﴿ صفحه 35﴾

درس دوم
نگاهي به: سير تفكّر فلسفي
از قرون وسطي تا قرن هيجدهم ميلادي

شامل:

فلسفه‌ي اسكولاستيك

رُنسانس و تحوّل فكري فراگير

مرحله‌ي دوم شك گرايي

خطر شك گرايي

فلسفه‌ي جديد

اصالت تجربه و شك گرايي جديد

فلسفه‌ي انتقادي كانت

﴿ صفحه 36﴾

فلسفه­ي اسكولاستيك

بعد از رواج يافتن مسيحيّت در اروپا و توأم شدن قدرت كليسا با قدرت امپراطوري روم، مراكز علمي، زير نفوذ دستگاه حاكمه قرار گرفت تا آنجا كه در قرن شش ميلادي ـ چنانكه قبلاً اشاره شد ـ دانشگاهها و مدارس آتن و اسكندريّه، تعطيل گرديد. اين دوران كه در حدود يك هزار سال ادامه يافت به «قرون وسطي» موسوم شده و ويژگي كلّي آن، تسلّط كليسا بر مراكز علمي و برنامه مدارس و دانشگاهها است.

از شخصيتّهاي برجسته‌ي اين عصر، سن‏اگوستين است كه كوشيد تا معتقدات مسيحيّت را با مباني فلسفي، بخصوص آراء افلاطون و نوافلاطونيان، تبيين كند. بعد از وي، بخشي از مباحث فلسفي در برنامه‌ي مدارس گنجانيده شد ولي نسبت به افكار ارسطو بي مهري مي‏شد و مخالف عقايد مذهبي، تلقّي مي‏گرديد و اجازه‌ي تدريس آنها داده نمي‏شد. تا اينكه با تسلّط مسلمانان بر اندلس و نفوذ فرهنگ اسلامي در اروپاي غربي، افكار فلاسفه‌ي اسلامي مانند ابن سينا و ابن رشد كمابيش مورد بحث قرار گرفت و دانشمندان مسيحي از راه كتابهاي اين فيلسوفان با آراء ارسطو نيز آشنا شدند.

رفته رفته كليسائيان در برابر اين موج فلسفي، تاب مقاومت نياوردند و سرانجام سن‏توماس‏آكويني بسياري از آراء فلسفي ارسطو را پذيرفت و آنها را در كتابهاي خودش منعكس ساخت و كم كم مخالفت با فلسفه‌ي ارسطو كاهش يافت

﴿ صفحه 37﴾

 بلكه در بعضي از مراكز علمي به صورت گرايش غالب در آمد.

بهر حال، در قرون وسطي نه تنها فلسفه در مغرب زمين پيشرفتي نداشت بلكه سير نزولي خود را طي كرد و بر خلاف جهان اسلام كه پيوسته علوم و معارف شكوفاتر و بارورتر مي‏شد، در اروپا تنها مباحثي كه مي‏توانست توجيه كننده‌ي عقايد غير خالي از تحريف مسيحيّت باشد به نام فلسفه‌ي اسكولاستيك (= مَدرسي) در مدارس وابسته به كليسا تدريس مي‏شد. و ناگفته پيدا است كه چنين فلسفه‏اي سرنوشتي جز مرگ و نابودي نمي‏توانست داشته باشد.

در فلسفه­ي اسكولاستيك علاوه بر منطق و الهيّات و اخلاق و سياست و پاره‏اي از طبيعيات و فلكياتِ مورد قبول كليسا، قواعد زبان و معاني و بيان نيز گنجانيده شده بود و به اين صورت، فلسفه در آن عصر، مفهوم و قلمرو وسيعتري يافته بود.

رُنسانس و تحوّل فكري فراگير

از قرن چهاردهم ميلادي زمينه‌ي يك تحوّل همگاني فراهم شد. از طرفي در انگلستان و فرانسه، گرايش به نوميناليسم (=اصالت تسميه) و انكار كليّات، نضج گرفت، گرايشي كه نقش مؤثّري در سست كردن بنياد فلسفه داشت. و از سوي ديگر طبيعيات ارسطو در دانشگاه پاريس مورد مناقشه، واقع شد، و از سوي ديگر زمزمه­ي ناسازگاري فلسفه با عقايد مسيحيّت و به عبارت ديگر ناسازگاري عقل و دين، آغاز گرديد و از سوي ديگر اختلافاتي بين فرمانروايان و ارباب كليسا بروز كرد، و در ميان رجال مذهبي مسيحيّت نيز اختلافاتي در گرفت كه به پيدايش «پروتستانتيسم» انجاميد، و از سوي ديگر گرايش اومانيستي و پرداختن به مسائل زندگي انساني و صرف نظر كردن از مسائل ماوراء طبيعي و الهي، اوج گرفت، و بالأخره در اواسط قرن پانزدهم امپراطوري بيزانس سقوط كرد و يك تحوّل همه جانبه (سياسي ـ فلسفي ـ ادبي ـ مذهبي) در سراسر اروپا پديد آمد و دستگاه پاپ از هر طرف، مورد حمله واقع شد.

﴿ صفحه 38﴾

در اين جريان، فلسفه‌ي بي‏رمق و ناتوان اسكولاستيك نيز به سرنوشت نهائي خود رسيد.

در قرن شانزدهم گرايش به علوم طبيعي و تجربي، شدّت يافت و اكتشافات كُپرنيك و كِپلر و گاليله، فلكيّات بطلميوس و طبيعيات ارسطو را متزلزل ساخت. و در يك جمله، همه‌ي شؤون انساني در اروپا دستخوش اضطراب و تزلزل گرديد.

دستگاه پاپ مدّتها در برابر اين امواج خروشان، مقاومت كرد و دانشمندان را به بهانه‌ي مخالفت با عقايد ديني ـ يعني همان آراء طبيعي و كيهاني كه به عنوان تفسير كتاب مقدّس و عقايد مذهبي از طرف كليسا پذيرفته شده بود ـ به محاكمه كشيد و بسياري از ايشان را در آتش تعصّب كور و خودخواهي ارباب كليسا سوزانيد، ولي سرانجام، اين كليسا و دستگاه پاپ بود كه با سرافكندگي مجبور به عقب نشيني شد.

رفتار خشن و تعصّب آميز كليساي كاتوليك فايده‏اي جز بدبيني مردم نسبت به ارباب كليسا و بطور كلي نسبت به دين و مذهب نداشت، چنانكه سقوط فلسفه‌ي اسكولاستيك يعني تنها فلسفه‌ي رايج آن عصر، موجب پيدايش خلاء فكري و فلسفي و سرانجام، شك گرايي جديد شد. و تنها چيزي كه در اين جريان، پيشرفت كرد گرايش اومانيستي و ميل به علوم طبيعي و تجربي در صحنه‌ي فرهنگي، و گرايش به آزاديخواهي و دموكراسي در عرصه‌ي سياست بود.

مرحله‌ي دوم شك گرايي

قرنها بود كه كليسا آراء و افكار بعضي از فيلسوفان را به عنوان عقايد مذهبي، ترويج كرده بود و مردم مسيحي مذهب هم آنها را به عنوان اموري يقيني و مقدّس پذيرفته بودند و از جمله‌ي آنها نظرّيه‌ي كيهاني ارسطوئي و بطلميوسي بود كه كُپرنيك آنرا واژگون كرد و ساير دانشمندان بي غرض هم به بطلان آن پي بردند و چنانكه اشاره كرديم مقاومتهاي تعصّب آميز كليسا و رفتار خشونت آميز ارباب

﴿ صفحه 39﴾

كليسا با دانشمندان هم اثر معكوس بخشيد.

اين دگرگوني انديشه‏ها و باورها و فرو ريختن پايه‏هاي فكري و فلسفي، موجب پديد آمدن يك بحران رواني در بسياري از دانش‏پژوهان گرديد و چنين شبهه‏اي را در اذهان پديد آورد كه: از كجا ساير عقايد ما هم باطل نباشد و روزي بطلانش آشكار نگردد؟ و از كجا همين نظريات علمي جديد الاكتشاف هم روزگار ديگري ابطال نگردد؟ تا آنجا كه انديشمند بزرگي چون «مونتني» منكر ارزش علم و دانش شد و صريحاً نوشت كه از كجا مي‏توان اطمينان يافت كه نظريه‌ي «كپرنيك» هم روزگار ديگري ابطال نشود؟ وي بار ديگر شبهات شكّاكان و سوفسطائيان را با بيان جديدي مطرح ساخت و از شك گرايي دفاع كرد، و بدين ترتيب، مرحله‌ي ديگري از شك گرايي پديد آمد.

خطر شك گرايي

حالت شك و ترديد علاوه بر اينكه يك آفت رنج‏آور رواني است‏خطرهاي مادّي و معنوي بزرگي را براي جامعه در بر دارد: با انكار ارزش شناخت نمي‏توان اميدي به پيشرفت علوم و معارف بست، همچنين جايي براي ارزشهاي اخلاقي و نقش عظيم آنها در حيات انساني باقي نمي‏ماند، چنانكه دين هم پايگاه عقلاني خود را از دست مي‏دهد. بلكه بزرگترين ضربه‏ها متوجّه عقايد مذهبي مي‏شود عقايدي كه مربوط به امور مادّي و محسوس نيست، و هنگامي كه سيل شك در دلهاي مردم، جريان يابد طبعاً عقايد متعلّق به ماوراء طبيعت، آسيب پذيرتر خواهد بود.

بنابراين، شك گرايي آفتي است بس خطرناك كه همه‌ي شؤون انساني را تهديد به نابودي مي‏كند، و با رواج آن هيچ نظام اخلاقي و حقوقي و سياسي و ديني، قابل دوام نخواهد بود، و با توجيه آن هر گناه و جنايت و ظلم و ستمي قابل توجيه خواهد بود.

و به همين جهت است كه مبارزه با شك گرايي هم وظيفه‌ي دانشمند و

﴿ صفحه 40﴾

 فيلسوف است و هم تكلّيف رهبران ديني و مذهبي، و هم مورد اهتمام مربّيان و سياستمداران و مصلحان اجتماعي.

در قرن هفدهم ميلادي فعاليتهاي مختلفي براي ترميم ويرانيهاي رُنسانس، و از جمله براي مبارزه‌ي با خطرهاي شك گرايي انجام گرفت. كليسائيان غالباً در صدد بر آمدند كه وابستگي مسيحيت را به عقل و علم ببُرند و عقايد مذهبي را از راه دل و ايمان، تقويت كنند. ولي فلاسفه و دانشمندان كوشيدند تا پايه‌ي محكم و تزلزل ناپذيري براي دانش و ارزش بجويند بگونه‏اي كه نوسانات فكري و طوفانهاي اجتماعي نتواند بنياد آنرا نابود سازد.

فلسفه­ي جديد

مهمترين تلاشي كه در اين عصر براي نجات از شك گرايي و تجديد حيات فلسفه انجام گرفت تلاش «رنه دكارت» فيلسوف فرانسوي بود كه او را «پدر فلسفه جديد» لقب داده‏اند. وي بعد از مطالعات و تأمّلات فراوان در صدد بر آمد كه پايه‌ي انديشه‌ي فلسفي را بر اصلي خلل ناپذير استوار كند، و آن اصل در جمله‌ي معروف وي خلاصه مي‏شد كه «شك مي‏كنم پس هستم» يا «مي‏انديشم پس هستم» يعني اگر در وجود هر چيزي شك، راه يابد هيچگاه در وجود خود شك ترديدي راه نخواهد يافت و چون شك و ترديد بدون شك كننده معني ندارد پس وجود انسانهاي شك كننده و انديشنده هم قابل ترديد نخواهد بود. سپس كوشيد قواعد خاصّي براي تفكر و انديشه شبيه قواعد رياضي، وضع كند و مسائل فلسفي را بر اساس آنها حلّ و فصل نمايد.

افكار و آراء دكارت در آن عصرِ تزلزل فكري، مايه‌ي آرامش خاطر بسياري از دانش‏پژوهان گرديد و انديشمندان بزرگ ديگري مانند لايب نيتز، اسپينوزا، و مالبرانش نيز در تحكيم مباني فلسفه‌ي جديد كوشيدند. ولي به هر حال، اين كوششها نتوانست نظام فلسفي منسجم و داراي مباني متقن و مستحكمي را به وجود بياورد. و از سوي ديگر، توجّه عموم دانش‏پژوهان به علوم تجربي منعطف شده بود و چندان

﴿ صفحه 41﴾

 علاقه‏اي به تحقيق در مسائل فلسفي و ماوراء طبيعي، نشان نمي‏دادند. و اين بود كه در اروپا سيستم فلسفي نيرومند و استوار و پايداري بوجود نيامد و هر چند گاه، مجموعه‌ي آراء و افكار فيلسوفي به صورت مكتب فلسفي خاصّي عرضه مي‏شد و در محدوده‌ي معيّني كمابيش پيرواني پيدا مي‏كرد ولي هيچكدام دوام و استقراري نمي‏يافت، چنانكه هنوز هم امر به همين منوال است.

اصالت تجربه و شك گرايي جديد

در حالي كه فلسفه‌ي تعقّلي در قارّه‌ي اروپا تجديد حيات مي‏كرد و مي‏رفت كه عقل، مقام و منزلت خود را در معرفت حقايق باز يابد گرايش ديگري در انگلستان، رشد مي‏يافت كه مبتني بر اصالت‏ حس و تجربه بود و به نام «فلسفه‌ي آمپريسم» ناميده شد.

آغاز اين گرايش به اواخر قرون وسطي و به «ويليام اُكامي» فيلسوف انگليسي باز مي‏گشت كه قائل به اصالت تسميه و در حقيقت منكر اصالت تعقّل بود، و در قرن شانزدهم «فرانسيس بيكن» و در قرن هفدهم «هابز» كه ايشان نيز انگليسي بودند بر اصالت حس و تجربه، تكيه مي‏كردند، ولي كساني كه به نام فلاسفه‌ي آمپريست شناخته مي‏شوند سه فيلسوف انگليسي ديگر، به نام‏هاي جان لاك، و جرج باركلي و ديويد هيوم هستند كه از اواخر قرن هفدهم تا حدود يك قرن بعد، به ترتيب در باره‌ي مسائل شناخت به بحث پرداختند و ضمن انتقاد از نظريه‌ي دكارت در باب «شناختهاي فطري» سرچشمه‌ي همه‌ي شناختها را حس و تجربه شمردند.

در ميان ايشان جان لاك، معتدلتر و به عقل گرايان نزديكتر بود، و باركلي رسماً طرفدار اصالت تسميه (= نوميناليست) بود ولي (شايد ناخودآگاه) به اصل علّيت كه يك اصل عقلي است تمسّك مي‏كرد و همچنين آراء ديگري داشت كه با اصالت حس و تجربه، سازگار نبود. امّا هيوم كاملاً به اصالت حس و تجربه، وفادار ماند و به لوازم آن كه شك در ماوراء طبيعت بلكه، در حقايق امور طبيعي

﴿ صفحه 42﴾

نيز بود ملتزم گرديد و بدين ترتيب مرحله‌ي سوم شك گرايي در تاريخ فلسفه‌ي مغرب زمين، شكل گرفت.

فلسفه‌ي انتقادي كانت

افكار هيوم از جمله افكاري بود كه زيربناي انديشه‏هاي فلسفي كانت را تشكيل مي‏داد، و بقول خودش «هيوم بود كه او را از خواب جزم‏گرايي بيدار كرد» و مخصوصاً توضيحي كه هيوم در باره‌ي اصل علّيت داده بود مبني بر اينكه تجربه نمي‏تواند رابطه‌ي ضروري علّت و معلول را اثبات كند براي وي دلنشين بود.

كانت ساليان درازي در باره‌ي مسائل فلسفه انديشيد و رساله‏ها و كتابهاي متعدّدي نوشت و مكتب فلسفي ويژه‏اي را عرضه كرد كه نسبت به مكاتب مشابه، پايدارتر و مقبولتر واقع شد ولي سرانجام به اين نتيجه رسيد كه عقل نظري، توان حلّ مسائل متافيزيكي را ندارد و احكام عقلي در اين زمينه، فاقد ارزش علمي است.

وي صريحاً اعلام داشت كه مسائلي از قبيل وجود خدا و جاودانگي روح و اراده‌ي آزاد را نمي‏توان با برهان عقلي، اثبات كرد ولي اعتقاد و ايمان به آنها لازمه‌ي پذيرش نظام اخلاقي، و به عبارت ديگر از اصول پذيرفته شده در احكام عقل عملي است، و اين اخلاق است كه ما را به ايمان به مبدأ و معاد مي‏خواند نه بالعكس. از اين­روي كانت را بايد احياء كننده‌ي ارزشهاي اخلاقي دانست كه بعد از رُنسانس، دستخوش تزلزل شده و در معرض زوال و اضمحلال قرار گرفته بود، ولي از سوي ديگر او را بايد يكي از ويرانگران بنياد فلسفه‌ي متافيزيك به حساب آورد.

﴿ صفحه 43﴾

خلاصه

1 ـ در قرون وسطي مجموعه‌ي علومي كه در مدارس وابسته به كليسا تدريس مي‏شد و شامل دستور زبان و ادبيات نيز بود به نام فلسفه‌ي اسكولاستيك ناميده مي‏شد.

2 ـ طرح مباحث عقلي در اين مدارس، بيشتر براي توجيه عقايدي بود كه كليسا به نام عقايد مسيحيت مي‏شناخت هر چند خالي از انحراف و تحريف نبود و به عقيده‌ي ما بعضي از آنها درست بر خلاف حقايقي بود كه حضرت مسيح عليه‌السلام بيان فرموده بود.

3 ـ انتخاب مباحث فلسفي، بستگي به نظر ارباب كليسا داشت، از اينروي غالباً نظريات افلاطون و نوافلاطونيان مورد تدريس و تأييد قرار مي‏گرفت و تنها در اواخر اين دوره بود كه نظريات ارسطو هم كمابيش ارزش و اعتباري يافت و تدريس آنها مُجاز شمرده شد.

4 ـ از قرن چهاردهم ميلادي عصر ديگري در اروپا آغاز مي‏شود كه همراه با تحوّل فرهنگي و دگرگوني بنيادي در باورها و ارزشها است و به همين جهت بنام «رُنسانس» يا تولّد جديد «نوزايش» نامگذاري شده است.

5 ـ از دستاوردهاي نامطلوب اين عصر مي‏توان سست‏شدن پايه‏هاي ايمان به غيب و نيز انزجار از مباحث عقلي و متافيزيكي، و به ديگر سخن: انحطاط دين و فلسفه را به حساب آورد.

6 ـ فرو ريختن پايه‏هاي فكري و عقيدتي، موجب پيدايش يك بحران ديني ـ فلسفي، و روحيه‌ي شك گرايي خطرناك شد.

7 ـ براي مبارزه با اين خطر، كليسائيان كوشيدند براي مصونيت دين، آنرا از وابستگي به عقل و علم برهانند و بر راه دل تأكيد نمايند، ولي فلاسفه كوشيدند تا پايگاه محكمي براي تعقّل و فلسفه بجويند.

8 ـ در قرن هفدهم ميلادي دكارت به بازسازي فلسفه، همّت گماشت و وجود شك را نخستين واقعيت يقيني قلمداد كرد كه مستلزم وجود شك كننده نيز مي‏باشد، و آنرا نقطه‌ي اتكائي براي اثبات ساير واقعيّات قرار داد.

9 ـ در اواخر همين قرن، مكتب تجربه گرايي در انگلستان رواج يافت و طي يك قرن،

﴿ صفحه 44﴾

 مراحل تكامل خود را پيمود و در اواخر قرن هيجدهم به سرنوشت نهائيش يعني شك گرايي، منتهي شد.

10 ـ در نيمه‌ي دوم قرن هيجدهم مكتب فلسفي جديدي در آلمان به وسيله‌ي كانت بنياد گرديد كه علوم رياضي و طبيعي را قطعي و علمي معرّفي مي‏كرد ولي مسائل متافيزيك و غير تجربي را قابل حلّ علمي نمي‏دانست.