﴿ صفحه 47﴾

درس سوم
نگاهي به: سير تفكّر فلسفي
(در دو قرن اخير)

شامل:

ايدآليسم عيني

پوزيتويسم

عقل گرايي و حس گرايي

اگزيستانسياليسم

ماترياليسم ديالكتيك

پراگماتيسم

مقايسه‏اي اجمالي

﴿ صفحه 48﴾

ايدآليسم عيني

همچنان كه قبلاً اشاره شد بعد از رُنسانس، نظام فلسفي پايداري در مغرب زمين به وجود نيامد بلكه همواره نظريّات و مكاتب مختلف فلسفي در حال زايش و مرگ بوده و هستند. تعدّد و تنوّع مكتبها و ايسمها از قرن نوزدهم رو به افزايش نهاد. و در اين نگاه گذرا، مجال اشاره‏اي هم به همه‌ي آنها نيست و تنها به بعضي از آنها اشاره‌ي سريعي خواهيم كرد:

بعد از كانت (از اواخر قرن هيجدهم تا اواسط قرن نوزدهم) چند تن از فلاسفه‌ي آلماني شهرت يافتند كه انديشه‏هاي ايشان كمابيش از افكار كانت، ‏سرچشمه مي‏گرفت و مي‏كوشيدند كه نقطه‌ي ضعف فلسفه‌ي وي را با بهره‏گيري از مايه‏هاي عرفاني، جبران كنند، و با اينكه اختلافاتي در ميان نظريات ايشان وجود داشت در اين جهت‏، شريك بودند كه از يك ديدگاه شخصي شروع مي‏كردند و با بياني شاعرانه به تبيين هستي و پيدايش كثرت از وحدت مي‏پرداختند و بنام «فلاسفه‌ي رومانتيك» موسوم شدند.

از جمله‌ي ايشان «فيخته» شاگرد بي‏واسطه‌ي كانت است كه سخت علاقمند به اراده‌ي آزاد بود، و در بين نظريات كانت بر اصالت اخلاق و عقل عملي، تأكيد مي‏كرد. وي مي‏گفت: عقل نظري، نظام طبيعت را بسان يك نظام ضروري مي‏نگرد ولي ما در خودمان آزادي و ميل به فعاليت اختياري را مي‏يابيم و وجدان ما نظامي را ترسيم مي‏كند كه بايد براي تحقّق بخشيدن به آن تلاش كنيم.

﴿ صفحه 49﴾

 پس بايد طبيعت را تابع «من» و نه امري مستقل و بي‏ارتباط با آن، تلقّي نماييم.

همين گرايش به آزادي بود كه او و ساير رومانتيكها مانند شلينگ را به اصالت روح (كه ويژگي آنرا آزادي مي‏شمردند) و نوعي آيدآليسم، سوق داد مكتبي كه به دست «هگل» سامان يافت و به صورت يك نظام فلسفي نسبتاً منسجم در آمد و بنام «ايدآليسم عيني» ناميده شد.

هگل كه معاصر شلينگ بود، جهان را به عنوان افكار و انديشه‏هايي براي روح مطلق، تصوّر مي‏كرد كه ميان آنها روابط منطقي، حكمفرما است نه روابط علّي و معلولي، به گونه‏اي كه ديگر فلاسفه، قائل هستند.

به نظر وي سير پيدايش ايده‏ها از وحدت به كثرت و از عام به خاص است. در مرتبه‌ي نخست، عامترين ايده‏ها يعني ايده‌ي «هستي» قرار دارد كه مقابل آن يعني ايده‌ي «نيستي» از درون آن پديد مي‏آيد و سپس با آن تركيب شده به صورت ايده‌ي «شدن» در مي‏آيد. شدن كه جامع «سنتز» هستي «تز» و نيستي «آنتي‏تز» است به نوبه‌ي خود در موقعيت «تز» قرار مي‏گيرد و مقابل آن از درونش ظاهر مي‏شود و با تركيب شدن با آن، سنتز جديدي تحقق مي‏يابد و اين جريان همچنان ادامه پيدا مي‏كند تا به خاص‌ترين مفاهيم بينجامد.

هگل اين سير سه حدّي (ترياد) را «ديالكتيك» مي‏ناميد و آن­را قانوني كلي براي پيدايش همه‌ي پديده‏هاي ذهني و عيني مي‏پنداشت.

پوزيتويسم

در اوائل قرن نوزدهم ميلادي اگوست كُنت فرانسوي كه «پدر جامعه‏شناسي» لقب يافته است  يك مكتب تجربي افراطي را به نام «پوزيتويسم» (= ‏اثباتي، تحصّلي، تحقّقي) بنياد نهاد1 كه اساس آنرا اكتفاء به داده‏هاي بي‏واسطه‌ي حواس، تشكيل مي‏داد و از يك نظر، نقطه‌ي مقابل ايدآليسم

﴿ صفحه 50﴾

 بشمار مي‏رفت.

كُنت ‏حتّي مفاهيم انتزاعي علوم را كه از مشاهده‌ي مستقيم به دست نمي‏آيد متافيزيكي و غير علمي مي‏شمرد و كار به جايي رسيد كه اصولاً قضاياي متافيزيكي، الفاظي پوچ و بي‏معني به حساب آمد.

اگوست كنت براي فكر بشر، سه مرحله‌ي قائل شد2: نخست، مرحله‌ي الهي و ديني، كه حوادث را به علل ماورائي نسبت مي‏دهد. دوم، مرحله‌ي فلسفي، كه علّت ‏حوادث را در جوهر نامرئي و طبيعت اشياء مي‏جويد. و سوم مرحله‌ي علمي كه به جاي جستجو از چرايي پديده‏ها، به چگونگي پيدايش و روابط آنها با يكديگر مي‏پردازد، و اين همان مرحله‌ي اثباتي و تحقّقي است.

شگفت‏آور اين است كه وي سرانجام به ضرورت دين براي بشر، اعتراف كرد ولي معبود آنرا «انسانيت» قرار داد و خودش عهده‏دار رسالت اين آيين شد و مراسمي براي پرستش فردي و گروهي، تعيين كرد.

آيين انسان پرستي كه نمونه‌ي كامل اومانيسم است در فرانسه و انگلستان و سوئد و آمريكاي شمالي و جنوبي، پيرواني پيدا كرد كه رسماً به آن گرويدند و معابدي براي پرستش انسان بنا نهادند ولي تأثيرات غير مستقيمي در ديگران هم بجاي گذاشت كه در اينجا مجال ذكر آنها نيست.

عقل گرايي و حس گرايي

مكاتب فلسفي مغرب زمين به دو دسته‌ي كلي، تقسيم مي‏شوند: عقل‏گرايان و حس‏گرايان، نمونه‌ي بارز دسته‌ي اول در قرن نوزدهم ايدآليسم هگل بود كه حتّي در انگلستان هم طرفداراني پيدا كرد، و نمونه‌ي بارز دسته‌ي دوم پوزيتويسم بود كه تا امروز هم رواج دارد و ويتگنشتاين و كارناپ و راسل از طرفداران اين مكتب‏اند.

﴿ صفحه 51﴾

غالب فلاسفه‌ي الهي از عقل‏گرايان، و غالب ملحدان از حس‏گرايان هستند و در ميان موارد غير غالب مي‏توان از «مك‏تاگارت» فيلسوف هگلي انگليسي نام برد كه گرايش الحادي داشت.

تناسب حس گرايي با انكار و دست كم شك در ماوراء طبيعت، روشن است و چنين بود كه پيشرفت فلسفه‏هاي حسّي و پوزيتويستي، گرايشهاي مادّي و الحادي را به دنبال مي‏آورد و نبودن رقيب نيرومند در جناح عقل گرايان، زمينه را براي رواج آنها فراهم مي‏كرد.

چنانكه اشاره شد مشهورترين مكتب عقل گراي قرن نوزدهم، ايدآليسم هگل بود كه علي رغم جاذبه‌ي ناشي از نظام نسبتاً منسجم و وسعت مسائل و ديدگاهها، فاقد منطق قوي و استدلالهاي متقن بود و طولي نكشيد كه حتّي از طرف علاقمندان هم مورد انتقاد و معارضه، واقع شد. و از جمله دو نوع واكنش همزمان ولي مختلف در برابر آن پديد آمد كه يكي از طرف «سون كي‏يركگارد» كشيش دانماركي و بنيانگذار مكتب اگزيستانسياليسم، و ديگري از طرف «كارل ماركس» يهودي زاده‌ي آلماني و مؤسس ماترياليسم ديالكتيك، انجام گرفت.

اگزيستانسياليسم

گرايش رومانتيكي كه به منظور توجيه آزادي انسان پديد آمده بود سرانجام در ايدآليسم هگل به صورت يك نظام فلسفي جامع در آمد و تاريخ را به عنوان جريان اصيل و عظيمي معرّفي كرد كه بر اساس اصول ديالكتيك پيش مي‏رود و تكامل مي‏يابد.

و بدين ترتيب از مسير اصلي، منحرف گرديد، زيرا در اين نگرش، اراده‏هاي فردي، نقش اصيل خود را از دست مي‏داد، و از اين­روي مورد انتقادات زيادي قرار گرفت.

يكي از كساني كه منطق و فلسفه­ي تاريخ هگل را شديداً مورد انتقاد قرار داد كي يركگارد بود كه بر مسئوليت فردي انسان و اراده‌ي آزاد وي در سازندگي

﴿ صفحه 52﴾

خويش، تأكيد مي‏كرد و انسانيّت انسان را در گرو آگاهي از مسئوليت فردي به خصوص مسئوليت در برابر خدا مي‏دانست و مي‏گفت: «نزديكي و پيوند و ارتباط با خدا است كه آدمي را انسان مي‏سازد.»

اين گرايش كه با فلسفه‌ي پديدار شناسي (فنومنولژي) اِدموند هوسّرل، تقويت مي‏شد به پيدايش اگزيستانسياليسم انجاميد و انديشمنداني مانند هايدگر و ياسپرس در آلمان، و مارسل و ژان پل سارتر در فرانسه با ديدگاههاي مختلف الهي و الحادي به آن گرويدند.

ماترياليسم ديالكتيك

بعد از رُنسانس كه فلسفه و دين در اروپا دچار بحران شدند الحاد و مادّيگري كمابيش رواج يافت و در قرن نوزدهم چند تن از زيست‏شناسان و پزشكان مانند فوگت و بوخنر و ارنست هگل بر اصالت مادّه و نفي ماوراء طبيعت، تأكيد كردند ولي مهمترين مكتب فلسفي ماترياليسم به وسيله‌ي كارل ماركس و انگلس پي‏ريزي گرديد. ماركس، منطق ديالكتيك و اصالت تاريخ را از هگل و ماديگري را از فويرباخ گرفت و عامل اصلي تحوّلات جامعه و تاريخ را كه به گمان وي طبق اصول ديالكتيك و مخصوصاً بر اساس تضادّ و تناقض صورت مي‏گيرد عامل اقتصادي دانست و آن­را زيربناي همه‌ي شؤون انساني معرّفي كرد و ساير شؤون اجتماعي و فرهنگي را تابع آن شمرد.

وي براي تاريخ انسان، مراحلي قائل بود كه از مرحله‌ي اشتراكي نخستين آغاز مي‏شود و به ترتيب از مراحل برده‏داري و فئوداليسم و سرمايه‏داري مي‏گذرد و به سوسياليسم و حكومت كارگري مي‏رسد و سرانجام به كمونيسم ختم مي‏شود يعني مرحله‌ي‏اي كه مالكيت به طور كلّي لغو مي‏گردد و نيازي به دولت و حكومت هم نخواهد بود.

﴿ صفحه 53﴾

پراگماتيسم

در پايان اين مرور سريع، نگاهي بيفكنيم بر تنها مكتب فلسفي كه به وسيله‌ي انديشمندان آمريكائي در آستانه‌ي قرن بيستم به وجود آمد و مشهورترين ايشان ويليام جيمز روانشناس و فيلسوف معروف است.

اين مكتب كه به نام پراگماتيسم (= اصالتِ عمل) ناميده مي‏شود قضيّه‏اي را حقيقت مي‏داند كه داراي فايده‌ي عملي باشد، و به ديگر سخن: حقيقت عبارتست از معنايي كه ذهن مي‏سازد تا به وسيله‌ي آن به نتايج عملي بيشتر و بهتري دست يابد. و اين نكته‏اي است كه در هيچ مكتب فلسفي ديگري صريحاً مطرح نشده است، گو اينكه ريشه‌ي آن‌را در سخنان هيوم مي‏توان يافت در آنجا كه عقل را خادم رغبتهاي انسان مي‏نامد و ارزش معرفت را به جنبه‌ي عملي، منحصر مي‏كند.

اصالت عمل به معنايي كه گفته شد نخستين بار توسط شارل پيِرْس آمريكائي مطرح شد و بعد به صورت عنواني براي مشرب فلسفي ويليام جيمز در آمد مشربي كه طرفداراني در آمريكا و اروپا پيدا كرد.

جيمز كه روش خود را تجربي خالص مي‏ناميد در تعيين قلمرو تجربه با ديگر تجربه‏گرايان اختلاف نظر داشت و آن‌را علاوه بر تجربه‌ي حسّي و ظاهري، شامل تجربه‌ي رواني و تجربه ديني هم مي‏شمرد و عقائد مذهبي، مخصوصاً اعتقاد به قدرت و رحمت الهي را براي سلامت رواني مفيد، و به همين دليل، حقيقت مي‏دانست. و خود وي كه در بيست و نه سالگي دچار يك بحران روحي شده بود با توجّه به خدا و رحمت و قدرت او بر تغيير سرنوشت انسان، بهبود يافت، و از اينروي بر نماز و نيايش تأكيد مي‏كرد ولي خدا را هم كامل مطلق و نامتناهي نمي‏دانست بلكه براي او هم تكامل، قائل بود و اساساً عدم تكامل را مساوي با سكون و دليل نقص مي‏پنداشت!

ريشه‌ي اين تكامل‏گرايي افراطي و تجاوزگر را در پاره‏اي از سخنان هگل از جمله در مقدمه‌ي «پديدار شناسي ذهن» مي‏توان يافت ولي بيش از همه‌ي بِرْگسون و

﴿ صفحه 54﴾

وايتهِد اخيراً بر آن اصرار ورزيده‏اند.

ويليام جيمز همچنين بر اراده‌ي آزاد و نقش سازنده­ي آن، تأكيد داشت و در اين جهت با پيروان اگزيستانسياليسم همنوا بود.

مقايسه‏اي اجمالي

با اين نگاه سريع بر سير تفكّر فلسفي، بشر ضمن آشنا شدن با تاريخچه‌ي اجمالي فلسفه، روشن شد كه فلسفه‌ي غربي بعد از رُنسانس چه نشيب و فرازهايي را پيموده و از چه پيچ و خمهايي عبور كرده و هم اكنون در چه موقعيّت متزلزل و تناقض‏آميزي قرار دارد. و با اينكه گهگاه موشكافيهاي ظريفي از طرف بعضي از فيلسوفان آن سامان، انجام گرفته و مسائل دقيقي مخصوصاً در زمينه‌ي شناخت، مطرح شده و همچنين جرقه‏هاي روشنگري در برخي از عقلها و دلها درخشيده است ولي هيچگاه نظام فلسفي نيرومند و استواري به وجود نيامده و نقطه‏هاي درخشان فكري نتوانسته است‏خط راست پايداري را فرا راه انديشمندان ترسيم نمايد، بلكه همواره آشفتگيها و نابسامانيها بر جوّ فلسفي مغرب زمين، حاكم بوده و هست.

و اين، درست بر خلاف وضعي است كه در فلسفه‌ي اسلامي، جريان داشته و دارد. زيرا فلسفه‌ي اسلامي همواره يك مسير مستقيم و بالنده را طي كرده و با وجود گرايشهايي كه گهگاه به اين سوي و آن سوي پيدا كرده هيچگاه از مسير اصلي، منحرف نشده و گرايشهاي فرعي مختلف مانند شاخه‏هاي درختي كه در جهات مختلف مي‏گسترد بر رشد و شكوفاييش افزوده است.

اميد آنكه اين سير تكاملي به همّت انديشمندان متعهّد همچنان ادامه يابد تا اينكه محيطهاي ظلماني ديگر نيز در پرتو انوار تابناكش روشن گردند و از حيرتها و سرگردانيها رهايي يابند.

﴿ صفحه 55﴾

خلاصه

1 ـ بعد از كانت چند تن از فلاسفه‌ي آلماني با الهام گرفتن از اصالت عقل عملي در فلسفه‌ي وي و با بهره‏گيري از مايه‏هاي عرفاني براي جبران نقاط ضعف آن، مكتب فلسفي ويژه‏اي را ارائه كردند كه به نام «رومانتيك» ناميده شد.

2 ـ هگل با استفاده از پيش‏كسوتان (مانند فيخته) و معاصرينش (مانند شلينگ) و با بررسي نقّادانه از سخنان ايشان فلسفه‌ي جامع و نسبتاً منسجمي را به وجود آورد كه به نام ايدآليسم عيني ناميد شد.

3 ـ به نظر وي پديده‏هاي جهان، انديشه‏هاي روح مطلق‏اند كه بر اساس قوانين منطق ديالكتيك به وجود مي‏آيند و تكامل مي‏يابند. و اصول ديالكتيك در عين حال كه اصولي منطقي و ذهني هستند بر عالم عيني و خارجي نيز حكمفرما مي‏باشند زيرا طبق اين نگرش ايدآليستي، دوگانگي ذهن و عين برداشته مي‏شود و همه‌ي پديده‏هاي عيني، پديده‏هاي ذهني روح مطلق نيز به شمار مي‏روند.

4 ـ اگوست كنت براي انديشه‌ي انسان، سه مرحله‌ي قائل بود: مرحله‌ي الهي و ديني، مرحله‌ي فلسفي و متافيزيكي، و مرحله‌ي علمي و تحقّقي، كه مرحله‌ي نهائي فكر بشر است و به چگونگي پيدايش (نه چرايي) پديده‏ها و روابط آنها با يكديگر مي‏انديشد روابطي كه قابل درك حسّي و اثبات تجربي است و اين، نهايت چيزي است كه انسان، توان شناخت واقعي آن‌را دارد. و هر آن چيزي كه قابل درك بي واسطه‌ي حسّي نباشد علمي نخواهد بود بلكه يا از اساطير مذهبي است و يا از انديشه‏هاي فلسفي متافيزيكي.

5 ـ فلسفه‌ي هگل به واسطه‌ي ضعف منطق و سستي پايه‏هاي عقلي‏اش، مورد انتقادهاي گوناگوني قرار گرفت و از جمله دو خطّ كمابيش مخالف با آن به صورت اگزيستانسياليسم و ماترياليسم ديالكتيك در برابر آن پديد آمد.

6 ـ محور اصلي اگزيستانسياليسم، اختيار انسان در ساختن خويش و رقم زدن سرنوشت خويش است. اين گرايش با انگيزه­ي الهي و به وسيله‌ي يك كشيش دانماركي به نام كي‏يركگارد و با تأكيد بر مسئوليت انسان در برابر خداي متعال

﴿ صفحه 56﴾

 بنياد گرديد ولي رفته رفته به صورت يك گرايش اومانيستي و بي‏تفاوت نسبت به دين در آمد و امروز معروفترين شاخه‏هاي آن همان شاخه‌ي الحادي سارتر است.

7 ـ ماترياليسم ديالكتيك به وسيله‌ي ماركس و انگلس به وجود آمد و جوهر آن‌را انكار ماوراء طبيعت و نيز حركت تكاملي جهان مادّه بر اساس قوانين ديالكتيك و مخصوصاً قانون تضاد و تناقض، تشكيل مي‏دهد.

8 ـ پراگماتيسم تنها مكتب فلسفي است كه به وسيله‌ي انديشمندان آمريكائي پي‏ريزي گرديده و اساس آن‌را اهتمام به كار و ابتكار در برابر انديشه و تعقّل، تشكيل مي‏دهد و حتّي حقيقت را مساوي با فكري مي‏داند كه در مقام عمل به كار آيد.

9 ـ معروفترين چهره‌ي اين مكتب، ويليام جيمس روانشناس معروف است كه بر تجربه‏هاي دروني و ديني، تكيه مي‏كرد و نماز و نيايش را بهترين ضامن سلامت روان و داروي شفابخش امراض رواني مي‏دانست و تأثير آن‌را هم در زندگي خويش تجربه كرده بود و هم در بيماران رواني. وي همچنان بر اراده‌ي آزاد انسان تأكيد مي‏كرد چيزي كه مورد انكار روانشناسان حس‏گرا و پوزيتويست بوده و هست.

10 ـ در طول تاريخ فلسفه‌ي غرب، جرقه‏هاي روشنگري در عقلها و دلها درخشيده ولي در اثر پراكندگي نتوانسته است خط مستقيم پايداري را در تفكر فلسفي آن سامان، رسم نمايد بر خلاف فلسفه‌ي اسلامي كه هيچگاه از مسير اصلي، منحرف نشده و اختلاف گرايشهاي فرعي بر غني و نضج آن افزوده است.

﴿ صفحه 57﴾

پي‏نوشتها

1 ـ قبلاً «كنت دوسن سيمون» چنين مكتبي را پيشنهاد كرده بود و ريشه‌ي آن‌را در افكار كانت مي‏توان يافت.

2 ـ گويند: اگوست كنت، اين مراحل سه‏گانه را از پزشكي بنام دكتر بوردان، گرفته بود.