﴿ صفحه 117﴾

درس نهم
رابطه ميان فلسفه و علوم

شامل:

ارتباط علوم با يكديگر

كمكهاي فلسفه

به علوم كمكهاي علوم به فلسفه

رابطه‌ي فلسفه با عرفان

كمكهاي فلسفه به عرفان

كمكهاي عرفان به فلسفه

﴿ صفحه 118﴾

ارتباط علوم با يكديگر

علوم به معناي مجموعه‏هايي از مسائل متناسب، هر چند با معيارهاي مختلفي از قبيل موضوعات، اهداف و روشهاي تحقيق از يكديگر جدا و متمايز مي‏شوند ولي در عين حال، ارتباطاتي ميان آنها وجود دارد و هر كدام مي‏توانند تا حدودي به حلّ مسائل علم ديگر، كمك كنند و چنانكه قبلاً اشاره شد غالباً اصول موضوعه‌ي هر علمي در علم ديگر، بيان مي‏شود و بهترين نمونه‌ي بهره‏گيري علمي از علم ديگر را در ميان رياضيّات و فيزيك مي‏توان يافت.

ارتباط علوم فلسفي با يكديگر نيز روشن است و بهترين نمونه‌ي آن‌را در رابطه‌ي اخلاق با روانشناسي فلسفي مي‏توان يافت. زيرا يكي از اصول موضوعه‌ي علم اخلاق، اراده داشتن و مختار بودن انسان است كه بدون آن، خوب و بد اخلاقي و ستايش و نكوهش و كيفر و پاداشي معني نخواهد داشت. و اين اصل موضوع بايد در علم النفس فلسفي كه از ويژگيهاي روح انسان با روش تعقّلي بحث مي‏كند اثبات شود.

در ميان علوم طبيعي و علوم فلسفي هم كمابيش ارتباطاتي برقرار است و در براهيني كه براي اثبات بعضي از مسائل علوم فلسفي اقامه مي‏شود مي‏توان از مقدّماتي استفاده كرد كه در علوم تجربي اثبات شده است. مثلاً در روانشناسي تجربي اثبات مي‏شود كه گاهي با وجود شرايط فيزيكي و فيزيولوژيكي لازم براي ديدن و شنيدن، اين ادراكات تحقّق نمي‏يابد. و شايد براي همه‌ي ما اتفاق

﴿ صفحه 119﴾

افتاده باشد كه با دوستي برخورد كرده باشيم و در اثر تمركز ذهن در يك موضوعي او را نديده باشيم، يا صداهايي پرده‌ي گوشمان را مرتعش كرده باشد و آنها را نشنيده باشيم. اين مطلب را مي‏توان به عنوان مقدّمه‏اي براي اثبات يكي از مسائل علم النفس فلسفي مورد استفاده قرار داد و نتيجه گرفت كه ادراك از سنخ فعل و انفعالات مادّي نيست و گرنه هميشه با وجود شرايط مادّي آن، تحقّق مي‏يافت.

اكنون اين سؤال مطرح مي‏شود كه آيا ميان فلسفه (=متافيزيك) و ساير علوم و معارف هم، چنين ارتباطاتي وجود دارد يا ميان آنها ديوار نفوذ ناپذيري كشيده شده و اصلاً ارتباطي بين آنها وجود ندارد؟

در پاسخ بايد گفت: ميان فلسفه و ساير علوم نيز ارتباطاتي برقرار است و هر چند فلسفه، نيازي به ساير علوم ندارد و حتّي محتاج به اصول موضوعه‏اي كه در ساير علوم، اثبات شود نيست ولي از يك طرف كمكهايي به ديگر علوم مي‏كند و نيازهاي بنيادي آنها را برطرف مي‏سازد و از سوي ديگر بيك معني بهره‏هايي از علوم ديگر مي‏گيرد.

اينك بطور اختصار، رابطه‌ي متقابل فلسفه و علوم را در دو بخش، مورد بررسي قرار مي‏دهيم

كمكهاي فلسفه به علوم

كمكهاي بنيادي فلسفه (=متافيزيك) به علوم ديگر اعمّ از فلسفي و غير فلسفي، در تبيين مبادي تصديقي آنها، يعني اثبات موضوعات غير بديهي و اثبات كلي‏ترين اصول موضوعه، خلاصه مي‏شود:

الف) اثبات موضوع علم. دانستيم كه محور مسائل هر علمي را موضوع جامع بين موضوعات مسائل آن علم، تشكيل مي‏دهد، و هنگامي كه وجود چنين موضوعي بديهي نباشد احتياج به اثبات خواهد داشت. و اثبات آن در قلمرو مسائل همان علم نيست زيرا مسائل هر علم، منحصر در قضايايي است كه نمايانگر احوال و عوارض موضوع است نه وجود آن. و از سوي ديگر در پاره‏اي از موارد، اثبات

﴿ صفحه 120﴾

موضوع به وسيله‌ي روش تحقيق آن علم، ميسّر نيست مانند علوم طبيعي كه روش آنها تجربي است ولي وجود حقيقي موضوعات آنها بايد با روش تعقّلي، اثبات گردد. در چنين مواردي تنها فلسفه‌ي اُولي است كه مي‏تواند به اين علوم، كمك كند و موضوعات آنها را با براهين عقلي، اثبات نمايد.

اين رابطه بين فلسفه و علوم را بعضي از بزرگان، رابطه‏اي عمومي قلمداد كرده‏اند و همه‌ي علوم را بدون استثناء براي اثبات موضوعاتشان نيازمند به فلسفه شمرده‏اند و حتّي بعضي پا را فراتر نهاده و اثبات وجود هر چيزي را وظيفه­ي ما بعد الطبيعه دانسته‏اند و هر قضيّه‏اي را كه به شكل «هليّه‌ي بسيطه» باشد يعني محمول آن «موجود» باشد مانند «انسان موجود است» قضيه‏اي متافيزيكي به حساب آورده‏اند.1 ظاهر اين سخن گر چه مبالغه آميز به نظر مي‏رسد ولي جاي شكّي نيست كه موضوعات غير بديهي علوم، نيازمند به براهيني است كه از مقدّمات كلي و متافيزيكي تشكيل مي‏يابد.

ب) اثبات اصول موضوعه. چنانكه بارها اشاره كرده‏ايم كلّي‏ترين اصول مورد نياز همه‌ي علوم حقيقي، در فلسفه‌ي اُولي مورد بحث واقع مي‏شود و مهمترين آنها اصل علّيت و قوانين فرعي آن است. اينك به توضيحي در اين باره مي‏پردازيم:

محور همه‌ي تلاشهاي علمي را كشف رابطه‌ي علّي و معلولي و سبب و مسبّبي بين اشياء و پديده‏ها تشكيل مي‏دهد. دانشمندي كه سالهاي درازي از عمر خود را در آزمايشگاه صرف تجزيه و تركيب موادّ شيميايي مي‏كند در جستجوي اين است كه دريابد چه عناصري موجب پيدايش چه موادّي مي‏شود و چه خواصّ و عوارضي از آنها پديد مي‏آيد و چه عواملي موجب تجزيه‌ي مركبّات مي‏گردد، يعني علّت و سبب پيدايش اين پديده‏ها چيست؟

همچنين دانشمند ديگري كه براي كشف ميكرب يك بيماري يا داروي آن به آزمايش مي‏پردازد در واقع مي‏خواهد «علّت» بروز آن بيماري و «علّت»

﴿ صفحه 121﴾

بهبود آن‌را بشناسد.

پس دانشمندان، قبل از آغاز كردن تلاشهاي علمي خودشان بر اين باورند كه هر پديده‏اي علّتي دارد و حتّي نيوتن كه از مشاهده‌ي افتادن سيبي از درخت به كشف قانون جاذبه، نائل گرديد به بركت همين باور بود و اگر چنين مي‏پنداشت كه پديد آمدن پديده‏ها تصادفي و بي علّت است هرگز به چنين كشفي نائل نمي‏شد.

اكنون سؤال اين است كه خود اين اصل كه هم مورد نياز فيزيك است و هم شيمي و هم پزشكي و هم ساير علوم، در كدام علمي مورد بررسي قرار مي‏گيرد؟

پاسخ اين است كه بررسي اين قانون عقلي در خور هيچ علمي به جز فلسفه نيست.

همچنين قوانين فرعي علّيّت مانند اين قانون كه: هر معلولي علّت مناسب و ويژه‏اي دارد، و مثلاً غرش شيري در جنگلهاي آفريقا موجب ابتلاء يك نفر در آسيا به مرض سرطان نمي‏شود، و نغمه سرايي بلبلي در اروپا هم موجب بهبودي او نخواهد شد، و نيز اين قانون كه: هر جا علت تامه‏اي تحقّق يافت معلول آن هم بالضروره به وجود خواهد آمد، و تا سبب تام تحقق نيابد هرگز مسبّب آن هم موجود نخواهد شد، تبيين اين قوانين هم شأن هيچ علمي بغير از فلسفه نيست.

دانشمندان پس از انجام آزمايشات لازم هم بي‏نياز از اصل علّيت نيستند زيرا داده‏هاي بي واسطه‌ي آزمايشها، چيزي جز اين نيست كه در موارد آزمايش شده پديده‏هاي خاصي همزمان يا به دنبال پديده‏هاي ديگري تحقق يافته‏اند.

امّا كشف يك قانون كلّي و ادّعاي اينكه هميشه اين اسباب و علل، موجب پيدايش اين مسبّبات و معاليل بوده و خواهد بود نيازمند به اصل ديگري است كه هرگز از راه آزمايش به دست نمي‏آيد. و نظر صحيح اين است كه آن اصل، همان اصل علّيّت است‏ يعني هنگامي يك دانشمند مي‏تواند بطور يقيني يك قانون كلّي را ارائه دهد كه موفق شود عامل مشترك در همه‌ي موارد را كشف

﴿ صفحه 122﴾

كند و به وجود علّت پديده، در همه‌ي موارد مورد آزمايش، پي‏ببرد. در اين صورت است كه مي‏تواند بگويد هر وقت و در هر جا چنين علّتي تحقّق يافت پديده­ي معلول آن هم به وجود خواهد آمد.

نيز هنگامي اين قانون مي‏تواند به صورت كلّي و استثناء، ناپذير مورد قبول واقع شود كه قانون ضرورت علّي پذيرفته شده باشد و گرنه ممكن است كسي احتمال بدهد كه وجود سبب تام، هميشه مستلزم پديد آمدن معلول نمي‏شود، يا پيدايش معلول بدون وجود سبب تام هم ممكن است. و در اين صورت كليت و ضرورت قانون مزبور، خدشه‏دار خواهد شد و از قطعيت‏خواهد افتاد.

البته بحث در باره‌ي اينكه آيا تجربه، توان كشف سبب تام و انحصاري پديده‏ها را دارد يا نه، بحث ديگري است. ولي بهر حال، ضرورت و قطعيت ‏يك قانون كلّي (اگر چنين قانوني در طبيعيّات با روش تجربي، قابل كشف باشد) در گرو پذيرفتن اصل علّيت و فروع آن است. و اثبات اين قوانين از جمله كمكهايي است كه فلسفه به علوم مي‏كند.

كمكهاي علوم به فلسفه

مهمترين كمكهاي علوم به فلسفه هم به دو صورت انجام مي‏گيرد:

الف) اثبات مقدّمه‌ي بعضي از براهين. در آغاز همين درس اشاره كرديم كه گاهي براي اثبات پاره‏اي از مسائل علوم فلسفي مي‏توان از مقدّمات تجربي، استفاده كرد چنانكه از عدم تحقّق ادراك با وجود شرايط مادّي آن مي‏توان نتيجه گرفت كه ادراك، پديده‌ي مادي نيست. همچنين با استفاده از اين مطلب زيست شناختي كه سلولهاي بدن حيوانات و انسان تدريجاً مي‏ميرند و سلولهاي ديگر جاي آنها را مي‏گيرند به طوري كه در طول چند سال همه‌ي سلولهاي بدن (باستثناي سلولهاي مغز) عوض مي‏شوند و با ضميمه كردن اين مطلب كه پيكره‌ي سلولهاي مغز هم تدريجاً با تحليل رفتن مواد اوليه و تغذيه از مواد غذائي جديد، عوض مي‏شوند مي‏توان براي اثبات روح، استفاده كرد زيرا وحدت شخصي و

﴿ صفحه 123﴾

ثبات روح، امري وجداني و غير قابل انكار است ولي بدن دائماً در حال تبديل و تبدّل مي‏باشد پس معلوم مي‏شود كه روح، غير از بدن، و امري ثابت و تبديل ناپذير است. و حتّي در پاره‏اي از براهين اثبات وجود خداي متعال مانند برهان حركت و برهان حدوث به يك معني از مقدّمات تجربي، استفاده شده است.

اكنون با توجّه به اين رابطه‏اي كه بين علوم طبيعي و علوم فلسفي، وجود دارد مي‏توانيم رابطه‏اي هم ميان آنها و متافيزيك، اثبات كنيم به اين صورت كه براي اثبات اين مسأله‌ي متافيزيكي كه وجود، مساوي با مادّه‌ نيست و مادّي بودن از خواصّ كل هستي و از عوارض همه‌ي موجودات نمي‏باشد و به عبارت ديگر: وجود، منقسم به مادّي و مجرّد مي‏شود از مقدّماتي استفاده كنيم كه مثلاً از روانشناسي فلسفي گرفته شده و اثبات آنها هم به نوبه‌ي خود با كمك گرفتن از علوم تجربي، انجام گرفته است. و نيز براي اثبات اين مسأله كه وابستگي، لازمه‌ي لاينفك هستي نيست و موجود ناوابسته و مستقل (واجب الوجود) هم وجود دارد از برهان حركت و حدوث استفاده كنيم كه مبتني بر مقدّمات تجربي است.

ولي اين رابطه بين علوم طبيعي و فلسفه به معناي نقض مطلبي نيست كه قبلاً بيان كرديم يعني منافاتي با بي‏نيازي فلسفه از ساير علوم ندارد زيرا راه اثبات مسائل نامبرده، منحصر در اينگونه برهانها نيست و براي هر يك از آنها برهان فلسفي خالصي هست كه از بديهيات اوليه و وجدانيات (قضاياي حاكي از علوم حضوري) تشكيل مي‏يابد چنانكه در جاي خودش بيان خواهد شد إن شاء الله تعالي. و در واقع، اقامه‌ي براهينِ مشتمل بر مقدمات تجربي براي ارفاق به كساني است كه ذهنشان ورزيدگي كافي براي درك كامل براهين فلسفي خالص ندارد براهيني كه از مقدّمات عقلي محض و دور از ذهن آشنا به محسوسات، تشكيل مي‏يابد.

ب) تهيه‌ي زمينه‏هاي جديد براي تحليلهاي فلسفي. هر علمي از تعدادي مسائل كلي و اصولي آغاز مي‏شود و با پيدايش زمينه‏هاي جديد براي تفصيل و توضيح موارد خاص و جزئي، گسترش مي‏يابد، زمنيه‏هايي كه گاهي به كمك ديگر علوم پديد مي‏آيد.

﴿ صفحه 124﴾

فلسفه نيز از اين قاعده، مستثني نيست و مسائل اوّليه‌ي آن معدود است و با نمايان شدن افقهاي وسيعتري گسترش يافته و مي‏يابد، افقهايي كه گاهي با كندوكاوهاي ذهني و برخورد افكار و انديشه‏ها و گاهي با راهنمايي وحي يا مكاشفات عرفاني كشف مي‏شود و گاهي هم به وسيله‌ي مطالبي كه در علوم ديگر اثبات مي‏گردد و زمينه را براي تطبيق اصول فلسفي و تحليلهاي عقلي جديدي فراهم مي‏كند. چنانكه مسائلي از قبيل حقيقت وحي و اعجاز، از طرف اديان، و مسائل ديگري از قبيل عالم مثال و اشباح از طرف عرفاء مطرح شده و زمينه را براي تحقيقات فلسفي جديدي فراهم كرده است. همچنين پيشرفت روانشناسي تجربي مسائل جديدي را فرا روي علم النفس فلسفي، گشوده است.

بنابراين، يكي از خدماتي كه علوم براي فلسفه، انجام مي‏دهند و موجب وسعت چشم انداز و گسترش مسائل و رشد و باروري آن مي‏شوند اين است كه موضوعات جديدي را براي تحليلهاي فلسفي و تطبيق اصول كلي، فراهم مي‏آورند.

مثلاً در عصر جديد هنگامي كه نظريه‌ي تبديل مادّه به انرژي و تشكيل يافتن ذرّات مادّه از انرژي متراكم، مطرح شد چنين مسأله‏اي براي فيلسوف، طرح گرديد كه آيا ممكن است در عالم مادّه چيزي تحقّق يابد كه فاقد صفات اساسي مادّه باشد و مثلاً حجم نداشته باشد؟ و آيا ممكن است شي‏ء حجم‏داري به شي‏ء بي‏حجمي تبديل شود؟ در صورتي كه پاسخ اين سؤالها منفي باشد نتيجه اين خواهد بود كه انرژي، فاقد حجم نيست هر چند با تجربه‌ي حسّي، قابل اثبات نباشد.

همچنين هنگامي كه انرژي از طرف بعضي از فيزيكدانها، هم خانواده‌ي حركت معرّفي گرديد چنين سؤالي پيش آمد كه آيا ممكن است مادّه هم كه علي الفرض از تراكم انرژي بوجود آمده از سنخ حركت باشد؟ و آيا با تبديل شدن به انرژي يا تبديل شدن بعضي از ذرات اتمي به «ميدان» (بر طبق بعضي از فرضيه‏هاي فيزيك جديد) ممكن است مادّه، خواص ذاتي خود را از دست بدهد؟ و اساساً آيا مادّه‌ي فيزيكي همان جسم فلسفي است؟ و چه نسبتي بين مادّه فيزيكي

﴿ صفحه 125﴾

و مفاهيم ديگري از قبيل نيرو، انرژي، ميدان با مفهوم فلسفي جسم، وجود دارد؟

روشن است كه اين خدمت علوم طبيعي به علوم فلسفي و بويژه متافيزيك نيز به معناي نيازمندي فلسفه به آنها نيست هر چند با مسائلي كه در اثر پيشرفت علوم ديگر مطرح مي‏شود زمينه‏هاي گسترده‏تري براي فعاليت و تجلّي فلسفه پديد مي‏آيد.

رابطه‌ي فلسفه با عرفان

در پايان اين درس خوب است اشاره‏اي به رابطه‌ي فلسفه با عرفان داشته باشيم1و براي اين منظور ناچاريم توضيح مختصري درباره‌ي عرفان بدهيم.

عرفان كه در لغت به معناي شناختن است در اصطلاح به ادراك خاصّي اطلاق مي‏شود كه از راه متمركز كردن توجّه به باطن نفس (نه از راه تجربه‌ي حسّي و نه از راه تحليل عقلي) به دست مي‏آيد و در جريان اين سير و سلوك معمولاً مكاشفاتي حاصل مي‏شود كه شبيه به «رؤيا» است و گاهي عيناً از وقايع گذشته يا حال يا آينده حكايات مي‏كند و گاهي نيازمند به تعبير است و زماني هم در اثر تصرّفات شيطان پديد مي‏آيد.

مطالبي كه عرفاء به عنوان تفسير و مكاشفات و يافته‏هاي وجداني خويش بيان مي‏كنند «عرفان علمي» ناميده مي‏شود و گاهي با ضميمه كردن استدلالات و استنتاجاتي به شكل بحثهاي فلسفي در مي‏آيد.

ميان فلسفه و عرفان نيز روابط متقابلي وجود دارد كه در دو بخش بررسي مي‏شود:

كمكهاي فلسفه به عرفان

الف) عرفان واقعي تنها از راه بندگي خدا و اطاعت از دستورات او

﴿ صفحه 126﴾

حاصل مي‏شود و بندگي خدا بدون شناخت او امكان ندارد شناختي كه نيازمند به اصول فلسفي است.

ب) تشخيص مكاشفات صحيح عرفاني با عرضه داشتن آنها بر موازين عقل و شرع، انجام مي‏گيرد و با يك يا چند واسطه به اصول فلسفي، منتهي مي‏شود.

ج) چون شهود عرفاني يك ادراك باطني و كاملاً شخصي است تفسير ذهني آن به وسيله‌ي مفاهيم و انتقال دادن آن به ديگران با الفاظ و اصطلاحات، انجام مي‏گيرد و با توجه به اينكه بسياري از حقايق عرفاني فراتر از سطح فهم عادي است بايد مفاهيم دقيق و اصطلاحات مناسبي به كار گرفته شود كه موجب سوء تفاهم و بدآموزي نشود (چنانكه متأسّفانه در مواردي رخ داده است) و تعيين مفاهيم دقيق، محتاج ذهن ورزيده‏اي است كه جز با ممارست در مسائل فلسفي، حاصل نمي‏شود.

كمكهاي عرفان به فلسفه

الف) چنانكه اشاره كرديم مكاشفات و مشاهدات عرفاني مسائل جديدي را براي تحليلات فلسفي فراهم مي‏كند كه به گسترش چشم انداز و رشد فلسفه كمك مي‏نمايد.

ب) در مواردي كه علوم فلسفي مسائلي را از راه برهان عقلي، اثبات مي‏كند شهودهاي عرفاني مؤيّدات نيرومندي براي صحّت آنها به شمار مي‏رود و در واقع آنچه را فيلسوف با عقل مي‏فهمد عارف با شهود قلبي مي‏يابد.

﴿ صفحه 127﴾

خلاصه

1 ـ اصول موضوعه‌ي هر علمي معمولاً در علم ديگري اثبات مي‏شود و اين وسيله‏اي است كه علوم با يكديگر پيوند يابند.

2 ـ اين ارتباط هم ميان علوم طبيعي با يكديگر، و هم ميان علوم فلسفي با يكديگر، و هم ميان علوم طبيعي با علوم فلسفي بر قرار است.

3 ـ فلسفه به دو طريق به علوم كمك مي‏كند: يكي از راه اثبات موضوعات غير بديهي، و ديگري از راه اثبات كلي‏ترين اصول و مباني.

4 ـ علوم نيز از دو طريق به فلسفه كمك مي‏كنند: يكي از راه اثبات مقدّمه براي بعضي از براهين فلسفي، و ديگري از راه ارائه مسائل جديدي براي تحليلات عقلاني.

5 ـ عرفان عبارتست از شناختي كه از راه متمركز كردن توجّه به باطنِ نفس حاصل مي‏شود.

6 ـ فلسفه از راه اثبات شناختهاي لازم قبل از سير و سلوك عرفاني، و همچنين از راه ارائه­ي موازيني براي تشخيص مكاشفات صحيح، و نيز از راه تعيين مفاهيم و اصطلاحات دقيق براي تفسير آنها به عرفان كمك مي‏كند.

7 ـ عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تأييد نتايج به دست آمده از انديشه‏هاي عقلاني، به فلسفه كمك مي‏كند.

﴿ صفحه 128﴾

پي‏نوشت

1 ـ ر. ك: قبسات: ص 191.

2ـ براي توضيح بيشتر به كتاب «چكيده‌ي چند بحث فلسفي» ص 18 ـ13، مراجعه كنيد.