، اصلاب و ارحامشان پاك بودند «فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَع» آنها را در بهترين جايگاه به امانت گذاشت «وَ أَقَرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ تَنَاسَخَتْهُمْ كَرَائِمُ الْأَصْلَاب» صلبهاى بزرگوار آنها را يكى پس از ديگرى منتقل كردند. پدران انبياء همه از بزرگواران بودند «إِلَى مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَام» از صلب پدر به رحمهاى مطهر مادران منتقل مىشد «كُلَّمَا مَضَى مِنْهُمْ سَلَفٌ قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَف» هر يك از انبياء كه از دنيا مىرفتند پيامبر ديگرى جاى آنها را مىگرفت «حَتَّى أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى إِلَى مُحَمَّدٍ(صلى الله وعليه وآله)» تا اين موهبت الهى منتهى شد به پيغمبر اكرم كه آخرين حلقه سلسله انبياء است «رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَ لَا كَثْرَةُ الْمُكَذِّبِينَ لَهُم» گاهى يك پيامبر در ميان صدها هزار انسان و صاحبان قدرت مبعوث مىشد. عددشان كم بود ولى2 هيچگاه كمبود عدد و كثرت دشمنانشان موجب نشد شانه از زير بار تكليف خالى كنند «سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَه» هر پيغمبر پيشينى پيغمبر بعدى را معرفى مىكرد، مىگفت بعد از من پيغمبرى با چه خصوصياتى خواهد آمد.
«عَلَى ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ وَ مَضَتِ الدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاء» اين سنت همچنان ادامه داشت. پدران مىرفتند؛ جايشان را به فرزندانشان مىدادند پيغمبران را مىفرستاد تا مردم را هدايت كنند. پيغمبر اسلام وقتى از دنيا رفت چه شد؟ نبوت هم ختم شد؛ اما آيا كار مردم به خودشان واگذار شد؟ خطبه اول نهجالبلاغه در موضوع پيغمبر اكرم مىفرمايد «فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَكَانِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لُِمحَمَّدٍ ص لِقَاءَه» پيغمبر اكرم مردم را كه از ضلالت و جهالت نجات دادند، خدا لقاء خودش را براى او انتخاب كرد «وَ رَضِيَ لَهُ مَا عِنْدَهُ وَ أَكْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْيَا» ديگر اين دنيا را براى او زيبا و مناسب ندانست «فَقَبَضَهُ إِلَيْهِ كَرِيما» او را بزرگوارانه به سوى خود برد «وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا» ولى چنان نبود كه ديگر بساط هدايت برچيده شود. همانطور كه انبياء سابق، اوصيائى داشتند و نقششان را به اوصياء بعدى مىسپردند؛ پيغمبر اكرم هم وقتى از دنيا رفت همان كار را انجام دادند «إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلًا بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِم» مردم را بدون اينكه راه راستى را پيش روى آنها باز كند مهمل نگذاشت و رها نكرد. در بخش ديگر مىفرمايد «وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْمَاناً حَتَّى أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ فِيَما أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِه» آنقدر به پيغمبر عمر داد3 كه آن دينى را كه خدا براى مردم بيان كرده، كامل كند مىدانيد دين كى كامل شد؟ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُم». «وَ أَنْهَى إِلَيْكُمْ عَلَى لِسَانِهِ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ وَ نَوَاهِيَهُ وَ4 أَوَامِرَهُ» خدا هر چه را دوست مىداشت يا مكروه مىداشت آنها را به وسيله پيغمبر به مردم تعليم داد.
ضرورت بعثت انبيا براى هدايت بشر بهطور عادى
سابقاً انسانهايى كه در اطراف زمين زندگى مىكردند هيچ خبرى از يكديگر نداشتند؛ چه رسد به اينكه چه دين و مذهبى دارند. اين برهانى كه شما اقامه مىكنيد كه براى هدايت بشر، وجود انبياء ضرورت دارد؛ چه اندازه كشش دارد؟ يعنى اگر يك پيغمبر مبعوث بشود براى همه اين انسانهاى پراكنده، كافى است؟! مقتضاى اين برهان چه هست؟ ابتدا تمثيلى عرض كنم. خداوند به همه انسانها نعمتهايى مانند چشم و گوش و احساس و... داده است، در اين مقام اگر كسى بگويد: من يك آدمى ديدم كه نابينا بود يا فلج بود يا ديوانه، اين بيان را نقض مىكند؟ يا نه آنها يك استثنائاتى است كه لازمه زندگى اين عالم ماديست. اين جايى نيست كه آدم به يك استثنائاتى بپردازد بگويد: بله، بعضىها خدا بهشان چشم نداده است! اينها استثنائاتى است كه بايد دنبال علل و عواملش گشت. جواب كلى به اين سؤال كه چرا بعضى انسانها هدايت نشدند اين است كه اينها در اثر ظلم بعضى از انسانهاى ديگر پيدا شده است اگر همه آن راهى را كه خدا به وسيله انبياء از همان اول فرستاده شد درست عمل مىكردند؛ اين مشكلات، گمراهىها و پرستشهاى معبودهاى قلابى پيش نمىآمد. اگر كسانى منحرف شدند يا از جايگاه صحيح دور افتادند استثنائاتى است كه در اثر عوامل خارجى پيش آمده والا سنت الهى اقتضاء مىكرد كه وقتى خدا انسان را مىآفريند به وسيله پيامبران هدايت كند و لذا اولين انسان را پيامبر قرار داد تا هم خود او هدايت شود و هم بتواند ديگران را هدايت كند «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فِيها نَذِير» هيچ امتى نيست مگر اينكه پيامبرى در ميان آنها وجود داشته است. پس جواب كلى قرآن اين است كه هر امتى5 در هر جاى زمين زندگى مىكرد خدا پيغمبرى برايشان مىفرستاد. ما همه شان را نمىشناسيم. خبر نداريم همه پيغمبران كه و كجاها بودند. فرض كنيد در آمريكاى جنوبى يا در استراليا يا در ژاپن. اين دليل نبودن نيست پس چرا بعضى جاها هدايت انبياء نرسيد؟ جوابش اين است كه اينها استثنائاتى است كه در اثر تزاحمات و ظلم انسانهاى ديگر به وجود آمده است. از طرف ديگر ما مىبينيم وقتى تعاليم انبياء به وسيله خود مسئولين دينىِ آن مردم تحريف مىشد «وَ مَا إخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْبَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم» خدا باز پيغمبرى مىفرستاد تا تحريفات گذشتگان را تصحيح كند. خب اگر در اقوام و امتهاى گذشته پيغمبرانى بودند و اينها تعاليمشان تحريف شد،6
چه زمانى بايد پيغمبر ديگرى بيايد؟ به محض اينكه از دنيا رفت؟ بايد راه ديگرى غير از عقل براى هدايت مردم وجود داشته باشد. اما اين راه، بوسيله چند نفر و به چه كيفيتى و با چه فاصله زمانى ايجاد شود؛ عقل ما اين چيزها را نمىفهمد. طورى هم نيست كه ما بتوانيم تضمين كنيم هر انسانى هر جاى دنيا زندگى مىكند حتماً بايد هدايت پيغمبران به طور صحيح به او برسد. اين مانند امور تكوينى است مثل اينكه خدا روزى همه انسانها را مىدهد اما خب گاهى يك انسانى در يك جايى از گرسنگى مىميرد يا به دست كسى محبوس مىشود؛ اين چيزها كه در تكوين هست، در تشريع هم هست؛ اين گونه استثنائاتى كه در اثر عوامل مزاحم در اين عالم طبيعت پيش مىآيد در اين بيانات ملحوظ نيست. اين بيانات ناظر به روال عاديست كه غالباً اكثريت مردم از آن استفاده مىكنند. پس اقتضاى اين برهان اين نيست كه هر انسانى هر جا هست، حتماً بايد دعوت انبياء به او برسد.
دين كامل چه قدر است؟
خداى متعال آن قدر عمر به پيغمبر داد كه دين خدا را به طول كامل براى مردم بيان كرد. آيا اگر پيغمبر مىمانْد احكام ديگر بيان نمىشد؟ گفتهاند اين قرآنى كه شما مىگوييد كامل هست، مثلاً اگر ده سال ديگر پيغمبر زنده مىماند ديگر آيهاى بر او نازل نمىشد؟ اگر حكمى نازل مىشد كاملتر مىشد. پس چطور مىگوييد اين كاملترين است؟ جوابش اين است كه خداوند عليم و حكيم آن مقدار از احكامى كه عموم مردم به طور طبيعى و از راه اسباب عادى، بايد ياد بگيرند، بيان كرد. اگر در تفسير و توضيحش كمبودهايى هست؛ براى آن هم يك راهى وجود دارد و همان راهى است كه انبياء سابق هم، بعد از رحلت خودشان كارشان بوسيله اوصيائشان دنبال مىشد. خدا تدبيرهايى به كار برده كه آن چه نياز ضرورى سعادت انسانها در دنيا و آخرت است بوسيله پيغمبر بيان شده و تا روز قيامت باقى خواهد ماند. چون مىدانيم اگر چيز ديگرى لازم بود و پيغمبر نفرموده بود، كار خدا ناقص بود و نقض غرض مىشد. مگر خدا انسان را نيافريده بود كه راه سعادتش را بشناسد و بپيمايد؟ حالا نمىتواند بشناسد؛ همان برهان نبوت اقتضا مىكند اين پيغمبرى كه مىآيد آن قدر بايد عمر كند كه بتواند همه آن چه براى بشر ضرورت دارد، بيان كند. چون بعد از او پيغمبرى نخواهد آمد. وقتى ما مىگوييم آن چه براى سعادت بشر لازم بود پيغمبران بيان فرمودند؛ اگر مثلاً كسى بپرسد: ديه يك انگشت را - اگر ببرد - حتماً بايد پيغمبر بگويد؟ حالا اگر خود مردم توافق كردند چه اشكالى دارد؟ جوابش اين است كه اگر از عقل من مىپرسيد؛ من نمىدانم. نمىدانم چه چيزهايى ضرورت دارد. اما بعد از اينكه خدا پيغمبر را فرستاد و اينها را بيان فرمود مىفهمم كه اينها ضرورت داشته و مخالفتش جايز نيست. چه بسا اگر ضرورت نداشت، نفرموده بود و چندان ضرر اساسى به سعادت دنيا و آخرت ما وارد نمىشد. اما حالا كه بيان شده، اگر انكار كند كافر است. بنابراين ما نمىتوانيم محدوده دين را از طرف خودمان تعيين كنيم.
مغالطه دين اقلى و اكثرى، مبناى سكولاريزم
دين بايد حداقلى باشد يا حداكثرى؟ اين را به صورت مغالطهاى مطرح مىكنند. مىگويند: اگر بگوييد دين همه آن چه را بشر نياز دارد بيان كرده، دواى سرطان را دين چگونه بيان كرده است؟ بشر به معالجه سرطان نياز ندارد؟ حالا دين بگويد نماز صبح را دو ركعت بخوان يا سه ركعت؛ اين كار دين است؛ چون عقلمان نمىرسد. اما در اقتصاد و سياست كه عقل ما مىرسد. اين همه آدم در دنيا دارند اقتصادشان را اداره مىكنند، خيلى هم از ما بهترند؛ پس ما چه احتياجى داريم به دين، چه لزومى دارد مإ؛واً ئئ سياست دينى مطرح كنيم؟ سؤال را از اين جا مطرح مىكنند كه وظيفه دين حداقل نيازهاى بشر است. بيان حداكثر هم كه نيست، براى اينكه مىبينيم دين، نه ساختمان سازى ياد ما مىدهد نه موشك سازى. پس ناچار حداقل است! حداقل كه شد يعنى چه؟ يعنى آن جايى كه هيچ راهى براى شناختش وجود ندارد. راههايى كه ما داريم علم و عقل و فلسفه و هنر و... است. اين بيانى است كه امروز خيلى شايع است. اين مبناى سكولاريزم است يعنى جدا كردن دين از مسائل جدى زندگى. كتابهاى بسيارى در اين زمينه نوشتند؛ نه خارجىها بلكه تئوريسينهاى مسلمان و مدافع اسلام مىگويند! البته اينها را جاهاى ديگر بحث كرديم. منظورم ارتباطى بود كه با اين بحث مىتواند داشته باشد كه خدا آنقدر به پيغمبر عمر داد تا دينش را كامل كند و دينش را كامل كرد با ولايت على(عليه السلام)، با يك مسئله حكومتى و سياسى. اين كه ربطى به نماز و روزه نداشت . پس جواب اين سؤال كه دين حداقلى است يا حداكثرى چيست؟ اولاً امر داير بين دو شقّ نيست كه يا حداقل است يا اكثر، و نه شقّ ثالثى. اين استدلال، مغالطى است. و اما اينكه شما از ما مىپرسيد پس چه چيزهايى را بايد بيان كند؟ مىگوييم ما از خودمان نمىدانيم. چون نمىدانيم چه چيزهايى در سعادت و شقاوت ابدى ما مؤثر است. آنهايى را كه بيان نكرده است، مىدانيم دخالت اساسى ندارند. با هواپيما سازى نه كسى به خدا مىرسد نه از خدا دور مىشود، كافر و مؤمن هر دو مىتوانند بهرهمند شوند. اما ربا حرام است يا حلال، اين كار دين است. هر چه عقلاى عالم بگويند بدون ربا اقتصاد ما نمىچرخد، قرآن مىگويد دروغ مىگوييد اگر دست بر نداريد اعلان جنگ با خدا دادهايد. اگر نفرموده بود، ما نمىدانستيم مسئله رباخوارى اينقدر مهم است. ما پيشاپيش نمىتوانستيم محدوده دين را تعيين كنيم تا پيغمبر كه مىآيد، بدانيم چه چيزهايى را بايد بگويد. به همين دليل است كه ما احتياج به پيامبر داريم.
آيا در اين زمان وجود پيامبر يا حضور امام لازم نيست؟
پيغمبر اسلام آمد و همه حقايق را بيان فرمود. ولى مىبينيم مسلمانها در همين تعاليم پيغمبر خيلى اختلاف دارند. مگر قرآن نفرمود «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيه» خدا پيغمبران را فرستاد تا در امور دينى مردم رفع اختلاف كنند. آيا باز خدا بايد پيغمبرى را بفرستد7 يا نه؟ جوابش اين است كه اگر اين اختلافات و شبهات به حدى برسد كه براى انسان بى غرض به طور عادى راه كشف حقيقت مسدود باشد، لازم است پيغمبرى يا امام معصومى حتماً در كنار مردم باشد. ولى تدبيرهاى الهى به گونهاى است كه نصّ كتاب هدايت و سعادت بشر - قرآن - بدون كم و زياد براى مردم باقى است. خدا براى هيچ كتاب آسمانى ديگرى چنين ضمانتى نكرده است. همچنين نصوص فراوانى در حد تواتر يا قريب به تواتر با قرائن قطعيه از پيغمبر اكرم رسيده است؛ كسانى كه غرض و مرض نداشته باشند مىتوانند مراجعه كنند و حقيقت را بفهمند. بسيارى از اين اختلافها براى اين است كه درصدد تحقيق بر نمىآيند. ممكن است كسى اصلاً درصدد تحقيق بر نيايد و خدا را هم انكار كند، چه رسد به اصل دين. اگر پيغمبر هم بيايد، كارى با او نمىتواند بكند. با همين بيان مىشود درباره ائمه طاهرين هم گفت كه خدا به يازده امام هم آن قدر عمر داد كه حقايق دين را، آنچه احتياج به تبيين و تفسير داشت بيان كنند. امروز بسيارى از معارفى كه در دست اهل تسنن هست حتى بسيارى از مسائل فقهيشان به خاطر بركات اهل بيت است. آن چه لازم بود براى سعادت انسانها به بركت قرآن كريم و بيانات پيغمبر اكرم و اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين در ميان مردم ماند. حجت بر مردم تمام است. اگر كمبودهايى هست به گونهاى نيست كه به اساس سعادت دنيا و آخرت انسانها لطمه بزند. البته اگر مردم ظلم نكرده بودند و ائمه اطهار حضور داشتند، عالم پر از بركات مىشد. ديگر نه شبههاى باقى مىماند نه اشتباهى و نه ظلمى. كارى است كه خود ما مسلمانها كرديم و اين باعث شد كه امام دوازدهم غايب شوند ولى اين غيبت به گونهاى نيست كه اساس دين به خطر بيفتد و راه براى كشف حقيقت مسدود باشد. آن محروميتها مال خود ماست.
1 - نهجالبلاغه، نسخه صبحى صالح، خطبه 91، ص 131.
2 - نهجالبلاغه، خطبه 1، ص 43.
3 - نهجالبلاغه، خطبه 86، ص 116.
4 - مائده، 3.
5 - فاطر، 24.
6 - بقره، 213.
7 - بقره، 213.