﴿ صفحه 383﴾

درس سي‏ام
مراتب وجود

شامل:

اقوال درباره‌ي وحدت و كثرت هستي

دليل اوّل بر مراتب تشكيكي وجود

دليل دوّم بر مراتب تشكيكي وجود

﴿ صفحه 384﴾

اقوال درباره‌ي وحدت و كثرت هستي

دانستيم كه وحدت شخصي در هر موجود عيني، منافاتي با كثرت حقيقي همه‌ي موجودات ندارد. همچنين وحدت اتّصالي جهان مادّه، منافاتي با كثرت موجودات مادّي ندارد كثرتي كه در سايه‌ي تعدّد صورتهاي مختلف، حاصل مي‏شود. نيز دانستيم كه وحدت نظام جهان به معناي وحدت حقيقي آن نيست. و امّا وحدت شخصي جهان به عنوان يك موجود زنده و داراي روح واحد را نمي‏توان اثبات كرد، و به فرض اينكه ثابت شود وحدتي بالعرض خواهد بود. و به هر حال، موضوع وحدت در اين سه فرض ياد شده، جهان طبيعت و حدّ اكثر، جهان ممكنات است. اكنون سخن در اين است كه آيا مي‏توان براي كلّ هستي كه شامل ذات مقدّس الهي هم مي‏شود وحدتي را اثبات كرد يا نه؟

در اين زمينه به چهار قول مي‏توان اشاره كرد:

1 ـ قول صوفيّه كه وجود حقيقي را منحصر به ذات مقدّس الهي مي‏دانند و بقيّه‌ي موجودات را داراي وجودهاي مجازي مي‏شمارند و به عنوان «وحدت وجود و موجود» معروف است.

ظاهر اين قول، خلاف بداهت و وجدان است ولي شايد بتوان براي آن، تأويلي در نظر گرفت و آن‌را به قول ديگري كه ذكر خواهد شد (قول چهارم) باز گردانيد.

2 ـ قول محقّق دواني كه آن‌را مقتضاي «ذوق تألّه» دانسته، و به عنوان

﴿ صفحه 385﴾

«وحدت وجود و كثرت موجود» هم معروف شده است، و حاصلش اين است كه «وجود حقيقي» مخصوص به خداي متعال است ولي «موجود حقيقي» شامل مخلوقات هم مي‏شود امّا به معناي «منسوب به وجود حقيقي» نه به معناي «داراي وجود حقيقي». چنانكه بعضي از مشتقّات ديگر هم چنين معنايي را افاده مي‏كنند، مثلاً واژه‌ي «تامر» (از مادّه­ي تمر = خرما) به معناي خرمافروش و منسوب به خرما است، و واژه‌ي «مشمّس» (از مادّه‌ي شمس = خورشيد) به معناي جسمي است كه آفتاب بر آن تابيده و نسبتي با خورشيد پيدا كرده است. اين قول هم قابل قبول نيست زيرا صرف نظر از اينكه براي تامر و مشمّس هم مي‏توان مادّه‏اي به معناي خرما فروختن و آفتاب تابيدن در نظر گرفت، لازمه‌ي اين قول آن است كه واژه‌ي «موجود» داراي دو معناي مختلف و از قبيل مشتركات لفظي باشد ولي همچنانكه اشتراك لفظي در مورد «وجود» صحيح نيست درباره‌ي «موجود» هم پذيرفتني نخواهد بود. افزون بر اين، قول مزبور، مبتني بر اصالت ماهيت منتسب به جاعل است كه نادرستي آن در درس بيست و هفتم روشن شد.

3 ـ قول سوم به اتباع مشّائين، نسبت داده شده و به عنوان «كثرت وجود و موجود» معروف شده است. و حاصلش اين است كه كثرت موجودات، قابل انكار نيست و ناچار هر كدام از آنها وجودي خاصّ به خود خواهد داشت و چون وجود، حقيقت بسيطي است پس هر وجودي با وجود ديگر متباين به تمام الذات خواهد بود.

براي اين قول مي‏توان چنين استدلال كرد: وجودهاي عيني از چند حال، خارج نيستند: يا همگي آنها افراد حقيقت واحدي هستند همانند افراد نوع واحد، يا داراي انواع مختلفي هستند كه در جنس واحدي مشتركند مانند اشتراك انواع حيوانات در جنس حيوان، و يا هيچ جهت اشتراك ذاتي ندارند و متباين به تمام الذات مي‏باشند. شقّ سوم همان شقّ مورد نظر است و با ابطال دو شقّ ديگر، اثبات مي‏شود.

اما بطلان شقّ دوم، روشن است زيرا لازمه‏اش اين است كه حقيقت

﴿ صفحه 386﴾

وجود، مركّب از جهت اشتراك و جهت امتياز، يعني مركّب از جنس و فصل باشد و چنين چيزي با بساطت حقيقت وجود نمي‏سازد و بازگشت آن به اين است كه وجود، در واقع همان جهت اشتراك باشد و با اضافه شدن چيزهايي ديگري به آن، به صورت انواع مختلف در آيد ولي در دار هستي، چيزي جز وجود يافت نمي‏شود كه به عنوان جهت امتياز عيني، به آن اضافه گردد.

و امّا شقّ اوّل، لازمه‏اش اين است كه وجود، همچون كلّي طبيعي باشد كه با اضافه شدن عوارض مشخّصه، به صورت افراد مختلف در آيد ولي سؤال در باره‌ي عوارض، تكرار مي‏شود كه آنها هم موجودند و علي الفرض همه‌ي موجودات، داراي حقيقت واحدي هستند، پس چگونه بين عوارض و معروضات از يك سوي، و بين خود عوارض از سوي ديگر، اختلاف پديد مي‏آيد و با اختلاف آنها افراد مختلف وجود، تحقّق مي‏يابند؟

به ديگر سخن: اگر اشتراكي بين وجودهاي عيني فرض شود يا اشتراك در تمام ذات است و معنايش اين است كه وجود، ماهيّت نوعي و داراي افراد متعدّد باشد، و يا اشتراك در جزء ذات است و لازمه‏اش اين است كه وجود، ماهيّت جنسي و داراي انواع مختلف باشد، و هر دو فرض، باطل است پس راهي جز اين نمي‏ماند كه بگوييم وجودهاي عيني، متباين به تمام الذات هستند.

ولي اين استدلال تمام نيست زيرا شقوق سه‏گانه‏اي كه براي حقيقت عيني وجود، فرض شده در واقع از احكام ماهيّت، اقتباس شده است و تلاش شده كه با نفي تركيب وجود از جنس و فصل و همچنين نفي تركيب آن از طبيعت نوعيّه و عوارض مشخّصه، تبايني ذاتي براي وجودات، نظير تباين ماهيّات بسيطه، اثبات شود. در صورتي كه نه اشتراك وجودات در حقيقت وجود از قبيل اشتراك در معناي نوعي و جنسي است و نه تباين آنها از قبيل تباين انواع بسيط.

حاصل آنكه: چنين استدلالي نمي‏تواند اشتراك وجودهاي عيني را به صورت ديگري غير از اشتراك در معناي نوعي و جنسي، نفي نمايد. و بزودي روشن خواهد شد كه گونه ديگري از وحدت و اشتراك را مي‏توان براي حقايق

﴿ صفحه 387﴾

عيني، اثبات كرد.

4 ـ قول چهارم قولي است كه صدرالمتألّهين به حكماء ايران باستان، نسبت داده و خود وي نيز آن‌را پذيرفته و در صدد تبيين و اثبات آن برآمده و به عنوان «وحدت در عين كثرت» معروف شده است. و حاصلش اين است كه حقايق عيني وجود، هم وحدت و اشتراكي با يكديگر دارند و هم اختلاف و تمايزي. ولي ما به الاشتراك و ما به الامتياز آنها به گونه‏اي نيست كه موجب تركيب در ذات وجود عيني شود و يا آن‌را قابل تحليل به معناي جنسي و فصلي نمايد بلكه بازگشت مابه‏الامتياز آنها به ضعف و شدّت است چنانكه اختلاف نور شديد با نور ضعيف، به ضعف و شدّت آنهاست ولي نه بدين معني كه شدّت در نور شديد، چيزي جز نور، و يا ضعف در نور ضعيف چيزي غير از نور باشد بلكه نور شديد چيزي غير از نور نيست و نور ضعيف هم چيزي غير از نور نيست و در عين حال، از نظر مرتبه‌ي شدّت و ضعف با يكديگر اختلاف دارند امّا اختلافي كه به بساطت حقيقت نور كه مشترك بين آنهاست آسيبي نمي‏رساند. و به ديگر سخن: وجودات عيني داراي اختلاف تشكيكي هستند و مابه‏الامتياز آنها به مابه‏الاشتراكشان باز مي‏گردد.

البتّه تشبيه مراتب وجود به مراتب نور، فقط براي تقريب به ذهن است و گرنه نور مادّي، حقيقت بسيطي نيست. (آنچنانكه غالب فلاسفه‌ي پيشين آنرا عرض بسيطي مي‏پنداشته‏اند) و از سوي ديگر، وجود، داراي تشكيك خاصّي است به خلاف تشكيك در مراتب نور، كه تشكيك عامّي است و فرق بين آنها در درس بيست و هشتم روشن شد.

امّا اين قول را به دو گونه مي‏توان تفسير كرد: يكي آنكه اختلاف هر وجودي با وجود ديگر، در مرتبه‌ي وجود، فرض شود به طوري كه افراد يك ماهيّت يا چند ماهيّت هم عرض نيز داراي چنين اختلافي دانسته شوند. ديگري آنكه اختلاف مراتب، فقط ميان علل و معلولات حقيقي، در نظر گرفته شود، و چون همه‌ي موجودات، معلول بي‏واسطه يا با واسطه‌ي خداي متعال هستند نتيجه گرفته شود

﴿ صفحه 388﴾

كه عالم هستي از يك وجود مستقل مطلق و وجودهاي رابط و نامستقل بي‏شماري تشكيل يافته است كه هر علّتي نسبت به معلول خودش استقلال نسبي خواهد داشت و از اين جهت كاملتر و داراي مرتبه‌ي عاليتري از وجود خواهد بود هر چند معلولهاي هم عرض كه رابطه‌ي علّيت و معلوليّتي با يكديگر ندارند چنين اختلاف تشكيكي را نداشته باشند و از يك نظر، متباين به تمام الذات به حساب آيند. ولي تفسير اوّل، خيلي بعيد بلكه غير قابل قبول است هر چند ظاهر بعضي از سخنان صدرالمتألّهين و اتباعش بر آن دلالت دارد.

ناگفته نماند كه وي سخنان عرفاء و اهل تحقيق از صوفيّه را به همين معني، تأويل كرده و منظور ايشان را از «موجود و وجود حقيقي» موجود و وجود مستقل مطلق، و از «موجود و وجود مجازي» موجود و وجود غير مستقل و تعلّقي و ربطي دانسته است.

دليل اوّل بر مراتب تشكيكي وجود

براي اين قول، به دو صورت مي‏توان استدلال كرد كه يكي از آنها با تفسير اوّل، و ديگري با تفسير دوم، سازگارتر است. دليل اوّل همان است كه در سخنان صدرالمتألّهين و اتباعش در اين مبحث آمده، و دليل دوم از بيانات ايشان در مبحث علّت و معلول، استفاده مي‏شود.

امّا دليل اوّل، در واقع، ناظر به اثبات ما به الاشتراك عيني بين واقعيّتهاي خارجي است. توضيح آنكه: قول چهارم، منحلّ به دو مطلب مي‏شود: يكي آنكه وجودهاي خارجي، داراي وصف كثرت هستند و ناچار ما به الامتيازي خواهند داشت؛ مطلب ديگر آنكه: ما به الامتياز آنها مغاير با ما به الاشتراكشان نخواهد بود و همه‌ي آنها در عين كثرت داراي ما به الاشتراكي هستند كه نه منافاتي با بساطتشان دارد و نه با كثرتشان. و چون مطلب اوّل، بديهي و غير قابل انكار است مطلب دوم را وجهه‌ي همّت خود قرار داده در صدد اثبات آن بر آمده‏اند.

تقرير دليل اين است كه از همه‌ي واقعيّتهاي عيني، مفهوم واحدي كه

﴿ صفحه 389﴾

همان مفهوم وجود است انتزاع مي‏شود، و انتزاع اين مفهوم واحد از واقعيّتهاي كثير، دليل آن است كه ما به الاشتراك عيني بين آنها وجود دارد كه منشأ انتزاع اين مفهوم واحد مي‏شود و اگر جهت وحدتي بين وجودهاي خارجي نمي‏بود، چنين مفهوم واحدي از آنها انتزاع نمي‏شد.

اين دليل، مبتني بر دو مقدّمه است: يكي آنكه مفهوم «وجود» مفهوم واحد و از قبيل مشتركات معنوي است، و اين همان مطلبي است كه در درس بيست و دوم به ثبوت رسيد. مقدّمه‌ي ديگر آنكه: انتزاع مفهوم واحد، از امور كثير، كاشف از حيثيّت واحد و مشتركي بين آنهاست. و دليل آن اين است كه اگر حيثيّت واحدي براي انتزاع مفهوم واحد، لازم نباشد لازمه‏اش اين است كه انتزاع آن بدون ملاك باشد و بتوان هر مفهومي را از هر چيزي انتزاع كرد در صورتي كه بطلان آن، روشن است.

بدين ترتيب نتيجه گرفته مي‏شود كه وجودهاي عيني داراي ما به الاشتراك خارجي هستند. سپس مقدّمه‌ي ديگري به آن، ضميمه مي‏شود و آن اين است كه وجود عيني، بسيط و داراي حيثيّت عيني واحدي است و نمي‏توان آن‌را مركّب از دو حيثيّت متمايز دانست. پس حيثيّت امتياز وجودهاي عيني، مغاير با حيثيّت وحدت و اشتراك آنها نخواهد بود يعني اختلاف وجودها، تشكيكي و به معناي اختلاف در مراتب حقيقت واحد خواهد بود.

ولي به نظر مي‏رسد كه اين دليل، قابل مناقشه باشد زيرا همانگونه كه در درس بيست و يكم خاطر نشان كرديم وحدت و كثرت معقولات ثانيه، دليل قاطعي بر وحدت و كثرت جهات عيني و خارجي نيست بلكه تابع وحدت و كثرت ديدگاهي است كه عقل در انتزاع اينگونه مفاهيم دارد. چه بسا كه از حقيقت واحد و بسيطي، مفاهيم متعدّدي را انتزاع كند چنانكه از ذات مقدّس الهي، مفاهيم وجود و علم و قدرت و حيات را انتزاع مي‏كند با اينكه هيچگونه كثرت و تعدّد جهت عيني در آن مقام شامخ، تصوّر نمي‏شود، و چه بسا از ديدگاه واحدي به حقايق مختلفي بنگرد و از همه‌ي آنها مفهوم واحدي را انتزاع نمايد چنانكه از

﴿ صفحه 390﴾

واقعيّتهاي خارجي گوناگون، مفهوم «واحد» را انتزاع مي‏نمايد. و مفهوم وجود و موجود نيز از همين قبيل است. و نظير آن، انتزاع مفهوم «عَرض» از مقولات نه گانه، و مفهوم «ماهيّت» و «مقوله» و «جنس عالي» از همه‌ي مقولات دهگانه است با اينكه بنظر خود صدرالمتألّهين هم هيچگونه ما به الاشتراك ذاتي، بين آنها وجود ندارد.

بنابراين، وحدت اينگونه مفاهيم، فقط كاشف از وحدت ديدگاه عقل در انتزاع آنهاست نه از وحدت حيثيّت عيني مشترك بين آنها. و اگر چنين حيثيّتي وجود داشته باشد بايد از راه ديگري ثابت شود.

دليل دوم بر مراتب تشكيكي وجود

دليل دوم از مقدّماتي تشكيل مي‏يابد كه در مبحث علت و معلول، اثبات مي‏شود و شايد به همين جهت از ذكر آن در اين مبحث، ‏خودداري كرده‏اند. ولي نظر به اهميّتي كه دارد مقدّمات آن‌را به عنوان «اصل موضوع» مي‏آوريم تا در جاي خودش اثبات شود.

مقدّمه‌ي اوّل اين است كه ميان موجودات، رابطه‌ي علّيت و معلوليّت، برقرار است و هيچ موجودي نيست كه از سلسله‌ي علل و معلولات، بيرون باشد. البته موجودي كه در رأس سلسله، واقع مي‏شود فقط متّصف به علّيت مي‏گردد و موجودي كه در نهايت سلسله قرار مي‏گيرد فقط متّصف به معلوليّت مي‏شود ولي به هر حال، هيچ موجودي نيست كه رابطه­ي علّيت و معلوليّت با موجود ديگري نداشته باشد به گونه‏اي كه نه علّت براي چيزي باشد و نه معلول براي چيزي.

مقدّمه‌ي دوم اين است كه وجود عيني معلول، استقلالي از وجود علّت هستي بخش به او ندارد و چنان نيست كه هر كدام، وجود مستقلّي داشته باشند و به وسيله‌ي يك رابطه‏اي كه خارج از متن وجود آنهاست به يكديگر پيوند داده شوند بلكه وجود معلول، هيچگونه استقلالي در برابر علّت ايجاد كننده‏اش ندارد. و به تعبير ديگر: عين ربط و تعلّق و وابستگي به آن است نه اينكه امري مستقل و

﴿ صفحه 391﴾

«داراي ارتباط» با آن باشد چنانكه در رابطه‌ي اراده با نفس ملاحظه مي‏شود. اين مطلب از شريفترين مطالب فلسفي است كه مرحوم صدرالمتألّهين آن‌را اثبات فرموده و به وسيله‌ي آن راهي به سوي حلّ بسياري از معضلات فلسفي گشوده است و حقاً بايد آن‌را از والاترين و نفيسترين ثمرات فلسفه‌ي اسلامي را به شمار آورد.

از انضمام اين دو مقدّمه، نتيجه گرفته مي‏شود كه وجود همه‌ي معلولات، نسبت به علل ايجاد كننده و سرانجام نسبت به ذات مقدّس الهي كه افاضه كننده‌ي وجود به ماسواي خودش مي‏باشد عين وابستگي و ربط است و همه‌ي مخلوقات، در واقع جلوه‏هايي از وجود الهي مي‏باشد كه بر حسب مراتب خودشان داراي شدّت و ضعفها و تقدّم و تأخّرهايي هستند و بعضي نسبت به بعضي ديگر، استقلال نسبي دارند ولي استقلال مطلق، مخصوص به ذات مقدّس الهي است.

بدين ترتيب، سراسر هستي را سلسله‏اي از وجودهاي عيني تشكيل مي‏دهد كه قوام هر حلقه‏اي به حلقه‌ي بالاتر، و از نظر مرتبه‌ي وجودي نسبت به آن، محدودتر و ضعيفتر است و همين ضعف و محدوديّت، ملاك معلوليّت آن مي‏باشد تا برسد به مبدأ هستي كه از نظر شدّت وجودي، نامتناهي و محيط بر همه‌ي مراتب امكاني و مقوّم وجودي آنها مي‏باشد و هيچ موجودي از هيچ جهت و حيثيّتي مستقل و بي نياز از او نخواهد بود بلكه همگي عين فقر و نياز و وابستگي به او خواهند بود.

اين ارتباط وجودي كه استقلال را از هر موجودي غير از وجود مقدّس الهي، نفي مي‏كند به معناي وحدتي خاصّ است كه تنها در وجود عيني و طبعاً بر اساس اصالت وجود، مفهوم پيدا مي‏كند و هنگامي كه هستي استقلالي، مورد نظر باشد مصداقي جز ذات نامتناهي الهي نخواهد داشت و از اين­روي بايد هستي مستقل را «واحد» دانست آن هم واحدي كه قابل تعدّد نيست و از اين­روي به نام وحدت حقّه ناميده مي‏شود و هنگامي كه مراتب وجود و جلوه‏هاي بي‏شمار وي مورد توجّه قرار گيرند متّصف به «كثرت» مي‏شوند ولي در عين حال بايد ميان آنها نوعي «اتّحاد» قائل شد. زيرا با وجود اينكه معلول، عين ذات علّت نيست

﴿ صفحه 392﴾

نمي‏توان آن‌را «ثاني» او شمرد بلكه بايد آن‌را قائم به علّت و شأني از شؤون و جلوه‏اي از جلوه‏هاي وي به حساب آورد و منظور از اتّحاد آنها همين است كه يكي نسبت به ديگري هيچ استقلالي در متن هستي خودش ندارد گر چه اين تعبير «اتّحاد» تعبير متشابه نارسايي است كه به حسب متفاهم عرفي، معناي منظور را افاده نمي‏كند و موجب برداشتهاي نادرستي مي‏شود.

ناگفته پيداست كه اين بيان، كثرت وجودهاي هم رتبه در بعضي از حلقات سلسله مانند جهان طبيعت را نفي نمي‏كند و مقتضاي آن اين نيست كه افراد يك يا چند ماهيّت هم درجه نيز داراي اختلاف تشكيكي با يكديگر باشند. بلكه بايد اختلاف آنها را تباين بتمام وجود بسيط آنها دانست.

﴿ صفحه 393﴾

خلاصه

1 ـ صوفيّه، وجود حقيقي را منحصر به خداي متعال دانسته‏اند و به اين معني، قائل به وحدت وجود شده‏اند. و ظاهر اين كلام، مخالف بداهت و وجدان است.

2 ـ محقّق دواني، وجود را واحد و موجودات را كثير دانسته و اطلاق «موجود» را در مورد مخلوقات، به معناي «منسوب به وجود» گرفته است. اين قول، مبتني بر اصالت ماهيّت و مستلزم اشتراك لفظي در مورد «موجود» و مردود است.

3 ـ از اتباع مشائين نقل شده كه وجودهاي عيني را حقايق متباين به تمام الذات دانسته‏اند.

4 ـ دليل اين قول آن است كه اگر وجودهاي عيني، ما به الاشتراكي مي‏داشتند نظير ماهيّات نوعيّه و جنسيّه مي‏شدند و لازمه‏اش اين بود كه حقايق عيني وجود، مركّب باشند.

5 ـ اين دليل تمام نيست، زيرا ما به الاشتراكي وجودهاي عيني از قبيل ماهيّت نوعيّه يا جنسيّه نيست.

6 ـ صدرالمتألّهين نوعي ديگر از وحدت را براي وجودهاي عيني، قائل شده و كثرت آنها را مستند به اختلاف مراتب آنها دانسته، و بدين ترتيب ما به الامتياز آنها را به ما به الاشتراك باز گردانده است.

7 ـ دليلي كه بر اين مطلب، ذكر كرده اين است كه وحدت مفهوم وجود، كاشف از حيثيّت عيني مشترك بين همه‌ي واقعيّتهاي عيني است.

8 ـ اين دليل، قابل مناقشه است زيرا مفهوم وجود از قبل معقولات ثانيه است و وحدت و كثرت آنها دليل قاطعي بر وحدت و كثرت جهات عيني نيست.

9 ـ دليل ديگري براي مراتب تشكيكي وجود مي‏توان اقامه كرد به اين بيان كه وجود معلول، عين ربط به وجود علّت هستي بخش و مرتبه‏اي از مراتب وجود اوست پس سراسر هستي كه از سلسله‏اي از علل و معلولات، تشكيل مي‏يابند نسبت به خداي متعال، استقلالي ندارند و همگي آنها مراتبي از تجلّيات او به شمار مي‏آيند.

10 ـ مقتضاي اين دليل، قائل شدن به تشكيك خاصّي بين معلولات و علل ايجاد كننده است. امّا معلولات هم رتبه را بايد متباين به تمام وجود بسيط آنها دانست.