صفحه اصلى / آثار گفتارى/سخنراني ها / راز و نياز / جلسه پنجاه و سوم: يا ذاکر الذاکرين

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

يا ذاکر الذاکرين

 

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 18/2/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

فراز‌هاي آخر...
إلهي أنْتَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ: «يا أيُّها الَّذينَ آمَنوا اذكُروا اللهَ ذِكْراً كَثيراً، وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأصِيلاً»، وَقُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ: «فَاذْكُرُوني أذْكُرْكُمْ»، فَأمَرْتَنا بِذِكْرِكَ، وَوَعَدْتَنا عَلَيْهِ أنْ تَذْكُرَنا تَشْرِيفاً لَنا وَتَفْخِيماً وَإعْظاماً، وَها نَحْنُ ذاكِرُوكَ كَما أمَرْتَنا، فَأنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا، يا ذاكِرَ الذّاكِرينَ، وَيا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ.

مرورى بر مباحث گذشته
با مروري اجمالي بر مناجات ذاكرين، چند فراز برجسته به چشم مى‏خورد كه به ترتيبي منطقى و زيبا تنظيم شده است. كسى كه مى‏خواهد در مقام ذكر خدا برآيد، اگر اهل ادب و معرفت باشد اول از اين كه به خدا توجه پيدا كند خجالت مى‏كشد و دل و ذهن و زبان خودش را لايقِ ياد خدا نمى‏داند، براي همين از آغاز عذرخواهى مى‏كند و عرض مى‏كند كه اگر تو اذن نداده بودى كه تو را ياد كنم جسارت نمي‌كردم و خجالت مى‏كشيدم. تو نعمت بزرگى دادي و منت بزرگى بر من گذاشتى كه اجازه دادى تو را ياد كنم. اين مفاهيم جزء فرازهاي اول اين مناجات بود؛ إلهي لَوْلاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْرِكَ، لَنَزّهْتُكَ مِنْ ذِكْري إيَّاكَ؛ اگر به خاطر اطاعت امر تو نبود تو را منزه مى‏دانستم از اينكه تو را ياد كنم. سپس توجه مى‏كند به اينكه حتى براى همين ذكر هم به خدا احتياج دارد. اگر او توفيق ندهد و عنايت نكند، ما توان ذكر و ياد خدا را هم نداريم. توفيق هر كار خيرى از خداست.
در فراز دوم از خدا مى‏خواهد كه خدايا، يادت را به ما الهام كن؛ إلهي فَألْهِمْنا ذِكْرَكَ فِي الخَلاءِ وَالمَلاءِ.
 در فراز سوم كه از فرازهاى برجسته‏ى اين مناجات است عرض مي‌كند خدايا، اكنون كه بر من منت گذاشتى و اجازه دادى كه تو را ياد كنم و قلب من را متوجه خودت كردي، درك مى‏كنم كه بسيار به ذكر و ياد تو نياز دارم و اگر ياد تو نباشد آرامشى براى من پيدا نمى‏شود. بنابراين بعد ازتوفيق ذكر خيلى بايد شاكر باشم؛ كه جز به ياد تو دل‌ها آرام نگيرد.
در فراز ديگرى عرض مى‏كند چيزى كه مايه‏ى آرامش انسان مى‏شود لذت‌بخش است، در مقابل چيزهايى است كه انسان را رنج مى‏دهد، مانند اضطراب، وحشت، نگرانى و دلواپسى كه لازمه‏ى زندگى اين عالم است. وقتى انسان مانند كسى باشد كه در دريايى گير كرده و مشرف به مرگ است، يا در بيابانى راه گم كرده و اضطراب دارد، سپس نجات پيدا مي‌كند و راه را مي‌يابد به آرامشي مي‌رسدكه بالاترين لذت‌ها است. در ميان اضطراب‌هاي اين دنيا، ذكر خدا بالاترين لذت‌هاست، بنابراين انسان هر كار ديگرى به جاى ياد خدا انتخاب كند اشتباه كرده‌ است. عرض مي‌كند اگر غير از ذكر تو، دل به چيز ديگر و راه ديگرى بستم اشتباه كرده‌ام و استغفار مى‏كنم؛ وَأسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّة بِغَيْرِ ذِكْرِك.

خداي ذاكر!
سپس در آخر مطلب بالاترى را مورد توجه قرار مى‏دهد كه فوق اين حرف‌هاست. وقتى انسان به چيزى احتياج دارد، تلاش مى‏كند تا آن را به دست آورد. احتياج ندارد كه كسى سفارش كند كه حتماً تلاش كن؛  به طور مثال بگويد: آب بنوش، يا غذا بخور كه رفع تشنگي و گرسنگى شود. چون اين‌ها ضروري‌ترين نيازهاي من است. در اين مقام نيز مي‌گويد من بايد از تو بخواهم كه اين توفيق را به من بدهى تا شكر ذكرت را به جا آورم. تو آن قدر لطف دارى كه موكداً در قرآن كريم امر مي‌كني كه به ياد تو باشم و اين ياد، مايه‏ى فلاح، رستگارى و سعادت است. براى اين‌كه، اين امر را اطاعت كنيم و انگيزه اين اطاعت راداشته باشيم، خداوند وعده‏اى مي‌دهد كه اگر به اين دستور (كه ياد من است) عمل كنيد‌، من هم كار بزرگى براى شما انجام مى‏دهم. يكي اين كه مي‌فرمايد: مرا ياد كنيد تا آرامش دل داشته باشيد. اين نتيجه‏اى است كه بر آن مترتب مى‏شود. خداوند در ازاي اطاعت بندگان كار ديگرى هم انجام مى‏دهد كه بالاترين شرف و افتخار را ايجاد مى‏كند و آن اين است كه اگر ما او را ياد كنيم او هم ما را ياد مى‏كند، منتها درك عظمت اين مطلب و شرف و افتخارش براى ما مشكل است. آرامش و رهايي از اضطراب را خوب درك مى‏كنيم، حتى مفهوم سعادت و فلاح را هم مى‏فهميم چون مطلوب فطرى ما است، اما اينكه خدا ما را ياد مى‏كند، يعنى چه؟! و اين چه افتخار و شرفى است كه خدا به ما داده است؟ اين جور معانىِ مربوط به معنويات و چيزهايى كه فوقِ حسيات است، تنها  با مقايسه‌ها و تشبيهاتى مي‌شود اندكي به آن‌ها پى‌برد. فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ؛1 ياد من باشيد تا يادتان باشم. اين يعنى چه؟ اگر خدا به ياد ما باشد چه گير ما مى‏آيد؟! اگر فكر كنيم شايد اندكى به اين وعده و اهميت مسئله پى ببريم. به طور طبيعى انسان هر كه را بيشتر دوست داشته باشد بيشتر به ياد او است. طورى مى‏شود كه اصلا نمى‏تواند به ياد او نباشد و چنين كسى بيشترين آرزويش اين است كه محبوب هم به ياد او باشد، و اگر بداند كه او هم به ياد اوست بسيار لذت مى‏برد. اگر انسان احساس كند كه هيچ كس به ياد او نيست، خيلى به او سخت مى‏گذرد و بالاترين زجر را مى‏كشد. وانهادگى، تنهايى، بى كسى و غربت، زجرآورترين حالت‌هاست و در نقطه‏ى مقابل، به هر اندازه‏ كه انسان بداند شخصي كه دوستش دارد هم به ياد او است مسرور و بانشاط مى‏شود، گويا مرده‏اى است كه زنده مى‏شود. اكنون اين را در مقياس بزرگى تصور كنيد؛ اين كه، همه‏ى كسانى كه انسان در اين عالم به آن‌ها علاقه دارد، مخلوقات ضعيف و ناقص و محدودي هستند كه اگر كمالى هم دارند بسيار محدود است، اما در مقابل خدايي كه كمالات او حد و حصر، و مهر و محبت او هيچ اندازه ندارد و بى‌نهايت است، هر چه انسان كوتاهى و بى‌معرفتى كند، عصيان و گناه كند، حتي او را فراموش كند، او فراموشش نخواهد كرد. دائماً مى‏گويد بنده‌ي من، برگرد. جايى بهتر از پيشگاه من پيدا نمى‏كنى. اگر انسان، دوستى داشته باشد و او دوبار با او مخالفت و اذيتش كند، از او دل مى‏كَند، اما خدايى كه در طول عمر، هر روز ده‏ها و صدها گناه مي‌كنيم، ما را رها نمى‏كند.

صد بار اگر توبه شكستي بازآي!
در آن حديث قدسى است كه خداى متعال مى‏فرمايد: فرض كنيد كسى را كه در بيابان خسته شود و بخوابد، وقتى صبح از خواب بيدار مى‏شود ‏ببيند شترش با زاد و توشه‏اش رفته است، شروع مى‏كند به اين‌ طرف و آن ‌طرف دويدن، آن قدر مى‏دود كه ديگر تاب و توان حركت ندارد. از گرسنگى و تشنگى و خستگى، نااميدانه تسليم مرگ مى‏شود و روى زمين دراز مى‏كشد و آماده‏ى مردن مي‌شود؛ كه ناگهان در چنين حالى، چشم باز مى‏كند و مى‏بيند شترش با زاد و توشه جلويش ايستاده است، چقدر خوشحال مى‏شود؟! خود خدا قشنگ اين را تصوير كرده است. در آن حالت ياس و نااميدى و دل به مرگ دادن، ناگهان انسان نگاه كند ببيند همه چيز برگشت و عوض شد؛ خداى متعال مى‏فرمايد: وقتى بنده‏اى توبه مى‏كند و به طرف من مى‏آيد، من از آن فردى كه تن به مرگ داده بود و ناگهان مى‏بيند راحله‏اش بالاى سرش است، خوشحال‌تر مى‏شوم! اين مبالغه نيست‏، براى اينكه رحمت خدا بى‌نهايت است و حد و حصر ندارد و تازه اين مَثَل است.

ما جمله فقيريم ...
همه كس، همه جور احتياج به او دارند؛ در نفس كشيدن، در چشم به هم زدن و در هر لحظه از عمر، سرا پاى همه‏ى مخلوقات نياز است، و هر كس سعه‏ى وجودى‏اش بيشتر است نيازش هم بيشتر است. خيال نكنيد پيامبر و امام، نيازشان به خدا كمتر از ما است؛ اتفاقاً خيلى بيشتر است، چون ظرفشان بزرگتر است، و از نظر ديگر، هم براى خودشان به خدا نياز دارند و هم براى اينكه به ديگران افاضه كنند. از آن سو، خداوند نه‌تنها نيازى به مخلوقات ندارد كه حتي نياز به انس با مخلوقات هم ندارد. بعضى‏ خيال مى‏كنند خدا وقتى كسى را خلق نكرده بود، از تنهايى وحشت داشت! در زيارت جامعه عرض مي‌كند:  وَ لا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْكَ إِذْ لا غَيْرُكَ2.
آيا مي‌شود كسى كه همه‏ى كمالات را دارد و همه به او احتياج دارند، بيايد و بنده‏ى ضعيفى را ياد كند؛ آن هم يك بنده‏ى گناهكار و روسياه؟! تصور كنيد به شما بگويند: شخصيت بزرگى، مثلاً فلان مرجع تقليد يا مقام معظم رهبرى در مجلسى شما را ياد كردند؛ انسان مى‏گويد راست مى‏گويى؟!! ياد من؟! ديگر انسان در پوست خود نمى‏گنجد.

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم؟
حالا كمي بالاترش را فرض كنيد. اگر كسى بداند كه وجود مقدّس ولىّ‏عصر ارواحنافداه يك بار از او ياد كرده، چه حالي پيدا مي‌كند؟ تازه ايشان بنده‏اى از بندگان خداست؛ كه سراپا وجودش نياز به اوست. چه نسبتى بين امام و خداى متعال هست؟ كمالات خدا چند برابر كمالات امام است؟ نسبت اين دو نسبت صفر است و بى‏نهايت. اكنون اگر خداى متعال با اين عظمت بى‌نهايتش و با آن محبت و رأفت بى‌اندازه‌اش، بنده‏ى گناهكارى را ياد كند، از اين بالاتر چه افتخارى مى‏شود فرض كرد؟! اين بالاترين احترام و اكرامى است كه خدا براى بنده‏اش قائل است. در حدّى است كه مي‌فرمايد: ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنِي فِي نَفْسِكَ أَذْكُرْكَ فِي نَفْسِي. ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنِي فِي خَلَاءٍ أَذْكُرْكَ فِي خَلَاءٍ ابْنَ آدَمَ اذْكُرْنِي فِي مَلَإٍ أَذْكُرْكَ فِي مَلَإٍ خَيْرٍ مِنْ مَلَئِك3؛ هر طور مرا ياد بكنى همانطور تو را ياد مى‏كنم. اگر در دلت باشد، من هم همان‌گونه؛ اگر در خلوت ياد كنى من هم در خلوت تو را ياد مى‏كنم و اگر در ميان جمع به ياد من باشى، من هم در ميان جمعى تو را ياد مى‏كنم، اما جمعى كه خيلى بهتر از اجتماع شما انسان‌هاست؛ در ميان جمع فرشتگان مقربش!

مصلحتْ ديدِ من آن است كه ياران همه كار            بگـذارنـد و خم طرّه‏ى يارى گيرنـد4

در پايان اين مناجات، حضرت بعد از اين كه آرامش دل و سرور و انس با تو پيدا شد، و از كارهاى ديگرى كه غير از ياد تو كردم استغفار كردم، اما تو يك چيز ديگر هم به ما وعده دادى، و آن اين است كه به ياد ما باشى؛ اكنون به وعده‏ات عمل كن.
إلهي أنْتَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ، «يا أيُّها الَّذينَ آمَنوا اذكُروا اللهَ ذِكْراً كَثيراً * وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأصِيلاً»5؛

هر صبح و شام تسبيح خدا بگوييد.
غير از اين امرى كه كردى باز فرمودى: فاذكرونى اذكركم، به ياد من باشيد تا من هم شما را ياد كنم.
فَأمَرْتَنا بِذِكْرِكَ؛ امر كردى به ياد تو باشيم
وَوَعَدْتَنا عَلَيْهِ أنْ تَذْكُرَنا؛ و وعده دادى كه اگر ياد تو باشيم تو ما را ياد خواهي كرد.
تَشْرِيفاً لَنا وَتَفْخِيماً وَإعْظاماً؛
به ما شرف و عظمت بخشيدى، و ما را بزرگ شمردى به اينكه چنين وعده‏اى دادى كه يادى از ما كنى.
وَها نَحْنُ ذاكِرُوكَ كما امرتنا، فَأنْجِزْ لَنا ما وَعَدْتَنا؛ اكنون آن‌چنان كه تو امر كردي به ياد تو و ذاكر تو هستيم؛ پس تو هم به وعده‏ات عمل كن.
در آخر هم نامي را مي‌خواند كه من يادم نمى‏آيد كه جاى ديگرى ذكر شده باشد؛ اما اسمى است كه براى اينجا خيلى مناسب است، يا ذاكِرَ الذّاكِرينَ؛ اى كسى كه ياد مى‏كنى كسى را كه تو را ياد كند.
وَيا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ.
 


1. بقره / 152.

2. زيارت جامعه.

3. وسائل‏الشيعة، ج 7، ص 159، باب استحباب ذكر الله في الملاء.

4 . حافظ

5. احزاب / 42-41.