صفحه اصلى / آثار گفتارى/سخنراني ها / راز و نياز/ جلسه سي و نهم: معرفت ونياز مفتقرين

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

معرفت ونياز مفتقرين

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 05/10/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

فقر و عبوديت
در ادامه بحث درباره‌ي مناجات‏ خمسه عشر به مناجات «مفتقرين» رسيديم. «مفتقر» از ماده‏ى فقر است، يعنى كسي كه محتاج است. ممكن است سؤال شود كه اصولاً توجه پيدا كردن به مضامينى كه در اين مناجات وجود دارد چه امتياز، و چه حكمتى دارد؟ و ما بايد چه درسى از اين مناجات بگيريم؟
همه باور داريم كه آفرينش انسان براى عبادت بوده است. وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ1، اين يك واقعيت است و تعارف نيست. يعنى انسان جز از راه عبادت خدا به كمال مطلوبش نخواهد رسيد، و حقيقت عبادت اين است كه انسان، بنده بودن خودش را درك كند و به منصه‏ى ظهور برساند. عبادت از ماده‏ى «عبد» است. بنده بودن يعنى اينكه فرد مالك چيزى نباشد؛ حتى مالك خودش. عبد، همه وجودش براي مولا است. البته اين عبوديت‏ها و رقيت‏هايى كه بين انسانهاست، اعتبارى و فرضى است. عبوديت يعنى انسان باور كند كه همه چيز متعلق به خداست و اين اعتقاد را در عمل ابراز كند. اعمالى وجود دارد كه اصلاً به خاطر همين هدف وضع شده؛ مثل نماز، حج، روزه. اعمال ديگرى هم هست كه اعمال قربى است؛ اعمال حسنه‌اي كه حسن فعلى دارد و انسان مى‏تواند با قصد تقرب، آنها را هم به صورت عبادت در بياورد. البته باور اين مطلب خيلى سخت است. ولي ما فرض را بر اين مي‌گذاريم كه اين مطلب را به عنوان مقدمه‏ى اول باور داريم كه تكامل انسان و رسيدن به هدف مطلوبش فقط يك راه دارد كه آن هم عبادت و اطاعت خداست.

گرايش قاروني!
براى اينكه انسان رفتارش را به عنوان نشان دادن بندگى انجام بدهد، اول بايد بداند كه از جهت‌هاي مختلف به ديگري نياز دارد. البته اگر كسي معرفتش كامل شد، مى‏فهمد كه در همه چيز نياز دارد. اما آدميزاد، به واسطه‏ى اينكه ظلوم و جهول است اين را هم به راحتي باور نمى‏كند كه همه چيزش متعلق به خداست. بلكه مي‌گويد: إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ عِنْدِي؛2 قارون مى‏گفت: اين ثروت را من با علم خودم به دست آورده‌ام و براي خودم است. اين گرايش قارونى كمابيش در ديگران هم وجود دارد. بنده هم مى‏گويم علمم مال خودم است، زحمت كشيده‌ام و درس خوانده‌ام. اگر  آبرويى در جامعه دارم، خودم اين آبرو را كسب كرده‌ام! اعضا و جوارح من مال خودم است!
 اول بايد باور كنيم، چيزهايى هست كه ما به آن‌ها احتياج داريم و مال ما نيست، بلكه بايد ديگري به ما بدهد؛ ولى اين كافى نيست. براى اينكه خداى يگانه را بندگي كنيم، بايد وقتى دانستيم كه به او احتياج داريم، اول سعى مى‏كنيم توجه او را جلب كنيم. ما اگر پولى احتياج داريم نگاه مى‏كنيم چه كسي  پولدار است تا از او بگيريم. در واقع اين يك نوع عبادت كردن بعضي از انسان‌ها است، يعنى دارم بي‌زبان اقرار مى‏كنم به اينكه من عبد او هستم. اين يك نوع شرك خفى است. يا مثلاً به دنبال عزت و احترام در جامعه مى‏گردم. اول حس مى‏كنم كه اين احترام را ندارم و بايد داشته باشم. وقتى اينها را ندارم بايد كارى كنم تا پيدا كنم. چه كار كنم؟ تظاهر مي‌كنيم به اين كه آدم خوبى هستم و كارهاي نيك مي‌كنم و حرفهاى خوب مى‏زنم، تا مردم خوششان بيايد و دوستم بدارند. اين هم شرك است.

دو مقدمه براي عبادت
 پس اول بايد باور كنم چيزى ندارم يا اگر هم در دستم هست مال خودم نيست؛ بعد هم اينكه، فقط بايد از خدا بگيرم. اگر اين دو مقدمه‏ى  شناختى براى ما حاصل شد آن وقت انگيزه براى عبادت پيدا مى‏كنيم. و الا اگر انسان احساس نيازى نكند، انگيزه‏اى براى عبادت پيدا نمي‌كند، بلكه ممكن است در مقام معارضه با خدا هم بر بيايد. إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى.3 انسان وقتى احساس كند به چيزى نيازي ندارد، منت كسى را نمى‏كشد. وقتي احساس نياز به خدا هم نكند منت او را هم نمى‏كشد! مي‌گويد: براي چه دعا كنم؟! آدميزاد اينجور است. شاهدش اين است كه وقتى نعمتي از او گرفته شد دادش درمى‏آيد و سراغ خدا مى‏رود. فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ.4 وقتى در دريا گرفتار امواج شد و كشتى در حال غرق شدن بود آن وقت  مى‏فهمد كه احتياج به كس ديگرى دارد. لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ5؛ اين دفعه اگر ما را نجات دهى توبه مى‏كنيم و شكرگزارت خواهيم بود. فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ؛ خلاص كه شدند دوباره همان آش است و همان كاسه. پس اول ما بايد بفهميم نياز داريم، راه فهميدنش هم اين است كه درباره‏ى چيزهايى كه نداريم فكر كنيم و بفهميم به آن‌ها نياز داريم و توجه داشته باشيم كه اين كار خداست. بعد هم كم‌كم مى‏فهميم  اين‌هايى هم كه داريم مال خودمان نيست. مگر ما چيزي بيش از يك قطره آب گنديده‏ بوديم؟! آنچه دارم، اگر خدا نداده بود از كجا پيدا مى‏شد؟ حالا هم كه دارم، باز بايد توجه داشته باشم، به خدا احتياج دارم كه آن را نگه دارد. پس ما اول بايد فقر خودمان را خوب بفهميم. هر چه معرفتمان بيشتر ‏شود نيازمان را بيشتر مى‏فهميم. انسان بايد نيازش را خوب بفهمد ولى اين كافى نيست، براى اينكه فكر مى‏كند ديگران هم مى‏توانند نيازش را رفع كنند؛ پدر، مادر، رفيق، استاد و ... اما بايد بداند كه جز خدا هيچ كس نمى‏تواند نياز او را رفع كند؛ ديگران وسيله‌اند. آنها هم گداياني هستند مانند ما. در مناجات‏هاى قبلى ياد گرفتيم كه چه جور بايد اين معارف را پيدا كنيم. هيچ راهى ندارد جز اينكه خودش بدهد، حتي معرفت به اينكه ما بنده‏ايم و محتاج او.

چند راه غفلت‌زدا
يكى از راه‌هايى كه خدا بندگانش را تربيت مى‏كند اين است كه گاهى نعمتى را از آنها مى‏گيرد، براى اينكه غافل و مغرور نشوند. در حديث داريم كه حتى گاهى بندگان خوب خدا كه هميشه مقيّد به تهجّد هستند كه نافله‏ى شبشان ترك نشود خدا مقدماتى فراهم مى‏كند كه موفق به نماز شب نشوند، براى اين كه شخص متوجه شود كه فقط به اراده‌ي خودش نبود كه هر شب بيدار مى‏شد، بلكه سحر خيزيش به توفيق خدا بود. بايد به ضعف خودش پى ببرد. البته گاهى حكمت‏هاى ديگري هم دارد. گاهى لغزشي كرده است؛ خدا نعمتش را از او مي‌گيرد تا بفهمد اين عقوبتِ غفلت يا گناهى است كه مرتكب شده است.
يكى از راه‌هاي غفلت زدايي همين خواندن دعاها و مناجات‏هاست. امام رضوان الله عليه از قول استادشان نقل مى‏فرمودند كه دعا، قرآن صاعد است. اين‌ها كلام اهلبيت(عليهم السلام) است كه به طرف خدا بالا مى‏رود؛ إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ.6 به هر حال وجود اين دعاها بسيار مغتنم است. انسان بايد در اين ادعيه بيشتر تأمل كند و با تدبر بخواند. سعى كند كه حالش هم موافق مضمون دعا شود، و صرف خواندن نباشد. توضيح آن كه دعا خواندن دست كم سه جور است. يكى اينكه انسان فقط لفظ را بخواند و توجهى به معنايش نداشته باشد. اين دعا كردن نيست بلكه قرائت دعا است. يكى هم اينكه وقتى دعا مى‏كند توجه به معنايش هم پيدا كند و بفهمد چه دارد مى‏گويد. اما دعا و مناجات حقيقي آن است كه انسان حالش هم مساعد با مضمون آن باشد. يعنى آن چيزي را كه مى‏خواند موافق حالش باشد. در اين مناجات هم بايد باور كنيم كه سراپا نيازيم، همه چيز ما از خداست و جز او كسى نمى‏تواند رفع نياز كند.

نيازهاي مفتقرين
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، إلهي كَسْرِي لايَجْبُرُهُ إلاّ لُطْفُكَ وحَنانُكَ.

كسر يعنى شكستگى، اگر استخوان انسان بشكند احتياج به جبر دارد. جبر هم يعنى جبران شكستگى استخوان. اما با نگاه وسيعتر هر نوع خلل و اختلالى كه در زندگى انسان باشد يك شكستگى است، كه خدا بايد آن را جبران كند؛ و جبران نمى‏كند شكستگى مرا، جز مهر و لطف او.
وَفَقْرِي لا يُغْنِيهِ إلاّ عَطْفُكَ وَإحْسانُكَ؛
فقر و تهيدستى من را جز احسان و كرم تو غنا نمي‌بخشد. به هر نوع فقرى هم مبتلا شوم فقط به دست تو برطرف مي‌شود. آنچه از من است فقر است؛ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللّهِ7.
وَرَوْعَتي لايُسَكِّنُها إلاّ أمانُكَ؛
اضطراب من را جز امان تو آرام نمى‏كند. «روعه» حالت اضطراب و ترس و وحشت است. انسان بالفطره طالب آرامش است. آرامش يكى از نيازهاى طبيعى و رواني انسان است ولى به هر حال ما در زندگى به طور دائم اضطراب‌هايى داريم. هر قدر فهم انسان بيشتر باشد اضطرابش بيشتر است. هر قدر آينده‏نگرتر باشد، اضطرابش بيشتر مي‌شود، و كسي كه معتقد به عالم آخرت باشد عمده‌ي اضطرابش براى بعد از اين عالم است، كه بعدش چه خواهد شد؟ موقع نزع روح، شب اول قبر، عالم برزخ و قيامت چه خواهد شد؟ اين اضطراب‌ها را فقط اگر تو امان بدهى آرام مى‏گيرد و اگر تو امان ندهى باقى است.
وَذِلَّتي لايُعِزُّها إلاّ سُلْطانُك؛
چيزي ذلت من را برطرف و تبديل به عزت نمى‏كند؛ مگر سلطنت تو، كه عين عزت است، آن قدرت توست كه مى‏تواند ذلت من را تبديل به عزت كند.
وَاُمْنِيَّتي لايُبَلِّغُنيها إلاّ فَضْلُكَ؛
هيچ چيز نمى‏تواند من را به آرزويم برساند، مگر فضل تو.
وَخَلَّتي لايَسُدُّها إلاّ طَوْلُكَ؛
خلّت از ماده‏ى خلل است، آن نيازى كه گويا خلأى را در وجود انسان و در زندگى او به وجود آورده و آن را مختل كرده است. تنها چيزى كه مى‏تواند اين اختلالات و كمبود و كاستى‏ها را در زندگي برطرف كند، بخشش توست.
وَحاجَتي لايَقْضِيها غَيْرُكَ؛
حاجت مرا هم كسى نمى‏تواند برآورده كند؛ جز تو.
وَكَرْبي لايُفَرِّجْهُ سِوى رَحْمَتِكَ؛
گرفتارى و مشكلات زندگى من را، جز رحمت تو برطرف نمى‏كند و فرج براي آن حاصل نمى‏شود.
وَضُرِّي لايَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ؛
بيچارگى من را جز رأفت تو برطرف نمى‏كند.
وَغُلَّتي لايُبَرِّدُها إلاّ وَصْلُكَ؛
و داغ دل مرا جز وصل تو خنك نمي‌كند. تا به حال مشكل ما اين بود كه اول بايد بفهميم واقعاً محتاج و فقيريم. بعد هم بايد بفهميم كه اين فقر ما را فقط خداست كه برطرف مى‏كند. جمله‏هاى بعدى مشكل سومي را هم به ما نشان مي‌دهد و آن اينكه اصلاً نمى‏فهميم حقيقت اين نيازها چيست:  وصل خدا يعنى چه؟ و جدايي از او كدام است؟ و چه سوز دلي دارد؟ مي‌فرمايد: سوز دل من را جز نسيم رحمت تو برطرف نمي‌كند؛ ما گرسنگى و سرما و گرما را مى‏فهميم كه چيست، اما سوز دلى كه لقاء تو آن را برطرف كند، چه سوزى است؟ چه وقت ما چنين سوزى داريم؟
وَلوْعَتي لايُطْفِيها إلاّ لِقاؤُ كَ؛
شعله‏ى دل من را جز لقاء تو خاموش نمى‏كند.
وَشَوْقِي إلَيْكَ لايَبُلّهُ إلاّ النَّظَرُ إلَى وَجْهِكَ؛
آتش اشتياق من را جز نظر به وجه تو فرو نمى‏نشاند.
وَقَراري لايَقِرُّ دُونَ دُنُوِّي مِنْكَ؛
من آرام نمى‏گيرم، جز با نزديك شدن به تو. اما ما اصلاً احساس ناآرامى نمى‏كنيم تا بخواهيم با نزديكى به خدا برطرف شود!
وَلَهْفَتي لايَرُدُّها إلاّ رَوْحُكَ؛
اين حالت تأسف و غم و غصه و افسوسى كه مى‏خورم، چيزي جز نسيم رحمت تو آن را بر نمى‏گرداند.
وجُرْحي لايُبْرِئُهُ إلاّ صَفْحُكَ؛
جراحت و زخمى كه من دارم، جز گذشت تو التيام نمى‏بخشد.
وَرَيْنُ قَلْبي لايَجْلُوهُ إلاّ عَفْوُكَ؛
دل من چون آهن زنگ زده شده است؛ اين زنگار را جز عفو تو برطرف نمى‏كند.
وَوَسْواسُ صَدْرِي لايُزيْحُهُ إلاّ أمْرُكَ،
همه‏ى ما مبتلا به وسوسه‏ها و شبهه‏هايي هستيم كه نمى‏گذارد يقين و اطمينان پيدا شود؛ آن اطمينانى كه حضرت ابراهيم دنبالش مى‏گشت، لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي8. براي آن كه اين شبهه‏ها برطرف شود و مبتلا به وسواس نشويم و شيطان نتواند ما را با شبهه‏ها فريب دهد، بايد امر خدا باشد كه شيطان را كنار بزند. در اين مضمون‌ها، نيازهايى را مطرح مى‏كند كه به درستي حقيقت آنها را نمي‌شناسيم. بالاخره هر كس، نوعي گرفتارى دنيا دارد. قرض، بيماري و ... اما بايد بگرديم تا مصداق فقر معنوى را هم پيدا كنيم، بعد هم در صدد برآييم آن‌ها را رفع كنيم و بفهميم كه جز خدا كسى نمى‏تواند رفع كند. اگر لباس انسان آتش بگيرد، و هر چه ب‏خواهد آن را خاموش كند نتواند. در حالي كه آتش شعله‌ور شده و مى‏سوزد، فرياد مي‌زند كه خدايا هيچ كس ديگرى نمى‏تواند من را نجات بدهد؛ تو من را نجات بده. يكى از دوستان مي‌گفت: يك نفردر منا گم شده بود. غريب بود و از يك كشور خارجى . از كاروان دور افتاده و گم شده بود. مى‏گفت بسيار مضطرب شده بود و مى‏ترسيد كه ديگر اصلاً نتواند هم‏كاروانى‏هايش را پيدا كند. نه زبان بلد بود و نه كسى را مى‏شناخت. مى‏گفت: يك حالى پيدا كردم؛ ديدم هيچ راهى ندارم. نمى‏دانم چه كار بكنم و از كدام راه بروم. ناگهان توجه پيدا كردم و گفتم: يا صاحب الزمان! مى‏گويند شما مى‏توانيد گمشده را راهنمايى كنيد. همين كه اين حال را پيدا كردم ديدم آقايى جلوى من ايستاده است. گفت: يك كمي تندتر برو، پشت آن ستون هستند. حالا زبان من را چگونه مى‏دانست و چطور ‏فهميد و من را راهنمايى كرد، نمى‏دانم!
اگر انسان واقعاً احساس كند كه گم شده و احساس كند كه گناهان دارد او را مى‏سوزاند، آن وقت مى‏تواند حالى پيدا كند كه با  مضامين اين مناجات هماهنگ باشد. و گرنه، ما كه احساس نيازى نمى‏كنيم، چه بگوييم؟! لوْعَتي لايُطْفِيها إلاّ لِقاؤُكَ؛ چه سوزى؟! چه كمبودى؟! بله بيماري يا قرضى داشته باشيم، توسل پيدا مى‏كنيم. اما اين‌هايى كه امام زين‏العابدين(عليه السلام) مى‏فرمايد، يعنى چه؟ خواندن اين دعاها و مناجات‌ها كمترين فايده‏اش اين است كه بفهميم غير از اين نيازهايى كه داريم، چيزهاى ديگري هم هست. بعد هم در صدد بر آييم كه نيازها را برطرف كنيم و بدانيم جز خدا هيچ كس نمى‏تواند، آن‌ها را برطرف كند. آن وقت، اگر اين دعا را با حال بخوانيم، مطمئن باشيد همان وقت جوابش حاضر است؛ اُدْعُونِي اََسْتَجِبْ لَكُمْ.9


1. ذاريات / 56.

2. قصص / 78.

3. علق / 6-7.

4. عنكبوت / 65.

5. يونس / 22.

6. فاطر / 10.

7. فاطر / 15.

8. بقره / 260.

9. غافر / 60.