﴿ صفحه 71﴾

درس پنجم
فلسفه و علوم

شامل:

فلسفه‌ي علوم

متافيزيك

نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك

تقسيم و طبقه‏بندي علوم

ملاك مرزبندي علوم

كلّ و كلّي

انشعابات علوم

﴿ صفحه 72﴾

فلسفه‌ي علوم

در درس قبل گفتيم كه گاهي كلمه‌ي «فلسفه» به صورت «مضاف» به كار مي‏رود مانند «فلسفه‌ي اخلاق» و «فلسفه حقوق» و... .

اكنون به توضيحي پيرامون اين تعبير مي‏پردازيم:

اينگونه تعبيرات گاهي از طرف كساني به كار مي‏رود كه واژه‌ي «علم» را به «علوم تجربي» اختصاص داده‏اند و واژه‌ي «فلسفه» را در مورد رشته‏هايي از معارف و معلومات انساني به كار مي‏برند كه به وسيله‌ي تجربه‌ي حسّي، قابل اثبات نيست. چنين كساني به جاي اينكه مثلاً بگويند «علم خدا شناسي» خواهند گفت «فلسفه‌ي خدا شناسي» يعني ذكر «مضاف اليه» براي فلسفه فقط به منظور نشان دادن نوع مطالب مورد بحث و اشاره به موضوع آنها است.

همچنين كساني كه مسائل عملي و ارزشي را «علمي» نمي‏دانند و براي آنها پايگاه عيني و واقعي، قائل نيستند بلكه آنها را صرفاً تابع ميلها و رغبتهاي مردم مي‏پندارند بعضاً اينگونه مسائل را وارد قلمرو فلسفه مي‏كنند و به جاي اينكه مثلاً بگويند «علم اخلاق» مي‏گويند «فلسفه‌ي اخلاق» يا به جاي اينكه بگويند «علم سياسيت» مي‏گويند «فلسفه‌ي سياست».

ولي گاهي اين تعبير به معناي ديگري به كار مي‏رود و آن تبيين اصول و مباني، و باصطلاح «مبادي» علم ديگر است و بعضاً مطالبي از قبيل تاريخچه، بنيانگذار، هدف، روش تحقيق، سير تحوّل آن علم نيز مورد بررسي قرار مي‏گيرد

﴿ صفحه 73﴾

نظير همان مطالب هشتگانه‏اي كه سابقاً در مقدّمه‌ي كتاب، ذكر و به نام «رؤوس ثمانيه» ناميده مي‏شده است.

اين اصطلاح، اختصاصي به پوزيتويستها و مانند ايشان ندارد بلكه كساني كه معارف فلسفي و ارزشي را هم «علم»، و روش بررسي و تحقيق آنها را هم «علمي» مي‏دانند اين اصطلاح را به كار مي‏برند و گاهي براي اينكه با اصطلاح قبلي، اشتباه نشود كلمه‌ي «علم» را هم در «مضاف اليه» اضافه مي‏كنند و مثلاً مي‏گويند «فلسفه‌ي علم تاريخ» در برابر «فلسفه‌ي تاريخ» يا «فلسفه‌ي علم اخلاق» در برابر «فلسفه‌ي اخلاق» به اصطلاح قبلي.

متافيزيك

يكي از واژه‏هايي كه در برابر «علمي» به كار مي‏رود واژه‌ي «متافيزيك» است. از اين­روي لازم است توضيحي در باره‌ي اين كلمه نيز بدهيم: اين واژه كه از اصل يوناني «متاتافوسيكا» گرفته شده و با حذف حرف اضافه (تا) و تبديل فوسيكا به فيزيك به صورت «متافيزيك» در آمده و در زبان عربي به «ما بعد الطبيعه» ترجمه شده است.

به حسب نقل مورّخين فلسفه، اين لفظ، نخست به صورت نامي براي يكي از كتابهاي ارسطو به كار رفته كه از نظر ترتيب، بعد از كتاب طبيعت قرار داشته و از مباحث كلّي وجود، بحث مي‏كرده است مباحثي كه در عصر اسلامي به «امور عامّه» ناميده شد و بعضي از فلاسفه‌ي اسلامي نام «ما قبل الطبيعه» را نيز براي آن، مناسب دانسته‏اند.

ظاهراً اين بخش، غير از بخش «تئولوژي» يا «اُثولوجيا» به معناي خدا شناسي است ولي در كتب فلاسفه‌ي اسلامي اين دو بخش در يكديگر ادغام شده و مجموعاً به نام «الهيّات بالمعني الاعمّ» نام گرفته چنانكه بخش خدا شناسي بنام «الهيّات بالمعني الاخصّ» مشخص گرديده است.

بعضي واژه‌ي متافيزيك را معادل با «ترانس فيزيك» و به معناي ماوراء

﴿ صفحه 74﴾

طبيعت گرفته‏اند و نامگذاري اين بخش از فلسفه‌ي قديم را از باب ناميدن كل به نام جزء شمرده‏اند زيرا در الهيّات بالمعني الاعم در باره‌ي خدا و مجرّدات (ماوراء طبيعت) نيز بحث مي‏شود. امّا به نظر مي‏رسد كه همان وجه اوّل صحيح باشد.

به هر حال، متافيزيك نام مجموعه‏اي از مسائل عقلي نظري است كه بخشي از فلسفه (باصطلاح عام) را تشكيل مي‏داده است چنانكه امروز گاهي واژه‌ي فلسفه به آنها اختصاص داده مي‏شود و يكي از اصطلاحات جديد فلسفه، مساوي با متافيزيك مي‏باشد. و علت اينكه پوزيتويستها اينگونه مسائل را «غير علمي» پنداشته‏اند اين است كه قابل اثبات به وسيله‌ي تجربه‌ي حسّي نيست. چنانكه قبلاً «كانت» هم عقل نظري را براي اثبات اين مسائل، كافي ندانسته بود و آنها را «ديالكتيكي» يا جدلي الطرفين ناميده بود.

نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك

با توجّه به معاني مختلفي كه براي علم و فلسفه، ذكر شد روشن مي‏شود كه نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك، بر حسب اصطلاحات مختلف، تفاوت مي‏كند. اگر علم به معناي مطلق آگاهي يا مطلق قضاياي متناسب به كار رود اعمّ از فلسفه مي‏باشد زيرا شامل قضاياي شخصي و علوم قراردادي و اعتباري هم مي‏شود. و اگر به معناي قضاياي كلّي حقيقي، استعمال شود مساوي با فلسفه (باصطلاح قديم) خواهد بود. امّا اگر به معناي مجموعه قضاياي تجربي بكار رود اخصّ از فلسفه به معناي قديم و مباين با فلسفه به معناي جديد (= مجموعه قضاياي غير تجربي) است. چنانكه متافيزيك، جزئي از فلسفه باصطلاح قديم، و مساوي با آن بر حسب يكي از اصطلاحات جديد آن مي‏باشد.

ولي بايد دانست كه مقابل قرار دادن علم و فلسفه در اصطلاح جديد هر چند به گمان پوزيتويستها و امثال ايشان به معناي كاستن ارج مسائل فلسفي و انكار قدر و منزلت عقل و ارزش ادراكات عقلي است امّا حقيقت، غير از آن است. و در مبحث شناخت شناسي، روشن خواهد شد كه ارزش ادراكات عقلي

﴿ صفحه 75﴾

نه تنها كمتر از ارزش معلومات حسّي و تجربي نيست بلكه به مراتب بيشتر از آنهاست و حتّي ارزش دانشهاي تجربي در گرو ارزش ادراكات عقلي و قضاياي فلسفي مي‏باشد.

بنابراين، اختصاص دادن واژه‌ي علم به دانشهاي تجربي، و واژه‌ي فلسفه به دانشهاي غير تجربي تنها به عنوان يك اصطلاح، قابل قبول است و نبايد از تقابل اين دو اصطلاح، سوء استفاده شود و مسائل فلسفي و متافيزيكي به عنوان مسائل ظنّي و پنداري وانمود گردد. چنانكه برچسب «علمي» هيچ گونه مزيّتي را براي هيچ گرايش فلسفي، اثبات نمي‏كند و اساساً اين برچسب، وصله‌ي ناهمرنگي است كه مي‏تواند نشانه‌ي جهل يا عوام‏فريبي جعل كنندگان آن به حساب آيد. و ادّعاي اينكه اصول فلسفه‏اي مانند ماترياليسم ديالكتيك از قوانين تجربي به دست آمده نادرست است زيرا قوانين هيچ علمي قابل تعميم به علم ديگر نيست چه رسد به اينكه به كلّ هستي، تعميم داده شود مثلاً قوانين روانشناسي يا زيست‏شناسي قابل تعميم به فيزيك يا شيمي يا رياضيات نيست و بالعكس، قوانين اين علوم، در خارج از قلمرو خودشان كارآيي ندارد.

تقسيم و طبقه‏بندي علوم

در اينجا سؤالي مطرح مي‏شود كه اساساً انگيزه‌ي جداسازي علوم از يكديگر چيست؟ پاسخ اين است كه مسائل قابل شناخت، طيف گسترده‏اي را تشكيل مي‏دهد و در حالي كه در اين طيف، بعضي از مسائل در ارتباط تنگاتنگ با بعضي ديگر قرار مي‏گيرند برخي ديگر از مسائل، دور و بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطي با يكديگر ندارند.

از سوي ديگر فرا گرفتن بعضي از معلومات، متوقّف بر بعضي ديگر است و دست كم، دانستن يك دسته به فهم دسته­ي ديگر كمك مي‏كند در حالي كه چنين رابطه‏اي ميان دسته‏هاي ديگر از دانستنيها وجود ندارد.

با توجّه به اينكه فرا گرفتن همه‌ي معلومات براي هر دانش پژوهي ميسّر

﴿ صفحه 76﴾

 نيست، و به فرض ميسّر بودن، چنين انگيزه‏اي براي همه وجود ندارد چنانكه ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فراگيري انواع مسائل، مختلف است و با توجه به اينكه بعضي از دانشها وابسته به بعضي ديگر و آموختن يكي متوقّف بر ديگري است از اين­روي آموزشگران از ديرباز در صدد بر آمده‏اند كه از طرفي مسائل مرتبط و متناسب را دسته‏بندي كنند و دانشها و علوم خاص را مشخّص سازند و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقه‏بندي كنند و نياز هر علمي را به علم ديگر، و در نتيجه تقدّم يكي را بر ديگري روشن نمايند تا اوّلاً كساني كه انگيزه يا ذوق و استعداد خاصي دارند بتوانند گمشده‌ي خودشان را در ميان انبوه مسائل بي‏شمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند، و ثانياً كساني كه مي‏خواهند رشته‏هاي مختلفي از معلومات را فرا گيرند بدانند از كداميك آغاز كنند كه راه را براي آموختن ديگر رشته‏ها هموار كند و فراگيري آنها را آسانتر نمايد.

بدين ترتيب، علوم به قسمتها و بخشهاي گوناگون، تقسيم شد و هر بخش در طبقه و مرتبه‌ي خاصّي قرار گرفت. از جمله تقسيمات علوم، تقسيم كلّي آنها به علوم نظري و علوم عملي، و تقسيم علوم نظري به طبيعيات و رياضيات و الهيّات، و تقسيم علوم عملي به اخلاق و تدبير منزل و سياست است كه قبلاً به آن اشاره شد.

ملاك مرزبندي علوم

بعد از آنكه لزوم دسته‏بندي علوم، روشن شد سؤال ديگري طرح مي‏شود كه علوم را بر اساس چه معيار و ملاكي بايد دسته‏بندي و مرزبندي كرد؟

پاسخ اين است كه علوم را مي‏توان با معيارهاي مختلفي دسته‏بندي كرد كه مهمترين آنها از اين قرار است:

1 ـ بر اساس اسلوب و روش تحقيق. قبلاً اشاره كرديم كه همه‌ي مسائل را نمي‏توان با روش واحدي مورد تحقيق و بررسي قرار داد و نيز خاطر نشان كرديم كه همه‌ي علوم را با توجّه به روشهاي كلّي تحقيق مي‏توان به سه دسته تقسيم كرد:

الف ـ علوم عقلي كه فقط با براهين عقلي و استنتاجات ذهني، قابل

﴿ صفحه 77﴾

 بررسي است مانند: منطق و فلسفه‌ي الهي.

ب ـ علوم تجربي كه با روشهاي تجربي قابل اثبات است مانند: فيزيك، شيمي و زيست‏شناسي.

ج ـ علوم نقلي كه بر اساس اسناد و مدارك منقول و تاريخي، بررسي مي‏شود مانند: تاريخ، علم رجال و علم فقه.

2 ـ بر اساس هدف و غايت. ملاك ديگري كه مي‏توان بر اساس آن، علوم را دسته‏بندي كرد فايده و نتيجه‏اي است كه بر آنها مترتّب مي‏شود و هدف و غايتي است كه فراگير از آموختن آنها در نظر مي‏گيرد مانند هدفهاي مادّي و معنوي، و هدفهاي فردي و اجتماعي.

بديهي است كسي كه مي‏خواهد راه تكامل معنوي خود را بشناسد به مسائلي احتياج دارد كه شخص علاقمند به تحصيل ثروت از راه كشاورزي يا صنعت، به آنها احتياج ندارد، چنانكه يك رهبر اجتماعي نيازمند به داشتن معلومات ديگري است. پس مي‏توان علوم را طبق اين اهداف گوناگون، دسته‏بندي كرد.

3 ـ بر اساس موضوع. سومين ملاكي كه مي‏تواند معيار انفكاك و تمايز علوم، واقع شود موضوعات آنها است. ‏يعني با توجّه به اينكه هر مسأله، موضوعي دارد و تعدادي از موضوعات در يك عنوان جامعي مندرج مي‏شود آن عنوان جامع را محور قرار مي‏دهند و همه‌ي مسائل مربوط به آن‌را زير چتر يك علم، گردآوري مي‏كنند چنانكه عدد، موضوع علم حساب، و مقدار (كميّت متصل) موضوع علم هندسه، و بدن انسان موضوع علم پزشكي قرار مي‏گيرد.

تقسيم‏بندي علوم بر اساس موضوع، بهتر از معيارهاي ديگر، هدف و انگيزه‌ي جداسازي علوم را تأمين مي‏كند چنانكه با رعايت آن، ارتباط و هماهنگي دروني مسائل و نظم و ترتيب آنها بهتر حفظ مي‏شود. و از اين­روي از ديرباز مورد توجّه فلاسفه و دانشمندان بزرگ، قرار گرفته است. ولي مي‏توان در دسته‏بنديهاي فرعي، معيارهاي ديگري را نيز در نظر گرفت. مثلاً مي‏توان علمي را به نام

﴿ صفحه 78﴾

 «خدا شناسي» ترتيب داد و محور مسائل آن‌را خداي متعال قرار داد و سپس آن‌را به شاخه‏هاي فلسفي و عرفاني و ديني، منشعب ساخت كه هر كدام با روش ويژه‏اي مسائل مربوط را مورد بررسي قرار دهد و در واقع، معيار اين انقسام جزئي را روش تحقيق، تشكيل دهد. همچنين رياضيات را مي‏توان به شاخه‏هاي گونه‏گوني منشعب كرد كه هر شاخه بر اساس هدف خاصّي مشخّص شود مانند رياضيات فيزيك، و رياضيات اقتصاد. و بدين ترتيب، تلفيقي بين معيارهاي مختلف به وجود مي‏آيد.

كلّ و كلّي

عنوان جامعي كه بين موضوعات مسائل در نظر گرفته مي‏شود و بر اساس آن، علم به معناي مجموعه مسائل مرتبط، پديد مي‏آيد گاهي عنوان كلّي و داراي افراد و مصاديق فراوان، و گاهي به صورت كلّ و داراي اجزاء متعدّد است. مثال نوع اول عنوان عدد يا مقدار است كه انواع و اصناف گونه‏گوني دارد و هر يك، موضوع مسأله‌ي خاصي را تشكيل مي‏دهد، و مثال نوع دوم، بدن انسان است كه جهازات و اعضاء و اجزاء متعدّدي دارد و هر كدام از آنها موضوع بخشي از علم پزشكي است.

تفاوت اصلي بين اين دو نوع موضوع آنست كه در نوع اول، عنوان موضوع علم بر تك تك موضوعات مسائل كه افراد و جزئيات آن هستند صدق مي‏كند به خلاف نوع دوم كه عنوان موضوع بر تك‏تك موضوعات مسائل، صدق نمي‏كند بلكه بر مجموع اجزاء، حمل مي‏شود.

انشعابات علوم

از توضيحات گذشته به دست آمد كه تقسيم‏بندي علوم براي سهولت آموزش و تأمين هر چه بيشتر اهداف تعليم و تربيت، انجام مي‏گيرد. در آغاز كه معلومات

﴿ صفحه 79﴾

بشر، محدود بود امكان داشت كه همه‌ي آنها را به چند دسته تقسيم كرد و مثلاً حيوان شناسي را به عنوان علم واحدي در نظر گرفت و حتّي مسائل مربوط به انسان را نيز در آن گنجانيد. ولي رفته رفته كه دايره‌ي مسائل وسعت يافت و مخصوصاً بعد از آنكه ابزارهاي علمي مختلفي براي تحقيق در مسائل تجربي ساخته شد بيش از همه، علوم تجربي به شعبه‏هاي گوناگوني تقسيم شد و هر علمي به علوم جزئي‏تري منشعب گرديد چنانكه اين جريان هنوز هم به شكل فزاينده‏اي ادامه دارد.

بطور كلي انشعاب علوم به چند صورت انجام مي‏پذيرد:

1 ـ به اين صورت كه اجزاء كوچكتري از كلّ موضوع در نظر گرفته شود و هر جزء، موضوع شاخه‌ي جديدي از علم مادر قرار گيرد مانند غدّه شناسي، و ژن شناسي. روشن است كه اين نوع انشعاب، مخصوص علومي است كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل، رابطه‌ي كل و جزء است.

2 ـ به اين صورت كه انواع جزئي‏تر و اصناف محدودتري از عنوان كلّي در نظر گرفته شود مانند حشره شناسي و ميكرب شناسي. اين انشعاب در علومي پديد مي‏آيد كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل، رابطه‌ي كلّي و جزئي است نه كلّ و جزء.

3 ـ به اين صورت كه روشهاي مختلف تحقيق به عنوان معيار ثانوي در نظر گرفته شود و با حفظ وحدت موضوع، شاخه‏هاي جديد پديد آيد، و اين در موردي است كه مسائل علم، با روشهاي مختلف، قابل بررسي و اثبات مانند باشد مانند خدا شناسي فلسفي و خدا شناسي عرفاني و خدا شناسي ديني.

4 ـ به اين صورت كه اهداف متعدّد، به عنوان معيار فرعي در نظر گرفته شود و مسائل متناسب با هر هدف به نام شاخه‌ي خاصّي از علم مادر معرّفي گردد چنانكه در رياضيات گفته شد.

﴿ صفحه 80﴾

خلاصه

1 ـ فلسفه به صورت مضاف، گاهي در مورد معلومات غير تجربي به كار مي‏رود و اضافه‌ي آن صرفاً براي نشان دادن نوع مسائل مورد بحث است مانند «فلسفه­ي خدا شناسي» چنانكه اضافه‌ي علم در مورد معلومات تجربي همين نقش را ايفاء مي‏كند مانند علم «زيست‏شناسي».

2 ـ كلمه‌ي فلسفه گاهي به علم خاصّي اضافه مي‏شود و منظور از آن، تبيين اصول و مباني آن علم است كه بعضاً تاريخچه و هدف و روش تحقيق و سير تحوّل و مطالبي مانند آنها را نيز در بر مي‏گيرد.

3 ـ متافيزيك نام مجموعه‏اي از مسائل عقلي است كه با روش تجربي، قابل اثبات نيست.

4 ـ نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك به حسب معاني مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضي از اصطلاحات، علم اعم از فلسفه، و فلسفه اعم از متافيزيك است.

5 ـ هدف از دسته‏بندي و طبقه‏بندي دانشها اين است كه هر كسي بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم به صورت آسانتر و سودمندتري انجام گيرد.

6 ـ مرزبندي علوم بر اساس معيارهاي مختلفي از جمله روش، هدف و موضوع انجام مي‏گيرد و تقسيمات معروف معمولاً بر اساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است.

7 ـ نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل، گاهي نسبت بين كل و جزء است و گاهي نسبت بين كلي و جزئي.

8 ـ انشعاب علوم گاهي با ريز كردن موضوع، و گاهي با محدود كردن دايره‌ي آن، و گاهي بر اساس اختلاف روشها، و زماني بر طبق تفاوت اهداف، حاصل مي‏شود.