صفحه اصلى / آثار گفتارى/سخنراني ها / راز و نياز/ جلسه سي و دوم: حقيقت و مراتب قرب

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«حقيقت و مراتب قرب»

 

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اى از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدى(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در تاريخ09/08/86 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

«إلهي مَنْ ذَا الَّذي ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلا». آغاز مناجات محبين اين مطلب را القاء مى‏كند كه اگر كسى شيرينىِ محبت خدا را بچشد سراغ محبوب ديگرى نخواهد رفت. طبعاً كسى كه اين حرف را مى‏زند، يك ادّعاى ضمنى دارد كه من كه مى‏خواهم وارد محبت خدا شوم، مزه‏اش را چشيده‏ام؛ و الّا نمى‏آمدم و به سراغ ديگرى مى‏رفتم. اكنون در اين مقام، از خدا چه بخواهم؟

«إلهي فَاجْعَلْنا مِمَّن اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِك». اكنون اقتضاى محبت اين است كه انسان به محبوب نزديك شود. پس از تو مى‏خواهم مرا از كسانى قرار دهى كه آنها را انتخاب كردى و برگزيدى تا به قرب و ولايت تو نائل شوند.

 قرب حسى‏
 مفهوم قرب مثل بسيارى از مفاهيمى كه در محاوراتمان به كار مى‏بريم، ابتدا براى مصاديق جسمانى وضع شده است. زيرا ادراك‏هاى ما به وسيله قواى طبيعى انجام مى‏گيرد و مفاهيمى كه به كار مى‏بريم منشأ و خاستگاه اوليه‏اش مفاهيم طبيعى است. بعد كم كم اين قدرت را پيدا مى‏كنيم كه اين معانى را تجريد كنيم تا معناى لطيف‏تر و پاك‏ترى به دست آوريم كه قابل اطلاق بر غير ماديات و غير طبيعيات هم باشد و بلاخره قابل اطلاق بر خداى متعال باشد. خود اينكه انسان بتواند چنين كارى را انجام بدهد يك قدرت الهى است تا بتواند اين نوع مفاهيم را از درك‏هاى حسى و طبيعى تجريد كند. مفهوم قرب از شايع‏ترين مفاهيمى است كه در اسلام و اديان وجود دارد. حتى اديانى كه منشأ الهى نداشته‏اند اين مفاهيم را به كار مى‏بردند. مشركان درباره‏ى پرستش بت‏ها مى‏گفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏1»؛ ما بتها را پرستش مى‏كنيم تا آنها ما را به خدا نزديك‏ كنند. حالا اين قرب يعنى چه؟ معناى نزديك خدا شدن، چيست؟ بدون شك اين مفهوم هم مثل همه‏ى مفاهيم ديگر، در ابتدا از حسيات ناشى مى‏شود. دو چيز را كه از حيث فاصله با هم مقايسه مى‏كنيم، وقتى فاصله‏شان كم است، مى‏گوييم به هم نزديك هستند و وقتى فاصله‏شان زياد است مى‏گوييم، از هم دورند. اين مفهوم را در مورد زمان هم به كار مى‏بريم.

 قرب معنوى‏
 وقتى كه درباره‏ى خداى متعال و رابطه‏اش با انسان صحبت مى‏كنيم و مى‏گوييم انسان مى‏خواهد به خدا نزديك شود، به چه معناست؟ افراد كم معرفت فكر مى‏كنند خدا در آسمان‏هاست و دورِ دور، و يا نورى است در وراى آسمان‏ها. تصور مى‏كنند كسانى كه به خدا نزديكند فاصله‏ى جسمانى‏شان كم است. ولى ما به بركت تعاليم انبياء و ائمه‏ى معصومين(ع) ياد گرفته‏ايم كه خدا جسمانى نيست و فاصله‏ى ما با خدا مكانى نيست، پس وقتى مى‏گوييم به خدا نزديك شويم، معنايش اين نيست كه فاصله‏ى مكانى‏مان كم شود؛ فاصله‏ى زمانى هم كه معنا ندارد؛ زيرا خدا هميشه هست. اما بايد اعتراف كنيم كه حقيقتش را نمى‏دانيم. توجيه‏هايى در اين مورد وجود دارد كه اين يك قرب معنوى است. دو نفر كه همديگر را دوست دارند، اگر يكى از ديگرى درخواستى كند او قبول مى‏كند؛ مى‏گوييم به او نزديك است. گاهى هم مى‏گوييم كسى پيش فلانى مقرب است يا در مورد سلاطين و شخصيت‏هاى اجتماعى مى‏گويند: او از مقربين درگاه است؛ يعنى رابطه‏اش طورى است كه حرفش را گوش مى‏كنند. پس قرب معنوى غير از قرب حسى است و آن رابطه‏ى روحى انسان با انسان ديگر است؛ كه يكى به ديگرى اهتمام داشته باشد، اهميت دهد، حرفش را گوش كند و اگر درخواستى دارد آن را بپذيرد. بعضى تعبير كرده‏اند كه معناى نزديك شدن به خدا اين است كه: با اطاعت خدا طورى شويم كه خدا بپسندد. مؤيد اين مطلب هم روايت معتبر و با اهميتى است كه نقل شده است، «لا يزال عبدي يتقرب إلي بالنوافل مخلصا لي حتى أحبه فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها2». در اين حديث قدسى خداوند مى‏فرمايد: بنده‏هاى من مى‏توانند تدريجاً به من نزديك شوند. به چه وسيله‏اى؟ با انجام كارهاى مستحب. آن قدر به من نزديك مى‏شود تا حالتى پيدا مى‏كند كه من چشم و گوشش و دستش مى‏شوم. كارى كه مى‏خواهد انجام بدهد من برايش انجام مى‏دهم، چيزى كه مى‏خواهد ببيند، من مى‏بينم. تعبير خيلى عجيبى است. سپس مى‏فرمايد: «إن سألني أعطيته و إن استعاذني أعذته»؛ اگر دعا كند اجابت مى‏كنم و اگر چيزى از من بخواهد به او مى‏دهم. جمله‏ى آخر تفسيرى از قرب است. اين همان است كه مى‏گويند وقتى كسى مقرب مى‏شود هر چه حبيب مى‏خواهد محبوب قبول مى‏كند. نمى‏شود گفت اين معنا غلط است، مخصوصاً با اين توجيه و ذيل اين روايت، مى‏شود فى‏الجمله تاييد كرد. لااقل مى‏شود گفت اين تفسير يكى از تفسيرهاى قرب به خداست. اما تعبيراتى رساتر، يا بفرماييد غليظتر هم وجود دارد.

 مراتب قرب‏
 خداوند درباره‏ى شهدا مى‏فرمايد: فكر نكنيد شهدا مرده‏اند، «بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ3». اين «عِنْد» همان معناى قرب را مى‏دهد. نزديك و پيش‏ خدا روزى داده مى‏شوند. صحبت اين نيست كه درخواستى مى‏كنند و اجابت مى‏شود؛ بلكه پيش خدا هستند و نزد خدا روزى داده مى‏شوند. يا آن آيه‏ى شريفه در مورد متقين مى‏فرمايد: «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ4»؛ متقين در بهشت‏ها در كنار نهرها هستند و در يك جايگاه راستين. كجاست آنجايى كه آنها مى‏نشينند؟ «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِر». نزد سلطان مقتدر. اين باز صحبت اين نيست كه درخواستى مى‏كنند تا اجابت شود؛ جاى قعود و نشستنشان پيش خداست. «جِوار»؛ يعنى همسايه‏ى خدا هستند. آن دعايى كه آسيه همسر فرعون كرد، خيلى عجيب است و اين را مى‏رساند كه نزديكى، بيش از مسئله‏ى دعا كردن و جواب دادن است. او وقتى زير شكنجه‏ها بود گفت: «رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ5»؛ خدايا! خانه‏اى در بهشت پهلوى خودت براى من بساز. اين الگوى همه‏ى مؤمنين است. از آن طرف خدا نسبت به همه‏ى انسانها مى‏گويد: من نزديك‏ترينِ موجودات به شما هستم؛ «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ6». اينجا صحبت از دعا كردن و جواب دادن و اجابت كردن نيست، اين «أَقْرَبُ إِلَيْه» اعم از مؤمن و كافر است. معنايش اين نيست كه هر چه بخواهد به او مى‏دهم. اينجا دو سؤال مطرح مى‏شود؛ اولاً اين قربى كه خدا با بنده دارد؛ چه گونه است؟ سپس اين كه تفاوت اين قربى‏ با آن قربى كه اولياء خدا به آن نائل مى‏شوند و مانند حضرت سجّاد(ع) و ائمه‏ى اطهار و انبياء عظام(ع) اين قرب را از خدا درخواست مى‏كنند چيست؟

درجات قرب‏
 وقتى خدا هستى را به انسان اعطا مى‏كند گويا از دست خدا اين هستى صادر مى‏شود. براى تقريب به ذهن از تشبيه معقول به محسوس؛ يك نفر وقتى چيزى به كسى مى‏دهد، بايد دستش به او نزديك باشد تا آن را در دستش بگذارد. اين كه ما هستى‏مان را دائماً و آن به آن از خدا دريافت مى‏كنيم، نشانه نزديكى او به ماست، يا اين كه هر وقت خواست جانمان را مى‏گيرد. از اين طرف كه بگوييم خدا به همه‏ى موجودات و همه‏ى انسانها نزديك است خيلى فهمش مشكل نيست؛ البته منظور قرب جسمانى نيست، و از طرف ديگر همان رابطه‏ى اعطاء و افاضه و رابطه‏ى خلاقيت و ايجاد كه خدا دارد هم نيست. اما اين كه افرادى به اختيار خودشان در سايه‏ى اعمالى تدريجاً به خدا نزديك شوند، مربوط به همه نيست؛ «أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ7». مخصوص انبياء، ائمه‏ى اطهار(ع) و كسانى است كه شبيه آنها هستند. اين چگونه قربى است؟ آن اندازه‏اى كه عقل انسان مى‏تواند مفاهيم را تجريد و تنزيه كند، چه اندازه مى‏توانيم درك كنيم؟ اين را با مقدمه‏اى به ذهن نزديك مى‏كنيم؛

سنخ قرب مقربين‏
 در غير ماديّات، وجودِ موجودات غير مادّى از سنخ موجودات علمى و ادراكى است. اينكه مى‏گويم من هستم، خيال مى‏كنم اين «من»، دست و پا و هيكل است. ولى وقتى دقت كنم مى‏بينم اينها «من» نيست! براى اينكه من شعور دارم ولى دست من شعور ندارد. آن من كه انسان درك مى‏كند از سنخ درك است. آن كه حرف مى‏زند، تصميم مى‏گيرد و اراده مى‏كند، روح ماست. اين از سنخ علم است. ذاتش درست عين علم است، و تنها خاصيت نفس ما نيست. همه‏ى موجوداتى كه بهره‏اى از تجرّد داشته باشند، يعنى عين مادّه نباشند، اين خاصيت را دارند كه وجودشان عين علم است. اين يك مقدمه كه روح انسان از سنخ علم است و تكامل او با تكامل علم توأم است. علم كه مى‏گوييم منظور مفاهيم علوم حصولى نيست. آن علمى كه عين نفس است، علم حضورى است. كمال يافتن اين نفس هم به اين است كه علم حضورى‏اش قوى‏تر باشد. هر قدر نفس قوى‏تر باشد علم حضورى‏اش وسيع‏تر، شديدتر و كامل‏تر است، و آنهايى كه به درجات عالى مى‏رسند، كسانى هستند كه موفق مى‏شوند حقايقى را با حضور و شعور درك كنند. پس كامل شدن انسان به اين است كه علم حضورى‏اش كامل‏تر شود. منظور از كامل شدن، نزديك شدن انسان به خدا در سايه‏ى اعمال اختيارى و عبادات است. يعنى به گونه‏اى شود كه خدا را بهتر بشناسد؛ البته نه شناختن از راه الفاظ و مفاهيم، بلكه طورى كه خدا را بهتر درك كند.

درك خدا با علم حضورى‏
اكنون معناى درك كردن خدا و صفات الهى با علم حضورى چيست؟ حتماً براى اكثر شما اتفاق افتاده است كه گاهى انسان در حالت مناجات و دعا به حالى دست پيدا مى‏كند كه انسان احساس مى‏كند گويا خدا را مى‏بيند. آن وقتى كه انسان احساسِ نياز شديد مى‏كند، يا گرفتارى سختى دارد، گويا آن موقع خدا را مى‏بيند. خوب است اشاره كنم به آن روايتى كه آن شخص منكر خدمت امام صادق‏(ع) آمد و عرض كرد كه مى‏خواهم خدا را طورى برايم ثابت كنى كه گويا او را مى‏بينم. حضرت تأملى فرمودند و گفتند: هيچ وقت سوار كشتى شده‏اى؟ گفت: بله. حضرت فرمودند: آيا شده است كه كشتى در دريا بشكند؟! گفت: يك مرتبه مسافرتى رفتيم و كشتى‏مان در دريا شكست. حضرت فرمود: آيا در آن موقع مشرف به غرق شدن شدى؟ (امام مى‏دانست چنين اتفاقى افتاده است) گفت: بله، اتفاقا چنين چيزى شده است. حضرت فرمود: آن وقت به هيچ كس اميد داشتى كه تو را نجات بدهد؟ تأملى كرد و گفت: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ8». زمانى كه انسان دستش از همه جا كوتاه مى‏شود، آن وقت در مى‏يابد كه خدا به او نزديك است. حالى پيدا مى‏كند كه خودش را پهلوى خدا مى‏بيند. اگر دور باشد بايد داد بزند تا خدا بشنود! ولى در چنين حالى احساس مى‏كند اگر زير لبى هم بگويد، خدا مى‏شنود. اين همان علم حضورى است. اين دانستن و اين نوع درك خدا، غير از اين است كه با برهان صديقين يا با برهان امكان و يا حدوث خدا را اثبات كنند. اين حال و دركى است كه غير اختيارى براى انسان پيدا مى‏شود. درك خدا بى‏نهايت لذت دارد. لذتش خيلى بيش از اين است كه طفلى در آغوش مادر باشد و مادر نهايت نوازشش را نسبت به او ابراز كند. كودكى كه وقتى احساسِ غربت و تنهايى مى‏كند و از مادرش جدا است وقتى مادرش را پيدا مى‏كند، كه او را در بغل مى‏گيرد، فشارش مى‏دهد و مى‏بوسد چه احساسى دارد؟! چقدر آرامش پيدا مى‏كند؟! اين قرب است. قبلا اين درك را نداشت. اين قرب، قربى است كه توأم با علم و درك است، قربى است كه انسان با دلش خدارا مى‏بيند.

قرب حقيقى‏
شخصى از اميرالمؤمنين‏(ع) سؤال كرد: «هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ؟» حضرت فرمود: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ9»؛ من خداى نديده را عبادت نمى‏كنم. آن شخص‏ تعجب كرد، حضرت فرمود: «لَا تُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فِي مُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِيمَان»؛ با اين چشم نمى‏بينم بلكه دل است كه با حقيقت ايمان، خدا را مشاهده مى‏كند. اين يك درك و ديدن و علم و قرب ديگرى است. كسانى كه اين گونه شوند، آن وقت خدا اين عنايت را به آن‏ها مى‏فرمايد كه هر چه بخواهند بهشان مى‏دهد. مقرب يعنى چه؟ يعنى طورى شده كه هر چه بخواهد به او مى‏دهند. اما طبق اين تفسير، يعنى واقعاً وجودش به وجود خدا نزديك شده است. خدا را با قلبش مشاهده مى‏كند و خودش را در آغوش خدا مى‏بيند. وقتى چنين حالتى پيدا شود خدا مى‏گويد: «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ10»؛ تنها اينها نيستند كه خدا را دوست دارند بلكه در ابتدا خدا آن‏ها را دوست دارد. اين قرب حقيقى است. يك‏ حقيقتى است كه انسان واجد آن مى‏شود. قرب هم داراى مراتب است. وقتى مى‏گويد: «يتقرب إليّ بالنوافل»، من و شما كه نافله مى‏خوانيم، يك مرتبه قرب مى‏شود، اما على‏(ع) كه نافله مى‏خواند قربش بيشتر از من و شما بود، نبود؟ پس به يقين قرب مراتب دارد و آن كه حقيقتش را نمى‏دانم اين است كه رؤيت هم مراتب دارد. حقايقِ ايمان در همه يكسان نيست. همه‏ى مؤمنين با حقيقت ايمانشان مى‏توانند خدا را ببينند، اما اين ايمان در بندگان تفاوت دارد. حقيقت اميرالمؤمنين‏(ع) چنان بود كه، «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً11». پس احتمالاً مشاهده و رؤيت هم مراتب دارد. يك مرتبه‏اش اين است كه: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً12». آن جلوه وقتى پيدا بشود، هيچ موجودى تابِ ديدنش را ندارد. لااقل موجودِ اين جهانى تابِ تحملش را ندارد. اين حقيقتى است كه ما نمى‏فهميم چيست. يعنى چه خدا براى كوه تجلّى كرد و كوه از هم متلاشى شد؟! نمى‏توانيم بفهميم، اما بايد بدانيم كه اين يك حقيقت است.

 



1. زمر / 3.

2. إرشادالقلوب، ج 1، ص 91، الباب الثاني و العشرون في فضل صلاة الليل.

3. آل‏عمران / 169.

4. قمر  / 55.

5. تحريم / 11.

6. ق / 16.

7. واقعه / 11.

8. انعام / 124.

9. الكافي، ج 1، ص 97، باب في إبطال الرؤية، روايت 6.

10. مائده / 54.

11. غررالحكم، ص 119، باب فضائله(ع)، روايت 2086.

12. اعراف / 143.