﴿ صفحه 83﴾

درس ششم
فلسفه چيست؟

شامل

رابطه‌ي موضوع با مسائل

مبادي علوم و رابطه‌ي آنها با موضوعات و مسائل

موضوع و مسائل فلسفه

تعريف فلسفه

﴿ صفحه 84﴾

رابطه­ي  موضوع با مسائل

تاكنون با اصطلاحات مختلف فلسفه، آشنا شده‏ايم، اكنون نوبت آن فرا رسيده كه موضوع بحث اين كتاب را روشن كنيم و توضيح دهيم كه منظور ما از فلسفه چيست و در اين كتاب از چه مسائلي گفتگو مي‏شود. ولي پيش از آنكه به تعريف فلسفه و معرّفي اجمالي مسائل آن بپردازيم خوبست توضيح بيشتري پيرامون «موضوع» و «مسائل» و «مبادي» علوم و روابط آنها با يكديگر بدهيم.

در درس‌هاي گذشته گفتيم كه واژه‌ي «علم» طبق چهار اصطلاح از اصطلاحات پنجگانه‌ي نامبرده، به مجموعه‏اي از قضايا اطلاق مي‏شود كه مناسبتي بين آنها لحاظ شده باشد. و ضمناً روشن شد كه اين مناسبتهاي گوناگون‏اند كه علوم را از يكديگر جدا و متمايز مي‏كنند. و نيز معلوم شد كه بهترين مناسبتهايي كه بين مسائل مختلف، لحاظ مي‏شود و ملاك تمايز علوم قرار مي‏گيرد مناسبت موضوعات آنهاست يعني مسائلي كه موضوعات آنها اجزاء يك كل يا افراد يك كلّي را تشكيل مي‏دهند به صورت علم واحدي درمي‏آيند.

بنابراين، مسائل يك علم عبارتست از قضايايي كه موضوعات آنها زير چتر عنوان جامعي (كل يا كلي) قرار مي‏گيرند، و موضوع يك علم عبارتست از همان عنوان جامعي كه موضوعات مسائل را در بر مي‏گيرد.

در اينجا خوبست يادآور شويم كه ممكن است يك عنوان، موضوع دو يا چند علم قرار گيرد و اختلاف آنها به حسب غايات يا روشهاي تحقيق باشد. امّا

﴿ صفحه 85﴾

نكته‌ي ديگري را نبايد از نظر دور داشت و آن اين است كه گاهي عنواني كه براي موضوع يك علم در نظر گرفته شده بطور مطلق، موضوع آن علم نيست و در واقع، قيد خاصّي دارد. و اختلاف قيودي كه براي يك موضوع، لحاظ مي‏شود موجب پديد آمدن چند علم و اختلاف آنها مي‏گردد. مثلاً «مادّه» از حيث تركيبات دروني و خواصّ مربوط به تجزيه و تركيب عناصر، موضوع علم شيمي، و به لحاظ تغييرات ظاهري و خواص مترتّب بر آنها موضوع علم فيزيك قرار مي‏گيرد. يا «كلمه» از جهت تغييراتي كه در ساختمان آن حاصل مي‏شود موضوع علم صرف، و از نظر تغييرات اِعرابي، موضوع علم نحو واقع مي‏شود.

بنابراين، بايد دقّت كرد كه آيا عنوان جامع بطور مطلق، موضوع علم معيّني است‏يا با قيد و حيثيّت خاصّي. و بسا هست كه عنوان جامعي بطور مطلق، موضوع علم عامّي قرار داده شود و بعد با افزودن قيودي به صورت موضوعاتي براي علوم خاصّي در آيد. مثلاً در تقسيم معروف فلسفه به (اصطلاح قديم) جسم، موضوع همه‌ي علوم طبيعي است و با اضافه كردن قيودي به صورت موضوع معدن شناسي، گياه شناسي، حيوان شناسي و غيرها در مي‏آيد. و در كيفيت انشعاب علوم، اشاره شد كه قسمتي از انشعابات به وسيله‌ي محدود كردن دايره‌ي موضوع و با افزودن قيودي به عنوان موضوع مادر، حاصل مي‏شود.

از جمله قيودي كه ممكن است به عنوان موضوع افزوده شود «قيد اطلاق» است و معنايش اين است كه در آن علم از احكامي گفتگو مي‏شود كه براي ذات موضوع مطلق و بدون در نظر گرفتن تشخّصاتش ثابت، و در نتيجه، شامل همه‌ي افراد موضوع خواهد بود. مثلاً اگر احكام و خواصّي براي مطلق اجسام، ثابت بود خواه جسم معدني باشد يا آلي، و خواه گياه باشد يا حيوان يا انسان، در اين صورت مي‏توان موضوع آنها را «جسم مطلق» قرار داد و اينگونه مسائل را به عنوان علم خاصّي مشخص نمود. چنانكه حكماء، بخش اول طبيعيّات را به اين احكام، اختصاص داده و آن‌را به نام «سماع طبيعي» يا «سمع الكيان» مشخص ساخته‏اند سپس هر دسته از اجسام را به علم خاصّي مانند كيهان شناسي، معدن شناسي،

﴿ صفحه 86﴾

گياه شناسي و حيوان شناسي، اختصاص داده‏اند.

عين اين كار را در مورد انشعابات جزئي علوم نيز مي‏توان انجام داد مثلاً مسائل مربوط به همه‌ي حيوانات را علم خاصّي قرار داد كه موضوع آن «حيوان مطلق» يا «حيوان بما هو حيوان» باشد و سپس احكام خاص به هر نوعي از حيوانات را در علمهاي خاص ديگري مورد بحث قرار داد.

بدين ترتيب، «مطلق جسم» موضوع بخش طبيعي از فلسفه‌ي قديم، و «جسم مطلق» موضوع نخستين بخش از طبيعيات (سماع طبيعي) و هر يك از اجسام خاص مانند جسم كيهاني، جسم معدني، جسم زنده، موضوعات كيهان شناسي، معدن شناسي و زيست‏شناسي را تشكيل مي‏دهند. و به همين ترتيب «مطلق جسم زنده» موضوع علم زيست‏شناسي عام، و «جسم زنده‌ي مطلق» موضوع علمي كه از احكام همه‌ موجودات زنده، بحث مي‏كند و انواع موجودات زنده موضوعات علم زيستي جزئي را تشكيل مي‏دهند.

در اينجا سؤالي مطرح مي‏شود و آن اين است كه اگر احكامي مشترك بين چند نوع از انواع موضوع كلي بود ولي شامل همه‌ي آنها نمي‏شد چنين احكامي را بايد در كدام علم، مورد بررسي قرار داد؟ مثلاً اگر اموري مشترك بين چند نوع از موجودات زنده بود نمي‏توان آنها را از عوارض «جسم زنده‌ي مطلق» قرار داد زيرا شامل همه‌ي موجودات زنده نمي‏شود و از طرفي طرح كردن آنها در هر يك از علوم جزئي مربوطه هم موجب تكرار مسائل مي‏گردد، در اين صورت كجا بايد آنها را طرح كرد؟

پاسخ اين است كه معمولاً اينگونه مسائل را نيز در علمي مورد بحث قرار مي‏دهند كه موضوعش مطلق است و احكام (عوارض ذاتيه) موضوع مطلق را به اين صورت تعريف مي‏كنند: احكامي كه براي ذات موضوع، ثابت مي‏شود قبل از آنكه مقيّد به قيود علوم جزئي گردد. و در واقع، اين مسامحه در تعريف را بر تكرار مسائل، ترجيح مي‏دهند. چنانكه بعضي از فلاسفه در مورد فلسفه‌ي اُولي يا ما بعد الطبيعه گفته‏اند كه از احكام و عوارضي بحث مي‏كند كه براي موجود

﴿ صفحه 87﴾

مطلق (يا موجود بما هو موجود) ثابت مي‏شود قبل از آنكه مقيّد به قيد «طبيعي» يا «رياضي» شود.

مبادي علوم و رابطه آنها با موضوعات و مسائل

دانستيم كه در هر علمي از يك سلسله قضاياي متناسب و مرتبط، بحث مي‏شود و در واقع، هدف قريب و انگيزه‌ي تعليم و تعلّم آن علم، حلّ آن قضايا و مسائل يعني اثبات محمولات آنها براي موضوعاتشان مي‏باشد. پس در هر علمي فرض بر اين است كه موضوعي وجود دارد و مي‏توان محمولاتي را براي اجزاء يا افراد آن اثبات كرد.

بنابراين، پيش از پرداختن به طرح و حلّ مسائل هر علمي نياز به يك سلسله شناختهاي قبلي وجود دارد مانند:

1 ـ شناخت ماهيّت و مفهوم موضوع

2 ـ شناخت وجود موضوع

3 ـ شناخت اصولي كه به وسيله‌ي آنها مسائل آن علم، ثابت مي‏شود.

اين شناختها گاهي بديهي و بي نياز از تبيين و اكتساب است و در اين صورت مشكلي وجود نخواهد داشت ولي گاهي اين شناختها بديهي نيست و احتياج به بيان و اثبات دارد مثلاً ممكن است وجود موضوعي (مانند روح انسان) مورد ترديد واقع گردد و احتمال داده شود كه امري موهوم و غير حقيقي باشد در اين صورت بايد وجود حقيقي آن‌را اثبات كرد. همچنين اصولي كه بر اساس آنها مسائل يك علم، حل و فصل مي‏شود ممكن است مورد تشكيك قرار گيرد و لازم باشد كه قبلاً آنها اثبات گردند و گرنه نتايجي كه متفرّع بر آنها مي‏شود داراي ارزش علمي و يقيني نخواهد بود.

اينگونه مطالب را «مبادي علوم» مي‏نامند و آنها را به مبادي تصوّري و تصديقي، تقسيم مي‏كنند.

مبادي تصوّري كه همان تعاريف و بيان ماهيّت اشياء مورد بحث است

﴿ صفحه 88﴾

معمولاً در خود علم و به صورت مقدمه، مطرح مي‏شود ولي مبادي تصديقي علوم، مختلف‏اند و غالباً در علوم ديگري مورد بحث قرار مي‏گيرند. و چنانكه قبلاً اشاره كرديم فلسفه‌ي هر علمي در واقع، علم ديگري است كه عهده دار بيان و اثبات اصول و مبادي آن علم مي‏باشد. و سرانجام، كلّي‏ترين مبادي علوم در فلسفه‌ي اُولي يا متافيزيك، مورد بحث و بررسي واقع مي‏شوند.

از جمله مي‏توان از «اصل علّيت» ‏ياد كرد كه در همه‌ي علوم تجربي، مورد استناد دانشمندان مي‏باشد1و اساساً پژوهشهاي علمي با پذيرفتن قبلي اين اصل، انجام مي‏گيرد زيرا محور آنها را كشف روابط علّي و معلولي بين پديده‏ها تشكيل مي‏دهد ولي خود اين اصل در هيچ علم تجربي، قابل اثبات نيست و بحث در باره‌ي آن در فلسفه صورت مي‏پذيرد.

موضوع و مسائل فلسفه

از آنچه گفته شد به دست مي‏آيد كه بهترين راه براي تعريف يك علم اين است كه موضوع آن، مشخص گردد و اگر قيودي دارد دقيقاً مورد توجّه قرار گيرد، سپس مسائل آن علم به عنوان قضايايي كه موضوع مزبور، محور آنها را تشكيل مي‏دهد معرّفي گردند.

از سوي ديگر تشخيص موضوع و قيود آن در گرو تعيين مسائلي است كه براي طرح كردن در يك علم، منظور شده‏اند يعني تا حدودي بستگي به وضع و قرارداد دارد مثلاً اگر عنوان «موجود» را كه عام‌ترين مفاهيم براي امور حقيقي است در نظر بگيريم خواهيم ديد كه همه‌ي موضوعات مسائل حقيقي در زير چتر آن قرار مي‏گيرد، و اگر آن‌را موضوع علمي قرار دهيم شامل همه‌ي مسائل علوم حقيقي

﴿ صفحه 89﴾

 مي‏شود، و اين علم همان فلسفه به اصطلاح قديم است.

ولي مطرح كردن چنين علم جامع و فراگيري با اهداف تفكيك علوم، سازگار نيست و ناچار بايد موضوعات محدودتري را در نظر بگيريم تا اهداف مزبور، تأمين شود. آموزشگران باستان، نخست دو دسته از مسائل نظري را كه محورهاي مشخّصي دارند در نظر گرفته‏اند و يك دسته را به نام طبيعيات و دسته­ي ديگر را به نام رياضيات ناميده‏اند و سپس هر يك را به علوم جزئي‏تري تقسيم كرده‏اند. دسته‌ي سومي از مسائل نظري در باره‌ي «خدا» قابل طرح بوده كه آنها را به نام خدا شناسي يا «معرفه‌ي الربوبيّه» نامگذاري نموده‏اند. ولي يك دسته از مسائل عقلي نظري باقي ماند كه موضوع آنها فراتر از موضوعات ياد شده بود و اختصاصي به هيچيك از موضوعات خاص نداشت.

گويا براي اين مسائل، نام خاصّي را مناسب نديدند و به مناسبت اينكه بعد از طبيعيات، مورد بحث قرار مي‏گرفت آنها را «ما بعد الطبيعه» يا «متافيزيك» ناميدند. موقعيت اين مسائل نسبت به ساير مسائل علوم نظري، همان موقعيت‏ِِ «سماع طبيعي» نسبت به علوم طبيعي است و همانگونه كه موضوع آن «جسم مطلق» قرار داده شده موضوع ما بعد الطبيعه را هم «موجود مطلق» يا «موجود بما هو موجود» قرار داده‏اند تا تنها مسائلي را كه اختصاص به موضوعات علوم خاص ندارد در پيرامون آن مطرح نمايند هر چند همه‌ي اين مسائل، شامل همه‌ي موجودات نشود.

بدين ترتيب علم خاصّي به نام «ما بعد الطبيعه» يا «متافيزيك» به وجود آمد و بعداً به نام «علم كلّي» يا «فلسفه­ي اُولي» نيز ناميده شد.

چنانكه قبلاً اشاره كرديم در عصر اسلامي مسائل متافيزيك با مسائل خدا شناسي درهم ادغام شد و به نام «الهيّات بالمعني الاعم» نامگذاري گرديد. و گاهي به مناسبت، مسائل ديگري مانند مسائل معاد و اسباب سعادت ابدي انسان و حتّي پاره‏اي از مسائل نبوّت و امامت نيز به آنها ضميمه شد چنانكه در الهيّات شفاء، ملاحظه مي‏شود. و اگر بنا باشد كه همه‌ي اين مسائل به عنوان مسائل اصلي يك علم، تلقّي شود و بعضي از آنها به صورت تطفّل و استطراد نباشد بايد موضوع

﴿ صفحه 90﴾

اين علم را خيلي وسيع در نظر گرفت و شايد تعيين موضوع واحد براي چنين مسائل گوناگون، كار آساني نباشد و به همين جهت تلاشهاي مختلفي براي تعيين موضوع و بيان اينكه همه‌ي اين محمولات، از عوارض ذاتيه‌ي آن هستند انجام گرفته، گر چه چندان موفقيت آميز نبوده است.

به هر حال، امر داير است بين اينكه ساير مسائل نظري (غير از طبيعيات و رياضيات) به عنوان علم واحدي در نظر گرفته شود و با تكلّف، موضوع واحدي براي آنها منظور گردد يا معيار و ملاك همبستگي و وحدت آنها، وحدت هدف و غايت قرار داده شود و يا اينكه هر دسته از مسائل كه موضوع مشخّصي دارد علم خاصّي تلقّي گردد و از جمله مسائل كلّي وجود، تحت عنوان «فلسفه­ي اُولي» مورد بحث واقع شود چنانكه يكي از اصطلاحات خاصّ فلسفه هم همين است.

به نظر مي‏رسد كه اين وجه، مناسبتر است و بنابراين، مسائل مختلفي را كه در فلسفه‌ي اسلامي تحت عنوان فلسفه و حكمت، مطرح مي‏شود به صورت چند علم خاص، تلقي مي‏كنيم1و به ديگر سخن: سلسله‏اي از علوم فلسفي خواهيم داشت كه همه‌ي آنها در روش تعقّلي شريكند ولي فلسفه را بطور مطلق بر «فلسفه‌ي اُولي» اطلاق خواهيم كرد و هدف اصلي اين كتاب هم تبيين مسائل آن است ولي چون اثبات آنها متوقف بر مسائل شناخت مي‏باشد نخست مبحثِ شناخت‏شناسي را مطرح مي‏كنيم سپس به بررسي مسائل هستي شناسي و متافيزيك مي‏پردازيم.

تعريف فلسفه

بنابراين كه فلسفه را مساوي با فلسفه‌ي اُولي يا متافيزيك، و موضوع آن‌را «موجود مطلق» (نه مطلق موجود) بدانيم مي‏توانيم آن‌را به اين صورت تعريف

﴿ صفحه 91﴾

كنيم: علمي را كه از احوال موجود مطلق، بحث مي‏كند؛ يا علمي كه از احوال كلّي وجود گفتگو مي‏كند؛ يا مجموعه قضايا و مسائلي كه پيرامون موجود بما هو موجود، مطرح مي‏شود.1

براي فلسفه، ويژگيهايي ذكر شده كه مهمترين آنها از اين قرار است:

1 ـ روش اثبات مسائل آن، روش تعقلي است بر خلاف علوم تجربي و علوم نقلي. ولي اين روش در منطق، خدا شناسي، روان شناسي فلسفي، و بعضي از علوم ديگر مانند فلسفه‌ي اخلاق و حتّي در رياضيات نيز به كار گرفته مي‏شود بنابراين نمي‏توان آن‌را ويژه‌ي «فلسفه اُولي» دانست.

2 ـ فلسفه متكفّل اثبات مبادي تصديقي ساير علوم است و اين يكي از وجوه نياز ساير علوم به فلسفه مي‏باشد و از اينروي بنام «مادر علوم» ناميده مي‏شود.

3 ـ در فلسفه، معيار باز شناسي امور حقيقي از امور وهمي و اعتباري به دست مي‏آيد و از اين­روي گاهي هدف اصلي فلسفه، شناختن امور حقيقي و تمييز آنها از وهميات و اعتباريات، شمرده مي‏شود ولي بهتر آنست كه آن‌را هدف شناخت‏شناسي بدانيم.

4 ـ ويژگي مفاهيم فلسفي اين است كه از راه حس و تجربه به دست نمي‏آيد مانند مفاهيم علت و معلول، واجب و ممكن، مادّي و مجرّد. اين مفاهيم اصطلاحاً معقولات ثانيه‌ي فلسفي ناميده مي‏شوند و توضيح آنها در مبحث‏شناخت‏شناسي خواهد آمد.

با توجه به اين ويژگي مي‏توان دريافت كه چرا مسائل فلسفي تنها با روش تعقلّي، قابل اثبات است و چرا قوانين فلسفي از راه تعميم قوانين علوم تجربي به دست نمي‏آيد.

﴿ صفحه 92﴾

خلاصه

1 ـ مسائل يك علم عبارتست از قضايايي كه موضوعات آنها تحت عنوان جامعي (كلّ يا كلّي) مندرج مي‏شوند، و موضوع علم عبارتست از همان عنوان جامع.

2 ـ ممكن است يك عنوان، موضوع علم عامي قرار گيرد و با اضافه كردن قيودي به آن، موضوعات علوم خاصّي در قلمرو آن علم عام، پديد آيد و از جمله‌ي اين قيود، «قيد اطلاق» است. مثلاً «مطلق جسم» موضوع علم عام «طبيعي» و «جسم مطلق» موضوع «سماع طبيعي» و جسمهاي مقيّد، موضوعات ساير علوم خاص طبيعي را تشكيل مي‏دهند.

3 ـ پيش از ورود در مباحث هر علمي لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد (اگر بديهي نباشد) و همچنين لازم است اصولي كه اثبات مسائل آن علم، متوقّف بر آنها است شناخته شوند. و اين همه را مبادي تصوّري و تصديقي علم مي‏نامند.

4 ـ كلي‏ترين مبادي علوم در فلسفه‌ي اُولي مورد بحث قرار مي‏گيرند.

5 ـ موضوع فلسفه به عنوان علم عامّي كه شامل همه‌ي علوم حقيقي مي‏شود «مطلق موجود» است ولي موضوع فلسفه به معناي اخصّ (= متافيزيك) «موجود مطلق» است و مسائل آن قضايايي هستند كه اختصاص به نوع خاصّي از موجودات ندارند.

6 ـ فلسفه به معناي اخص عبارتست از علمي كه از احوال كلي وجود؛ و به عبارت ديگر: از احوال موجود بما هو موجود، بحث مي‏كند.

7 ـ مفاهيم فلسفه از قبيل معقولات ثانيه­ي فلسفي هستند كه از راه حس و تجربه‌ي حسّي به دست نمي‏آيند و از اين­روي مسائل آن با روش تجربي قابل اثبات نيستند و نمي‏توان قوانين فلسفي را از تعميم قوانين علوم تجربي به دست آورد.

8 ـ در فلسفه، معيار بازشناسي حقايق از وهميات و اعتباريات به دست مي‏آيد.

﴿ صفحه 93﴾

پي‏نوشتها

1 ـ البته بايد پوزيتويستها را استثناء كرد زيرا ايشان معتقدند كه پژوهش علمي فقط در راه كشف چگونگي تحقّق پديده‏ها انجام مي‏گيرد نه در راه كشف چرايي آنها و اصولاً مفاهيم علّت و معلول و مانند آنها را مفاهيمي متافيزيكي و غير علمي به حساب مي‏آورند.

2 ـ اين مطلب را مي‏توان از بعضي از سخنان صدر المتألّهين بخصوص در اوائل سَفَر سوم (الهيات بالمعني الاخص) و سفر چهارم (علم النفس) از اسفار، استظهار كرد.

3 ـ انتخاب واژه‌ي «موجود» به جاي «وجود» اين مزيّت را دارد كه با قول كساني كه قائل به «اصالت ماهيّت» هستند هم كاملاً سازگار است و پيش از آنكه اصالت وجود، اثبات شود مناسبتر اين است كه موضوع فلسفه چيزي قرار داده شود كه با هر دو قول بسازد.