﴿ صفحه 143﴾

بخش دوّم
 شناخت‏شناسي

 

﴿ صفحه 144﴾
﴿ صفحه 145﴾

درس يازدهم
 مقدّمه‌ي شناخت‌‌ ‏شناسي

شامل:

اهميّت‏شناخت‏شناسي

نگاهي به تاريخچه‌ي شناخت‏شناسي ـ

شناخت در فلسفه‌ي اسلامي

تعريف شناخت‏شناسي

﴿ صفحه 146﴾

اهميّت‏ شناخت ‏شنا‌سي

از بحثهاي مقدّماتي روشن شد كه براي انسان به عنوان يك موجود آگاه كه فعّاليّتهايش از آگاهي، نشأت مي‏گيرد يك سلسله مسائل بنيادي، مطرح است كه تغافل و شانه خالي كردن از تلاش براي يافتن پاسخهاي صحيح آنها او را از مرز انسانيّت خارج كرده به چارپايان، ملحق مي‏سازد، و باقي ماندن در حال شك و دودلي علاوه بر اينكه وجدان حقيقت جويش را خرسند نمي‏كند و نگراني از مسئوليت محتمل را رفع نمي‏نمايد وي را موجودي ايستا و بي‏تحرّك و احياناً خطرناك به بار مي‏آورد، چنانكه راه‏حلّهاي غلط و انحرافي مانند مادّيگري و پوچ‏انگاري نيز نمي‏توانند آرامش رواني و خوشبختي اجتماعي را فراهم كنند، و ريشه‏اي‏ترين عامل مفاسد فردي و اجتماعي را بايد در كژبيني‏ها و كژانديشي‏ها جستجو كرد. پس چاره‏اي جز اين نيست كه با عزمي راسخ و سستي ناپذير به بررسي اين مسائل بپردازيم، و از هيچ كوششي در اين راه دريغ نورزيم، تا هم پايه‏هاي زندگي انساني خود را استوار سازيم و هم ديگران را در اين راه ياري دهيم، و از نفوذ انديشه‏هاي نادرست و رواج مكتبهاي منحرف در جامعه‌ي خويش جلوگيري كنيم.

اكنون كه ضرورت تلاش عقلاني و فلسفي كاملاً روشن شده و جاي هيچگونه شك و ترديد و وسوسه‏اي نسبت به آن، باقي نمانده و عزيمت بر سير و سلوك در اين مسير را ضروري و اجتناب ناپذير كرده‏ايم در نخستين گام با اين

﴿ صفحه 147﴾

سؤال، مواجه مي‏شويم كه آيا عقل بشر توان حلّ اين مسائل را دارد؟

اين پرسش، هسته‌ي مركزي مسائل «شناخت‏شناسي» را تشكيل مي‏دهد و تا مسائل اين بخش، حلّ نشود نوبت به بررسي مسائل «هستي شناسي» و ديگر علوم فلسفي نمي‏رسد. زيرا تا هنگامي كه ارزش شناخت عقلاني ثابت نشده ادّعاي ارائه راه حلّ واقعي براي چنين مسائلي بيهوده و ناپذيرفتني است و همواره چنين سؤالي وجود خواهد داشت كه از كجا عقل، اين مسئله را درست حلّ كرده باشد؟

و درست در اينجا‌ست كه بسياري از چهره‏هاي سرشناس فلسفه‌ي غرب مانند هيوم و كانت و اگوست كنت و همه‌ پوزيتويست‌‏ها لغزيده‏اند، و با نظريات نادرست خود بنياد فرهنگ جوامع غربي را واژگون ساخته‏اند و حتّي دانشمندان علوم ديگر مخصوصاً روانشناسان رفتارگرا را به گمراهي كشانده‏اند. و متأسّفانه امواج شكننده و تباه كننده‌ي اينگونه مكتبها به ديگر نقاط جهان نيز گسترش يافته و جز قلّه‏هاي رفيع و صخره‏هاي سرسخت و آسيب‏ناپذيري كه در پناه فلسفه‌ي استوار و نيرومند الهي قرار داشته‏اند ديگران را كمابيش تحت تأثير قرار داده است.

بنابراين، بايد بكوشيم تا گام نخستين را با استواري برداريم و سنگ بناي كاخ انديشه‌ي فلسفي خود را با استحكام و اتقان هر چه بيشتر به كار گذاريم تا بتوانيم به ياري خداي متعال مراحل ديگر را نيز به شايستگي بپيماييم و به هدف مطلوب برسيم.

نگاهي به تاريخچه‌ي شناخت‏ شناسي

گرچه شناخت‏شناسي (= اِپيستمولوژي) به عنوان شاخه‏اي از علوم فلسفي، سابقه‌ي زيادي در تاريخ علوم ندارد ولي مي‏توان گفت كه مسئله‌ي ارزش شناخت كه محور اصلي مسائل آنرا تشكيل مي‏دهد از قديمترين دورانهاي فلسفه كمابيش مطرح بوده است. و شايد نخستين عاملي كه موجب توجّه انديشمندان به اين مسئله شده كشف خطاهاي حواس و نارسايي اين ابزار شناخت براي نمايش دادن واقعيّتهاي خارجي بوده است و همين امر، موجب شد كه الئائيان بهاي

﴿ صفحه 148﴾

بيشتري به ادراكات عقلي بدهند و ادراكات حسّي را قابل اعتماد ندانند.

از سوي ديگر اختلافات دانشمندان در مسائل عقلي و استدلالات متناقضي كه هر گروهي براي اثبات و تأييد افكار و آراء خودشان مي‏كردند به سوفيستها مجال داد كه ارزش ادراكات عقلي را انكار كنند و بقدري در اين زمينه زياده روي كردند كه اساساً واقعيت خارجي را مورد شك و انكار قرار دادند.

از اين پس، مسئله‌ي شناخت به صورت جدّي‏تري مطرح شد تا اينكه ارسطو اصول منطقي را به عنوان ضوابطي براي درست انديشيدن و سنجش استدلالها تدوين كرد كه هنوز هم بعد از گذشت بيست و چند قرن، مورد استفاده مي‏باشد و حتّي ماركسيستها پس از سالها مبارزه با آن سرانجام آنرا به عنوان بخشي از منطق مورد نياز بشر، پذيرفته‏اند.

بعد از دوران شكوفايي فلسفه‌ي يونان، نوساناتي در ارزشگزاري به ادراكات حسّي و عقلي پديد آمد و چنانكه در درسهاي اول، اشاره كرديم دو مرتبه‌ي ديگر بحران شك گرايي در اروپا رخ داد و بعد از عهد رُنسانس و پيشرفت علوم تجربي تدريجاً حس گرايي، رواج بيشتري يافت چنانكه اكنون هم گرايش غالب، همين است هر چند در ميان عقل‏گرايان هم گهگاه چهره‏هاي برجسته‏اي رخ نموده‏اند.

تقريباً نخستين پژوهشهاي سيستماتيك درباره‌ي شناخت‏شناسي در قارّه‌ي اروپا به وسيله‌ي لايب نيتز و در انگلستان به وسيله‌ي جان لاك، انجام يافت و بدين ترتيب شاخه‌ي مستقلي از علوم فلسفي رسماً شكل گرفت. پژوهشهاي لاك به وسيله اخلافش باركلي و هيوم، دنبال شد و مكتب تجربه گرايي ايشان شهرت يافت و تدريجاً موقعيت عقل‏گرايان را تضعيف كرد به طوري كه كانت فيلسوف معروف آلماني كه در جناح عقل‏گرايان قرار دارد شديداً تحت تأثير افكار هيوم واقع شد.

كانت ارزشيابي شناخت و توان عقل را مهمترين وظيفه‌ي فلسفه قلمداد كرد ولي ارزش ادراكات عقل نظري را تنها در محدوده‌ي علوم تجربي و رياضي و در خدمت آنها پذيرفت و نخستين ضربه‌ي سهمگين را از ميان عقل‏گرايان بر پيكر متافيزيك وارد ساخت هر چند قبلاً هيوم چهره‌ي برجسته مكتب تجربه گرايي (=

﴿ صفحه 149﴾

آمپريسم) حمله‌ي سختي را آغاز كرده بود و بعداً هم به وسيله‌ي پوزيتويستها به صورت جدّي‏تري دنبال شد. بدين ترتيب تأثير عيني شناخت‏شناسي در ساير رشته‏هاي فلسفي و راز انحطاط فلسفه‌ي غربي آشكار مي‏شود.

شناخت در فلسفه‌ي اسلامي

بر خلاف نوسانات و بحرانهايي كه براي فلسفه‌ي غربي بويژه در زمينه‌ي شناخت‏شناسي پيش آمده بطوري كه بعد از گذشت بيست و پنج قرن از طول عمر آن هنوز هم نه تنها بر پايگاه محكم و استواري دست نيافته بلكه مي‏توان گفت پايه‏هايش لرزانتر هم شده است بر عكس، فلسفه‌ي اسلامي همواره از موضع نيرومند و استواري برخوردار بوده و هيچگاه دستخوش تزلزل و اضطراب و بحران نگرديده است و با اينكه كمابيش گرايشهاي مخالفي در كنار آن بوجود آمده و گهگاه فلاسفه‌ي اسلامي را درگير كرده ولي پيوسته موضع قاطع ايشان مبني بر اصالت عقل در مسائل متافيزيكي كاملاً محفوظ بوده و بدون اينكه از ارج تجارب حسّي بكاهند و اهميّت بكار گيري روش تجربي را در علوم طبيعي انكار كنند بر استفاده از متد تعقّلي در حلّ مسائل فلسفي، تأكيد داشته‏اند. و برخورد با گرايشهاي مخالف و دست و پنجه نرم كردن با منتقدان و جدل پيشگان نه تنها سستي و ضعفي در ايشان پديد نياورده بلكه بر نيرو و توانشان افزوده است. و چنين بوده كه درخت فلسفه‌ي اسلامي روز بروز شكوفاتر و بارورتر، و در برابر حملات دشمنان، مقاومتر و آسيب ناپذيرتر شده است. و هم اكنون قدرت كامل بر دفاع از مواضع حقه‌ي خويش و پيروزي بر هر حريفي را دارد. و به خواست خدا با گسترش امكانات براي ارائه و تبيين نظريات اصولي خود، محافل فلسفي جهان را فتح، و زمينه‌ي سيطره‌ي فرهنگ اسلامي را بر كلّ جهان فراهم خواهد كرد.

گرايشهايي كه كمابيش آهنگ مخالفت با فلسفه را داشته غالباً از دو منبع، مايه مي‏گرفته است‏: يكي از ناحيه‌ي كساني كه پاره‏اي از آراء فلسفي رايج در عصر خودشان را با ظواهر كتاب و سنّت، ناسازگار مي‏ديده‏اند و از بيم آنكه مبادا

﴿ صفحه 150﴾

گسترش اين افكار، موجب سستي عقايد مذهبي مردم شود با آنها به مخالفت برمي‏خاسته‏اند. و ديگري از ناحيه‌ي عارف مشرباني كه بر اهميّت سير معنوي، تأكيد داشته‏اند و از ترس اينكه مبادا گرايش فلسفي موجب غفلت و عقب ماندگي از سير قلبي و سلوك عرفاني گردد بهايي به آن نمي‏داده‏اند و پاي استدلاليان را چوبين، معرّفي مي‏كرده‏اند.

ولي بايد دانست كه دين حقّي مانند دين مبين اسلام هيچگاه از ناحيه‌ي انديشه‏هاي فيلسوفان هر چند كاستيها و كژيهايي هم داشته باشد مورد تهديد قرار نخواهد گرفت بلكه با نضج و رشد يافتن فلسفه و گذشت آن از مراحل خامي و ناپختگي، حقايق اسلام به وسيله‌ي آن، جلوه‏گرتر و حقانيتّش آشكارتر مي‏شود و فلسفه به صورت خدمتگزار شايسته و جانشين ناپذيري براي آن در مي‏آيد كه از يك سوي، معارف والاي آنرا تبيين، و از سوي ديگر در برابر مكتبهاي انحرافي مهاجم، از آن دفاع مي‏كند چنانكه تاكنون چنين بوده و بعداً به خواست خداي متعال به صورت كاملتري ادامه خواهد يافت.

امّا سير و سلوك معنوي و عرفاني هيچگاه تضادّي با فلسفه‌ي الهي نداشته بلكه همواره كمكهايي به آن نموده و بهره‏هايي از آن دريافت داشته است. چنانكه در رابطه‌ي فلسفه با عرفان، اشاره شد. و بايد گفت: اينگونه مخالفتها در مجموع، براي جلوگيري از يك‌سونگري و افراط و تفريط و براي حفظ مرزهاي هر يك، مفيد بوده است.

با توجّه به ثَبات و استحكام و تزلزل ناپذيري موضع عقل در فلسفه‌ي اسلامي، ضرورتي براي بررسي تفصيلي مسائل شناخت به صورت منظّم و سيستماتيك و به عنوان شاخه‌ي مستقلي از فلسفه، پيش نيامده و تنها به طرح مسائل پراكنده‏اي پيرامون شناخت در ابواب مختلف منطق و فلسفه، اكتفاء شده است. مثلاً در يك باب به مناسبتي به سخن سوفسطائيان و بطلان آن، اشاره شده و در باب ديگري اقسام علم و احكام آنها بيان گرديده است و حتّي مسأله‌ي وجود ذهني كه يكي از مواضع مناسب براي طرح مسائل شناخت مي‏باشد تا زمان ابن سينا هم

﴿ صفحه 151﴾

به صورت يك مسئله‌ي مستقل، مطرح نبوده و بعدا هم تمام اطراف و جوانب آن مورد بررسي و تحقيق فراگير و همه‌ جانبه، واقع نشده است.

ولي اكنون با توجّه به شرايط فعلي كه انديشه‏هاي غربيان كمابيش در محافل فرهنگي ما نفوذ يافته و بسياري از مسلّمات فلسفه‌ي الهي را زير سؤال برده است نمي‏توان كادر مسائل فلسفه را بسته نگاه داشت و روش سنّتي را در طرح و تنظيم مباحث، ادامه داد. زيرا اين كار علاوه بر اينكه از رشد و تكامل فلسفه به وسيله‌ي برخورد با ديگر مكاتب، جلوگيري مي‏كند روشنفكران ما را هم كه خواه ناخواه با انديشه‏هاي غربي، آشنا شده و مي‏شوند نسبت به فلسفه‌ي اسلامي بدبين مي‏سازد و چنين توهّمي را در ايشان پديد مي‏آورد كه اين فلسفه، كار آيي خود را از دست داده و ديگر توان هماوردي با ساير مكتبهاي فلسفي را ندارد و در نتيجه، روز بروز بر گرايش ايشان به سوي فرهنگهاي بيگانه افزوده مي‏شود و فاجعه‌ي عظيمي را ببار مي‏آورد. چنانكه اين روند در زمان رژيم گذشته در دانشگاههاي كشور خودمان مشهود بود.

پس به پاس پيروزي انقلاب اسلامي و به احترام خونهاي پاكي كه در راه آن نثار شده و به حكم وظيفه‌ي الهي كه بر عهده‌ي ما آمده است مي‏بايست بر تلاش خودمان در راه تبيين مباني فلسفه بيفزائيم و آنها را به صورتي عرضه كنيم كه پاسخگوي شبهات مكتبهاي الحادي و انحرافي و تأمين كننده‌ي نيازمنديهاي عقيدتي اين عصر بوده براي جوانان حقجو و حقيقت پژوه، هر چه بيشتر و بهتر قابل فهم و هضم باشد تا آموزش فلسفه‌ي اسلامي در سطح وسيعي گسترش يابد و فرهنگ اسلامي را از آسيب‏پذيري در برابر انديشه‏هاي بيگانه، بيمه كند.

تعريف شناخت‏ شناسي

پيش از آنكه به تعريف علم شناخت‏شناسي بپردازيم لازم است توضيحي پيرامون واژه‌ي «شناخت» بدهيم. اين واژه كه معادل كلمه‌ي «معرفت» در زبان عربي است كاربُردهاي مختلفي دارد و عامترين مفهوم، آن مساوي با مطلق علم و

﴿ صفحه 152﴾

آگاهي و اطّلاع است و گاهي به ادراكات جزئي، اختصاص داده مي‏شود و زماني به معناي بازشناسي به كار مي‏رود چنانكه گاهي هم به معناي علم مطابق با واقع و يقيني، استعمال مي‏گردد. درباره‌ي معادلهاي خارجي آن نيز بحثهايي از نظر لغت‏شناسي و ريشه‏يابي لفظ شده كه نيازي به ذكر آنها نيست.

امّا شناخت بعنوان موضوع علم شناخت‏شناسي ممكن است به هر يك از معاني ياد شده يا جز آنها در نظر گرفته شود و در واقع، تابع قرار داد است ولي نظر به اينكه هدف از بررسي مسائل شناخت، اختصاص به نوع خاصّي از آن ندارد بهتر اين است كه همان معناي اعمّ و مساوي با مطلق علم، اراده شود.

مفهوم علم يكي از روشنترين و بديهي‏ترين مفاهيم است و نه تنها نيازمند به تعريف نيست كه اساساً تعريف آن، امكان ندارد زيرا مفهوم واضحتري از آن وجود ندارد كه معرّف آن، واقع شود. و عباراتي كه به عنوان تعريف علم و معرفت در كتابهاي منطقي يا فلسفي به كار مي‏رود تعريف حقيقي نيست و منظور از ذكر آنها يا تعيين مصداق مورد نظر در علم يا در مبحث خاصي است چنانكه منطقيين علم را به «حصول صورت چيزي در ذهن» تعريف كرده‏اند و فايده‌ي آن تعيين مصداق مورد نظر ايشان يعني «علم حصولي» است و يا اشاره به نظريه‌ي تعريف كننده درباره‌ي بعضي از مسائل هستي شناختي مربوط به آن است چنانكه بعضي از فلاسفه مي‏گويند «علم عبارتست از حضور مجرّدي نزد مجرّد ديگر» يا «حضور شيئي نزد موجود مجرّد» تا بدينوسيله نظر خود را درباره‌ي تجرّد علم و عالم، بيان كنند.

اگر قرار باشد توضيحي درباره‌ي علم و شناخت داده شود بهتر اين است كه بگوييم: علم عبارتست از حضور خود شي‏ء يا صورت جزئي يا مفهوم كلي آن نزد موجود مجرّد.

بايد اضافه كنيم كه لازمه‌ي شناخت اين نيست كه هميشه شناسنده، غير از شناخته شده باشد بلكه ممكن است در مواردي مانند آگاهي نفس از خودش، تعدّدي بين عالم و معلوم نباشد، و در حقيقت در اينگونه موارد «وحدت» كاملترين

﴿ صفحه 153﴾

مصداق «حضور» مي‏باشد.

با توضيحي كه درباره‌ي واژه‌ي «شناخت» داده شد مي‏توانيم علم شناخت‏شناسي را به اين صورت تعريف كنيم: علمي است كه درباره‌ي شناختهاي انسان و ارزشيابي انواع، و تعيين ملاك صحّت و خطاي آنها بحث مي‏كند.

﴿ صفحه 154﴾

خلاصه

1 ـ علّت پرداختن به مسائل شناخت‏شناسي قبل از ساير مسائل فلسفي اين است كه تا توان عقل بر حلّ آنها مورد سؤال باشد جاي بحث درباره‌ي آنها نخواهد بود.

2 ـ شايد نخستين عاملي كه موجب توجّه به مسئله ارزش شناخت شده كشف خطاهاي حواس بوده كه بر اساس آن، فيلسوفان الئايي به شناخت عقلاني در برابر شناخت حسّي و تجربه، تكيه كردند و سپس سوفسطائيان، منكر ارزش شناخت عقلي شدند و بدين ترتيب، ضرورت بحث درباره‌ي اين مسائل، آشكار شد و از جمله‌ي تلاشهايي كه در اين زمينه انجام گرفت تدوين قواعد منطق به وسيله‌ي ارسطو بود.

3 ـ بحث درباره‌ي اصالت‏ حسّ يا عقل يكي از محورهاي اساسي مسائل فلسفه‌ي غربي را تشكيل مي‏دهد ولي نخستين پژوهشهاي سيستماتيك در اين باره به وسيله لايب نيتز و جان لاك انجام گرفته و سپس كانت كه تحت تأثير افكار هيوم واقع شده بود وظيفه‌ي فلسفه را ارزشيابي شناخت دانست و نتيجه گرفت كه شناخت نظري فقط در زمينه‌ي علوم طبيعي و رياضي، معتبر است و در زمينه‌ي متافيزيك، اعتباري ندارد.

4 ـ فلاسفه‌ي اسلامي در عين ارج نهادن به روش تجربي در علوم طبيعي، همواره بر ارزش ادراك عقلي، تأكيد كرده‏اند و در اين باره هيچ اختلافي در ميان ايشان پديد نيامده، هر چند گرايشهاي مخالف جنبي به وجود آمده است.

5 ـ انگيزه‌ي اصلي مخالفت با فلسفه دو چيز بوده است: ‏يكي حفظ عقايد ديني در برابر پاره‏اي آراي فلسفي رايج در يك عصر خاص، و ديگري اهتمام به سير معنوي و قلبي در برابرِ سير عقلي و ذهني.

6 ـ با ثَبات موضع عقل در فلسفه‌ي اسلامي نيازي به اهتمام به مسائل شناخت‏شناسي پديد نيامده بدانگونه كه در مغرب زمين پديد آمده است. و از اينروي، فلاسفه‌ي اسلامي به ذكر بعضي از مسائل شناخت در ابواب متفرق فلسفه، بسنده كرده‏اند.

7 ـ ولي با توجه به شيوع بعضي از افكار انحرافي غربي در اين عصر، لازم است توجّه

﴿ صفحه 155﴾

بيشتري به اين مسائل بشود به گونه‏اي كه نيازهاي موجود، برطرف گردد.

8 ـ مفهوم شناخت، بديهي و بي‏نياز از تعريف است و منظور از آن مطلق علم و آگاهي و اطلاع مي‏باشد.

9 ـ شناخت و علم عبارتست از حضور خود شي‏ء يا صورت جزئي يا مفهوم كلّي آن نزد موجود مجرّد.

10 ـ شناخت‏شناسي عبارت است از علمي كه درباره‌ي شناختهاي انساني و ارزشيابي انواع، و تعيين ملاك صحّت و خطاي آنها بحث مي‏كند.