﴿ صفحه 59﴾

درس چهارم
معاني اصطلاحي علم و فلسفه

شامل

مقدمه

اشتراك لفظي معاني اصطلاحي «علم»

معاني اصطلاحي «فلسفه»

فلسفه‌ي علمي

﴿ صفحه 60﴾

مقدّمه

در درس اوّل اشاره شد كه واژه‌ي فلسفه از آغاز به صورت اسم عامّي بر همه‌ي علوم حقيقي (= غير قراردادي) اطلاق مي‏شد، و در درس دوم اشاره كرديم كه در قرون وسطي قلمرو فلسفه، وسعت يافت و بعضي از علوم قراردادي مانند ادبيات و معاني و بيان را در بر گرفت، و در درس سوم دانستيم كه پوزيتويسم، شناخت علمي را در مقابل شناخت فلسفي و متافيزيكي قرار مي‏دهد و تنها علوم تجربي را شايسته‌ي نام «علمي» مي‏داند.

طبق اصطلاح اوّل كه در عصر اسلامي نيز رواج يافت فلسفه داراي بخشهاي مختلفي است كه هر بخشي از آن بنام علم خاصّي ناميده مي‏شود و طبعاً تقابلي بين فلسفه و علم، وجود نخواهد داشت. و امّا اصطلاح دوم در قرون وسطي در اروپا پديد آمد و با پايان يافتن آن دوران، متروك گرديد.

و امّا طبق اصطلاح سوم كه هم اكنون در مغرب زمين رواج دارد فلسفه و متافيزيك در برابر علم، قرار مي‏گيرد. و چون اين اصطلاح كمابيش در كشورهاي شرقي هم رايج‏شده لازم است توضيحي پيرامون علم و فلسفه و متافيزيك و نسبت بين آنها داده شود و ضمناً اشاره‏اي به اقسام علوم و دسته‏بندي آنها نيز بشود.

پيش از پرداختن به اين مطالب، نكته‏اي را در باره‌ي اشتراك لفظي واژه‏ها و اختلاف معاني و اصطلاحات يك لفظ، يادآور مي‏شويم كه از اهميّت ويژه‏اي برخوردار است و غفلت از آن، موجب مغالطات و اشتباه‏كاريهاي فراواني مي‏گردد.

﴿ صفحه 61﴾

اشتراك لفظي

در همه‌ي زبانها (تا آنجا كه اطّلاع حاصل شده) لغاتي يافت مي‏شود كه هر كدام داراي معاني لغوي و عرفي و اصطلاحي متعدّدي است و به نام «مشترك لفظي» ناميده مي‏شود چنانكه در زبان فارسي واژه‌ي «دوش» به معناي شب گذشته، و كتف (شانه) و دوش حمّام به كار مي‏رود و كلمه‌ي «شير» به معناي شير درنده، و شير نوشيدني، و شير آب، استعمال مي‏شود.1

وجود مشتركات لفظي، نقش مهمّي را در ادبيات و شعر، بازي مي‏كند ولي در علوم و بويژه در فلسفه، مشكلات زيادي را به بار مي‏آورد مخصوصاً با توجه به اينكه معاني مشترك گاهي به قدري به هم نزديكند كه تمييز آنها از يكديگر دشوار است و بسياري از مغالطات در اثر اين گونه اشتراكات لفظي روي داده و حتّي گاهي بزرگان و صاحب نظران در همين دام، گرفتار شده‏اند.

از اينروي بعضي از بزرگان فلاسفه مانند ابن سينا مقيّد بوده‏اند كه قبل از ورود در بحثهاي دقيق فلسفي، نخست معاني مختلف واژه‏ها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن كنند تا از خلط و اشتباه، جلوگيري به عمل آيد.

براي نمونه يكي از مشتركات لفظي را ذكر مي‏كنيم كه كاربردهاي گوناگون و اشتباه‏انگيزي دارد و آن واژه‌ي «جبر» است.

جبر در اصل لغت به معناي جبران كردن و بر طرف نمودن نقص است، بعداً به معناي شكسته‏بندي به كار رفته و شايد نكته‌ي انتقال، اين بوده كه شكسته‏بندي نوعي جبران نقص است، و احتمالاً در آغاز براي شكسته‏بندي، وضع شده و بعد نسبت به جبران هر نقصي تعميم داده شده است.

كاربُرد سوم اين كلمه، مجبور كردن و تحت فشار قرار دادن است و شايد نكته‌ي انتقال به اين معني، تعميم لازمه‌ي شكسته‏بندي باشد يعني چون لازمه‌ي عادي

﴿ صفحه 62﴾

 اين كار اين است كه عضو شكسته شده را تحت فشار قرار مي‏دهند تا استخوانها جفت‏ شود به هر فشاري كه از كسي به ديگري وارد شود و او را بي‏اختيار وادار به انجام كاري كند جبر، اطلاق شده است و شايد ابتداء در مورد فشار فيزيكي و سپس در مورد فشار رواني به كار رفته باشد و بالأخره همين مفهوم هم توسعه يافته و در مورد هر گونه احساس فشاري به كار رفته است هر چند از ناحيه‌ي شخص ديگري نباشد.

تا اينجا تحوّل مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف، بررسي كرديم اكنون اشاره‏اي به معاني اصطلاحي اين واژه در علوم و فلسفه نيز خواهيم كرد:

يكي از اصطلاحات علمي جبر همان اصطلاحي رياضي است‏يعني نوعي محاسبه كه در آن به جاي اعداد از حروف استفاده مي‏شود و شايد نكته‌ي جعل اين اصطلاح اين باشد كه در محاسبات جبري كمّيتهاي مثبت و منفي به وسيله‌ي يكديگر جبران مي‏شوند يا كمّيت مجهول در يكي از طرفين معادله را مي‏توان با توجّه به طرف ديگر يا با انتقال دادن عضوي از آن، معلوم كرد كه اين خود نوعي جبران است.

اصطلاح ديگر آن، مربوط به روانشناسي است كه در مقابل اختيار و اراده‌ي آزاد به كار مي‏رود، و مشابه آن مسأله «جبر و اختيار» است كه در علم كلام، مطرح مي‏شود، و همچنين در اخلاق و حقوق و فقه نيز كاربُردهايي دارد كه توضيح همه‌ي آنها به درازا مي‏كشد.

از دير زمان مفهوم جبر (در مقابل مفهوم اختيار) با مفهوم حتميّت و ضرورت و وجوب فلسفي، خلط شده و در واقع، كاربُرد غلطي را براي آن به وجود آورده كه همان حتميت و ضرورت باشد، چنانكه در مورد معادل آن «دِتِرمي‏نيسم» در زبانهاي بيگانه، مشاهده مي‏شود. و در نتيجه، چنين توهّمي به وجود آمده كه در هر موردي، ضرورت علّي و معلولي پذيرفته شود در آنجا اختيار، موردي نخواهد داشت و بر عكس، نفي ضرورت و حتميّت، مستلزم اثبات اختيار است و آثار اين توهّم در چندين مسأله فلسفي ظاهر شده كه از جمله آنها اين است

﴿ صفحه 63﴾

 كه متكلّمين، ضرورت علّي و معلولي را در مورد فاعل مختار، انكار كرده‏اند و به دنبال آن، فلاسفه را متّهم نموده‏اند كه خداي متعال را مختار نمي‏دانند. از سوي ديگر جبريّين، وجود سرنوشت‏حتمي را دليل قول خودشان دانسته‏اند، و در مقابل، معتزله كه قائل به اختيار انسان هستند، سرنوشت حتمي را نفي كرده‏اند. در صورتي كه حتميّتِ ‏سرنوشت، ربطي به جبر ندارد و در حقيقت، اين مشاجرات كه سابقه‏اي طولاني دارد در اثر خلط بين مفهوم جبر و مفهوم ضرورت، روي داده است.

نمونه‌ي تأسّف انگيز ديگر آنكه: بعضي از فيزيكدانها ضرورت علّي در مورد پديده‏هاي ميكروفيزيكي را مورد تشكيك يا انكار قرار داده‏اند و در مقابل، بعضي از دانشمندان خداپرست غربي خواسته‏اند از نفي ضرورت در اين پديده‏ها وجود اراده‌ي الهي را اثبات نمايند بگمان اينكه نفي ضرورت و انكار دترمي‏نيسم در اين موارد، مستلزم اين است كه نيروي مختاري در آنجا اثبات شود‍!

حاصل آنكه وجود مشتركات لفظي بخصوص در مواردي كه معاني متشابه و متقاربي داشته باشند اشكالاتي را در بحثهاي فلسفي پيش مي‏آورد و اين دشواريها هنگامي مضاعف مي‏شود كه يك لفظ، معاني اصطلاحي متعدّدي در يك علم داشته باشد چنانكه در مورد واژه‌ي «عقل» در فلسفه و واژه‏هاي «ذاتي» و «عرضي» در منطق، چنين است. از اين روي، ضرورت توضيح معاني مشترك و تعيين معناي مورد نظر در هر مبحث، روشن مي‏شود.

معاني اصطلاحي ‌«علم»

از جمله واژه‏هايي كه كاربُردهاي گوناگون و اشتباه انگيز دارد واژه‌ي «علم» است. مفهوم لغوي اين كلمه و معادلهايش در زبانهاي ديگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسي، روشن و بي نياز از توضيح است ولي علم، معاني اصطلاحي مختلفي دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است:

1 ـ اعتقاد يقيني مطابق با واقع، در برابر جهل بسيط و مركّب، هر چند در

﴿ صفحه 64﴾

 قضيّه‌ي واحدي باشد.

2 ـ مجموعه قضايايي كه مناسبتي بين آنها در نظر گرفته شده هر چند قضاياي شخصي و خاص باشد. و به اين معني است كه علم تاريخ (دانستن حوادث خاصّ تاريخي) و علم جغرافيا (دانستن احوال خاص مناطق مختلف كره زمين) و علم رجال و بيوگرافي شخصيّتها هم «علم» ناميده مي‏شود.

3 ـ مجموعه قضاياي كلّي كه محور خاصّي براي آنها لحاظ شده و هر كدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصاديق متعدّد مي‏باشد هر چند قضاياي اعتباري و قراردادي باشد، و به اين معني است كه علوم غير حقيقي و قراردادي مانند لغت و دستور زبان هم «علم» خوانده مي‏شود ولي قضاياي شخصي و خاص مانند قضاياي فوق الذكر «علم» بشمار نمي‏رود.

4 ـ مجموعه قضايايي كلّي حقيقي (= غير قراردادي) كه داراي محور خاصّي باشد. اين اصطلاح، همه‌ي علوم نظري و عملي و از جمله الهيّات و ما بعد الطبيعه را در بر مي‏گيرد ولي شامل قضاياي شخصي و اعتباري نمي‏شود.

5 ـ مجموعه قضاياي حقيقي كه از راه تجربه‌ي حسّي، قابل اثبات باشد. و اين همان اصطلاحي است كه پوزيتويستها به كار مي‏برند و بر اساس آن، علوم و معارف غير تجربي را «علم» نمي‏شمارند.

منحصر كردن واژه‌ي «علم» به علوم تجربي تا آنجا كه مربوط به نامگذاري و جعل اصطلاح باشد جاي بحث و مناقشه ندارد ولي جعل اين اصطلاح از طرف پوزيتويستها مبتني بر ديدگاه خاصّ ايشان است كه دايره‌ي معرفت يقيني و شناخت واقعي انسان را محدود به امور حسّي و تجربي مي‏پندارند و انديشيدن در ماوراء آنها را لغو و بي حاصل، قلمداد مي‏كنند. ولي متأسّفانه اين اصطلاح، در سطح جهان، رواج يافته، و بر طبق آن، علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است.

ما قضاوت در باره‌ي قلمرو معرفت يقيني و ردّ نظريّه‌ي پوزيتويستي و اثبات شناخت حقيقي نسبت به ماوراء قلمرو حسّ و تجربه را به مبحث «‏شناخت‏شناسي» موكول مي‏كنيم. و اينك به توضيح مفهوم فلسفه و متافيزيك مي‏پردازيم:

﴿ صفحه 65﴾

معاني اصطلاحي «فلسفه»

تاكنون با سه معناي اصطلاحي فلسفه آشنا شده‏ايم: اصطلاح اولِ آن، شامل همه‌ي علوم حقيقي مي‏شود، و اصطلاح دوم آن، بعضي از علوم قراردادي را هم در بر مي‏گيرد، و اصطلاح سوم آن، مخصوص به معرفتهاي غير تجربي است و در مقابل علم (= ‏معرفت تجربي) به كار مي‏رود.

فلسفه، طبق اين اصطلاح، شامل منطق، شناخت‏شناسي، هستي شناسي (متافيزيك)، خدا شناسي، روان شناسي نظري (= ‏غير تجربي)، زيبايي شناسي، اخلاق و سياست مي‏شود1هر چند در اين زمينه كمابيش اختلاف نظرهايي وجود دارد و گاهي فقط به معناي فلسفه‌ي اُولي يا متافيزيك به كار مي‏رود و بنابراين مي‏توان آن‌را اصطلاح چهارمي تلقي كرد.

واژه‌ي فلسفه كاربردهاي اصطلاحي ديگري نيز دارد كه غالباً همراه با صفت‏يا مضاف اليه استعمال مي‏شود مانند «فلسفه­ي علمي» و «فلسفه­ي علوم».

فلسفه‌ي علمي

اين تعبير نيز در موارد گونه‏گوني به كار مي‏رود:

الف ـ در باره‌ي فلسفه تحقّقي. اگوست كنت پس از محكوم كردن تفكر فلسفي و متافيزيكي و انكار قوانين عقلي جهان شمول، علوم تحقّقي را به شش بخش اساسي، تقسيم كرد كه هر يك، قوانين ويژه‌ي خود را خواهد داشت، به اين ترتيب: رياضيات، كيهان شناسي، فيزيك، شيمي، زيست‏شناسي، و علم الاجتماع (جامعه شناسي) و كتابي به نام «درسهايي درباره‌ي فلسفه

﴿ صفحه 66﴾

 پوزيتويسم» در شش مجلّد نگاشت و كليات علوم ششگانه را با شيوه‌ي به اصطلاح تحققي، مورد بررسي قرار داد و سه مجلّد آن‌را به جامعه شناسي، اختصاص داد هر چند اساس اين فلسفه‌ي تحقّقي را ادّعاهاي جزمي غير تحقّقي، تشكيل مي‏دهد!

به هر حال، محتواي اين كتاب كه در واقع، طرحي براي بررسي علوم و بويژه علوم اجتماعي است بنام فلسفه‌ي تحقّقي و فلسفه‌ي علمي ناميده مي‏شود.

ب ـ در مورد فلسفه‌ي ماترياليسم ديالكتيك. ماركسيستها بر خلاف پوزيتويستها بر ضرورت فلسفه و وجود قوانين جهان شمول، تأكيد مي‏كنند ولي معتقدند كه اين قوانين، از تعميم قوانين علوم تجربي به دست مي‏آيد نه از انديشه‏هاي عقلي و متافيزيكي، و از اينروي فلسفه‌ي ماترياليسم ديالكتيك را كه به حسب ادّعاي خودشان از دستآوردهاي علوم تجربي به دست آمده است فلسفه‌ي علمي مي‏نامند هر چند علمي بودن آن، بيش از علمي بودن فلسفه‌ي پوزيتويسم نيست و اساساً فلسفه‌ي علمي (در صورتي كه «علمي» به معناي «تجربي» باشد) تعبير ناهماهنگ و شبيه «كوسه‌ي ريش پهن» است و در بحثهاي تطبيقي، سخنان ايشان را مورد نقّادي قرار داده‏ايم.3

ج ـ اصطلاح ديگر فلسفه‌ي علمي مرادف با «متدلوژي» (= روش شناسي) است. روشن است كه هر علمي به مقتضاي نوع مسائل، روش خاصي را براي تحقيق و اثبات مطالب، مي‏طلبد. مثلاً مسائل تاريخي را نمي‏توان در آزمايشگاه و به وسيله‌ي تجزيه و تركيب موادّ و عناصر، حلّ كرد. چنانكه هيچ فيلسوفي نمي‏تواند با تحليلات و استنتاجات ذهني و فلسفي اثبات كند كه «ناپلئون در چه سالي به روسيه حمله كرد؟ و آيا در اين جنگ پيروز شد يا شكست‏خورد؟» بلكه بايد اين گونه مسائل را با بررسي اسناد و مدارك و ارزيابي اعتبار آنها اثبات كرد.

بطور كلي، علوم (به معناي عام) را از نظر اسلوب تحقيق و روش پژوهش

﴿ صفحه 67﴾

 و سبك بررسي مسائل و اثبات مطالب مي‏توان به سه دسته‌ي كلي تقسيم كرد: علوم عقلي، علوم تجربي، علوم نقلي و تاريخي.

بررسي انواع و طبقات علوم و تعيين روشهاي كلّي و جزئي هر يك از دسته‏هاي سه‏گانه، علمي را به نام «متدلوژي» پديد آورده است كه احياناً به نام «فلسفه علمي» ناميده مي‏شود، چنانكه گاهي «منطق عملي» خوانده مي‏شود.

﴿ صفحه 67﴾

خلاصه

1 ـ چون در چند قرن اخير در اروپا واژه‏هاي علم و فلسفه در مقابل يكديگر قرار گرفته، لازم است توضيحي پيرامون اصطلاحات علم و فلسفه داده شود.

2 ـ اساساً اشتراك لفظي و وجود معاني مختلف براي يك لفظ، موجب مشكلات و مغالطاتي در مباحث علمي و بخصوص مباحث فلسفي مي‏شود. و از اينروي، ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث، معناي منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث، توضيح داده شود.

3 ـ واژه‌ي «علم» داراي معاني اصطلاحي گوناگوني است كه مهمترين آنها از اين قرار است:

الف ـ اعتقاد يقيني.

ب ـ مجموعه قضاياي متناسب، اعمّ از جزئي و كلّي.

ج ـ مجموعه قضاياي كلّي، اعمّ از حقيقي و اعتباري.

د ـ مجموعه قضاياي كلّي حقيقي.

ه ـ ـ مجموعه قضاياي تجربي.

4 ـ واژه‌ي فلسفه نيز اصطلاحاتي دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است:

الف ـ همه‌ي علوم حقيقي.

ب ـ علوم حقيقي به اضافه‌ي بعضي از علوم قراردادي مانند ادبيات و معاني و بيان.

ج ـ علوم غير تجربي مانند منطق، الهيّات، زيبايي شناسي و غيرها. د ـ خصوص ما بعد الطبيعه و الهيّات.

5 ـ تعبير «فلسفه‌ي علمي» نيز در موارد مختلفي به كار مي‏رود: الف طرح بررسي علوم تحقّقي (فلسفه­ي پوزيتويسم).

ب ـ فلسفه‌ي ماركسيسم (ماترياليسم ديالكتيك).

ج ـ متدلوژي يا روش شناسي علوم.

﴿ صفحه 68﴾

پي‏نوشتها

1 ـ آن يكي شير است اندر باديه و آن دگر شير است اندر باديه آن يكي شير است كه آدم مي‏خورد و آن دگر شير است كه آدم مي‏خورد.