﴿ صفحه 63﴾

درس هشتم

صفات خدا

ـ مقدمه

ـ ازلى و ابدى بودن خدا

شامل: صفات سلبيّه

ـ علت هستى بخش

ـ ويژگيهاى علت هستى بخش

﴿ صفحه 65﴾

مقدّمه

در دروس پيشين گفته شد كه مفاد بسيارى از براهين فلسفى، اثبات موجودى بعنوان «واجب الوجود» است و با ضميمه كردن براهين ديگرى صفات سلبيّه و ثبوتيّه وى ثابت مى‌گردد و از مجموع آنها خداى متعال با صفات ويژه خودش كه او را از مخلوقات، متمايز مى‌كند شناخته مى‌شود. وگرنه صِرف واجب الوجود بودن براى شناختن او كافى نيست، زيرا ممكن است كسى گمان كند كه مثلاً ماده يا انرژى هم مى‌تواند مصداق واجب الوجود باشد. از اينروى، بايد از يك سوى، صفات سلبيّه الهى ثابت شود تا معلوم گردد كه واجب الوجود از اتّصاف به صفات مخصوص مخلوقات، منزّه است و تطبيق بر يكى از مخلوقات وى نمى‌شود، و از سوى ديگر، بايد صفات ثبوتيّه الهى ثابت شود تا هم شايستگى او براى پرستش، روشن گردد و هم زمينه براى اثبات ساير عقايد مانند نبوت و معاد و فروع آنها فراهم شود.

از برهان گذشته بدست آمد كه واجب الوجود، نيازى به علت ندارد و او علت براى وجود ممكنات مى‌باشد. و به ديگر سخن: دو صفت براى واجب الوجود، ثابت شد: يكى بى نيازى او از هر موجود ديگرى، زيرا اگر كمترين نيازى به موجود ديگرى داشته باشد آن موجود ديگر، علت او خواهد بود، و دانستيم كه معناى علت (در اصطلاح فلسفى) همين است كه موجود ديگرى نيازمند به او باشد. و ديگر آنكه موجوداتِ ممكن الوجود، معلول و نيازمند به او هستند و او نخستين علت براى پيدايش آنها مى‌باشد.

اينك با استفاده از اين دو نتيجه، به بيان لوازم هر يك از آنها مى‌پردازيم و صفات سلبيّه و

﴿ صفحه 66﴾

ثبوتيّه واجب الوجود را اثبات مى‌كنيم البته براى اثبات هر يك از آنها براهين متعددى در كتب فلسفى و كلامى، ذكر شده است ولى ما براى رعايت سهولت فراگيرى و حفظ انسجام و پيوستگى مطالب، براهينى را انتخاب مى‌كنيم كه ارتباط آنها با برهان گذشته، محفوظ باشد.

ازلى و ابدى بودن خدا

اگر موجودى معلول و نيازمند به موجود ديگرى باشد وجودش تابع آن خواهد بود و با مفقود بودن علتش بوجود نخواهد آمد. به ديگر سخن: معدوم بودن موجودى در برهه‌اى از زمان، نشانه نيازمندى و ممكن الوجود بودن آن است، و چون واجب الوجود، خودبخود وجود دارد و نيازمند به هيچ موجودى نيست هميشه موجود خواهد بود.

بدين ترتيب، دو صفت ديگر براى واجب الوجود، اثبات مى‌شود: يكى ازلى بودن، يعنى در گذشته، سابقه عدم نداشته است، و ديگرى ابدى بودن، يعنى در آينده هم هيچگاه معدوم نخواهد شد. و گاهى مجموع اين دو صفت را تحت عنوان «سرمدى» بيان مى‌كنند.

بنابراين، هر موجودى كه سابقه عدم يا امكان زوال، داشته باشد واجب الوجود نخواهد بود، و بطلان فرض واجب الوجود بودنِ هر پديده مادى، آشكار مى‌گردد.

صفات سلبيّه

يكى ديگر از لوازم واجب الوجود، بساطت و مركب نبودن از اجزاء است زيرا هر مركبى نيازمند به اجزاءش مى‌باشد و واجب الوجود از هرگونه نيازى منزّه و مبرّى است.

و اگر فرض شود كه اجزاء واجب الوجود، وجود بالفعلى ندارند بلكه مانند دو پاره خطِ مفروض در ضمن يك خط هستند، چنين فرضى نيز باطل است، زيرا چيزى كه داراى اجزاء بالقوه باشد عقلا قابل تجزيه خواهد بود هر چند در خارج، تحقق نيابد و معناى امكان تجزيه، امكان زوال كل است چنانكه اگر خط يك مترى به دو پاره خط نيم مترى، تقسيم شود ديگر خط يك مترى، وجود نخواهد داشت، و قبلا دانستيم كه واجب الوجود، امكان زوال ندارد.

و چون تركيب از اجزاء بالفعل و بالقوه، از خواص اجسام است ثابت مى‌شود كه هيچ موجود جسمانى، واجب الوجود نخواهد بود، و به ديگر سخن: تجرّد و جسمانى نبودن خداى متعال،

﴿ صفحه 67﴾

ثابت مى‌گردد. و نيز روشن مى‌شود كه خداى متعال، قابل رؤيت با چشم و قابل ادراك با هيچ حس ديگرى نيست، زيرا محسوس بودن آن خواص اجسام و جسمانيّات است.

از سوى ديگر، با نفى جسميّت، ساير خواص اجسام مانند مكان داشتن و زمان داشتن نيز از واجب الوجود، سلب مى‌شود، زيرا مكان براى چيزى تصور مى‌شود كه داراى حجم و امتداد باشد. و همچنين هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمانى، قابل تجزيه مى‌باشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بالقوه بشمار مى‌رود. بنابراين، نمى‌توان براى خداى متعال، مكان و زمانى در نظر گرفت، و هيچ موجود مكاندار و زماندارى واجب الوجود نخواهد بود.

و سرانجام با نفى زمان از واجب الوجود، حركت و تحول و تكامل هم از او نفى مى‌شود زيرا هيچ حركت و تحولى بدون زمان، امكان پذير نيست.

بنابراين، كسانى كه براى خدا مكانى مانند عرش، قائل شده‌اند يا حركت و نزول از آسمان را به او نسبت داده‌اند يا او را قابل رؤيت با چشم پنداشته‌اند يا وى را قابل تحول و تكامل شمرده‌اند خدا را بدرستى نشناخته اند1.

بطور كلى هرگونه مفهومى كه دلالت بر نوعى نقص و محدوديت و نياز، داشته باشد از خداى متعال نفى مى‌شود و معناى صفات سلبيّه الهى همين است.

علت هستى بخش

نتيجه دومى كه از برهان گذشته بدست آمد اين بود كه واجب الوجود، علت پيدايش ممكنات است. اينك به بررسى لوازم اين نتيجه مى‌پردازيم و نخست، توضيحى كوتاه پيرامون اقسام علت مى‌دهيم و آنگاه ويژگيهاى عليّت الهى را بيان مى‌كنيم.

علت به معناى عامش بر هر موجودى كه طرف وابستگىِ موجود ديگرى باشد اطلاق مى‌گردد و حتى شامل شروط و معدّات هم مى‌شود. و علت نداشتن خداى متعال به اين معنى


1. مكان داشتن و نزل از عرش و رؤيت با چشم از طوايفى از اهل سنت، و تحول و تكامل خدا از گروهى از فلاسفه غرب مانند هگل و برگسون و ويليام جيمز و وايتهد، نقل شده است. ولى بايد دانست كه نفى حركت و دگرگونى از خدا به معناى اثبات سكون براى او نيست بلكه به معناى ثبات ذات اوست، و ثبات، نقيض تغيير است اما سكون، عدم ملكه حركت مى‌باشد. و جز چيزى كه قابليت حركت داشته باشد متصف به آن نمى‌گردد.

﴿ صفحه 68﴾

است كه هيچ نوع وابستگى به موجود ديگرى ندارد و حتى هيچ شرط و معدّى هم براى او نمى‌توان در نظر گرفت.

اما علت بودن خداى متعال براى مخلوقات، به معناى هستى بخش است كه قسم خاصى از عليّت فاعلى مى‌باشد و براى توضيح اين مطلب ناچاريم نظرى اجمالى به اقسام علت بيفكنيم و تفصيل آنها را به كتب فلسفى، حواله دهيم.

مى دانيم كه براى روييدن گياه، وجود بذر و خاك مناسب و آب و هوا و... ضرورت دارد و نيز لازم است كه يك عامل طبيعى يا انسانى، بذر را در خاك بيفشاند و آب را به آن برساند. و همه اينها طبق تعريفى كه براى علت، ذكر شد علتهاى رويش گياه بشمار مى‌روند.

اين علتهاى گوناگون را مى‌توان از ديدگاههاى مختلف، به اقسامى تقسيم كرد، مثلاً آن دسته از علل كه وجود آنها همواره براى وجود معلول، ضرورت دارد «علل حقيقى» و آن دسته ديگر كه بقاء آنها براى بقاء معلول، لازم نيست (مانند كشاورز براى گياه) «علل اِعدادى» يا «معدّات» ناميده مى‌شوند. و نيز علتهاى جانشين پذير را «علل جانشينى» و ساير علتها را «علل انحصارى» مى‌نامند.

اما نوع ديگرى از علت هست كه با همه آنچه در مورد رويش گياه گفته شد تفاوت دارد، و نمونه آنرا مى‌توان در مورد نفس و بعضى از پديده هاى نفسانى ملاحظه كرد: هنگامى كه انسانى يك صورت ذهنى را در ذهن خودش ايجاد مى‌كند يا تصميم بر انجام كارى مى‌گيرد پديده‌اى نفسانى و روانى بنام «صورت ذهنى» و بنام «اراده» تحقق مى‌يابد كه وجود آن، منوط به وجود نفس است و از اينروى، معلول آن بشمار مى‌رود. ولى اين نوع معلول، بگونه‌اى است كه هيچ استدلالى از علتش ندارد و نمى‌تواند جدا و مستقل از آن وجود داشته باشد. در عين حال، فاعليت نفس، نسبت به صورت ذهنى يا اراده، مشروط به شرايطى است كه از نقص و محدوديت و ممكن الوجود بودنِ آن، نشأت مى‌گيرد. بنابراين، فاعليت واجب الوجود براى جهان، از فاعليت نفس نسبت به پديده هاى روانى هم بالاتر و كاملتر است و نظيرى در ميان ساير فاعلها ندارد زيرا او بدون هيچگونه نيازى معلول خود را به وجود مى‌آورد معلولى كه تمام هستيش وابسته به اوست.

﴿ صفحه 69﴾

ويژگيهاى علت هستى بخش

با توجه به آنچه گفته شد مى‌توان چند ويژگى مهم را براى علت هستى بخش در نظر گرفت:

1- علت هستى بخش بايد كمالات همه معلولات را به صورت كاملترى دارا باشد تا بتواند به هر موجودى به اندازه ظرفيّتش افاضه نمايد برخلاف علتهاى معدّ و مادّى كه تنها زمينه تحول و تغيير معلولات را فراهم مى‌كنند و لزومى ندارد كه واجد كمالات آنها باشند، مثلاً لزومى ندارد كه خاك داراى گياه باشد، يا پدر و مادر، واجد كمالات فرزندانشان باشند. اما خداى هستى بخش، بايد در عين بساطت و تجزيه ناپذيرى، همه كمالات وجودى را داشته باشد1.

2- علت هستى بخش، معلول خود را از نيستى به هستى مى‌آورد، و در يك كلمه «آن را مى‌آفريند» و با آفرينش آن، چيزى از وجود وى كاسته نمى‌شود برخلاف فاعلهاى طبيعى كه كار آنها تنها دگرگون ساختن معلول موجود، و مصرف كردن نيرو و انرژى است. و فرض اينكه چيزى از ذات واجب الوجود، جدا و كنده شود مستلزم تجزيه پذيرى و تغيير پذيرى ذات الهى است كه بطلانش ثابت گرديد.

3- علت هستى بخش، علتى است حقيقى، و از اينروى وجود او براى بقاء معلول ضرورت دارد، برخلاف علت اِعدادى كه بقاء معلول، نيازى به او ندارد.

بنابراين، آنچه از بعضى از متكلمين اهل سنت، نقل شده كه عالم در بقاء خودش نيازى به خدا ندارد، و نيز سخنى كه از برخى از فلاسفه غربى نقل شده كه جهان طبيعت همانند ساعتى است كه يك بار و براى هميشه كوك شده و ديگر كار كردنش نياز به خدا ندارد، دور از حقيقت است. بلكه جهان هستى همواره در همه شئون و اطوارش نيازمند به خداى متعال مى‌باشد و اگر لحظه‌اى از افاضه هستى خوددارى كند هيچ چيزى باقى نخواهد ماند «اگر نازى كند از هم فرو ريزند قالبها».


1. بايد دانست كه معناى واجد بودن كمالات مخلوقات، اين نيست كه مفاهيم آنها (مانند مفهوم جسم و انسان) هم قابل صدق بر خداى متعال باشد زيرا اينگونه مفاهيم، حكايت از موجودات محدود و ناقص دارد و از اينروى قابل صدق بر خداى متعال كه داراى وجود و كمالات بى نهايت است نمى‌باشد.

﴿ صفحه 70﴾

پرسش

1- شناختن صفات خدا چه لزومى دارد؟

2- از برهان گذشته چه نتايجى به دست آمد؟

3- سرمدى بودن خدا را اثبات كنيد.

4- چگونه مى‌توان اثبات كرد كه ذات الهى بسيط است و اجزاء بالفعل و بالقوه ندارد؟

5- دليل جسمانى نبودن خدا چيست؟

6- چرا خدا را نمى‌توان ديد؟

7- به چه دليل خدا، مكان و زمان ندارد؟

8- آيا مى‌توان حركت و سكون را به خدا نسبت داد؟ چرا؟

9- اقسام علت را بيان كنيد.

10- ويژگيهاى علت هستى بخش را شرح دهيد.