﴿ صفحه 169﴾

درس سيزدهم
اقسام شناخت

شامل:

در جستجوي سنگ بناي شناخت

نخستين تقسيم علم

علم حضوري

راز خطا ناپذيري علم حضوري

همراهي علم حصولي با علم حضوري

مراتب علم حضوري

﴿ صفحه 170﴾

در جستجوي سنگ بناي شناخت

در درس گذشته اشاره شد كه بعضي از شناختها و ادراكات بهيچ­وجه قابل شك و ترديد نيست و حتّي دليلي كه شك‏گرايان براي توجيه نظريه‌ي انحرافي خودشان مبني بر انكار مطلق علم، بيان كرده بودند متضمّن و مستلزم چندين علم بود.

از سوي ديگر مي‏دانيم كه همه‌ي شناختها و اعتقادات ما هم درست و مطابق با واقع نيست و حتّي در بسياري از موارد، خودمان به خطا بودن بعضي از آنها پي مي‏بريم.

با توجّه به اين دو مطلب طبعاً چنين سؤالي پيش مي‏آيد كه چه فرق اساسي بين انواع ادراكات انسان، وجود دارد به طوري كه بعضي از آنها خطا ناپذير و غير قابل تشكيك هستند و بعضي خطا بردار و قابل شك و ترديد؟ و چگونه بايد اين دو نوع را از يكديگر تشخيص داد؟

در درس دوم اشاره كرديم كه دكارت براي مبارزه با شك گرايي، در مقام پي‏ريزي فلسفه‌ي تزلزل ناپذيري برآمد و سنگ بناي آنرا شك ناپذيري خود شك، قرار داد و حتّي وجود «منِ» شك كننده و انديشنده را نيز متفرّع بر آن ساخت. ‏سپس ملاك شك‌ناپذيري آنرا «وضوح و تمايز» معرّفي كرد و آنرا معياري براي باز شناسي انديشه‏هاي درست از نادرست، قرار داد و در صدد بر آمد كه روش رياضي را در فلسفه بكار گيرد و در واقع، منطق جديدي را ارائه دهد.

﴿ صفحه 171﴾

ما اكنون در مقام ارزيابي فلسفه­ي دكارت و بررسي درجه موفقيّت وي در كاري كه به عهده گرفته بود نيستيم. تنها اين نكته را خاطر نشان مي‏كنيم كه آغاز كردن از شك به عنوان نقطه‌ي شروعي براي جدال با شك‏گرايان، موجّه است چنانكه در درس سابق، ملاحظه شد. ولي اگر كسي گمان كند كه وجود هيچ چيزي به اين اندازه روشن و يقيني نيست و حتّي وجودِ خود شك كننده هم مي‏بايست از راه وجود شك، معلوم شود صحيح نيست بلكه وجود «من» آگاه و انديشنده دست كم به اندازه‌ي وجود شك كه يكي از حالات او مي‏باشد روشن و غير قابل ترديد است.

همچنين «وضوح و تمايز» را نمي‏توان معيار اصلي باز شناسي انديشه‏هاي درست از نادرست، قرار داد زيرا علاوه بر اينكه خود اين معيار به قدر كافي «واضح و متمايز» و غير خالي از ابهام نيست و محك قاطع و تعيين كننده‏اي به شمار نمي‏رود نمي‏تواند راز خطا ناپذيري نوع خاصّي از ادراكات را آشكار سازد. البتّه ساير سخنان وي نيز جاي بحثهاي فراواني دارد كه در اينجا مجال بررسي آنها نيست.

اما شك ناپذيري شك و شك كننده و چيزهاي ديگري از اين قبيل رازي دارد كه براي پرده‏داري از آن بايستي به بررسي انواع علم و ادراك پرداخت.

نخستين تقسيم علم

نخستين تقسيمي كه مي‏توان براي علم و شناخت در نظر گرفت اين است كه علم يا بدون واسطه به ذات معلوم، تعلّق مي‏گيرد و وجود واقعي و عيني معلوم براي عالم و شخص درك كننده، منكشف مي‏گردد و يا وجود خارجي آن، مورد شهود و آگاهي عالم، قرار نمي‏گيرد بلكه شخص از راه چيزي كه نمايانگر معلوم مي‏باشد و اصطلاحاً صورت يا مفهوم ذهني ناميده مي‏شود از آن آگاه مي‏گردد. قسم اول را «علم حضوري» و قسم دوم را «علم حصولي» مي‏ناميم.

تقسيم علم به اين دو قسم، يك تقسيم عقلي و دائر بين نفي و اثبات

﴿ صفحه 172﴾

است و به همين جهت، ‏حالت‏ سومي را در عَرْض اين دو قسم نمي‏توان براي علم، فرض كرد، يعني علم از اين دو قسم، خارج نيست‏: يا واسطه‏اي بين شخص عالم و ذات معلوم، وجود دارد كه آگاهي بوسيله‌ي آن حاصل مي‏شود كه در اين صورت به علم حصولي ناميده مي‏گردد، و يا چنين واسطه‏اي وجود ندارد و در اين صورت علم حضوري خواهد بود. امّا وجود اين دو قسم در انسان، احتياج به توضيح دارد.

علم حضوري

علم و آگاهي هر كسي از خودش به عنوان يك موجود درك كننده، علمي است غير قابل انكار، و حتّي سوفيستهايي كه مقياس هر چيزي را انسان دانسته‏اند وجود خود انسان را انكار نكرده‏اند و منكر آگاهي وي از خودش نشده‏اند.

البتّه منظور از خود انسان همان «من» درك كننده و انديشنده است كه با شهود دروني از خودش آگاه است نه اينكه از راه حس و تجربه و به واسطه‌ي صور و مفاهيم ذهني، آگاهي پيدا كند و به ديگر سخن: خودش عين علم است و در اين علم و آگاهي، تعدّد و تغايري بين علم و عالم و معلوم، وجود ندارد و چنانكه قبلاً اشاره شد «وحدت عالم و معلوم» كاملترين مصداق «حضور معلوم نزد عالم» است، امّا آگاهي انسان از رنگ و شكل و ساير ويژگيهاي بدن، چنين نيست بلكه از راه ديدن و لمس كردن و ساير حواس و با وساطت صورتهاي ذهني، حاصل مي‏شود. و در درون بدن، اعضاء و احشاء زيادي هست كه از آنها آگاه نيستيم مگر اينكه از راه علائم و آثار بوجود آنها پي ببريم يا به وسيله­ي آموختن علم تشريح و فيزيولوژي و ديگر علوم زيستي، از آنها آگاه شويم.

همچنين منظور از اين آگاهي، همان يافت بسيط و تجزيه ناپذير است نه اين قضيّه كه «من هستم» يا «خودم وجود دارم» كه مركّب از چند مفهوم است. پس منظور از «علم به نفس» همان آگاهي شهودي بسيط و بي واسطه از روح خودمان است و اين علم و آگاهي، ويژگي ذاتي آن مي‏باشد. و در جاي خودش ثابت شده كه روح، مجرّد و غير مادّي است و هر جوهر مجرّدي از خودش آگاه

﴿ صفحه 173﴾

است و اين مسائل، مربوط به هستي شناسي و روانشناسي فلسفي است و فعلاً جاي بحث در باره‌ي آنها نيست.

نيز آگاهي ما از حالات رواني و احساسات و عواطف خودمان علمي است بي واسطه و حضوري. هنگامي كه دچار «ترس» مي‏شويم اين حالت رواني را مستقيماً و بدون واسطه مي‏يابيم نه اينكه به وسيله‌ي صورت يا مفهوم ذهني آنرا بشناسيم. يا هنگامي كه نسبت به كسي يا چيزي «محبّت» پيدا مي‏كنيم اين جذب و انجذاب دروني را در خودمان مي‏يابيم، يا هنگامي كه تصميم بر كاري مي‏گيريم از تصميم و اراده‌ي خودمان بي واسطه آگاه هستيم. و معني ندارد كه كسي بترسد يا چيزي را دوست بدارد يا تصميم بر كاري بگيرد ولي از ترس يا محبّت ‏يا اراده‌ي خودش آگاه نباشد!

و به همين دليل است كه وجود شك و گمان خودمان، قابل انكار نيست و هيچ كس نمي‏تواند ادّعا كند كه از شك خودش، آگاه نيست و در وجود شكّش هم شك دارد!

يكي ديگر از مصاديق علم حضوري، علم نفس به نيروهاي ادراكي و تحريكي خودش مي‏باشد. آگاهي نفس از نيروي تفكّر يا تخيّل يا نيروي بكار گيرنده‌ي اعضاء و جوارح بدن، علمي است حضوري و مستقيم، نه اينكه آنها را از راه صورت يا مفهوم ذهني بشناسد. و به همين دليل است كه هيچگاه در بكار گيري آنها اشتباه نمي‏كند و مثلاً نيروي ادراكي را بجاي نيروي تحريكي به كار نمي‏گيرد و به جاي اينكه در باره‌ي چيزي بينديشد به انجام حركات بدني نمي‏پردازد.

از جمله چيزهايي كه با علم حضوري، درك مي‏شود خود صورتها و مفاهيم ذهني است كه آگاهي نفس از آنها به وسيله صورت يا مفهوم ديگري حاصل نمي‏شود. و اگر لازم بود كه علم به هر چيزي از راه حصول صورت يا مفهوم ذهني، حاصل شود مي‏بايست علم به هر صورت ذهني، به وسيله‌ي صورت ديگري تحقّق يابد و علم به آن صورت هم از راه صورت ديگري. و بدين ترتيب

﴿ صفحه 174﴾

مي‏بايستي در مورد يك علم، بي نهايت علمها و صورتهاي ذهني، تحقّق يابد!

در اينجا ممكن است اشكال شود كه اگر علم حضوري عين معلوم است لازم مي‏آيد كه صورتهاي ذهني هم علم حصولي باشند و هم علم حضوري. زيرا اين صورتها از آن جهت كه با علم حضوري، درك مي‏شوند خودشان عين علم حضوري هستند و از سوي ديگر فرض اين است كه آنها علم حصولي به اشياء خارجي هستند، پس چگونه ممكن است كه يك علم هم علم حصولي باشد و هم علم حضوري؟

جواب اين است كه صورتها و مفاهيم ذهني، خاصيت مرآتيّت و بيرون نمايي و حكايت از اشياء خارجي را دارند و از آن جهت كه وسيله و ابزاري براي شناختن خارجيّات هستند علم حصولي به شمار مي‏روند ولي از آن جهت كه خودشان نزد نفس، حاضر هستند و نفس مستقيماً از آنها آگاه مي‏شود علم حضوري، محسوب مي‏شوند و اين دو حيثيّت با يكديگر فرق دارد: حيثيت ‏حضوري بودن آنها آگاهي بي‌واسطه‌ي نفس از خود آنهاست، و حيثيت حصولي بودن آنها نشانگري آنها از اشياء خارجي است.

براي توضيح بيشتر به مثال «آينه» توجّه مي‏كنيم. ما مي‏توانيم آينه را به دو صورت بنگريم و به آن نظر بيفكنيم: يكي نظر استقلالي، مثل هنگامي كه مي‏خواهيم آينه بخريم و پشت و روي آنرا نگاه مي‏كنيم كه شكسته و موج دار نباشد، ديگري نظر آلي و ابزاري، مثل هنگامي كه مي‏خواهيم صورت خود را در آن ببينيم كه در اين حالت گر چه به آينه نگاه مي‏كنيم ولي توجّه اصلي ما معطوف به صورت خودمان است نه به آينه. صورتهاي ذهني هم مي‏توانند مورد توجّه استقلالي نفس، قرار بگيرند و در اين حالت است كه مي‏گوييم با علم حضوري، درك مي‏شوند و مي‏توانند وسيله و ابزاري براي شناختن اشياء يا اشخاص خارجي، قرار بگيرند و در اين حال است كه مي‏گوئيم علم حصولي هستند. البته توجّه داشته باشيد كه منظور از اين بيان، تفكيك دو حالت از نظر زماني نيست بلكه منظور تفكيك دو حيثيّت است و لازمه‏اش اين نيست كه

﴿ صفحه 175﴾

صورت ذهني در حالي كه علم حصولي براي اشياء خارجي است براي نفس، معلوم نباشد و حيثيت حضوري بودن را نداشته باشد.

راز خطا ناپذيري علم حضوري

با توجّه به توضيحي كه درباره‌ي علم حضوري و علم حصولي و فرق آنها داده شد معلوم مي‏شود كه چرا علم به نفس، و علم به حالات نفساني و همچنين ساير علوم حضوري، اساساً خطا ناپذيرند. زيرا در اين موارد، خود واقعيّت عيني، مورد شهود قرار مي‏گيرد به خلاف موارد علم حصولي كه صورتها و مفاهيم ذهني، نقش ميانجي را ايفاء مي‏كنند و ممكن است مطابقت كامل با اشياء و اشخاص خارجي نداشته باشند.

به ديگر سخن: خطاي در ادراك در صورتي قابل تصوّر است كه بين شخص درك كننده و ذات درك شونده، واسطه‏اي در كار باشد و آگاهي به وسيله‌ي آن، تحقّق يابد. در چنين صورتي جاي اين سؤال هست كه اين صورت يا مفهومي كه بين درك كننده و درك شونده، واسطه شده و نقش نمايانگري از درك شونده را ايفاء مي‏كند آيا دقيقاً درك شونده را نشان مي‏دهد و كاملاً با آن مطابقت دارد يا نه؟ و تا ثابت نشود كه اين صورت و مفهوم دقيقاً مطابق با ذات درك شونده هست يقين به صحّت ادراك، حاصل نمي‏شود. امّا در صورتي كه شي‏ء يا شخص درك شونده با وجود عيني خودش و بدون هيچ واسطه‏اي نزد درك كننده، حاضر باشد و يا با آن، وحدت يا اتّحادي داشته باشد ديگر جاي فرض خطا نيست. و نمي‏توان سؤال كرد كه آيا علم با معلوم، مطابقت دارد يا نه؟ زيرا در اين صورت، علم عين معلوم است.

ضمناً معناي صحّت و حقيقت بودن، و متقابلاً معناي خطا بودن ادراك، روشن شد. يعني حقيقت، عبارتست از ادراكي كه مطابق با واقع باشد و كاملاً آنرا منكشف سازد، و خطا عبارتست از اعتقادي كه مطابق با واقع نباشد.

﴿ صفحه 176﴾

همراهي علم حصولي با علم حضوري

در اينجا لازم است نكته‌ي مهمّي را خاطر نشان كنيم و آن اين است كه: ذهن همواره مانند دستگاه خودكاري از يافته‏هاي حضوري، عكس برداري مي‏كند و صورتها يا مفاهيم خاصّي را از آنها مي‏گيرد سپس به تجزيه و تحليل‌ها و تعبير و تفسيرهايي درباره‌ي آنها مي‏پردازد. مثلاً هنگامي كه دچار ترس مي‏شويم ذهن ما از حالت ترس، عكسي مي‏گيرد كه بعد از رفع شدن آن حالت مي‏تواند آن‌را به خاطر بياورد. همچنين مفهوم كلي آن‌را درك مي‏كند و با ضميمه كردن مفاهيم ديگري آن‌را به صورت جمله‌ي «من مي‏ترسم» يا «من ترس دارم» يا «ترس در من وجود دارد» منعكس مي‏سازد. نيز با سرعت عجيبي پديد آمدن اين حالت رواني را بر اساس دانسته‏هاي پيشين، تفسير مي‏كند و علّت پيدايش آنرا تشخيص مي‏دهد.

همه‌ي اين فعل و انفعالات ذهني كه سريعاً انجام مي‏گيرد غير از يافتن حالت ترس و علم حضوري به آن است ولي مقارنت و همزماني آنها با علم حضوري در بسياري از اوقات، موجب اشتباه مي‏شود و شخص مي‏پندارد همانگونه كه خود ترس را با علم حضوري يافته علّت آنرا هم با علم حضوري شناخته است در صورتي كه آنچه با علم حضوري درك شده يك امر بسيط و عاري از هر گونه صورت و مفهوم و همچنين خالي از هر گونه تعبير و تفسير بوده و به همين جهت، جاي خطائي در آن وجود نداشته است در صورتي كه تفسير مقارن آن از قبيل ادراكات حصولي بوده كه خود بخود ضمانتي براي صحّت و مطابقت با واقع ندارند.

با اين توضيح، روشن مي‏شود كه چرا و چگونه در مورد پاره‏اي از علوم حضوري، خطاهايي پديد مي‏آيد. مثلاً گاهي انسان، احساس گرسنگي مي‏كند و مي‏پندارد كه نياز به غذا دارد در صورتي كه اشتهاي كاذبي است و در آن حال، نيازي به غذا ندارد. سرّ مطلب اين است كه آنچه با علم حضوري خطا ناپذير، درك شده همان احساس خاص، بوده است ولي همراه آن احساس، تفسيري

﴿ صفحه 177﴾

بوسيله‌ي ذهن بر اساس مقايسه‌ي آن با ساير احساسهاي قبلي، انجام گرفته كه علّت اين احساس، نياز به غذا است امّا اين مقايسه، صحيح نبوده و بدين وسيله خطايي در تشخيص علت و تفسير ذهني، پديد آمده است‏. خطاهايي كه در مكاشفات عرفاني پديد مي‏آيد نيز از همين قبيل است. بنابراين، لازم است در تشخيص علم حضوري كاملاً دقت كنيم و آنرا از تفسيرهاي ذهني مقارن آن، جدا كنيم تا دچار لغزشها و انحرافات ناشي از اينگونه خلطها نشويم.

مراتب علم حضوري

نكته‌ي ديگر شايان توجّه اين است كه همه‌ي علمهاي حضوري از نظر شدّت و ضعف، يكسان نيستند بلكه گاهي علم حضوري، از قوّت و شدّت كافي، برخوردار است و به صورت آگاهانه تحقّق مي‏يابد ولي گاهي هم بصورت ضعيف و كمرنگي حاصل مي‏شود و به صورت نيمه آگاهانه و حتّي ناآگاهانه در مي‏آيد.

اختلاف مراتب علم حضوري گاهي معلول اختلاف مراتب وجود شخص درك كننده است يعني هر قدر نفس از نظر مرتبه‌ي وجودي، ضعيفتر باشد علوم حضوريش ضعيفتر و كم‏رنگتر است و هر قدر مرتبه‌ي وجوديش كاملتر شود علوم حضوري آن كاملتر و آگاهانه‏تر مي‏گردد. تبيين اين مطلب، متوقّف بر بيان مراتب وجود و همچنين مراتب تكاملي نفس است كه بايد در ساير علوم فلسفي، اثبات شود و در اينجا مي‏توانيم بر اساس اين دو اصل موضوع، امكان شدّت و ضعف در علوم حضوري را بپذيريم.

علم حضوري به حالات رواني نيز به صورت ديگري قابل شدّت و ضعف است. مثلاً بيماري كه از درد، رنج مي‏برد و درد خود را با علم حضوري مي‏يابد هنگامي كه دوست عزيزي را مي‏بيند و توجّهش به سوي او معطوف مي‏شود ديگر شدّت درد را درك نمي‏كند. علّت ضعف اين ادراك، ضعف توجّه است. بر عكس، موقع تنهايي و بخصوص در شب تاريك كه توجّهي به ساير امور ندارد درد خود را با شدّت بيشتري درك مي‏كند كه علّت آن، شدّت توجّه است.

﴿ صفحه 178﴾

اختلاف مراتب علم حضوري مي‏تواند در تفسيرهاي ذهني آنها مؤثر باشد، مثلاً نفس در مراحل اوّليه با اينكه علم حضوري به خويشتن دارد ممكن است در اثر ضعف اين علم، ارتباط خود را با بدن به صورت «رابطه‌ي عينيّت» تصوّر كند و در نتيجه بپندارد كه حقيقت نفس همين بدن مادّي يا پديده‏هاي مربوط به آن است ولي هنگامي كه مراتب كاملتري از علم حضوري برايش حاصل شد و به عبارت ديگر: هنگامي كه جوهر نفس، تكامل يافت ديگر چنين اشتباهي رخ نمي‏دهد.

همچنين در جاي خودش ثابت شده كه انسان، نسبت به آفريدگار خويش، علم حضوري دارد ولي در اثر ضعف مرتبه‌ي وجودي و نيز در اثر توجّه به بدن و امور مادّي، اين علم به صورت ناآگاهانه در مي‏آيد. امّا با تكامل نفس و كاهش توجّه به بدن و امور مادّي و تقويت توجّهات قلبي نسبت به خداوند متعال همان علم به مراتبي از وضوح و آگاهي مي‏رسد تا آنجا كه مي‏گويد: «اَ يكون لغيرك من الظهور ما ليس لك؟»1

﴿ صفحه 179﴾

خلاصه

1 ـ دكارت، سنگ بناي شناخت يقيني را علم به وجود شك قرار داد و خواست از اين راه، وجود شك كننده (روح انسان) را اثبات كند سپس وضوح و تمايز را به عنوان معياري براي بازشناسي انديشه‏هاي درست از نادرست، معرّفي كرد.

2 ـ آغاز كردن از شك براي شروع بحث با شك‏گرايان، صحيح است ولي نمي‏توان آنرا مقدّم بر علم به نفس و دليل وجود آن قرار داد. چنانكه نمي‏توان وضوح و تمايز را به عنوان معيار ناخت‏حقيقت، پذيرفت.

3 ـ در علم حصولي، شخص به وسيله‌ي صورت يا مفهوم ذهني از شي‏ء يا شخص درك شونده آگاه مي‏شود ولي در علم حضوري چنين واسطه‏اي وجود ندارد.

4 ـ علم هر كس به وجود خودش و به قواي نفساني و احساسات و عواطف و ساير حالات رواني و به فعلي كه بي واسطه از نفس صادر مي‏شود مانند تصميم و اراده، حضوري است.

5 ـ صورتها و مفاهيم ذهني نسبت به اشياء يا اشخاصي كه از آنها حكايت مي‏كنند علم حصولي هستند ولي نفس، خود آنها را حضوراً مي‏يابد.

6 ـ خطا كه عبارتست از عدم مطابقت ادراك با ادراك شونده در جايي امكان تحقّق دارد كه ادراك با واسطه، انجام گيرد زيرا در چنين موردي جاي اين احتمال هست كه صورت ادراكي مطابق با واقعيت معلوم نباشد امّا در علم حضوري كه ذات معلوم، مورد شهود عالم قرار مي‏گيرد جاي چنين احتمالي نيست و همين است راز خطا ناپذيري علم حضوري.

7 ـ علم حضوري يك شهود بسيط است و در آن نه موضوع و محمولي وجود دارد و نه تحليل و تفسيري، ولي همراه آن يك يا چند علم حصولي تحقق مي‏يابد كه ممكن است بعضي از آنها خطا باشد مانند اشتهاي كاذب و مكاشفاتي كه همراه با تفسيرهاي ذهني غلط است.

8 ـ علم حضوري داراي مراتب مختلفي است و ممكن است بعضي از آنها آگاهانه نباشد. مانند علم حضوري اغلب مردم نسبت به خداي متعال.

﴿ صفحه 180﴾

9 ـ علّت اختلاف مراتب علم حضوري يا تفاوت درجات وجودي ذات عالم است مانند اختلاف علم نفس به خودش در مراتب مختلفي كه از تجرّد پيدا مي‏كند و يا تفاوت مراتب توجّه نفس است مانند اختلاف احساس درد در اثر شدّت و ضعف توجّه.

10 ـ ضعف علم حضوري ممكن است موجب تفسير ذهني غلط شود چنانكه كساني مي‏پندارند كه روحشان با بدنشان يكي است با اينكه علم حضوري به آن دارند.

﴿ صفحه 181﴾

پي‏نوشت

1 ـ ر. ك: دعاي حضرت سيد الشهداء عليه السلام در روز عرفه.