﴿ صفحه 129﴾

درس دهم
ضرورت فلسفه

شامل:

انسان عصر

مكتبهاي اجتماعي

راز انسانيّت جواب

چند شبهه

﴿ صفحه 130﴾

انسان عصر

خورشيد، تازه سر از بستر آبهاي سبز دريا برداشته و اشعه‌ي زرفام خود را بر چهره‏هاي خواب آلوده‌ي سرنشينان كشتي تابانده است سرنشيناني كه به تازگي از خواب دوشين بيدار شده‏اند و با خيال راحت و بي‏خبر از همه‌ جا به خوردن و آشاميدن و انواع سرگرميها پرداخته‏اند، و كشتي همچنان در اقيانوس كران ناپيدا پيش مي‏رود.

در اين ميان يك نفر كه هشيارتر بنظر مي‏رسد اندكي به فكر فرو مي‏رود و آنگاه رو به همنشينان كرده مي‏پرسد:« ما به كجا مي‏رويم؟» ديگري كه گويي از خواب پريده است حيرت زده همين سؤال را از ديگران مي‏كند و... بعضي آنچنان سرمست شادي و سرگرمي هستند كه وقعي به آن نمي‏نهند و بدون اينكه به پاسخ آن بينديشند به كار خود ادامه مي‏دهند، ولي اين سؤال، اندك اندك گسترش مي‏يابد و به ملوانان و ناخدا هم مي‏رسد، آنها هم بدون اينكه پاسخي داشته باشند سؤال را تكرار مي‏كنند و سرانجام علامت سؤالي بر فضاي كشتي، نقش مي‏بندد و دلهره عجيب، و پريشاني فراگيري پديد مي‏آيد...

آيا اين صحنه‌ي تخيّلي، داستان مردم جهان نيست كه بر سفينه‌ي عظيم زمين سوارند و در حالي كه در فضاي كيهاني بدور خود مي‏چرخند اقيانوس بي‏كران زمان را درمي‏نوردند؟ و آيا مَثَل ايشان مثل چارپايانِ سر در آخور نيست؟ چنانكه

﴿ صفحه 131﴾

 قرآن كريم مي‏فرمايد: «يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأكُلُّونَ كَما تَأكُلُ الْأنْعامُ»1 بسان چارپايان بهره مي‏گيرند و مي‏خورند. و نيز مي‏فرمايد: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بَها وَ لَهُم اَعْيُنٌ لا يُبْصِروُنَ بَها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعونَ بِها اُولئِكَ كاَلانْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُولئِكَ هُمْ الْغافِلُون»2 دلهايي دارند كه با آنها حقايق را در نمي‏يابند و چشمهايي دارند كه با آنها نمي‏بينند و گوشهايي دارند كه با آنها نمي‏شنوند، ايشان مانند چارپايان بلكه گمراهتر از آنانند، ايشان همان غافلانند.

آري! اين، داستان انسان عصر ما است كه همراه با پيشرفت شگرف تكنولوژي، دچار حيرت و سردرگمي شده و نمي‏داند از كجا آمده؟ و به كجا مي‏رود؟ و به كدام سوي بايد رو كند؟ و از كدام راه بايد برود؟ و اينچنين است كه در عصر فضا مكاتب پوچ گرايي و نهيليسم و هيپيسم، ظهور مي‏كند و چونان سرطان به جان فكر و روح انسان متمدّن مي‏افتد و به مانند موريانه پايه‏هاي كاخ انسانيت را مي‏خورد و سست مي‏كند.

امّا اين سؤالات از سوي آگاهان، مطرح شده و نيمه هشياران را به خود آورده و انديشمندان را براي يافتن پاسخ، به انديشيدن واداشته است، گروهي كه آمادگي لازم براي درست انديشيدن را دارند به پاسخهاي صحيح و روشنگر و جهت دهنده‏اي دست مي‏يابند و مقصد حقيقي را مي‏شناسند و با شوق، به پيمودن راه مستقيم مي‏پردازند، ولي كساني هم در اثر نارسايي فكر و عوامل رواني چنين مي‏پندارند كه اين كاروان را نه آغازي است و نه انجامي، و همواره كشتيهايي در پهنه‌ي اقيانوس پديد مي‏آيند و به وسيله‌ي امواجِ خروشان و بي‏هدف به اين سوي و آن سوي كشانده مي‏شوند و پيش از آنكه به ساحل اَمن و آسوده‏اي برسند در دل دريا غرق مي‏گردند «وَ قالوا اِنْ هِي اِلّا حَياتُناَ الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحيي وَ ما يُهْلِكُنا اِلّا

﴿ صفحه 132﴾

الدَّهْر»3 گفتند كه جز اين زندگي دنيا حياتي نيست، مي‏ميريم و زنده مي‏شويم، و كسي جز روزگار ما را نابود نمي‏سازد.

بهر حال، اين پرسشها خواه ناخواه براي انسان آگاه، مطرح است كه: آغاز كدام است؟ و انجام كدام؟ و راه راست به سوي مقصد كدام؟.

و بديهي است كه دانشهاي طبيعي و رياضي، پاسخي براي آنها ندارند، پس چه بايد كرد؟ و پاسخ درست اين سؤالات را از چه راهي بايد به دست آورد؟

در درسهاي گذشته راه يافتن پاسخ اين پرسشها معلوم شده است. ‏يعني هر يك از اين سؤالات اساسي سه گانه، مربوط به شاخه‏اي از فلسفه است كه بايد با روش تعقّلي مورد بررسي قرار گيرد و همه‌ي آنها نيازمند به متافيزيك و فلسفه‌ي اُولي است پس بايد از شناخت شناسي و هستي شناسي، آغاز كنيم و سپس به ساير علوم فلسفي بپردازيم تا پاسخهاي صحيح اين سؤالات و مانند آنها را بيابيم.

مكتبهاي اجتماعي

سرگرداني و حيرتي كه دامنگير انسان عصر فضا شده در مسائل فردي و شخصي، محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعي را نيز در بر گرفته و در مكتبها و سيستمهاي سياسي ـ ‌‌‌‌‌اقتصادي مختلفي متبلور شده است و با اينكه اين نظامهاي دست بافتِ بشر بارها امتحان نارسايي و ناشايستگي خود را داده‏اند هنوز هم جوامع سرگردان بشري دست از آنها برنداشته‏اند و كساني هم كه از آنها سرخورده شده‏اند در همان مسيرهاي انحرافي، گام برمي‏دارند و به دنبال دست بافتهاي جديدي از همان قماشها مي‏گردند و هر بار كه «ايسم» تازه‏اي در صحنه‌ي ايدئولوژيها ظاهر مي‏شود، گروهي گمراه را به سوي خود جذب مي‏كند و جنجال و غوغائي به راه مي‏اندازد و طولي نمي‏كشد كه ناكام و شكست خورده، سقوط مي‏نمايد تا چه وقت با نام و رنگ و بوي ديگري ظاهر شود و عدّه‏اي ديگر را بفريبد.

﴿ صفحه 133﴾

گويي اين گمراهان نگون بخت،‏ سوگند ياد كرده‏اند كه هرگز به نداي حق، گوش فرا ندهند و سخن رهبران الهي را نشنوند و بر ايشان همي خرده گيرند كه چرا دست شما از زر و سيم و زرق و برق جهان تهي است، و اگر راست مي‏گوييد چرا كاخهاي سفيد و سرخ جهان در اختيار شما نيست!

آري؛ اينان دنباله رو كساني هستند كه قرآن كريم داستانهايشان را پي در پي در گوش جهانيان فرو خوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشتِ ‏شوم آنان دعوت كرده است. امّا گوش شنوا كجاست؟!

باري، از باب دعوت با شيوه‌ي حكمت مي‏بايست گفت: نظامهاي اجتماعي مي‏بايستي بر اساس آگاهي از ساخت فطري انسان و همه‌ي ابعاد وجودي وي و با توجّه به هدف آفرينش و شناخت عواملي كه او را در رسيدن به هدف نهائي كمك مي‏كند تنظيم شود و يافتن چنين فرمول پيچيده‏اي در توان مغزهاي انسانهاي عادي نيست. و آنچه از انديشه‌ي ما مي‏توان انتظار اشت شناختن مسائل بنيادي و شالوده‏هاي كلّي اين نظامهاست كه مي‏بايست هر چه محكمتر و استوارتر پي‏ريزي گردد يعني شناخت آفريننده­ي جهان و انسان، و شناخت هدف‏داري زندگي بشر، و شناخت راهي كه آفريننده‌ي حكيم براي سير و حركت به سوي هدف نهائي فراروي بشر گشوده است. آنگاه نوبت دل به او سپردن است، و سر در راه آوردن، و از راهنماييهاي الهي پيروي كردن، و گام استوار برداشتن، و بدون هيچ ترديد و تزلزلي راه پيمودن و شتاب گرفتن.

امّا اگر كساني از نعمت خدادادي عقل، بهره نگرفتند و به آغاز و انجام هستي نينديشيدند و مسائل بنيادي زندگي را حل نكردند و به دلخواه خود راهي برگزيدند و نظامي پديد آوردند و نيروهاي خود و ديگران را بر سرِ آن گذاشتند، چنين كساني بايد به پي‏آمدهاي خودخواهيها و نابخرديها و هوي‏پرستيها و كژانديشيها و كجرويهاي خودشان هم ملتزم شوند، و سرانجام نبايد كسي را بر ناكاميها و بدبختيهاي جاودانه‏شان سرزنش كنند.

آري! يافتن ايدئولوژي صحيح در گرو داشتن جهان بيني صحيح است و تا

﴿ صفحه 134﴾

پايه‏هاي جهان بيني، استوار نگردد و مسائل بنيادي آن به صورت درست حل نشود و وسوسه‏هاي مخالف، دفع نگردد نمي‏توان به يافتن ايدئولوژي مطلوب و كارساز و راهگشايي اميد بست، و تا «هست»ها را نشناسيم نمي‏توانيم «بايد»ها را بشناسيم.

و مسائل بنيادي جهان بيني همان پرسشهاي سه‏گانه‏ايست كه وجدان بيدار و فطرت آگاه انسان، پاسخهاي قطعي و قانع كننده‏اي براي آنها مي‏جويد. و بي‏جهت نيست كه دانشمندان اسلامي آنها را «اصول دين» ناميده‏اند: خدا شناسي در پاسخ «آغاز كدام است؟» معاد شناسي در پاسخ «انجام كدام است؟» و وحي و نبوّت شناسي در پاسخ «راه كدام است و راهنما كيست؟».

و ناگفته پيدا است كه حلّ صحيح و قطعي آنها مرهون انديشه‏هاي عقلي و فلسفي است، و بدين ترتيب از راه ديگري به اهميّت و ضرورت مسائل فلسفي، و پيشاپيش آنها شناخت‏شناسي و هستي شناسي پي مي‏بريم.

راز انسانيت

راه سومي براي شناختن اهميّت و ضرورت فلسفه وجود دارد كه مي‏تواند انسانهاي والا همّت و تعالي‏جو را برانگيزاند و آن اين است كه اساساً انسانيت حقيقي انسان در گرو دستاوردهاي فلسفه است و بيانش اين است:

همه‌ي حيوانات با اين ويژگي شناخته مي‏شوند كه افعال خود را با شعور و اراده‌ي برخاسته از غرايز، انجام مي‏دهند و موجودي كه هيچ نحو شعوري ندارد از صف حيوانات، خارج است. در ميان حيوانات، نوع ممتازي وجود دارد كه نه درك او منحصر به درك حسّي است و نه اراده‌ي وي تابع غرايز طبيعي، بلكه نيروي درك كننده‌ي ديگري به نام عقل دارد كه اراده‏اش در پرتو راهنمايي آن، شكل مي‏گيرد. و به ديگر سخن: امتياز انسان به نوع بينش و گرايش اوست. پس اگر فردي تنها به ادراكات حسّي، قناعت ورزد و نيروي عقل خود را درست بكار نگيرد و انگيزه‌ي حركات و سكناتش هم همان غرايز حيواني باشد در واقع، حيواني

﴿ صفحه 135﴾

بيش نيست بلكه به تعبير قرآن كريم از چهارپايان هم گمراهتر است!

بنابراين، انسان حقيقي كسي است كه عقل خود را در راه مهمترين مسائل سرنوشت‏ساز به كار گيرد و بر اساس آنها راه كلّي زيستن را بشناسد و سپس با جدّيت به پيمودن آن بپردازد. و از بيانات گذشته معلوم شد كه ريشه‏اي‏ترين مسائلي كه براي هر انسان آگاه، مطرح است و در سرنوشت فردي و اجتماعي بشر، نقش حياتي را ايفاء مي‏نمايد همان مسائل بنيادي جهان بيني است، مسائلي كه حلّ قطعي و نهائي آنها مرهون تلاشهاي فلسفي است.

حاصل آنكه بدون بهره‏گيري از دستاوردهاي فلسفه نه سعادت فردي ميسّر است و نه سعادت اجتماعي و نه رسيدن به كمال حقيقي انساني.

جواب چند شبهه

در برابر اين بيانات، ممكن است شبهاتي مطرح شود كه به ذكر مهمترين آنها و جواب هر يك مي‏پردازيم:

ش 1. اين بيانات هنگامي مي‏تواند ضرورت فلسفه را اثبات كند كه جهان بيني را منحصر به جهان بيني فلسفي، و راه شناختن مسائل بنيادي آن‌را منحصر در فلسفه بدانيم، در صورتي كه جهان بيني‏هاي ديگري هم وجود دارد، مانند جهان بيني علمي، جهان بيني ديني و جهان بيني عرفاني.

ج 1. چنانكه بارها توضيح داده‏ايم حلّ اينگونه مسائل در توان علوم تجربي نيست و بنابراين، جهان بيني علمي (به معناي صحيح) واقعيّتي ندارد. و اما جهان بيني ديني در صورتي كارساز خواهد بود كه ما دين حق را شناخته باشيم ولي اين شناخت، متوقف بر شناختن پيامبر و فرستنده‌ي او يعني خداي متعال است و روشن است كه به استناد محتواي وحي نمي‏توان فرستنده و گيرنده‌ي آن‌را اثبات كرد. و مثلاً نمي‏توان گفت: چون قرآن مي‏گويد خدا هست پس وجود او ثابت مي‏شود! و امّا جهان بيني عرفاني چنانكه در رابطه‌ي فلسفه و عرفان اشاره شد متوقّف بر شناخت قبلي خداي متعال و شناخت راه صحيح سير و سلوك است كه

﴿ صفحه 136﴾

مي‏بايست بر اساس اصول فلسفي، اثبات شود. پس همه‌ي راهها در نهايت به فلسفه، منتهي مي‏شود.1

ش 2. تلاش براي حلّ مسائل جهان بيني و فلسفه در صورتي شايسته است كه شخص به نتيجه‌ي تلاش خود اميدوار باشد ولي با توجّه به عمق و گستردگي اين مسائل، چندان اميدي به موفقيت نمي‏توان داشت. بنابراين، بهتر است بجاي صرف عمر در راهي كه پايان آن معلوم نيست به بررسي مسائلي بپردازيم كه اميد بيشتري به حلّ آنها داريم.

ج 2. اولاً اميد به حلّ اين مسائل به هيچ وجه كمتر از اميد به نتايج تلاشهاي علمي دانشمندان در كشف اسرار علمي و تسخير نيروهاي طبيعت نيست. و ثانياً ارزش احتمال، تنها تابع يك عامل يعني «مقدار احتمال» نيست بلكه عامل ديگري را نيز بايد منظور داشت و آن «مقدار محتمَل» است و حاصل ضرب اين دو عامل است كه ارزش احتمال را تعيين مي‏كند. و با توجه به اينكه «محتمَل» در اينجا سعادت بي نهايت انسان در جهان ابدي است مقدار احتمال هر قدر هم ضعيف باشد باز هم ارزش احتمال، بيشتر از ارزش احتمال موفقيّت در هر راهي است كه نتيجه‌ي آن محدود و متناهي باشد.

ش 3. چگونه مي‏توان به ارزش فلسفه، مطمئن بود در حالي كه دانشمندان زيادي با آن مخالفت كرده‏اند و حتي رواياتي نيز در مذمّت آن، نقل شده است.؟

ج 3. مخالفت با فلسفه، از طرف اشخاص مختلف و با انگيزه‏هاي متفاوتي انجام گرفته است. ولي مخالفت دانشمندان آگاه و بي غرض مسلمان در واقع به معناي مخالفت با مجموعه انديشه‏هاي فلسفي رايجي بوده كه بعضي از آنها ـ دست كم به نظر ايشان ـ با مباني اسلامي، موافق نبوده است. و اگر روايت معتبري هم در نكوهش از فلسفه رسيده بود قابل حمل بر اين معني بود. امّا

﴿ صفحه 137﴾

منظور ما از تلاش فلسفي عبارتست از بكار گرفتن عقل در راه حلّ مسائلي كه تنها با روش تعقّلي قابل حلّ است. و ضرورت اين كار مورد تأكيد آيات محكمه‌ي قرآن كريم و روايات شريفه مي‏باشد چنانكه نمونه‏هاي فراواني از اين تلاش در روايات و حتّي در متن قرآن كريم، ملاحظه مي‏شود مانند استدلالهايي كه در باب توحيد و معاد در كتاب و سنّت شده است.

ش 4. اگر مسائل جهان بيني با روش تعقّلي و فلسفي در كتاب و سنّت، بررسي شده ديگر چه نيازي هست كه ما به كتب فلسفي و مباحث مطرح شده در آنها بپردازيم، مباحثي كه غالباً از يونانيان، اقتباس شده است؟

ج 4. اولاً طرح مباحث فلسفي در كتاب و سنّت، ماهيّت فلسفي آنها را تغيير نمي‏دهد. ثانياً استخراج اين دسته از مسائل و تنظيم آنها در شكل يك علم، هيچ مانعي ندارد چنانكه در مورد فقه و اصول و ساير علوم اسلامي، انجام گرفته است. و سابقه‌ي اين مباحث در كتب يونانيان و حتّي اقتباس از آنها از ارج اين مسائل نمي‏كاهد چنانكه حساب و طبّ و هيئت نيز چنين است. ثالثاً در كتاب و سنّت، تنها شبهاتي مورد بررسي قرار گرفته كه در آن عصر، شايع بوده است و اين مقدار براي پاسخگوئي به شبهاتي كه نوبنو از سوي مكتبهاي الحادي، القاء مي‏شود كافي نيست بلكه مي‏بايست طبق تأكيدات قرآن كريم و سخنان پيشوايان ديني، تلاشهاي عقلاني گسترش يابد تا آمادگي كافي براي دفاع از عقايد حقّه و پاسخگوئي به هر گونه شبهه‏اي درباره‌ي آنها حاصل شود.

ش 5. بهترين دليل بر نقص فلسفه، اختلافاتي است كه در ميان خود فلاسفه وجود دارد و توجّه به آنها موجب سلب اطمينان از صحّت روش ايشان مي‏شود.

ج 5. اختلاف در مسائل نظري هر علمي امري اجتناب ناپذير است چنانكه فقهاء نيز در مسائل فقهي اختلافاتي دارند در صورتي كه اينگونه اختلافات، دليل بطلان علم فقه و روش ويژه‌ي آن نمي‏شود چنانكه اختلاف دو نفر رياضي‏دان هم در باره‌ي يك مسأله­ي رياضي، دليل بطلان رياضيات نيست. و توجّه

﴿ صفحه 138﴾

به اين اختلافات، بايد انگيزه‌ي نيرومندي براي انديشمندان متعهّد باشد كه بر تلاش و كوشش و استقامت و پشتكار خود بيفزايند تا به نتايج مطمئنتري دست يابند.

ش 6. كساني ديده شده‏اند كه در علوم فلسفي، تحقيقات قابل تحسيني داشته‏اند ولي هم در مسائل شخصي و اخلاقي داراي نقطه ضعفهايي بوده‏اند و هم در مسائل اجتماعي و سياسي. پس چگونه مي‏توان فلسفه را كليد سعادت فردي و اجتماعي دانست؟

ج 6. تأكيد بر اهميت و ضرورت فلسفه به اين معني نيست كه اين علم، علّتِ تامّه و شرط كافي براي داشتن ايدئولوژي صحيح و رفتار عملي بر طبق آن است بلكه به اين معني است كه شرط لازم براي دستيابي به ايدئولوژي مطلوب مي‏باشد. يعني پيمودن راه راست، متوقف بر شناختن آن است و شناخت راه مستقيم، متوقف بر داشتن جهان بيني صحيح و حلّ مسائل فلسفي آن. و اگر كسي گام اول را درست برداشت ولي در گام دوم ايستاد يا منحرف شد دليل آن نيست كه در گام اول هم منحرف بوده است بلكه بايد علّت توقّف يا انحراف او را در گام دوم پي‏جويي كرده.

﴿ صفحه 139﴾

خلاصه

1 ـ انسان عصر فضا علي رغم پيشرفت شگرف در زمينه‏هاي تجربي و صنعتي، در حلّ مسائل بنيادي جهان بيني كه شالوده‌ي زندگي انساني را تشكيل مي‏دهند ناتوان است و بعضي مانند چهارپايانِ سر در آخور، تنها به ارضاء غرايز حيواني پرداخته‏اند و اصلاً توجّهي به اين مسائل ندارند، و بعضي ديگر در حلّ آنها وامانده‏اند و پوچ‏گرا شده‏اند.

2 ـ مكتبهاي متناقض سياسي ـ اجتماعي و نظامهاي اقتصادي سرمايه‏داري و سوسياليسم نيز نمونه‏هايي از سرگرداني انسان در حلّ مسائل اجتماعي است كه به نوبه‌ي خود از فقدان بينش صحيح در مسائل فلسفي، نشات مي‏گيرد.

3 ـ انسان واقعي كسي است كه نخست عقل خود را در راه شناخت هستي و حلّ مسائل بنيادي جهان بيني بكار گيرد و بفهمد كيست؟ و از كجا و در كجا و به سوي كجاست؟ و آنگاه بر اساس شناخت اين «هست‌»ها به شناختن راه صحيح براي رسيدن به هدف نهائي يعني شناختن «بايد»ها بپردازد و سپس با جديّت، آن راه را بپيمايد.

4 ـ همه‌ي اين مطالب، ضرورت تلاش عقلاني براي حلّ مسائل بنيادي جهان بيني (=اصول دين) را ثابت مي‏كند، و در يك جمله: سعادت فردي و اجتماعي و رسيدن به كمال انساني، مرهون دستاوردهاي فلسفه است.

5 ـ مسائل جهان بيني از سنخ مسائل فلسفي است. بنابراين، جهان بيني علمي، سرابي بيش نيست و جهان بيني‏هاي ديني و عرفاني هم نيازمند به فلسفه هستند.

6 ـ اميد موفقيّت در حلّ مسائل فلسفي بهيچ‌وجه كمتر از اميد به كشف اسرار طبيعت نيست، علاوه بر اينكه چون نتيجه‌ي آن، ارزش نامحدود دارد هر قدر احتمال رسيدن به آن، ضعيف باشد باز هم ارزشمندتر از احتمال موفقيّت در هر كاري است كه نتيجه‌ي محدودي داشته باشد.

7 ـ مخالفت بعضي از دانشمندان آگاه و بي غرض مسلمان با فلسفه، در حقيقت به معناي مخالفت با مجموعه‌ي آراء فلسفي رايجي بوده كه بعضي از آنها با مباني

﴿ صفحه 140﴾

اسلامي موافق نبوده است.

8 ـ طرح بعضي از مسائل فلسفي در كتاب و سنّت، ماهيت فلسفي آنها را تغيير نمي‏دهد و ما را بي‏نياز از تلاشهاي فلسفي براي دفع همه‌ي شبهات الحادي نمي‏سازد.

9 ـ اختلاف در مسائل فلسفي مانند هر علم ديگر، امري اجتناب ناپذير است و نمي‏توان آنرا دليلي بر بطلان روش فلسفي و تعقّلي، قلمداد كرد بلكه بايد با توجّه به آن، بر تلاش و كوشش براي دستيابي به نتايج مطمئنتر، افزود.

10 ـ ضرورت فلسفه به معناي تأمين همه‌ي شرايط لازم براي سعادت فردي و اجتماعي نيست بلكه به معناي تحصيل شرط لازم و اساسي آن است.

﴿ صفحه 141﴾

پي‏نوشتها

1 ـ سوره‌ي محمّد، آيه‌ي 12.

2 ـ سوره‌ي اعراف، آيه‌ي 179.

3 ـ سوره‌ي جاثيه، آيه‌ي 24.

4 ـ براي توضيح بيشتر به درس دوم از ايدئولوژي تطبيقي، مراجعه كنيد.