﴿ صفحه 95﴾

درس هفتم
موقعيّت فلسفه

شامل:

ماهيّت مسائل فلسفه

مبادي فلسفه

هدف فلسفه

﴿ صفحه 96﴾

ماهيّت مسائل فلسفي

در درس گذشته تعريفي براي فلسفه، ارائه شد و اجمالاً به دست آمد كه اين علم از احوال كلّي وجود، بحث مي‏كند. ولي اين مقدار، كافي نيست كه به ماهيّت مسائل فلسفي پي ببريم، البتّه شناخت دقيق اين مسائل هنگامي حاصل مي‏شود كه عملاً به بررسي تفصيلي آنها بپردازيم. و طبعاً هر چه بيشتر در اعماق آنها غور كنيم و احاطه‌ي بيشتري پيدا نماييم حقيقت آنها را بهتر در خواهيم يافت. ولي قبل از شروع هم اگر بتوانيم دورنماي روشنتري از آنها داشته باشيم بهتر مي‏توانيم فوايد فلسفه را درك كرده؛ با بصيرت و بينش بيشتر و با شوق و علاقه‌ي افزونتري به آموختن آن اقدام كنيم.

براي اين منظور، نخست با ذكر نمونه‏اي از مسائل ديگر علوم فلسفي شروع كرده به تفاوت آنها با مسايل ساير علوم اشاره مي‏كنيم آنگاه به بيان ماهيت فلسفه‌ي نخستين و ويژگيهاي مسائل آن مي‏پردازيم.

براي هر انساني اين سؤال اساسي و حياتي، مطرح است كه: آيا زندگي او با مرگ پايان مي‏يابد و بعد از آن جز اجزاء متلاشي شده‌ي بدنش، چيزي باقي نمي‏ماند يا پس از مرگ هم حياتي خواهد داشت؟

روشن است كه پاسخ اين سؤال از عهده‌ي هيچيك از علوم تجربي مانند فيزيك، شيمي، زمين شناسي، گياه شناسي، زيست‏شناسي و مانند آنها برنمي‏آيد چنانكه محاسبات رياضي و معادلات جبري هم پاسخي براي اين سؤال 

﴿ صفحه 97﴾

ندارند. پس علم ديگري لازم است كه با روش ويژه‌ي خود به بررسي اين مسأله و مانند آن بپردازد و روشن كند كه آيا انسان همين بدن مادّي است يا حقيقت نامحسوس ديگري به نام روح دارد؟ و به فرض وجود روح، آيا پس از مرگ، قابل بقاء است يا نه؟

بديهي است بررسي اينگونه مسائل با روش علوم تجربي، ميسّر نيست بلكه بايد براي حلّ آنها از روش تعقّلي بهره‏گيري شود و طبعاً علم ديگري مي‏بايد كه چنين مسائل غير تجربي را مورد بررسي قرار دهد و آن علم النفس يا روانشناسي فلسفي است.

همچنين مسائل ديگري از قبيل اراده و اختيار كه اساس مسئوليت انسان را تشكيل مي‏دهد بايد در اين علم، اثبات شود.

وجود چنين علمي و ارزش راه حلهايي كه ارائه مي‏دهد در گرو اثبات وجود عقل و ارزش شناختهاي عقلاني است. پس بايد علم ديگري نيز باشد كه به بررسي انواع شناخت و ارزيابي آنها بپردازد تا معلوم شود كه ادراكات عقلي چيست؟ و چه ارزشي را مي‏تواند داشته باشد؟ و چه مسائلي را مي‏تواند حلّ كند؟ و آن نيز يكي ديگر از علوم فلسفي است كه «شناخت‏شناسي» ناميده مي‏شود.

در زمينه‌ي علوم عملي مانند اخلاق و سياست هم مسائل اساسي و مهمّي وجود دارد كه حلّ آنها از عهده‌ي علوم تجربي برنمي‏آيد و از جمله‌ي آنها شناختن حقيقت خير و شرّ و خوب و بد اخلاقي و ملاك تعيين و تمييز افعال شايسته و ناشايسته است. بررسي اينگونه مسائل هم نيازمند به علم يا علوم فلسفي خاصي است كه آنها هم به نوبه‌ي خود نيازمند به «شناخت‏شناسي» خواهند بود.

با دقّت بيشتر معلوم مي‏شود كه اين مسائل با يكديگر ارتباط دارند و مجموعاً با مسائل خدا شناسي، بستگي پيدا مي‏كنند: خدايي كه روح و بدن انسان و همه‌ي موجودات جهان را آفريده است؛ ‏خدايي كه جهان را با نظم خاصّي اداره مي‏كند؛ خدايي كه انسان را مي‏ميراند و بار ديگر براي پاداش و كيفر زنده

﴿ صفحه 98﴾

مي‏سازد؛ پاداش و كيفري كه به كارهاي خوب و بد، تعلّق مي‏گيرد؛ كارهاي خوب و بدي كه با اراده و اختيار، انجام گرفته باشد و...

شناخت خداي متعال و صفات و افعال او سلسله مسائلي را تشكيل مي‏دهد كه در علم «خدا شناسي» (الهيّات بالمعني الاخص) مورد بررسي قرار مي‏گيرد.

امّا همه‌ي اين مسائل، مبتني بر يك سلسله مسائل كلي‏تر و عمومي‏تري است، كه قلمرو آنها امور حسّي و مادّي را نيز در برمي‏گيرد، از اين قبيل: موجودات در پيدايش و بقاء خودشان نيازمند به يكديگرند و ميان آنها رابطه‌ي فعل و انفعال، تأثير و تأثّر و علّيت و معلوليت، برقرار است؛ همه‌ي موجوداتي كه در تيررس حس و تجربه‌ي انسان قرار دارند زوال پذيرند ولي بايد موجود ديگري باشد كه امكان زوال نداشته باشد و بلكه به هيچوجه عدم و نقص، راهي به سوي او نيابد؛ دايره‌ي هستي منحصر به موجودات مادّي و محسوس و همچنين منحصر به موجودات متغيّر و متحوّل و متحرّك نيست بلكه انواع ديگري از موجودات هستند كه اين ويژگيها را ندارند و نيازي به زمان و مكان هم نخواهند داشت.

بحث در باره‌ي اينكه آيا لازمه‌ي هستي، تغيّر و تحوّل و زوال‏پذيري و وابستگي است يا نه، و به ديگر سخن: آيا موجود ثابت و زوال ناپذير و مستقل و ناوابسته هم داريم يا نه، بحثي است كه پاسخ مثبت آن به تقسيم موجود به مادّي و مجرّد، ثابت و متغيّر، واجب الوجود و ممكن الوجود و... مي‏انجامد و تا اينگونه مسائل، حل نشود و مثلاً وجود واجب و مجرّدات ثابت نشود علوم خدا شناسي و روانشناسي فلسفي و مانند آنها پايه و اساسي نخواهند داشت. و نه تنها اثبات اين مسائل، محتاج به استدلالات عقلي است بلكه اگر كسي بخواهد آنها را ابطال كند نيز ناگزير است كه روش تعقّلي را به كار گيرد. زيرا همانگونه كه حسّ و تجربه به خودي خود توان اثبات اين امور را ندارد توان نفي و ابطال آنها را هم نخواهد داشت.

بدين ترتيب، روشن شد كه براي انسان يك سلسله مسائل مهم و اصولي،

﴿ صفحه 99﴾

مطرح است كه هيچيك از علوم خاص حتّي علوم خاص فلسفي، پاسخگوي آنها نيستند و بايد علم ديگري براي بررسي آنها وجود داشته باشد و آن همان متافيزيك يا علم كلي يا فلسفه‌ي نخستين است كه موضوع آن، اختصاصي به هيچيك از انواع موجودات و ماهيّات متعيّن و مشخّص ندارد و ناچار بايد موضوع آن‌را كلي‏ترين مفاهيمي قرار داد كه قابل صدق بر همه‌ي امور حقيقي و عيني باشد و آن عنوان «موجود» است البته نه موجود از آن جهت كه مثلاً «مادّي» است و نه از آن جهت كه «مجرّد» است بلكه از آن جهت كه موجود است يعني «موجود مطلق» يا «موجود بما هو موجود». و چنين علمي جا دارد كه «مادر علوم» ناميده شود.

مبادي فلسفه

در درس قبل گفته شد كه پيش از پرداختن به حلّ مسائل هر علمي بايد مبادي آن علم، مورد شناسايي قرار گيرند، اينك سؤالي مطرح مي‏شود كه: مبادي فلسفه چيست؟ و در چه علمي بايد تبيين شود؟

پاسخ اين است كه شناخت مبادي تصوّري علوم يعني شناخت مفهوم و ماهيّت موضوع علم و مفاهيم موضوعات مسائل آن، معمولاً در خود علم، حاصل مي‏شود به اين صورت كه تعريف موضوع را در مقدمه‌ي كتاب، و تعريف موضوعات جزئي مسائل را در مقدمه­ي هر مبحثي بيان مي‏كنند. امّا موضوع فلسفه «موجود» و مفهوم آن بديهي و بي نياز از تعريف است. و از اينروي فلسفه نيازي به اين مبدأ تصوّري ندارد. و اما موضوعات مسائل آن مانند ساير علوم در صدر هر مبحثي تعريف مي‏شود.

و امّا مبادي تصديقي علوم بر دو قسم است: ‏يكي تصديق به وجود موضوع، و ديگري اصولي كه براي اثبات و تبيين مسائل علم از آنها استفاده مي‏شود. امّا وجود موضوع فلسفه، احتياج به اثبات ندارد زيرا اصل هستي، بديهي است و براي هيچ عاقلي، قابل انكار نيست دست كم هر كسي به وجود خودش آگاه است و

﴿ صفحه 100﴾

همين قدر كافي است كه بداند مفهوم «موجود» مصداقي دارد آنگاه درباره‌ي ساير مصاديق به بحث و تحقيق بپردازد و بدين ترتيب مسئله‏اي براي فلسفه پديد مي‏آيد كه سوفيستها و شكاكان و ايدآليستها از يك سو و ديگر فلاسفه از سوي ديگر در آن، اختلاف دارند.

و امّا قسم دوم از مبادي تصديقي يعني اصولي كه مبناي اثبات مسائل، قرار مي‏گيرند نيز به دو دسته تقسيم مي‏شوند: يكي اصول نظري (=غير بديهي) كه بايد در علوم ديگري اثبات گردد و به نام «اصول موضوعه» ناميده مي‏شود و چنانكه قبلاً اشاره شد كلي‏ترين اصول موضوعه در فلسفه‌ي اُولي اثبات مي‏گردد يعني پاره‏اي از مسائل فلسفه، اصول موضوعه‌ي ساير علوم را اثبات مي‏كنند. و خود فلسفه‌ي اُولي اساساً نيازي به چنين اصول موضوعه‏اي ندارد هر چند ممكن است در ديگر علوم فلسفي مانند خدا شناسي و روانشناسي فلسفي و فلسفه­ي اخلاق از اصولي استفاده شود كه در فلسفه‌ي نخستين يا ديگر علوم فلسفي و يا حتّي در علوم تجربي، ثابت شده باشد.

دسته‌ي دوم از اصول، قضاياي بديهي و بي نياز از اثبات و تبيين است مانند قضيّه‌ي محال بودن تناقض. و مسائل فلسفه‌ي اُولي فقط نياز به چنين اصولي دارند ولي اين اصول، احتياجي به اثبات ندارند تا در علم ديگري اثبات شوند. بنابراين، فلسفه‌ي نخستين، احتياجي به هيچ علمي ندارد خواه علم تعقّلي باشد يا تجربي يا نقلي. و اين يكي از ويژگيهاي مهمّ اين علم مي‏باشد، البته بايد علم منطق و همچنين شناخت شناسي را استثناء كرد نظر به اينكه استدلال براي اثبات مسائل فلسفي بر اساس اصول منطقي، انجام مي‏گيرد و نيز مبتني بر اين اصل است كه حقايق فلسفي، قابل شناخت عقلاني مي‏باشد يعني وجود عقل و توان آن بر حلّ مسائل فلسفي، مفروغٌ عنه است. ولي مي‏توان گفت آنچه مورد نياز اساسي فلسفه است همان اصول بديهي منطق و شناخت شناسي است كه در واقع نمي‏توان آنها را «مسائل» و محتاج به اثبات بشمار آورد و بياناتي كه درباره‌ي آنها مي‏شود در حقيقت بيانات تنبيهي است. توضيح بيشتر اين مطلب در درس يازدهم خواهد آمد.

﴿ صفحه 101﴾

هدف فلسفه

هدف نزديك و غايت قريب و بي واسطه‌ي هر علمي آگاهي انسان از مسائلي است كه در آن علم، مطرح مي‏شود، و سيراب كردن عطشي است، كه بشر بالفطره نسبت به فهميدن و دانستن حقايق دارد. زيرا يكي از غرايز اصيل انسان غريزه‌ي حقيقت جويي يا حسّ كنجكاوي سيري ناپذير و مرز ناشناس است و ارضاء اين غريزه يكي از نيازهاي رواني وي را بر طرف مي‏كند، هر چند اين غريزه در همه‌ي افراد بطور يكسان، بيدار و فعّال نيست ولي در هيچ فردي هم كاملاً خفته و بي اثر نمي‏باشد.

ولي معمولاً هر علمي فوايد و نتايجي دارد كه مع الواسطه بر آن، مترتّب مي‏شود و به نحوي در زندگي مادّي و معنوي و ارضاء ساير خواستهاي طبيعي و فطري انسان، اثر مي‏گذارد. مثلاً علوم طبيعي زمينه را براي بهره‏برداري بيشتر از طبيعت و بهزيستي مادّي، فراهم مي‏كنند و با يك واسطه با زندگي طبيعي و حيواني انسان، مربوط مي‏شوند، و علوم رياضي با دو واسطه ما را به اين هدف مي‏رسانند. هر چند ممكن است بنحو ديگري در زندگي معنوي و بُعد انساني بشر هم اثر بگذارند و آن هنگامي است كه با شناختهاي فلسفي و الهي و توجّهات قلبي و عرفاني، توأم شوند و پديده‏هاي طبيعت را به صورت آثار قدرت و عظمت و حكمت و رحمت الهي، ارائه دهند.

رابطه‌ي علوم فلسفي با بُعد معنوي و انساني بشر نزديكتر از رابطه­ي علوم طبيعي است و چنانكه اشاره كرديم علوم طبيعي هم به كمك علوم فلسفي با بُعد معنوي انسان، ارتباط مي‏يابند. اين رابطه بيش از همه‌ي در خدا شناسي و سپس در روانشناسي فلسفي و فلسفه‌ي اخلاق، تجلّي مي‏كند. زيرا فلسفه‌ي الهي است كه ما را با خداي متعال آشنا مي‏كند و ما را از صفات جمال و جلال وي آگاه مي‏سازد و زمينه‌ي ارتباط ما را با منبع علم و قدرت و جمال بي‏نهايت، فراهم مي‏نمايد. و علم النفس فلسفي است كه شناخت روح و صفات و ويژگيهاي آن‌را ميسّر مي‏كند و ما را از جوهر انسانيّت، آگاه مي‏سازد و بينش ما را نسبت به حقيقت خودمان وسعت

﴿ صفحه 102﴾

مي‏بخشد و به فراسوي طبيعت و ماوراي مرزهاي محدود زمان و مكان، رهنمون مي‏گردد و به ما مي‏فهماند كه زندگي انسان، محدود و محصور در چارچوبه‌ي تنگ و تاريك زندگي مادّي و دنيوي نيست. و فلسفه‌ي اخلاق و علم اخلاق است كه راههاي كلّي آراستن و پيراستن روح و دل، و كسب سعادت ابدي و كمال نهائي را نشان مي‏دهد.

امّا چنانكه قبلاً اشاره كرديم به دست آوردن همه‌ي اين معارف ارزنده و جانشين ناپذير، در گرو حلّ مسائل شناخت شناسي و هستي شناسي است. پس فلسفه‌ي اُولي كليد گنجهاي شايگان و پايان ناپذيري است كه خوشبختي و بهره‏مندي جاوداني را نويد مي‏دهد، و ريشه‌ي پر بركت ‏«شجره‌ي طيّبه»‏اي است كه انواع فضايل عقلي و روحي و كمالات بي‏كران معنوي و الهي را به بار مي‏آورد و بزرگترين نقش را در فراهم كردن زمينه‌ي تكامل و تعالي انسان، ايفاء مي‏نمايد.

افزون بر اين، فلسفه كمك شاياني به طرد وساوس شيطاني و ردّ مكتبهاي مادّي و الحادي، انجام مي‏دهد و شخص را در برابر كژانديشي‏ها و لغزشها و انحرافات فكري، مصون مي‏دارد و او را در ميدان نبرد عقيدتي به سلاح شكست ناپذيري، مسلّح مي‏سازد و به وي توان دفاع از بينشها و گرايشهاي صحيح و حمله و هجوم بر افكار باطل و نادرست مي‏بخشد.

بنابراين، فلسفه علاوه بر نقش اثباتي و سازنده‌ي بي‏نظير، داراي نقش دفاعي و تهاجمي بي‏بديلي نيز هست و در گسترش فرهنگ اسلامي و ويراني فرهنگهاي ضد اسلامي، فوق العاده مؤثّر مي‏باشد.

﴿ صفحه 103﴾

خلاصه

1 ـ براي هر انسان آگاهي يك سلسله مسائل اصولي و بنيادي، مطرح است كه علوم طبيعي و رياضي، پاسخگوي آنها نيستند و تنها علوم فلسفي عهده‏دار حلّ و تبيين آنها مي‏باشند.

2 ـ علوم فلسفي به نوبه‌ي خود متّكي بر شناخت‏شناسي و هستي شناسي بوده حلّ نهائي و ريشه‏اي مسائل خود را مديون فلسفه و متافيزيك هستند.

3 ـ موضوع فلسفه‌ي اُولي هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقّق خارجي، بديهي و بي‏نياز از تعريف و اثبات است.

4 ـ مبادي تصديقي فلسفه را فقط بديهيات اوليه، تشكيل مي‏دهند كه آنها هم نيازي به اثبات ندارند.

5 ـ بنابراين، فلسفه‌ي نخستين يا متافيزيك، تنها علمي است كه مبادي خود را مديون هيچ علم ديگري نيست بلكه ساير علوم‏اند كه براي اثبات مبادي تصديقي، نيازمند به آن مي‏باشند. و از اينروي بجا است كه آن‌را «مادر علوم» بناميم.

6 ـ هدف نزديك هر علمي، ارضاء خواست حقيقت جويي انسان در محدوده‌ي مسائل همان علوم است ولي هر علمي مي‏تواند به نحوي در شؤون مادّي و معنوي انسان، مؤثّر باشد و هدفهاي با واسطه‌ي ديگري را نيز داشته باشد.

7 ـ علوم طبيعي، نقش مهمّي را در بهزيستي مادّي انسان، ايفاء مي‏كنند و علوم رياضي، وسيله‏اي براي پيشرفت و تكامل آنها به شمار مي‏روند و با كمك علوم الهي مي‏توانند در بُعد معنوي انسان نيز مؤثّر باشند.

8 ـ رابطه‌ي علوم فلسفي با بُعد معنوي انسان، نزديكتر است ولي همه‌ي آنها نيازمند به فلسفه‌ي اُولي هستند. از اينروي ما بعد الطبيعه را مي‏توان كليد تكاملات معنوي و سعادت جاوداني بشر به حساب آورد.