﴿ صفحه 157﴾

درس دوازدهم
بداهت اصول شناخت ‏شنا‌سي

شامل:

كيفيت نياز فلسفه به شناخت‏شناسي

امكان شناخت

بررسي ادّعاي شك‏گرايان

ردّ شبهه‌ي شك‏گرايان

﴿ صفحه 158﴾

كيفيت نياز فلسفه به شناخت‏ شناسي

با توجّه به مفهوم وسيع شناخت كه شامل هر نوع آگاهي و ادراكي مي‏شود مسائل فراواني را مي‏توان در بخش شناخت‏شناسي، مطرح كرد كه برخي از آنها رسماً در اين علم، عنوان نمي‏شود مانند بحث درباره‌ي حقيقت وحي و الهام و انواع مكاشفات و مشاهدات عرفاني. امّا مسائلي كه معمولاً در اين شاخه از فلسفه مورد بحث، قرار مي‏گيرد بر محور حسّ و عقل، دور مي‏زند ولي ما همه‌ي آنها را نيز در اينجا مطرح نمي‏كنيم زيرا هدف اصلي، توضيح ارزش ادراك عقلي و تثبيت موضع بر حقّ فلسفه و صحّت روش تعقّلي آن است و از اينروي تنها به مسائلي خواهيم پرداخت كه براي متافيزيك و خدا شناسي و ضمناً براي بعضي ديگر از علوم فلسفي مانند روانشناسي فلسفي و فلسفه‌ي اخلاق، مفيد باشد.

در اينجا ممكن است سؤالي مطرح شود كه مبادي تصديقي علم شناخت‏شناسي چيست و در كجا اثبات مي‏شود؟ و پاسخ اين است كه شناخت‏شناسي نيازي به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها بر اساس بديهيّات اوليه، تبيين مي‏شود.

سؤال ديگري كه ممكن است مطرح شود اين است كه اگر حلّ مسائل هستي شناسي و ديگر علومي كه با روش تعقّلي، مورد بررسي قرار مي‏گيرند متوقف بر اثبات اين مسئله است كه آيا عقل، توان حلّ اينگونه مسائل را دارد يا نه، لازمه‏اش اين است كه فلسفه‌ي اُولي هم نيازمند به علم شناخت‏شناسي باشد و اين

﴿ صفحه 159﴾

علم بايد مبادي تصديقي فلسفه را نيز اثبات كند در صورتي كه قبلاً گفته شد فلسفه نياز به هيچ علم ديگري ندارد.

ما در درس هفتم اشاره‏اي به پاسخ اين سؤال كرده‏ايم و اينك به بيان پاسخ دقيق آن مي‏پردازيم:

اولاً قضايائي كه مستقيماً مورد نياز فلسفه اُولي است در واقع قضاياي بديهي و بي نياز از اثبات است و توضيحاتي كه پيرامون اين قضايا در علم منطق يا شناخت‏شناسي داده مي‏شود در حقيقت بياناتي است تنبيهي نه استدلالي. يعني وسيله‏اي است براي توجّه دادن ذهن به حقايقي كه عقل بدون نياز به استدلال، آنها را درك مي‏كند. و نكته‌ي مطرح كردن اينگونه قضايا در اين علوم اين است كه شبهاتي درباره‌ي آنها بوجوده آمده كه منشأ توهّمات و تشكيكاتي شده است چنانكه درباره‌ي بديهي‏ترين قضايا يعني محال بودن تناقض هم چنين شبهاتي پديد آمده تا آنجا كه بعضي پنداشته‏اند كه تناقض نه تنها محال نيست بلكه اساس همه‌ي حقايق است!

شبهاتي كه درباره‌ي ارزش ادراك عقلي، مطرح شده نيز از همين قماش است و براي پاسخگوئي از اين شبهات و زدودن آنها از اذهان است كه اين مباحث، مطرح مي‏شود. و در واقع، نامگذاري اين قضايا به مسائل علم منطق يا مسائل شناخت‏شناسي از باب مسامحه يا استطراد يا مماشات با صاحبان شبهات است. و اگر كسي ارزش ادراك عقلي را هر چند به صورت ناخود آگاه نپذيرفته باشد چگونه مي‏توان با برهان عقلي براي او استدلال كرد؟! چنانكه همين بيان، خود بياني عقلي است (دقّت شود).

ثانياً نياز فلسفه به اصول منطق و معرفت‏شناسي در حقيقت، براي مضاعف كردن علم، و به اصطلاح براي حصول علم به علم است. توضيح آنكه: كسي كه ذهنش مشوب به شبهات نباشد مي‏تواند براي بسياري از مسائل، استدلال كند و به نتايج يقيني هم برسد و استدلالاتش هم منطبق بر اصول منطقي باشد بدون اينكه توجّهي داشته باشد كه مثلاً اين استدلال در قالب شكل اول،

﴿ صفحه 160﴾

بيان شده و شرايط آن چيست يا توجّهي داشته باشد كه عقلي وجود دارد كه اين مقدّمات را درك مي‏كند و صحت نتيجه‌ي آنها را مي‏پذيرد. و از سوي ديگر ممكن است كساني براي ابطال اصالت عقل يا متافيزيك دست به استدلالاتي بزنند و ناخود آگاه از مقدمات عقلي و متافيزيكي، استفاده كنند يا براي ابطال قواعد منطق بر اساس قواعد منطقي استدلال كنند يا حتّي براي ابطال محال بودن تناقض ناخود آگاه به خود اين اصل، تمسّك نمايند چنانكه اگر به ايشان گفته شود: اين استدلال شما در عين حال كه صحيح است باطل است، ناراحت‏شوند و آنرا حمل بر استهزاء نمايند.

پس در واقع، نياز استدلالات فلسفي به اصول منطقي يا اصول شناخت‏شناسي از قبيل نياز مسائل علوم به اصول موضوعه نيست بلكه نيازي ثانوي و نظير نياز قواعد اين علوم به خود آنها است يعني براي مضاعف شدن علم و حصول تصديق ديگري متعلق به اين تصديقات مي‏باشد. چنانكه در مورد بديهيّات اوليه نيز گفته مي‏شود كه نياز به اصل محال بودن تناقض دارند و معناي صحيح آن همين است زيرا روشن است كه نياز قضاياي بديهي به اين اصل، از قبيل نياز قضاياي نظري به قضاياي بديهي نيست و گر نه فرقي بين قضاياي بديهي و نظري باقي نمي‏ماند و حدّاكثر مي‏بايست اصل محال بودن تناقض را بعنوان تنها اصل بديهي، معرّفي كرد.

امكان شناخت

هر انسان عاقلي بر اين باور است كه چيزهايي را مي‏داند و چيزهايي را مي‏تواند بداند، و از اينروي براي كسب اطلاع از امور مورد نياز يا مورد علاقه‏اش كوشش مي‏كند و بهترين نمونه‌ي اينگونه كوششها به وسيله‌ي دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته كه رشته‏هاي مختلف علوم و فلسفه را پديد آورده‏اند. پس امكان و وقوع علم، مطلبي نيست كه براي هيچ انسان عاقلي كه ذهنش به وسيله‌ي پاره‏اي از شبهات، آشفته نشده باشد قابل انكار و يا حتّي قابل ترديد باشد و آنچه جاي بحث

﴿ صفحه 161﴾

و بررسي دارد و اختلاف درباره‌ي آن، معقول است تعيين قلمرو علم انسان، و تشخيص ابزار دستيابي به علم يقيني، و راه باز شناسي انديشه‏هاي درست از نادرست و مانند آنها است.

ولي چنانكه در بحثهاي گذشته اشاره شد بارها در اروپا موج خطرناك شك گرايي پديد آمده و حتّي انديشمندان بزرگي را در كام خود فرو برده است و تاريخ فلسفه از مكتبهايي نام مي‏برد كه مطلقاً منكر علم بوده‏اند مانند سوفيسم ( =سوفسطايي‏گري) و سپتي سيسم (= شك گرايي) و آگنوستي‏سيسم (= لاادري گري). و اگر نسبت انكار علم بطور مطلق به كساني صحيح باشد بهترين توجيهش اين است كه ايشان مبتلي به وسواس ذهني شديدي شده بودند چنانكه گاهي چنين حالاتي نسبت به بعضي از مسائل براي افرادي رخ مي‏دهد و در واقع بايد آنرا نوعي بيماري رواني به حساب آورد.

باري، ما بدون اينكه به بررسي تاريخي درباره‌ي وجود چنين كساني بپردازيم يا از انگيزه‌ي ايشان در اين اظهارات، جستجو كنيم يا پيرامون صحّت و سقم نسبتهايي كه به ايشان داده شده به كنكاش بپردازيم سخنان نقل شده از آنانرا به عنوان شبهات و سؤالاتي تلقّي مي‏كنيم كه بايد به آنها پاسخ داده شود، كاري كه در خور يك بحث فلسفي است، و ساير مطالب را به پژوهشگران تاريخ و ديگران وامي‏گذاريم.

بررسي ادّعاي شك‏گرايان

سخناني كه از سوفيستها و شكّاكان نقل شده از يك نظر، به دو بخش تقسيم مي‏شود: يكي آنچه درباره‌ي وجود و هستي گفته‏اند، و ديگري آنچه درباره‌ي علم و شناخت، اظهار كرده‏اند. يا سخنان ايشان دو جنبه دارد: يك جنبه‌ي آن، مربوط به هستي شناسي، و جنبه‌ي ديگر آن، مربوط به ناخت‏شناسي است. مثلاً عبارتي كه از افراطي‏ترين سوفيستها (گرگياس) نقل شده كه «هيچ چيزي موجود نيست، و اگر چيزي وجود مي‏داشت قابل شناختن نمي‏بود، و اگر قابل شناختن

﴿ صفحه 162﴾

مي‏بود قابل شناساندن به ديگران نمي‏بود» جمله‌ي اوّل آن، مربوط به هستي است كه بايد در بخش هستي شناسي مورد بررسي قرار گيرد، ولي جمله‌ي دوم آن مربوط به بحث فعلي (شناخت‏شناسي) است و طبعاً در اينجا به بخش دوم مي‏پردازيم و بخش اول را در مبحث هستي شناسي، مورد بررسي قرار خواهيم داد.

نخست، اين نكته را خاطر نشان مي‏كنيم كه هر كس در هر چيزي شك كند نمي‏تواند در وجود خودش و در وجود شكّش و نيز وجود قواي ادراكي مانند نيروي بينايي و شنوايي و وجود صورتهاي ذهني و حالات رواني خودش شك كند، و اگر كسي حتّي در چنين اموري هم اظهار شك نمايد يا بيماري است كه بايد معالجه شود يا به دروغ و براي اغراض سوئي چنين اظهاري مي‏كند كه بايد تأديب و تنبيه شود.

همچنين كسي كه به بحث و گفتگو مي‏پردازد يا كتاب مي‏نويسد نمي‏تواند در وجود طرف بحث و يا در وجود كاغذ و قلمي كه مي‏نويسد شك كند. نهايت اين است كه بگويد همه‌ي آنها را در درون خودم درك مي‏كنم و امّا در وجود خارجي آنها شك دارم، چنانكه ظاهر سخنان «باركلي» و بعضي ديگر از ايدآليستها اين است كه ايشان همه‌ي مدرَكات را فقط به عنوان صورتهاي درون ذهني مي‏پذيرفته‏اند و وجود خارجي آنها را انكار مي‏كرده‏اند ولي وجود انسانهاي ديگري را كه داراي ذهن و ادراك هستند قبول داشته‏اند. ولي چنين نظري به معناي نفي مطلق علم يا مطلق وجود نيست بلكه انكار موجودات مادّي - چنانكه از باركلي نقل شده ـ به معناي انكار بعضي از موجودات، و شك در آنها به معناي شك درباره‌ي بعضي از معلومات است.

حال، اگر كسي ادّعا كند كه «هيچ شناخت‏يقيني، امكان ندارد» از وي سؤال مي‏شود كه آيا اين مطلب را مي‏داني يا درباره‌ي آن شك داري؟ اگر بگويد «مي‏دانم» پس دست كم به يك شناخت‏ يقيني، اعتراف كرده، و بدين ترتيب، ادّعاي خود را نقض كرده است. و اگر بگويد «نمي‏دانم» معنايش اين است كه احتمال مي‏دهم معرفت‏ يقيني، ممكن باشد، پس از سوي ديگر سخن

﴿ صفحه 163﴾

خود را ابطال نموده است.

امّا اگر كسي بگويد «من درباره‌ي امكان علم و شناخت جزمي، شك دارم» از وي سؤال مي‏شود كه «آيا مي‏داني كه شك داري يا نه؟» اگر پاسخ دهد «مي‏دانم كه شك دارم» پس نه تنها امكان بلكه وقوع علم را هم پذيرفته است، امّا اگر بگويد «در شك خودم هم شك دارم» اين همان سخني است كه يا به علّت مرض و يا از روي غرض گفته مي‏شود و بايد به آن، پاسخ عملي داد.

با كساني كه مدّعي نسبي بودن همه‌ي شناختها هستند و مي‏گويند: هيچ قضيه‏اي بطور مطلق و كلّي و دائمي، صحيح نيست نيز مي‏توان چنين گفتگويي را انجام داد. يعني مي‏توان به ايشان گفت: همين قضيّه. كه «هيچ قضيه‏اي بطور مطلق صحيح نيست» آيا مطلق و كلّي و دائمي است يا نسبي و جزئي و موقّت؟ اگر هميشه و در همه‌ي موارد و بدون هيچ قيد و شرطي، صادق است پس دست كم يك قضيّه‌ي مطلق و كلّي و دائمي، ثابت مي‏شود. و اگر خود اين علم هم نسبي است معنايش اين است كه در بعضي از موارد، صحيح نيست و ناچار موردي كه اين قضيه درباره‌ي آن صدق نمي‏كند قضيه‏اي مطلق و كلّي و دائمي خواهد بود.

ردّ شبهه­ي شك‏گرايان

شبهه‏اي كه سوفيستها و شك‏گرايان به آن تمسّك جسته‏اند و آنرا به صورتهاي گوناگون و با ذكر مثالهاي مختلفي بيان كرده‏اند اين است: گاهي انسان از راه حسّ به وجود چيزي يقين پيدا مي‏كند ولي بعداً متوجّه مي‏شود كه خطا كرده است پس معلوم مي‏شود كه ادراك حسّي، ضمانت صحّت ندارد. و به دنبال آن، چنين احتمالي پيش مي‏آيد كه از كجا ساير ادراكات حسّي من خطا نباشد، و شايد روزي بيايد كه به خطا بودن آنها هم پي ببرم. همچنين گاهي انسان از راه دليل عقلي، اعتقاد يقيني به مطلبي پيدا مي‏كند امّا پس از چندي مي‏فهمد كه آن دليل، درست نبوده و يقينش مبدّل به شك مي‏شود. پس معلوم مي‏شود كه ادراك عقلي هم ضمانت صحّت ندارد و به همان ترتيب، احتمال

﴿ صفحه 164﴾

خطا به ساير مدرَكات عقل هم سرايت مي‏كند. نتيجه آنكه نه حسّ، قابل اعتماد است و نه عقل، و براي انسان جز شكّ باقي نمي‏ماند.

در پاسخ بايد گفت:

1 ـ معناي اين استدلال آن است كه شما مي‏خواهيد از راه اين دليل به نتيجه‌ي منظورتان كه همان صحّت ‏شك گرايي است برسيد و به آن علم پيدا كنيد و دست كم بخواهيد نظر خودتان را به اين وسيله، به طرف بقبولانيد يعني انتظار داريد كه او علم به صحّت ادّعاي شما پيدا كند، در صورتي كه مدّعاي شما اين است كه حصول علم، مطلقاً محال است!

2 ـ معناي كشف خطا در ادراكات حسّي و عقلي اين است كه بفهميم ادراك ما مطابق با واقع نيست، پس لازمه‏اش اعتراف به وجود علم به خطا بودن ادراك است.

3 ـ لازمه‌ي ديگر آن اين است كه بدانيم واقعيّتي وجود دارد كه ادراك خطائي ما با آن مطابقت ندارد وگرنه خطا بودن ادراك، مفهومي نخواهد داشت.

4 ـ لازمه‌ي ديگرش اين است كه خود ادراك خطائي و صورت ذهني مخالف با واقع، براي ما معلوم باشد.

5 ـ و بالأخره بايد وجود خطا كننده و حسّ يا عقل خطا كار را نيز بپذيريم.

6 ـ اين استدلال خودش يك استدلال عقلي است (هر چند در واقع مغالطه است) و استناد به آن به معناي معتبر شمردن عقل و ادراكات آن است.

7 ـ افزون بر اينها، در اينجا علم ديگري نيز مفروض است و آن اين است كه ادراك خطائي در عين خطا بودن نمي‏تواند درست باشد.

پس همين استدلال، مستلزم اعتراف به وجود چندين علم است و با اين وصف چگونه مي‏توان امكان علم را مطلقاً انكار كرد و يا حتّي در وقوع آن تشكيك نمود؟!

اينها همه پاسخهاي نقضي به استدلال شك‏گرايان بود و امّا حلّ مطلب و

﴿ صفحه 165﴾

بيان وجه مغالطه در آن اين است كه صحّت و خطاي ادراكات حسّي را به كمك دلايل عقلي، اثبات مي‏كنيم و امّا اينكه گفته شد كشف خطا در يك ادراك عقلي موجب سرايت احتمال خطا به ساير ادراكات عقل مي‏شود، صحيح نيست زيرا احتمال خطا تنها در ادراكات نظري (= غير بديهي) راه دارد و امّا بديهيات عقلي كه اساس براهين فلسفي را تشكيل مي‏دهند به هيچ­وجه قابل خطا نيستند و توضيح خطا ناپذيري آنها در درس نوزدهم خواهد آمد.

﴿ صفحه 166﴾

خلاصه

1 ـ چون هدف ما از بررسي مسائل شناخت، تثبيت موضع بر حقّ فلسفه‌ي الهي است از اينروي تنها به مسائلي از شناخت‏شناسي خواهيم پرداخت كه در اين راه مفيد باشد.

2 ـ شناخت‏شناسي نياز به اصول موضوعه‏اي كه در علم ديگري بيان شود ندارد.

3 ـ نياز فلسفه به شناخت‏شناسي از قبيل نياز يك علم به علم ديگر براي اثبات اصول موضوعه‏اش نيست. زيرا اوّلاً قضاياي مورد نياز فلسفه، قضاياي بديهي و غير قابل انكار است، و ثانياً نياز به اين گونه قضايا كه در شناخت‏شناسي مورد بحث واقع مي‏شود مانند نياز به قضايايي كه در علم منطق، بيان مي‏گردد در واقع، براي حصول علم به علم و مضاعف شدن شناخت مي‏باشد.

4 ـ امكان و تحقّق شناخت، بديهي و بي‏نياز از اثبات است ولي از سوفيستها و شكّاكان، نقل شده كه مطلقاً امكان آنرا انكار مي‏كرده‏اند.

5 ـ ادّعاي عدم امكان شناخت، متضمّن علم به اين مطلب و ناقض خودش مي‏باشد و همچنين ادّعاي نسبي بودن همه‌ي علوم و شناختها.

6 ـ استدلال براي اين ادّعاي نادرست به خطاپذيري ادراكات حسّي و عقلي نيز مستلزم چندين علم است: علمي كه علي الفرض از اين دليل، حاصل مي‏شود، علم به خطا بودن بعضي از ادراكات حسّي و عقلي، علم به واقعيّتي كه ادراك خطائي با آن مطابق نيست، علم به وجود خود ادراك خطائي، علم به خطا كننده، علم به اعتبار اين استدلال كه از شناختهاي عقلاني تشكيل يافته است و علم به محال بودن تناقض.

7 ـ جواب حلّي اين شبهه آن است كه صحّت و خطاي ادراكات حسّي را به كمك دلايل عقلي، اثبات مي‏كنيم و اين دلايل، مبتني بر يك دسته از ادراكات عقلي است كه خطائي در آنها راه ندارد و بهيچوجه مورد شك و ترديد، واقع نمي‏شود و خطا بودن بعضي از ادراكات عقلي موجب سرايت احتمال خطا به همه‌ي آنها نمي‏گردد.