﴿ صفحه 105﴾

درس هشتم
روش تحقيق در فلسفه

شامل:

ارزيابي روش تعقّلي

تمثيل و استقراء و قياس

روش تعقّلي و روش تجربي

نتيجه‏گيري

قلمرو روش تعقّلي و روش تجربي

﴿ صفحه 106﴾

ارزيابي روش تعقلي

در درسهاي گذشته مكرّراً گفته شد كه مسائل فلسفي را بايد با روش تعقلّي، مورد بررسي قرار داد و روش تجربي در اين زمينه، كارآيي ندارد. ولي كساني كه كمابيش تحت تأثير انديشه‏هاي پوزيتويستي واقع شده‏اند چنين مي‏پندارند كه اين ويژگي، مايه‌ي نقص و كم بهايي انديشه‏هاي فلسفي مي‏شود به گمان اينكه روش تجربي تنها روش علمي و يقين آور است و با روش تعقّلي به هيچ نتيجه‌ي قطعي نمي‏توان رسيد.

بر اين اساس، بعضي فلسفه را «دوران كودكي علوم» پنداشته‏اند و وظيفه‌ي آن‌را ارائه فرضيه‏هايي براي حلّ مشكلات علمي قلمداد كرده‏اند1و حتّي كارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني مي‏نويسد: «فلسفه، دانش قطعي به دست نمي‏دهد... و به محض اينكه شناختي با دلايل قطعي نزد همه مسلّم گشت و مقبول افتاد ديگر آن شناخت، معرفتي فلسفي محسوب نمي‏گردد بلكه في الحال به معرفت علمي، تبديل مي‏يابد».2

بعضي ديگر از افرادي كه مرعوب پيشرفتهاي علمي و صنعتي غرب شده‏اند چنين استدلال مي‏كنند كه دانشمندان مغرب زمين هنگامي، به پيشرفتهاي

﴿ صفحه 107﴾

علمي چشمگير و روز افزون نائل شدند كه روش قياسي و تعقّلي را رها كردند و روش استقرائي و تجربي را به كار گرفتند و مخصوصاً از زماني كه فرانسيس بيكن بر روش تجربي، تأكيد كرد اين سير تكاملي، شتاب گرفت. و اين بهترين دليل بر برتري روش تجربي بر روش تعقّلي است.

متأسّفانه بعضي از نوانديشان و تقليدپيشگان مسلمان هم كه اين استدلال را باور كرده‏اند در صدد برآمده‏اند كه مدال افتخار آن‌را به سينه‌ي دانشمندان اسلامي نصب كنند كه گويا با الهام گرفتن از قرآن كريم به مقابله و معارضه با فرهنگ يوناني پرداختند و روش استقرائي و تجربي را جايگزين روش قياسي و تعقّلي نمودند و بعدها نفوذ فرهنگ اسلامي در اروپا موجب بيداري دانشمندان غربي و آگاهي از اين روش پيروزي‏آفرين گرديد.

اين توهّمات، كار را به آنجا كشانيده كه بعضي از ناآگاهان چنين پنداشته‏اند كه روش تحقيقي كه قرآن كريم براي حلّ همه‌ي مسائل، ارائه مي‏دهد همان روش تجربي و تحقّقي (= پوزيتويستي) است و حتي مسائل خدا شناسي و فقه و اخلاق را هم بايد با همين روش، بررسي كرد!

البتّه از كساني كه چشم خود را فقط به داده‏هاي حسّي، دوخته و از ماوراي ادراكات حسّي بسته‏اند و در واقع، منكر نيروي تعقّل و ادراكات عقلي شده‏اند و مفاهيم عقلي و متافيزيكي را پوچ و بي‏معني(!) مي‏شمرند جاي تعجّبي نيست كه جايگاهي براي فلسفه در ميان علوم انساني، قائل نباشند و تنها نقش آن‌را توضيح پاره‏اي از اصطلاحات رايج در زبانها بدانند و منزلت آن‌را تا حدّ «زبانشناسي» تنزّل دهند، و يا وظيفه‌ي آن‌را ارائه فرضيه‏هايي براي حل مسائل علوم، معرّفي كنند. ولي بسيار جاي تأسف است كه كساني بنام مسلمان و آشنا با قرآن چنين انحرافات و انحطاطهاي فكري را به قرآن كريم نسبت دهند و آن‌را مايه‌ي افتخار اسلام و دانشمندان مسلمان، قلمداد كنند.

ما در اينجا قصد نقادي انديشه‏هاي پوزيتويستي كه اساس اين پندارها را

﴿ صفحه 108﴾

تشكيل مي‏دهند نداريم و در بحثهاي تطبيقي كمابيش به آن پرداخته‏ايم،1 ولي لازم مي‏دانيم توضيحي پيرامون روش تعقّلي و روش تجربي بدهيم تا بي‏مايگي سخناني كه در اين زمينه گفته شده آشكار شود.

تمثيل و استقراء و قياس

تلاش براي كشف مجهولي با استفاده از معلوم ديگر به سه صورت انجام مي‏گيرد:

1 ـ سير از جزئي به جزئي ديگر. يعني دو موضوعي كه مشابه يكديگرند و حكم يكي از آنها معلوم است همان حكم را براي ديگري اثبات كنيم به استناد شباهتي كه ميان دو موضوع، وجود دارد. چنانكه اگر دو نفر شبيه هم باشند و يكي از ايشان باهوش باشد. بگوييم آن ديگري هم باهوش است. اين كار را به اصطلاح منطقي «تمثيل» و به اصطلاح فقهي «قياس» مي‏گويند؛ بديهي است كه صِرف مشابهت دو موضوع، موجب يقين به اشتراك حكم آنها نمي‏شود و از اين روي، تمثيل مفيد يقين نيست و ارزش علمي ندارد.

2 ـ سير از جزئي به كلي. يعني با بررسي افراد يك ماهيّت و يافتن خاصيت مشتركي بين آنها حكم كنيم كه خاصيت مزبور براي آن ماهيت، ثابت و در همه‌ي افراد آن، تحقّق دارد. اين كار را در اصطلاح منطق «استقراء» مي‏نامند و آن‌را بر دو قسم، تقسيم مي‏كنند: استقراء تام، و استقراء ناقص.

فرض استقراء تام در جايي است كه همه‌ي افراد موضوع، بررسي و خاصيت مشترك در همه‌ي آنها ديده شده باشد. و روشن است كه چنين كاري عملاً ميسّر نيست زيرا اگر همه‌ي افراد همزمانِ يك ماهيت هم قابل بررسي باشند هيچگاه نمي‏توان افراد گذشته و آينده‌ي آن‌را مورد تحقيق قرار داد و دست كم چنين احتمالي باقي خواهد ماند كه در گذشته يا آينده نيز افرادي براي اين ماهيت بوجود آمده

﴿ صفحه 109﴾

باشد يا بوجود بيايد.

استقراء ناقص اين است كه افراد بسياري از يك ماهيّت، مورد مشاهده قرار گيرد و خاصيت مشترِك بين آنها به همه‌ي افراد ماهيّت، نسبت داده شود. ولي چنين سير فكري، موجب يقين نخواهد شد زيرا همواره چنين احتمالي (هر قدر هم ضعيف باشد) وجود دارد كه بعضي از افرادي كه مورد بررسي قرار نگرفته‏اند داراي اين خاصيت نباشند.

بنابراين، از استقراء هم نمي‏شود عملاً نتيجه‌ي يقيني و غير قابل ترديد گرفت.

3 ـ سير از كلي به جزئي. يعني نخست، محمولي براي يك موضوع كلي، ثابت‏شود و بر اساس آن، حكم جزئياتِ موضوع، معلوم گردد. چنين سير فكري كه در منطق «قياس» ناميده مي‏شود با شرايطي مفيد يقين مي‏باشد يعني در صورتي كه مقدمات آن يقيني باشند و قياس هم به شكل صحيحي تنظيم شده باشد. منطقيين بخش مهمي از منطق كلاسيك را به بيان شرايط مادّه و صورت قياس يقيني (برهان) اختصاص داده‏اند.

در باره‌ي قياس، اِشكال معروفي هست كه اگر حكم بطور كلّي معلوم باشد ثبوت آن براي همه‌ي افراد موضوع هم معلوم خواهد بود و ديگر نيازي به تشكيل قياس نيست. و علماء منطق پاسخ داده‏اند كه حكم در «كبري» بطور اجمال، معلوم است و در «نتيجه» بطور تفصيل، معلوم مي‏شود.4و تأمّل در مسائل رياضي و راه حلهاي آنها نشان مي‏دهد كه قياس تا چه اندازه كارآيي دارد زيرا روش رياضيات، روش قياسي است و اگر اين روش، كارآيي نداشت هيچ مسئله رياضي بر اساس قواعد رياضيات، قابل حل نبود.

نكته‏اي كه لازم است در اينجا خاطرنشان كنيم اين است كه در تمثيل و

﴿ صفحه 110﴾

استقراء هم يك قياس ضمني وجود دارد، نهايت اين است كه اين قياس در تمثيل و استقراء ناقص، برهاني نيست و از اين جهت آنها مفيد يقين نيستند و اگر چنين قياس ضمني نبود هيچ استنتاجي هر چند بطور ظنّي، صورت نمي‏گرفت. قياس ضمني تمثيل اين است: «اين حكم براي احد المتشابهين ثابت است، و هر حكمي كه براي أحد المتشابهين ثابت باشد براي ديگري هم ثابت خواهد بود» و چنانكه ملاحظه مي‏شود كبراي اين قياس، يقيني نيست. نظير اين قياس ظنّي در استقراء ناقص هم وجود دارد يعني چنين كبرايي در آن نهفته است كه «هر حكمي براي افراد بسيار از ماهيّتي ثابت باشد براي همه‌ي افراد آن ثابت خواهد بود» حتّي اگر استقراء را از راه حساب احتمالات هم معتبر بدانيم باز هم نيازمند به قياسي خواهد بود همچنين قضاياي تجربي براي اينكه به صورت قضاياي كلي درآيند نيازمند به قياسي هستند كه در كتب منطق، توضيح داده شده است.

حاصل آنكه استدلال براي يك مسئله هميشه به صورت سير از كلي به جزئي است نهايت اين است كه اين سير فكري گاهي با صراحت و روشني انجام مي‏گيرد مانند قياس منطقي، و گاهي بطور ضمني مانند تمثيل و استقراء؛ و گاهي مفيد يقين است مانند قياس برهاني و استقراء تام، و گاهي يقين‏آور نيست مانند قياسات جدلي و خطابي، و تمثيل و استقراء ناقص.

روش تعقّلي و روش تجربي

چنانكه اشاره شد قياس هنگامي يقين‏آور است كه علاوه بر داشتن شكل صحيح و واجد شرايط منطقي، هر يك از مقدّمات آن هم يقيني باشد. و قضاياي يقيني اگر خودشان بديهي نباشند ناگزير بايد منتهي به بديهيات شوند يعني از قضايايي استنتاج شده باشند كه نيازي به استدلال ندارند.

منطقيّين، بديهيات را به دو دسته‌ي كلي تقسيم كرده‏اند: بديهيات اوّليه و بديهيات ثانويه. و يكي از اقسام بديهيّات ثانويه را «مجرّبات» مي‏دانند يعني قضايايي كه از راه تجربه به دست آمده است. طبق نظر ايشان، تجربه، روشي در

﴿ صفحه 111﴾

مقابل روش قياسي نيست و علاوه بر اينكه خودش مشتمل بر قياسي است مي‏تواند يكي از مقدّمات قياس ديگر را تشكيل دهد. بنابراين، نه مرادف قرار دادن استقراء و تجربه، صحيح است و نه مقابل قرار دادن تجربه با قياس!

البتّه تجربه، اصطلاحات متعدّد ديگري دارد كه در اينجا مجال توضيح آنها نيست. و امّا مقابل قرار دادن روش تجربي با روش تعقّلي، مبني بر اين است كه روش تعقّلي را مخصوص قياسي بدانيم كه از مقدمات عقلي محض، تشكيل مي‏يابد مقدماتي كه يا از بديهيات اوليه است يا منتهي به آنها مي‏شود (نه به تجربيات) مانند همه‌ي قياسهاي برهاني كه در فلسفه‌ي اُولي و رياضيات و بسياري از مسائل علوم فلسفي بكار گرفته مي‏شود. و فرق آن با روش تجربي به اين نيست كه در يكي از قياس، استفاده مي‏شود و در ديگري از استقراء، بلكه فرق آنها به اين است كه تكيه‏گاه روش تعقّلي فقط بديهيات اوّليه است، ولي تكيه‏گاه روش تجربي، مقدمات تجربي است كه از بديهيات ثانويه شمرده مي‏شود. و اين نه تنها موجب نقصي براي روش تعقّلي نيست بلكه بزرگترين امتياز آن بشمار مي‏رود.

نتيجه‏گيري

با توجّه به نكاتي كه در اينجا بطور اجمال و اختصار، ذكر شد روشن مي‏شود كه سخنان نقل شده تا چه اندازه بي‏مايه و دور از حقيقت است، زيرا:

اوّلاً: مرادف قرار دادن تجربه و استقراء، صحيح نيست.

ثانياً: مقابل قرار دادن روش تجربي با روش قياسي، نادرست است.

ثالثاً: نه استقراء، مستغني از قياس است و نه تجربه.

رابعاً: روش تعقّلي و روش تجربي هر دو در قياسي بودن شريكند و امتياز روش تعقّلي به اين است كه تكيه‏گاه آن، بديهيات اوليه است بر خلاف روش تجربي كه تكيه‏گاهش تجربيات مي‏باشد يعني مقدّماتي كه ارزش آنها هيچگاه به پايه‌ي ارزش بديهيات اوليه نمي‏رسد.

يادآور مي‏شويم كه اين مطالب نياز به توضيحات و تحقيقات بيشتري

﴿ صفحه 112﴾

دارد و بعضي از مباني منطق كلاسيك، قابل مناقشه مي‏باشد و ما در اينجا به اندازه‌ي ضرورت و براي رفع پاره‏اي از توهّمات، اشاره‏اي به مطالب مورد حاجت كرديم.

قلمرو روش تعقّلي و روش تجربي

روش تعقّلي با وجود مزيّتي كه بر روش تجربي دارد در همه‌ي علوم، كارآيي ندارد چنانكه روش تجربي هم قلمرو خاص خود را دارد و در فلسفه و رياضيّات، كاربُردي ندارد.

البتّه اين مرزبندي ميان قلمرو روشها يك امر قراردادي نيست بلكه مقتضاي طبيعت مسائل علوم است. نوع مسائل علوم طبيعي اقتضا دارد كه براي حلّ آنها از روش تجربي و از مقدّماتي كه از راه تجربه‌ي حسّي به دست مي‏آيد استفاده شود زيرا مفاهيمي كه در اين علوم بكار مي‏رود و موضوع و محمول قضاياي آنها را تشكيل مي‏دهد مفاهيمي است كه از محسوسات گرفته مي‏شود و طبعاً اثبات آنها هم نياز به تجارب حسّي دارد.

مثلاً هر فيلسوفي هر قدر به مغز خود فشار بياورد نمي‏تواند با تحليلات عقلي و فلسفي، كشف كند كه اجسام از ملكولها و اتمها تشكيل شده‏اند و تركيب كردن چه عناصري موجب پيدايش چه مواد شيميايي مي‏شود و چه خواصّي بر آنها مترتّب مي‏گردد، يا موجودات زنده از چه موادّي تشكيل يافته‏اند و حيات آنها در گرو چه شرايط مادّي است، و چه چيزهايي موجب بيماري حيوان و انسان مي‏شود و امراض گوناگون به چه وسايلي معالجه و درمان مي‏گردد، پس اين گونه مسائل و هزاران مسئله مانند آنها را تنها با روش تجربي مي‏توان حلّ كرد.

از سوي ديگر مسائلي كه مربوط به مجرّدات و امور غير مادّي است هرگز با تجربيات حسّي حلّ نمي‏شود و حتّي نفي آنها هم از علوم تجربي، ساخته نيست. مثلاً با كدام تجربه‌ي حسّي و در كدام آزمايشگاهي و بوسيله‌ي كدام ابزار علمي مي‏توان روح و مجرّدات را كشف يا نبودن آنها را اثبات كرد؟ و بالاتر،

﴿ صفحه 113﴾

قضاياي فلسفه‌ي اُولي است كه از معقولات ثانيه‌ي فلسفي تشكيل يافته، يعني از مفاهيمي كه با كندوكاوهاي ذهني و تحليلات عقلي بدست مي‏آيد و اثبات و نفي ارتباط و اتّحاد آنها هم تنها بوسيله‌ي عقل، امكان پذير است. پس اينگونه مسائل را بايد با روش تعقّلي و با اتّكاء به بديهيات عقلي، حل كرد.

و از اينجا بي‏مايگي سخن كساني روشن مي‏شود كه بين قلمرو روشهاي تعقّلي و تجربي، خلط مي‏كنند و مي‏كوشند كه برتري روش تجربي را بر روش تعقّلي، اثبات نمايند و چنين مي‏پندارند كه فلاسفه‌ي قديم تنها روش تعقّلي را به كار مي‏گرفته‏اند و از اين­روي چندان موفقيّتي در اكتشافات علمي نداشته‏اند. در صورتي كه پيشينيان هم در علوم طبيعي از روش تجربي، استفاده مي‏كرده‏اند و از جمله ارسطو به كمك اسكندر مقدوني باغ بزرگي در آتن تهيه كرده و به پرورش انواع نباتات و حيوانات پرداخته بود و شخصاً حالات و خواصّ آنها را مورد مشاهده و تجربه قرار مي‏داد. و پيشرفت ‏سريع دانشمندان جديد را بايد مرهون كشف ابزارهاي علمي جديد و اهتمام ايشان به مسائل طبيعي و مادّي و تمركز فكر و انديشه‌ي ايشان در اكتشاف و اختراع دانست نه در اِعراض از روش تعقّلي و جايگزين ساختن روش تجربي.

ناگفته نماند كه فلاسفه‌ي باستان در مواردي كه وسايل و ابزار تجربه براي حلّ مسأله مطلوبشان كافي نبوده مي‏كوشيده‏اند كه با طرح فرضيه‏هايي اين كمبود را جبران كنند و احياناً براي تأييد يا تبيين آن فرضيه‏ها از روش تعقّلي استمداد مي‏كرده‏اند. ولي اين كار، معلول خامي انديشه‌ي فلسفي و نارسايي ابزارهاي تجربي بوده نه نشانه‌ي بي‏اعتنايي به روش تجربي و كم بها دادن به آن، و نه دليل اينكه وظيفه‌ي فلسفه، ارائه فرضيات است و وظيفه‌ي علم، اثبات آنها با روش علمي. و اصولاً در آن عصر، مرزي بين علم و فلسفه وجود نداشته و همه‌ي علوم تجربي هم اجزائي از فلسفه به شمار مي‏رفته است.

﴿ صفحه 114﴾

خلاصه

1 ـ بعضي از كساني كه تحت تأثير انديشه‏هاي پوزيتويستي واقع شده‏اند چنين پنداشته‏اند كه تنها روش علمي و يقين‏آور، روش تجربي است و چون اين روش در فلسفه، كارآيي ندارد از اينروي مسائل فلسفي، قابل حلّ علمي و يقيني نخواهد بود.

2 ـ بعضي از نوانديشان مسلمان نيز به پيروي از آنان بر اهميّت روش تجربي، تأكيد كرده و آن‌را به قرآن و اسلام نسبت داده‏اند و حتّي راه اثبات مسائل ديني اعم از اعتقادي و عملي را روش تجربي قلمداد كرده‏اند.

3 ـ تلاش براي كشف مجهول به سه صورت انجام مي‏گيرد: سير از جزئي به جزئي (تمثيل) و سير از جزئي به كلّي (استقراء) و سير از كلي به جزئي (قياس) ولي راه اول و دوم نيز متضمن قياس است و در واقع، بدون سير از كلي به جزئي هيچ استنتاجي انجام نمي‏گيرد.

4 ـ در صورتي كه مواد (مقدمات) قياس، يقيني باشد و به شكل صحيحي، هم تنظيم شود مفيد يقين خواهد بود و بنام «برهان» ناميده مي‏شود.

5 ـ مقدمات برهان يا بايد از بديهيات باشد و يا به وسيله‌ي برهان ديگري از بديهيّات، استنتاج شود.

6 ـ منطقيين، بديهيات را به دو دسته تقسيم كرده‏اند: بديهيات اوليه و ثانويه، و دسته‌ي دوم را شامل تجربيات هم دانسته‏اند.

7 ـ قضاياي تجربي متضمن قياسي هستند و مي‏توانند مقدمه‏اي براي قياس ديگر واقع شوند. بنابراين نه تجربه مستغني از قياس است و نه روشي در برابر روش قياسي.

8 ـ روش قياسي را مي‏توان به دو قسم تعقّلي و تجربي تقسيم كرد كه تكيه‏گاه قسم اول، بديهيات اوليه است و تكيه‏گاه قسم دوم تجربيات كه يكي از اقسام بديهيات ثانويه به شمار مي‏آيد.

9 ـ ارزش مقدمات تجربي هيچگاه به پايه‌ي بديهيّات اوليه نمي‏رسد. بنابراين نه تنها رجحاني بر روش تعقّلي ندارد بلكه در سطحي نازلتر از آن قرار خواهد گرفت.

10 ـ روش تعقّلي با وجود مزيّتي كه بر روش تجربي دارد در علوم طبيعي كارآيي ندارد چنانكه روش تجربي در فلسفه كاربردي نخواهد داشت.

﴿ صفحه 115﴾

پي‏نوشتها

1 ـ ر. ك: فلسفه چيست، ترجمه منوچهر بزرگمهر، ص 21.

2 ـ ر. ك: درآمدي بر فلسفه، ترجمه دكتر اسد الله مبشّري، ص 18.

3 ـ ر. ك: ايدئولوژي تطبيقي، درس نهم و شانزدهم.

4 ـ براي توضيح بيشتر به كتب مفصل منطق و به كتاب «آشنائي با علوم اسلامي ـ منطق و فلسفه» نوشته‌ي استاد شهيد مطهري مراجعه كنيد.