شامل:
در جستجوي سنگ بناي شناخت
نخستين تقسيم علم
علم حضوري
راز خطا ناپذيري علم حضوري
همراهي علم حصولي با علم حضوري
مراتب علم حضوري
در درس گذشته اشاره شد كه بعضي از شناختها و ادراكات بهيچوجه قابل شك و ترديد نيست و حتّي دليلي كه شكگرايان براي توجيه نظريهي انحرافي خودشان مبني بر انكار مطلق علم، بيان كرده بودند متضمّن و مستلزم چندين علم بود.
از سوي ديگر ميدانيم كه همهي شناختها و اعتقادات ما هم درست و مطابق با واقع نيست و حتّي در بسياري از موارد، خودمان به خطا بودن بعضي از آنها پي ميبريم.
با توجّه به اين دو مطلب طبعاً چنين سؤالي پيش ميآيد كه چه فرق اساسي بين انواع ادراكات انسان، وجود دارد به طوري كه بعضي از آنها خطا ناپذير و غير قابل تشكيك هستند و بعضي خطا بردار و قابل شك و ترديد؟ و چگونه بايد اين دو نوع را از يكديگر تشخيص داد؟
در درس دوم اشاره كرديم كه دكارت براي مبارزه با شك گرايي، در مقام پيريزي فلسفهي تزلزل ناپذيري برآمد و سنگ بناي آنرا شك ناپذيري خود شك، قرار داد و حتّي وجود «منِ» شك كننده و انديشنده را نيز متفرّع بر آن ساخت. سپس ملاك شكناپذيري آنرا «وضوح و تمايز» معرّفي كرد و آنرا معياري براي باز شناسي انديشههاي درست از نادرست، قرار داد و در صدد بر آمد كه روش رياضي را در فلسفه بكار گيرد و در واقع، منطق جديدي را ارائه دهد.
ما اكنون در مقام ارزيابي فلسفهي دكارت و بررسي درجه موفقيّت وي در كاري كه به عهده گرفته بود نيستيم. تنها اين نكته را خاطر نشان ميكنيم كه آغاز كردن از شك به عنوان نقطهي شروعي براي جدال با شكگرايان، موجّه است چنانكه در درس سابق، ملاحظه شد. ولي اگر كسي گمان كند كه وجود هيچ چيزي به اين اندازه روشن و يقيني نيست و حتّي وجودِ خود شك كننده هم ميبايست از راه وجود شك، معلوم شود صحيح نيست بلكه وجود «من» آگاه و انديشنده دست كم به اندازهي وجود شك كه يكي از حالات او ميباشد روشن و غير قابل ترديد است.
همچنين «وضوح و تمايز» را نميتوان معيار اصلي باز شناسي انديشههاي درست از نادرست، قرار داد زيرا علاوه بر اينكه خود اين معيار به قدر كافي «واضح و متمايز» و غير خالي از ابهام نيست و محك قاطع و تعيين كنندهاي به شمار نميرود نميتواند راز خطا ناپذيري نوع خاصّي از ادراكات را آشكار سازد. البتّه ساير سخنان وي نيز جاي بحثهاي فراواني دارد كه در اينجا مجال بررسي آنها نيست.
اما شك ناپذيري شك و شك كننده و چيزهاي ديگري از اين قبيل رازي دارد كه براي پردهداري از آن بايستي به بررسي انواع علم و ادراك پرداخت.
نخستين تقسيمي كه ميتوان براي علم و شناخت در نظر گرفت اين است كه علم يا بدون واسطه به ذات معلوم، تعلّق ميگيرد و وجود واقعي و عيني معلوم براي عالم و شخص درك كننده، منكشف ميگردد و يا وجود خارجي آن، مورد شهود و آگاهي عالم، قرار نميگيرد بلكه شخص از راه چيزي كه نمايانگر معلوم ميباشد و اصطلاحاً صورت يا مفهوم ذهني ناميده ميشود از آن آگاه ميگردد. قسم اول را «علم حضوري» و قسم دوم را «علم حصولي» ميناميم.
تقسيم علم به اين دو قسم، يك تقسيم عقلي و دائر بين نفي و اثبات
است و به همين جهت، حالت سومي را در عَرْض اين دو قسم نميتوان براي علم، فرض كرد، يعني علم از اين دو قسم، خارج نيست: يا واسطهاي بين شخص عالم و ذات معلوم، وجود دارد كه آگاهي بوسيلهي آن حاصل ميشود كه در اين صورت به علم حصولي ناميده ميگردد، و يا چنين واسطهاي وجود ندارد و در اين صورت علم حضوري خواهد بود. امّا وجود اين دو قسم در انسان، احتياج به توضيح دارد.
علم و آگاهي هر كسي از خودش به عنوان يك موجود درك كننده، علمي است غير قابل انكار، و حتّي سوفيستهايي كه مقياس هر چيزي را انسان دانستهاند وجود خود انسان را انكار نكردهاند و منكر آگاهي وي از خودش نشدهاند.
البتّه منظور از خود انسان همان «من» درك كننده و انديشنده است كه با شهود دروني از خودش آگاه است نه اينكه از راه حس و تجربه و به واسطهي صور و مفاهيم ذهني، آگاهي پيدا كند و به ديگر سخن: خودش عين علم است و در اين علم و آگاهي، تعدّد و تغايري بين علم و عالم و معلوم، وجود ندارد و چنانكه قبلاً اشاره شد «وحدت عالم و معلوم» كاملترين مصداق «حضور معلوم نزد عالم» است، امّا آگاهي انسان از رنگ و شكل و ساير ويژگيهاي بدن، چنين نيست بلكه از راه ديدن و لمس كردن و ساير حواس و با وساطت صورتهاي ذهني، حاصل ميشود. و در درون بدن، اعضاء و احشاء زيادي هست كه از آنها آگاه نيستيم مگر اينكه از راه علائم و آثار بوجود آنها پي ببريم يا به وسيلهي آموختن علم تشريح و فيزيولوژي و ديگر علوم زيستي، از آنها آگاه شويم.
همچنين منظور از اين آگاهي، همان يافت بسيط و تجزيه ناپذير است نه اين قضيّه كه «من هستم» يا «خودم وجود دارم» كه مركّب از چند مفهوم است. پس منظور از «علم به نفس» همان آگاهي شهودي بسيط و بي واسطه از روح خودمان است و اين علم و آگاهي، ويژگي ذاتي آن ميباشد. و در جاي خودش ثابت شده كه روح، مجرّد و غير مادّي است و هر جوهر مجرّدي از خودش آگاه
است و اين مسائل، مربوط به هستي شناسي و روانشناسي فلسفي است و فعلاً جاي بحث در بارهي آنها نيست.
نيز آگاهي ما از حالات رواني و احساسات و عواطف خودمان علمي است بي واسطه و حضوري. هنگامي كه دچار «ترس» ميشويم اين حالت رواني را مستقيماً و بدون واسطه مييابيم نه اينكه به وسيلهي صورت يا مفهوم ذهني آنرا بشناسيم. يا هنگامي كه نسبت به كسي يا چيزي «محبّت» پيدا ميكنيم اين جذب و انجذاب دروني را در خودمان مييابيم، يا هنگامي كه تصميم بر كاري ميگيريم از تصميم و ارادهي خودمان بي واسطه آگاه هستيم. و معني ندارد كه كسي بترسد يا چيزي را دوست بدارد يا تصميم بر كاري بگيرد ولي از ترس يا محبّت يا ارادهي خودش آگاه نباشد!
و به همين دليل است كه وجود شك و گمان خودمان، قابل انكار نيست و هيچ كس نميتواند ادّعا كند كه از شك خودش، آگاه نيست و در وجود شكّش هم شك دارد!
يكي ديگر از مصاديق علم حضوري، علم نفس به نيروهاي ادراكي و تحريكي خودش ميباشد. آگاهي نفس از نيروي تفكّر يا تخيّل يا نيروي بكار گيرندهي اعضاء و جوارح بدن، علمي است حضوري و مستقيم، نه اينكه آنها را از راه صورت يا مفهوم ذهني بشناسد. و به همين دليل است كه هيچگاه در بكار گيري آنها اشتباه نميكند و مثلاً نيروي ادراكي را بجاي نيروي تحريكي به كار نميگيرد و به جاي اينكه در بارهي چيزي بينديشد به انجام حركات بدني نميپردازد.
از جمله چيزهايي كه با علم حضوري، درك ميشود خود صورتها و مفاهيم ذهني است كه آگاهي نفس از آنها به وسيله صورت يا مفهوم ديگري حاصل نميشود. و اگر لازم بود كه علم به هر چيزي از راه حصول صورت يا مفهوم ذهني، حاصل شود ميبايست علم به هر صورت ذهني، به وسيلهي صورت ديگري تحقّق يابد و علم به آن صورت هم از راه صورت ديگري. و بدين ترتيب
ميبايستي در مورد يك علم، بي نهايت علمها و صورتهاي ذهني، تحقّق يابد!
در اينجا ممكن است اشكال شود كه اگر علم حضوري عين معلوم است لازم ميآيد كه صورتهاي ذهني هم علم حصولي باشند و هم علم حضوري. زيرا اين صورتها از آن جهت كه با علم حضوري، درك ميشوند خودشان عين علم حضوري هستند و از سوي ديگر فرض اين است كه آنها علم حصولي به اشياء خارجي هستند، پس چگونه ممكن است كه يك علم هم علم حصولي باشد و هم علم حضوري؟
جواب اين است كه صورتها و مفاهيم ذهني، خاصيت مرآتيّت و بيرون نمايي و حكايت از اشياء خارجي را دارند و از آن جهت كه وسيله و ابزاري براي شناختن خارجيّات هستند علم حصولي به شمار ميروند ولي از آن جهت كه خودشان نزد نفس، حاضر هستند و نفس مستقيماً از آنها آگاه ميشود علم حضوري، محسوب ميشوند و اين دو حيثيّت با يكديگر فرق دارد: حيثيت حضوري بودن آنها آگاهي بيواسطهي نفس از خود آنهاست، و حيثيت حصولي بودن آنها نشانگري آنها از اشياء خارجي است.
براي توضيح بيشتر به مثال «آينه» توجّه ميكنيم. ما ميتوانيم آينه را به دو صورت بنگريم و به آن نظر بيفكنيم: يكي نظر استقلالي، مثل هنگامي كه ميخواهيم آينه بخريم و پشت و روي آنرا نگاه ميكنيم كه شكسته و موج دار نباشد، ديگري نظر آلي و ابزاري، مثل هنگامي كه ميخواهيم صورت خود را در آن ببينيم كه در اين حالت گر چه به آينه نگاه ميكنيم ولي توجّه اصلي ما معطوف به صورت خودمان است نه به آينه. صورتهاي ذهني هم ميتوانند مورد توجّه استقلالي نفس، قرار بگيرند و در اين حالت است كه ميگوييم با علم حضوري، درك ميشوند و ميتوانند وسيله و ابزاري براي شناختن اشياء يا اشخاص خارجي، قرار بگيرند و در اين حال است كه ميگوئيم علم حصولي هستند. البته توجّه داشته باشيد كه منظور از اين بيان، تفكيك دو حالت از نظر زماني نيست بلكه منظور تفكيك دو حيثيّت است و لازمهاش اين نيست كه
صورت ذهني در حالي كه علم حصولي براي اشياء خارجي است براي نفس، معلوم نباشد و حيثيت حضوري بودن را نداشته باشد.
با توجّه به توضيحي كه دربارهي علم حضوري و علم حصولي و فرق آنها داده شد معلوم ميشود كه چرا علم به نفس، و علم به حالات نفساني و همچنين ساير علوم حضوري، اساساً خطا ناپذيرند. زيرا در اين موارد، خود واقعيّت عيني، مورد شهود قرار ميگيرد به خلاف موارد علم حصولي كه صورتها و مفاهيم ذهني، نقش ميانجي را ايفاء ميكنند و ممكن است مطابقت كامل با اشياء و اشخاص خارجي نداشته باشند.
به ديگر سخن: خطاي در ادراك در صورتي قابل تصوّر است كه بين شخص درك كننده و ذات درك شونده، واسطهاي در كار باشد و آگاهي به وسيلهي آن، تحقّق يابد. در چنين صورتي جاي اين سؤال هست كه اين صورت يا مفهومي كه بين درك كننده و درك شونده، واسطه شده و نقش نمايانگري از درك شونده را ايفاء ميكند آيا دقيقاً درك شونده را نشان ميدهد و كاملاً با آن مطابقت دارد يا نه؟ و تا ثابت نشود كه اين صورت و مفهوم دقيقاً مطابق با ذات درك شونده هست يقين به صحّت ادراك، حاصل نميشود. امّا در صورتي كه شيء يا شخص درك شونده با وجود عيني خودش و بدون هيچ واسطهاي نزد درك كننده، حاضر باشد و يا با آن، وحدت يا اتّحادي داشته باشد ديگر جاي فرض خطا نيست. و نميتوان سؤال كرد كه آيا علم با معلوم، مطابقت دارد يا نه؟ زيرا در اين صورت، علم عين معلوم است.
ضمناً معناي صحّت و حقيقت بودن، و متقابلاً معناي خطا بودن ادراك، روشن شد. يعني حقيقت، عبارتست از ادراكي كه مطابق با واقع باشد و كاملاً آنرا منكشف سازد، و خطا عبارتست از اعتقادي كه مطابق با واقع نباشد.
در اينجا لازم است نكتهي مهمّي را خاطر نشان كنيم و آن اين است كه: ذهن همواره مانند دستگاه خودكاري از يافتههاي حضوري، عكس برداري ميكند و صورتها يا مفاهيم خاصّي را از آنها ميگيرد سپس به تجزيه و تحليلها و تعبير و تفسيرهايي دربارهي آنها ميپردازد. مثلاً هنگامي كه دچار ترس ميشويم ذهن ما از حالت ترس، عكسي ميگيرد كه بعد از رفع شدن آن حالت ميتواند آنرا به خاطر بياورد. همچنين مفهوم كلي آنرا درك ميكند و با ضميمه كردن مفاهيم ديگري آنرا به صورت جملهي «من ميترسم» يا «من ترس دارم» يا «ترس در من وجود دارد» منعكس ميسازد. نيز با سرعت عجيبي پديد آمدن اين حالت رواني را بر اساس دانستههاي پيشين، تفسير ميكند و علّت پيدايش آنرا تشخيص ميدهد.
همهي اين فعل و انفعالات ذهني كه سريعاً انجام ميگيرد غير از يافتن حالت ترس و علم حضوري به آن است ولي مقارنت و همزماني آنها با علم حضوري در بسياري از اوقات، موجب اشتباه ميشود و شخص ميپندارد همانگونه كه خود ترس را با علم حضوري يافته علّت آنرا هم با علم حضوري شناخته است در صورتي كه آنچه با علم حضوري درك شده يك امر بسيط و عاري از هر گونه صورت و مفهوم و همچنين خالي از هر گونه تعبير و تفسير بوده و به همين جهت، جاي خطائي در آن وجود نداشته است در صورتي كه تفسير مقارن آن از قبيل ادراكات حصولي بوده كه خود بخود ضمانتي براي صحّت و مطابقت با واقع ندارند.
با اين توضيح، روشن ميشود كه چرا و چگونه در مورد پارهاي از علوم حضوري، خطاهايي پديد ميآيد. مثلاً گاهي انسان، احساس گرسنگي ميكند و ميپندارد كه نياز به غذا دارد در صورتي كه اشتهاي كاذبي است و در آن حال، نيازي به غذا ندارد. سرّ مطلب اين است كه آنچه با علم حضوري خطا ناپذير، درك شده همان احساس خاص، بوده است ولي همراه آن احساس، تفسيري
بوسيلهي ذهن بر اساس مقايسهي آن با ساير احساسهاي قبلي، انجام گرفته كه علّت اين احساس، نياز به غذا است امّا اين مقايسه، صحيح نبوده و بدين وسيله خطايي در تشخيص علت و تفسير ذهني، پديد آمده است. خطاهايي كه در مكاشفات عرفاني پديد ميآيد نيز از همين قبيل است. بنابراين، لازم است در تشخيص علم حضوري كاملاً دقت كنيم و آنرا از تفسيرهاي ذهني مقارن آن، جدا كنيم تا دچار لغزشها و انحرافات ناشي از اينگونه خلطها نشويم.
نكتهي ديگر شايان توجّه اين است كه همهي علمهاي حضوري از نظر شدّت و ضعف، يكسان نيستند بلكه گاهي علم حضوري، از قوّت و شدّت كافي، برخوردار است و به صورت آگاهانه تحقّق مييابد ولي گاهي هم بصورت ضعيف و كمرنگي حاصل ميشود و به صورت نيمه آگاهانه و حتّي ناآگاهانه در ميآيد.
اختلاف مراتب علم حضوري گاهي معلول اختلاف مراتب وجود شخص درك كننده است يعني هر قدر نفس از نظر مرتبهي وجودي، ضعيفتر باشد علوم حضوريش ضعيفتر و كمرنگتر است و هر قدر مرتبهي وجوديش كاملتر شود علوم حضوري آن كاملتر و آگاهانهتر ميگردد. تبيين اين مطلب، متوقّف بر بيان مراتب وجود و همچنين مراتب تكاملي نفس است كه بايد در ساير علوم فلسفي، اثبات شود و در اينجا ميتوانيم بر اساس اين دو اصل موضوع، امكان شدّت و ضعف در علوم حضوري را بپذيريم.
علم حضوري به حالات رواني نيز به صورت ديگري قابل شدّت و ضعف است. مثلاً بيماري كه از درد، رنج ميبرد و درد خود را با علم حضوري مييابد هنگامي كه دوست عزيزي را ميبيند و توجّهش به سوي او معطوف ميشود ديگر شدّت درد را درك نميكند. علّت ضعف اين ادراك، ضعف توجّه است. بر عكس، موقع تنهايي و بخصوص در شب تاريك كه توجّهي به ساير امور ندارد درد خود را با شدّت بيشتري درك ميكند كه علّت آن، شدّت توجّه است.
اختلاف مراتب علم حضوري ميتواند در تفسيرهاي ذهني آنها مؤثر باشد، مثلاً نفس در مراحل اوّليه با اينكه علم حضوري به خويشتن دارد ممكن است در اثر ضعف اين علم، ارتباط خود را با بدن به صورت «رابطهي عينيّت» تصوّر كند و در نتيجه بپندارد كه حقيقت نفس همين بدن مادّي يا پديدههاي مربوط به آن است ولي هنگامي كه مراتب كاملتري از علم حضوري برايش حاصل شد و به عبارت ديگر: هنگامي كه جوهر نفس، تكامل يافت ديگر چنين اشتباهي رخ نميدهد.
همچنين در جاي خودش ثابت شده كه انسان، نسبت به آفريدگار خويش، علم حضوري دارد ولي در اثر ضعف مرتبهي وجودي و نيز در اثر توجّه به بدن و امور مادّي، اين علم به صورت ناآگاهانه در ميآيد. امّا با تكامل نفس و كاهش توجّه به بدن و امور مادّي و تقويت توجّهات قلبي نسبت به خداوند متعال همان علم به مراتبي از وضوح و آگاهي ميرسد تا آنجا كه ميگويد: «اَ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك؟»1
1 ـ دكارت، سنگ بناي شناخت يقيني را علم به وجود شك قرار داد و خواست از اين راه، وجود شك كننده (روح انسان) را اثبات كند سپس وضوح و تمايز را به عنوان معياري براي بازشناسي انديشههاي درست از نادرست، معرّفي كرد.
2 ـ آغاز كردن از شك براي شروع بحث با شكگرايان، صحيح است ولي نميتوان آنرا مقدّم بر علم به نفس و دليل وجود آن قرار داد. چنانكه نميتوان وضوح و تمايز را به عنوان معيار ناختحقيقت، پذيرفت.
3 ـ در علم حصولي، شخص به وسيلهي صورت يا مفهوم ذهني از شيء يا شخص درك شونده آگاه ميشود ولي در علم حضوري چنين واسطهاي وجود ندارد.
4 ـ علم هر كس به وجود خودش و به قواي نفساني و احساسات و عواطف و ساير حالات رواني و به فعلي كه بي واسطه از نفس صادر ميشود مانند تصميم و اراده، حضوري است.
5 ـ صورتها و مفاهيم ذهني نسبت به اشياء يا اشخاصي كه از آنها حكايت ميكنند علم حصولي هستند ولي نفس، خود آنها را حضوراً مييابد.
6 ـ خطا كه عبارتست از عدم مطابقت ادراك با ادراك شونده در جايي امكان تحقّق دارد كه ادراك با واسطه، انجام گيرد زيرا در چنين موردي جاي اين احتمال هست كه صورت ادراكي مطابق با واقعيت معلوم نباشد امّا در علم حضوري كه ذات معلوم، مورد شهود عالم قرار ميگيرد جاي چنين احتمالي نيست و همين است راز خطا ناپذيري علم حضوري.
7 ـ علم حضوري يك شهود بسيط است و در آن نه موضوع و محمولي وجود دارد و نه تحليل و تفسيري، ولي همراه آن يك يا چند علم حصولي تحقق مييابد كه ممكن است بعضي از آنها خطا باشد مانند اشتهاي كاذب و مكاشفاتي كه همراه با تفسيرهاي ذهني غلط است.
8 ـ علم حضوري داراي مراتب مختلفي است و ممكن است بعضي از آنها آگاهانه نباشد. مانند علم حضوري اغلب مردم نسبت به خداي متعال.
9 ـ علّت اختلاف مراتب علم حضوري يا تفاوت درجات وجودي ذات عالم است مانند اختلاف علم نفس به خودش در مراتب مختلفي كه از تجرّد پيدا ميكند و يا تفاوت مراتب توجّه نفس است مانند اختلاف احساس درد در اثر شدّت و ضعف توجّه.
10 ـ ضعف علم حضوري ممكن است موجب تفسير ذهني غلط شود چنانكه كساني ميپندارند كه روحشان با بدنشان يكي است با اينكه علم حضوري به آن دارند.
پينوشت
1 ـ ر. ك: دعاي حضرت سيد الشهداء عليه السلام در روز عرفه.